اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام بُعد دیگر روح

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. معمایی
  3. طنز
رمان:بعد دیگر روح
نویسنده: فاطمه قادری
لقب هنری: قَـفـَس
ژانر: طنز، اجتماعی، معمایی
ناظر: @~Maria.mi~

فصل اول

خلاصه
:
دختر داستان ما یک دختر باهوش است که در مدرسه براش اتفاق های جدیدی می افتد، این اتفاق های تا حدی پیش میرود که خود دختر از وضعیت فعلی خودش در تعجب است و خودش را بین پسر ها میبیند، پسر هایی که هر کدام نقش وسیعی در سراشیبی های زندگی دارند

مقدمه:

در اوج دخترانگی ام کلاه پسر بودن بر سر گذاشته ام و دل به خطر زدم تا شاید این بار خوشبختی مرا دریابد، اما خوشبختی و روز های خوش من کجاست؟، ای کاش میتوانستم آن را در میان سراشیبی های زندگی دنبال کنم.


«این رمان بر اساس وضعیت اجتماعی بعضی از مدارس نوشته شده است، پس اگر در این رمان توهینی شده، از همه شما عذر خواهی میکنم، برای اینکه به راحتی حس و حال شخصیت ها رو بفهمید، این لحن و جملات انتخاب شده»
 
آخرین ویرایش:
پارت چهل و نهم

همهشون مبهوت به من نگاه کردند و پویا گفت :

وقتشه همه چیو بهش بگیم،اما الان باید بره خونه

ساشا گفت :
_بابابزرگش به ما زنگ زد و گفت امشب اینجا میمونه

مبهوت به ساشا نگاهی کردم و گفتم:

_واقعا؟،چجوری بابا و مامانمو راضی کرده ؟

ساشا شونه ای بالا انداخت، رضا با کلی خوراکی و چیپس و پفک به سمت ما اومد ،یعنی به محض اینکه خوراکی ها رو دیدم ، شکمم صدای بلندی ایجاد کرد و همه زدیم زیر خنده

صبح وقتی که چشمام رو باز کردم ، من روی مبل خوابیده بودم، دست ساشا تو دهن مهراب بود، پویا سرش رو مبل بود، پاهاش پایین مبل، شهریار سیس تریاکی ها رو گرفته بود، رضا دهنش باز بود و قل قل میکرد، فکر کنم جوش اومده بود باید زیرش خاموش کنم، محکم زدم پس کله پویا، پویا از جاش پرید و پاش خورد وسط پای ساشا، ساشا از درد دستش رو محکم تو دهن مهراب فرو کرد و مهراب از ترس لگدی به شهریار که با صورت رفت تو دهن رضا، تبریک میگم،چای شهریاری، محصولی شگفت از افغانستان

یهو زدم زیر خنده و اونا با حرص به من نگاه می کردند، شهریار پس گردن ساشا زد و گفت:
_پاشو یه چی بده بخوریم، دهنمون بوی خر صاحب مرده میده

متفکر بهش خیره شدم و گفتم:
_ خب صاحبش مرده، خره چرا بو کرده؟

رضا زد زیر خنده و با دستش لایک نشون داد

مهراب نشست و گفت:
_ خب حالا برات قضیه دیشب رو میگم، ببین اولش، ما بهترین اکیپ ها رو داریم خب، رایان اینا از همه بالاتر بودند، بعد مکعب، بعد خفاش ها که مثل اسمشون یه مشت شب بیدارن، بعد نینجا ها که واقعا نینجا هستند و همشون دخترن، بعد ماییم، اکیپ هوش سیاه، بقیه هم مه زیر مان، بیخیال، ببین هدف اکیپا جذب پوله، یعنی از هر طریقی پول میگیرم و میزاریم وسط برای مسابقه، مسابقه هم، یک مسابقه عادی نیست، تو باید کاری انجام بدی که نقطه ضعفته

مبهوت به مهراب نگاه کردم، همون لحظه ساشا نون و پنیر و فلاسک پر چایی دستش بود، پاش به پای پویا گیر کرد و همه چایی های روی شلوار من ریخت، به ولا یه لحظه روح از تن من خارج شد، بعد با تمام توان جیغ زدم

مهراب که سعی داشت دهن من رو بگیره، گفت:
_ بابا، دم دستگاه تو که نسوخت، تو که پسر نیستی

یهو یادم اومد من پسر نیستم و مهراب راست میگه، پس خیلی شیک و مجلسی دهنم رو بستم و به آسمان نگاه کردم
 
پارت پنجاه

بعد از هزار تا بدبختی و صبحانه خوردن، و پروندن مدرسه، با بچه ها قرار شد بریم بگردیم، تصمیم بر این شد که بریم پاک کنار گیم نت، همه گی با هم به سمت پارک پیاده می رفتیم، به مهراب نگاه کردم و گفتم:
_نگفتی چه مسابقه ایه؟

پویا بینی اش رو خاروند و گفت:
_ دقیق نمیدونم، چون اینبار اعلام نکردند ولی مثل اینکه بالدووال هست

با پشمای ریخته شده به اونا نگاه کردم و گفتم:
_ یعنی چی؟

رضا خمیازه ای کشید و گفت:
_ والیبال، دو میدانی، فوتبال، همشو همزمان انجام میدی، سرعت عمل میخواد

مبهوت به این موجودات ناقص العقل نگاه کردم که بهشون میگن پسر، گفتم:
_ چی میگی، مگه ماشینه، مگه رباته، اینا جدی جدی رد دادنا

شهریار دستی به هودیش کشید و گفت:
_ دو سال قبل این بازی درست شد، اینجوریه، که تو مثلا دروازه بانی، هم حواست به دروازه است، هم حواست به زمین و هم باید بدویی

موهام را مرتب کردم و گفتم:
_ خود خدا تو خلقت شما مونده من که بنده اشم

بلاخره به پارک رسیدیم و روی نیمکت نشستیم و قرار بر این شد مهراب بستنی بخره، بلاخره مهراب با بستنی ها وارد شد و دونه دونه به همه بستنی میداد

ساشا سرفه ای کرد و بچه ها به هم نگاه کردند و مهراب گفت:
_ ما میریم یکم نگهبانی بدیم، بو های خوبی نمیاد

ساشا همینجور که بی میل به بستنی خیره شده بود گفت:
_ یه چند روزیه میخوام بهت یه چیزی بگم ولی هی نمیزارن، هی مانع پیش میاد

سرم. و تکون دادم و منتظر بهش خیره شدم که ساشا نفس عمیقی کشید
 
پارت پنجاه و یکم( پارت آخر)

ساشا گفت:

_ آرام من....، چیزه بزار نفس عمیق بکشم

ساشا نفس عمیقی کشید و گفت:
_ آرام من تو......

یهو صدای یک فردی به گوش رسید:
_ به به دو تا بچه نوب

نگاهی به منبع صدا کردم و با دیدن رایان بستنی از دستم افتاد و مبهوت بهش نگاه کردم، ساشا برگشت و با دیدن رایان و راوین و رهام. با هم بیشتر پشمامش ریخت، رایان گفت:

_ خب بچه نوبا، وقتش رسیده یکم ادب بشید

رایان سوتی زد و ما محاصره شدیم، حتی مهراب اینا هم با چاقویی که زیر گلوشون بود، ثابت کرده بودند

و بدبختی من دوباره شروع شد اونم با وجود رایان و اکیپ مکعب

رایان نیشخندی زد و گفت:
_ خوب ازشون پذیرایی کنید

همه پسر ها به سمت من و ساشا حمله کردند و من بدبخت، فلک زده عاقبتم چنین خواهد شد، آخرشم این ساشا، زبون بسته از دنیا میره، من که میدونم

میدونید ولی من یه روز این زندگیو درست میکنم شاید بگید چطوری؟، منم میگم ممنون شما چطوری؟
 
« فصل اول به پایان رسید»
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
1K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا