اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام بُعد دیگر روح

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. معمایی
  3. طنز
رمان:بعد دیگر روح
نویسنده: فاطمه قادری
لقب هنری: قَـفـَس
ژانر: طنز، اجتماعی، معمایی
ناظر: @~Maria.mi~

فصل اول

خلاصه
:
دختر داستان ما یک دختر باهوش است که در مدرسه براش اتفاق های جدیدی می افتد، این اتفاق های تا حدی پیش میرود که خود دختر از وضعیت فعلی خودش در تعجب است و خودش را بین پسر ها میبیند، پسر هایی که هر کدام نقش وسیعی در سراشیبی های زندگی دارند

مقدمه:

در اوج دخترانگی ام کلاه پسر بودن بر سر گذاشته ام و دل به خطر زدم تا شاید این بار خوشبختی مرا دریابد، اما خوشبختی و روز های خوش من کجاست؟، ای کاش میتوانستم آن را در میان سراشیبی های زندگی دنبال کنم.


«این رمان بر اساس وضعیت اجتماعی بعضی از مدارس نوشته شده است، پس اگر در این رمان توهینی شده، از همه شما عذر خواهی میکنم، برای اینکه به راحتی حس و حال شخصیت ها رو بفهمید، این لحن و جملات انتخاب شده»
 
آخرین ویرایش:
پارت نهم

ساشا محکم زد پس کله ی من ومنو پرت کرد صندلی اونور تر و خودش نشست، حرصی شدم و چنان پس کله ای بهش زدم که همراه با داد زاهدی شد، دو متر پریدم بالا
زاهدی گفت:
_اخه خر، بی سر پا، این چه طرز اومدن به کلاس گوساله، گمشو از کلاسم بیرون

ساشا با لبخند رفت بیرون، زاهدی که پشماش ریخت به سامان گفت:
_ستوده، خبر مرگت برو کریمی رو بیار


بلاخره زاهدی برگه ها رو پخش کرد و من داشتم مینوشتم اما بقیه مثل بز به من خیره بودند، سرم را به معنای چیه تکون دادم که ساشا محکم زد پس کله ام و برگه رو از دستم گرفت و شروع به نوشتن کرد، زمانی که نوشت برگه ای رو داد دستم، و اولین نفر برگه اشو داد، این چرا انقدر پروعه، برگه ام را دادم و از کلاس رفتم بیرون، چون هر کسی که مینوشت باید برگه اشو میداد و می رفت بیرون، زاهدی گفته بود دیگه،
گوشیم که زنگ خورد از تو جیبم بیرون اوردم و جواب دادم:

_الو، نیلو تویی، چرا به من زنگ زدی، عمه اتو بغل کردم

نیلوفر با ذوق گفت:

_آرام شنیدم رفتی مدرسه پارسا، اینو پژمان گفت

با پشمای ریخته شده، پشت دستشویی ها پناه گرفتم و گفتم:
_پژمان از کجا میدونست؟

نیلوفر گفت:
_خوب اونم عضو گروه رایانه، ارام عکس از خودت بهم بفرست

حرصی شدم و گفتم:
_نیلو تو با این کارت داری نقشه امو خراب میکنی، دیگه زنگ نزن اخه دختر

نیلو گفت:
_ببخشید، قول میدم دیگه زنگ نزنم، پس مواظب خودت باش

نیلوفر که قطع کرد، از پشت دستشویی ها اومدم بیرون اما همون لحظه از کنارم یه پسر رد شد، مشکوک به پسره نگاه کردم و به راهم ادامه دادم.


«زنگ دوم_ هندسه»

معلم داشت درس میداد ولی من هیچی نمیفهمیدم، یعنی هیچی، داشتم خواب میرفتم که گفت:
_طبق بررسی هایی که تو. دفتر صورت گرفت، یک گروه از کلاس شما انتخاب شده، ساشا کریمی و آریا راد
اب دهنم پرید تو گلوم و سرفه کردم و خواستم اعتراض کنم که زنگ خورد
خدایا من چقدر بدبختم

ساشا دستشو دورگردنم انداخت و گفت:
_جوجه رنگی، باس بریم ببینیم محتوا چیه

دستشو پس زدم و گفتم:
_محتوا؟، محتوا چگونه عمه ی ساشا را بغل کنم کافیه دیگه

ساشا خندید و پشمان منم ریخت، این سوسک بی بال خندید، عجب
از در مدرسه که بیرون رفتم تا اوضاع رو بررسی کنم، ساشا سوار با ماشین به من بوق زد و گفت:
_بپر بالا جوجه تیغی، قراره بریم عشق و حال

پشمام ریخت، این چجوری رفته بیرون، کاظمی ببینه پر پرش میکنه مثل کفتر

ساشا که تعجب منو دید، خندید و گفت:
_جوجه تیغی، بیا بالا، نترس، کاظمی با اون جوراباش هیچکاری نمیتونه کنه، بعد به پشت سرم اشاره زد، زمانی که برگشتم ببینم با کیه، پویا رو دیدم که به سمت من اومد، کیفمو انداخت بغلم ودستم کشید و با خودش برد
سوار ماشین که شدیم، آهنگ بی کلام و ملایمی پخش شد، نفس عمیقی کشیدم که بوی ع×ر×ق تو دماغم پیچید به سرعت سرفه کردم، ای من سر قبرت بیام برقصم پویا

موهام رو دادم بالا و گفتم:
_حالا کجا میریم

پویا شیطانی خندید و گفت:
_میریم تو باغ

محکم زدم پس کله پویا، و گفتم:
_مثل آدم جواب بده، اورانگوتان


ساشا لبخند شیطانی زد و گفت:
_مدرسه دخترونه پروانه

پشمام ریخت، نه، نه، نه، این امکان نداره
به پلاستیک کنار پام که نگاه کردم، با دیدن لباس فرم دخترونه سکته کردم

چند ساعت بعد _داخل مدرسه پروانه»

با لباس فرم شبیه گشنیز الدوله شده بودم مخصوصا که گریم پسرونه و کلاه گیس داشتم، با اخم بیرون نشسته بودیم، از شانس خوب این دو تا دوازدهم های تجربی ورزش داشتند و بیرون میچرخیدند،
دختر ها با دیدن نمای متفاوت از ما به سمت ما حمله ور شدن

ساشا لبخند دختر کشی زد که دختر از گردنش آویزون شد، با حرص به اینا نگاه کردم که چند دختر رو دور خودشون جمع کرده بودن، یهو یک دختر محکم زد پس کله ساشا که دلم خنک شد، همون دختر گفت:
_ساشای بیشعور، چه غلطی میکنی اینجا

ساشا لبخندی زد و گفت:
_به به خواهر عزیزم سارا، مقاله میخواستم

سارا نگاهی به ما سه تا کرد و نگاهش رو من ثابت موند و گفت:
_این کیه؟

پویا ابرویی بالا انداخت و از جمع دخترا بیرون اومد و گفت:
_این آریاست، هم گروهی ساشا

با حرص محکم زدم پس کله پویا و گفتم:
_خدا نکنه، البته خدا کرده، من موندم چرا منو با این سیفون یه جا انداختن که تنها دغدغه اش اومدن مدرسه دخترون و لَم دادن تو بغل دختراست

سارا زد زیر خنده و گفت:
_اخی، بیچاره، سینگلی؟

ساشا ابروهاشو داد بالا و گفت:
_سینگلیش به چه دردت میخوره، خواهر؟

سارا خواست حرفی بزنه که یکی از داف های مدرسه پرید تو بغلم و گونه ام رو بوسید و گفت:
_سلام عزیزم

من و ساشا و پویا و سارا با پشم های ریخته شده به دختر نگاه میکردیم

پویا خندید و گفت:
_ای ناجنس، پس بگو، دوست دخترت اینجا بوده که انقدر مقاوت میکردی بیای

ساشا لبخند شیطانی زد و گفت:
_چقدر بهم میاین

دختره ذوق زده شد اما سارا با حرص دختره رو کنار کشید و گفت:
_سمانه، بکش کنار، این یکی ماله خودمه
 
آخرین ویرایش:
پارت دهم


سمانه پوزخندی زد و گفت:
_همش که قرار نیست خوشگلاش مال تو باشه

ساشا اخمی کرد و دست سارا رو کشید و گفت:
_فکرشم نکن بزارم با این بری تو رابطه

سارا پوزخندی زد و گفت:
_داداشی، تو که دوست نداری، بابایی بفهمه قراره بابابزرگ بشه

در یک لحظه پشمام ریخت و به ساشا خیره شدم، ساشا عصبی به سارا نگاه کرد و گفت:
_اخه

چنان خندیدم که نگاه های همه به من افتاد:
_تبریک میگم داداش، ایشالله بچه بعدی

پویا هم شروع کرد به خندیدن

ساشا اخمی کرد و گفت:
_دختره رو حتی ندیده ام بعد میگه از من بارداره که باهاش برم تو رابطه

با خنده گفتم:
_اره جون عمت

ناگهان سارا خودش را تو بغلم انداخت و به موهاش اشاره کرد وگفت:
_آریا جان، میشه موهامو ببافی؟
به ناچار سری تکون دادم و موهاش رو شروع کردم به بافتنو با کش موش، موهاش رو بستم

یهو مدیر مدرسه با دیدن وضعیت تو شوک عمیقی فرو رفت، چنان جیغی زد که دو متر پریدم بالا، من و ساشا و پویا مثل سگ به سمت ماشین دویدیم
سوار ماشین شدیم و گازش رو گرفتیم و به سمت منطقه ای نا مشخص روندیم


*صبح روز بعد *

وارد مدرسه که شدم ساشا با پوزخند همیشگیش دستش را دورگردنم انداخت و پویا با غرور احمقانه اش هم دستش را دور گردنم انداخت، پویا با ذوق گفت:
_امروز قراره انتخابات بشه، تو هم باید توش شرکت کنی

پوزخندی زدم و گفتم:
_مگه میخواین رئیس جمهور انتخاب کنید، که انتخاباته

ساشا محکم زد پس کله ام و گفت:
_بلاخره باید لیدر گروه مشخص بشه

ادای ساشا رو در آوردم و وارد کلاس شدم، کیفو روی صندلی اخر پرت کردم و به سمت صف رفتم
کاظمی با ارامش از پسری خواست که ویس قرآن رو پخش کنه و خودش با اسپیکر بین ما بچرخه، تا به قول خودش گناه زدایی بشیم، در همین عین که ما منتظر کلمات زیبای قران بودیم، کلمات زیبای دیگری پخش شد:
_این روز ها همه تاکدون کپی میکنند، شما چطور؟
واو جالبی،شما دیگه مال این جانبی
میگم واو، بشیم چه کاپلی اگه مایلید که ما
پایه ایم

ناگهان به کاظمی برق زیادی وصل شد و اسپیکر رو پرت کرد و به سمت پسره حمله ور شد، صدای خنده ها بالا رفت و همین لحظه، همه پسرا ریخته بودن وسط و می رقصیدن
با چهره پوکر به همشون نگاه کردم، خدایا مرسی که منو پسر نیافریدی

یهو کاظمی به سمت ما حمله ور شد و من از ترسش به سمت کلاس فرار کردم

و همین کار باعث نجاتم شده بود، از وقتی اومدم این مدرسه هر روز داره دهنم آسفالت می شه، کاش میتونستم بدونم ارشام اینا پیش کدوم خری اسیر اند

نگاهی به بیرون انداختم و همه جا رو آرام یافتم، همین که پام رو بیرون کلاس گذاشتم، یه چیزی محکم خوردپس کله ام، به ضارب نگاهی کردم و با دیدن کاظمی، رنگم سفید شد، کاظمی لبخند شیطانی زد و گفت:
_زنگ ورزش تو کلاس چه غلطی میکنی قوزمیت؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
_داشتم کیفم را مرتب میکردم برم بیرون، به جان جوراب های خوشگلتون

کاظمی یهو وحشی شد و خواست بزنه پس کله ام که من زمینی فرار کردم و دستش خورد تو دیوار و چنان عربده ای زد که از ترس بیشتر سرعت گرفتم و پشت درختی پناه گرفتم، نفس عمیقی کشیدم که پویا با دست به من اشاره کرد، از اون جایی که الان انتخاباته و منم هیچی نمیدونم، و بنده خیلی کنجکاوم، پس به سرعت به سمت پویا رفتم، پویا گفت:
_کدوم گوری بودی دلقک، دو ساعته دارم دنبالت می کردم؟

پووفی کردم و گفتم:
_بیخیال، انتخابات چیشد؟

پویا لبخند مرموزی زد و گفت:
_داره شروع میشه منتظر تو ان، بیا بریم

در حالی که داشتم می رفتم انتظار یک صندوق رای داشتم اما با دیدن صندلی هایی که به شکل دایره ای چیده بودند و دو نفری که وسط صندلی ها بودند ترس در من نفوذ کرد و با صدای بلندی گفتم:
_یا ابلفضل

پویا نیشخندی زد و من را به طرف جمعیت هل داد و گفت:
_ اینم حریف

چنان نعره ای زدم که پشمای خودم ریخت

ولی تا به خودم اومدم، وسط بودم و همه دور تا دورم حلقه زده بودند، منو به بهونه انتخابات آورده بودند

با مشتی که به صورتم خورد، به خودم اومدم و با درد روی زمین پرت شدم و با صدای بلندی گفتم:
_مادرتو
اما دیگه نباید تقاضای زنده بودن می کردم، پسره اومد مشت دومو بزنه، با تمام قدرت ضربه ای بین پاش زدم و به لیست عقیم شدگان اضافه اش کرده ام

لبخند شیطانی زدم و گفتم:
_هر کی با من در افتاد، خوردش زمین ورافتاد

پویا و ساشا چنان قهقهه ای زدند و منم فاز جان سینا رو گرفتم
 
آخرین ویرایش:
پارت یازدهم

پسره با حرص بلند شد و با پا ضربه به فکم زد، چند دور چرخیدم و مثل تف به زمین چسبیدم

پسر به جسد من خیره شد و با پوزخند به سمت من اومد و یقه ی من را گرفت و گفت:
_د نفله دوزاری، تو که انقد پخمه ای، گ*و*ه میخوری میای وسط حلقه

صدای قهقهه همه بلند شد، از دهنم خون جاری شد، نمی دونم چرا، اما خیلی درد داشت

عصبی شدم اما حرف رایان تو ذهنم تداعی شد:
_ببین آرام، احتمالا تو رو ببرن و یه دل سیر بزننت، پس خوب گوش کن، تو نباید مثل شلیل شل و ول باشی، بجنگ، یادت باشه تو برای نجات برادراتی که رفتی اینجا

انرژی زیادی وارد بدنم شد، نفس عمیقی کشیدم و با نام و یاد خدا و پیامبران، دستم رو مشت کردم و با دهن پر از خون لبخند زدم و گفتم:
_اگر قرار بر گ*و*ه خوری باشه، باید گفت تو خوردنی نیستی

با تموم قدرت مشتم رو توی دماغش فرود اوردم که حتی صدای شکست دماغش هم منو اروم نمی کرد، اصن غلط کرد به من آسیب رسوند

پسر روی زمین افتاد و ابشار نیاگارا از دماغش به حقیقت پیوست، همه در شوک بودند ازشون دور شدم و به سمت دستشویی ها رفتم و شروع به شستن صورتم و دهنم کردم
شیر اب رو بستم و دستمالی رو برداشتم و جلوی دهنم گرفتم، خیلی درد می کرد، به سمت کلاس حرکت کردم، که همون پسری که دماغشو شکستم و ابشاری شد، جلوی راهم سد شد، پسر کناریش که رضا بود با اخم به من نگاه کرد و گفت:
_شهریار بسه. میزنی نفله اش می کنی

پرو تر از اونا بهشون خیره شدم و اماده حمله شدم و گفتم:
_ببین رضا. تو اول بپا پل رو ابروهات نشکنه، بعد بیا برای من خطو نشون بکش، مجهول العرض، بعدشم من در حق شهریار خوبی کردم، الان یه دلیل داره که این شمشیر رستم را عمل کنه

رضا مثل گوجه شد و از حرص ترکید اما امان از اون لحظه ای که شهریار چاقوش رو، روی گردنم و گذاشت و گفت:
_ببین بچه خونگی، اینجا خونه ی ننت نیست که هر چی بگی دورت بگردن، اینجا موی دماغ بشی، اوف میشی

جوری با ابهت گفت که فکر کردم دوباره کریمی اومده،نزدیک بود گریه کنم که
ساشا سیگار به دست در حالی که کلاه هودی اش روی سرش گذاشته بود به ما نزدیک شد و گفت:
_بسه شهی تیغی، این یارو جوجه رنگی، از این به بعد عضو ماست

یهو شهریار لبشبه خنده باز شد و گفت:
_د اخه سیفون، تو کارت درسته درسته، اخرش کشیدیش سمت ما

در همین بین یک دهمی با پوزخند گفت:
_نه د اخه سیفون، این یکی واس ماست، تو محدوده ما و ممبر دزدی؟

ساشا پوزخند زد و به سمت پسر کلاس دهمی رفت و با قدرت سیگارش رو تو صورت طرف خاموش کرد و من به جای اون پسره سوختم و پژمرده گشتم، اینجا چرا همه چیز خر تو خره، باید با وی پی ان وارد شد که، از بس خشونت آمیزه،پسره چنان عربده ای زد که من بالا پریدم و خوردم تو در دستشویی و برای عادی سازی وارد دستشویی شدم
 
آخرین ویرایش:
پارت دوازدهم

سر کلاس نگارش نشسته بودیم و مشغول نوشتن موضوعی بودیم که زاهدی گفته بود بنویسیم ، منتها باید گفت بنویسم، من یک کلمه می نوشتم یهو برگه ام از دستم کشیده می شد و ساشا همه چیز را مینوشت وبرگه را میداد به من، یهو با تموم حرص زدم پس کله اش و گفتم:
_د لاشخور، ممنوع الفکر، بزار بنویسم بعد از روش بنویس، سیفون بی خاصیت

ساشا با بی توجه ای برگه ام رو به پویا داد و گفت:
_شات اپ، بعد از کلاس، برو داخل سالن ورزش، تو اتاق وسایل منتظرتیم

با قیافه وات د چیز بهشون نگاه کردم ولی بدون ذره ای توجه به من به کارشون ادامه دادند، با خودم فکر کردم و گفتم:
_باید هر جور شده، میخ رو بکوبم و بدونم درباره اون دو تا اوراوگوتان چیزی میدونه یا نه

تو فکر بودم که پویا بلند شد و برگه ی من و ساشا و خودش را به زاهدی داد، زاهدی هم دیگه فرصت به کسی نداد و زرتی رفت بیرون که صدای بلندی همه جا پخش شد، همه به سمت در کلاس حجوم آوردند تا اتفاقی که افتاده را از نزدیک ببین، منم خودم رو تند و فرز به اولین نفر رسوندم و با دیدن بند باز کفش زاهدی و پخش شدنش روی زمین، یهو همه با صدای بلند شروع به خندیدن کردند
.................................

توی اتاق دور هم نشسته بودیم که ساشا گفت:
_باید یکی رو پیدا کنیم که هکر باشه، دیگه دوران حکومت زهره تموم شد

پویا با حرص گفت:
_چه بهتر، دختره نچسب، خوبه هر روز به همه در حال سرویس دادنه، بعد پرو پرو میگه من چون پولدارم از همه شما پاک ترم

با طرز حرف زدن پویا که مثل پیرزن ها غر می زد، لب هام رو روی هم فشار دادم تا از خنده روی زمین پخش نشم، اما زهره دیگه کدوم شتریه؟!، باید سر دربیارم
صدام رو صاف کردم که همه نگاهشون روی من افتاد، با احتیاط گفتم:
_ببینم شما آرسام و ارشام میشناسید؟

ساشا با اخم به من نگاه کرد و گفت:
_چطور؟

خودم رو خونسرد نشون دادم و گفتم:
_مگه شما نشنیدید؟ یعنی چیزه ندیدید؟، یک اکیپ دوباره تشکیل شده ولی اسمش انگلیسیه، میگن یکی از گروه های همین دبیرستان بود

پویا ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خب؟، ارشام و ارسام به چه دردت میخورن؟

پوفی کردم و گفتم:
_تابلوعه که، میخوام انتقام بگیرم، اون دو تا ع×و×ض×ی برای خواهرم کلی دردسر درست کردن، دوست دارم یه روز از نزدیک اونو رو ببینم و تا جون دارن با چاقو سلاخیشون کنم

جوری خودم رو متنفر از اونا نشون دادم که شیطان پشمامش ریخت و گفت، حاجی تو خیلی دیوثی

پویا مبهوت به من نگاه کرد و یهو خندید و گفت:
_بابا، دمت گرم، تو انقد روحیه ات دارک بود و ما نمیدونستیم

ساشا خنده ای کرد و گفت:
_جات همینجاست

شهریار خنثی گفت:
_اونا به درد ما نمیخورن جوجه رنگی

ابرویی بالا انداختم و برای اینکه بهم شک نکنن، شونه ای بالا انداختم
 
پارت سیزدهم

یهو رضا با شتاب وارد اتاق شد و گفت:
_بدبخت شدیم، بزینسمون لو رفت

مهراب که تا اون موقع ساکت بود، با ترس گفت:
_حتما کار اون دختره بی همه چیزه

ساشا عصبی سیلی به من زد و گفت:
_مهراب یادت باشه باهاش درست حرف بزنی

با پشمای ریخته شده به ساشا نگاه کردم تو که بحثت با این یارو مهرابه، چرا منو میزنی

مهراب اخم کرد و محکم زد پس کله ام گفت:
_یه زمانی اکست بود الان کلاهتم نیست، پس چرا هول بازی در میاری

من با پشمای ریخته شده، بار دیگه به مهراب نگریستم

رضا به جای اینکه منو از دست ناقص العقل ها نجات بده، محکم زد تو دماغم و گفت:
_دعوا نکنید دیگه، گور باباش، مهم اینه دختره الان همه چیو به حیدری گفته و الانه که هممون به پودر تبدیل بشیم

با مظلوم ترین لحن ممکن گفتم:
_چرا منو میزنید، مجهول العرض ها؟

شهریار که زد زیر خنده، بقیه هم شروع کردن به خندیدن، که یهو کاظمی پرید داخل و همشون مثل سگ بالا پریدن
و ان زمان بود که من در حال خندیدن، شلوارم را خیس شده یافتم

کاظمی با یه دست گوش ساشا و رضا رو گرفته و با یه دست گوش شهریار و مهراب و در نهایت با شوت من را راهی دفتر می کرد، یعنی انقدر خوب ما رو هندل کرد که پشمام فر خوردن، به دفتر که نزدیک شدیم، کاظمی که دید نمیتونه از پاش استفاده کنه، منو مثل توپ شوت کرد تو در، و در با صدای بدی باز شد و من با سرعت رفتم تو شکم زاهدی و چایی داغی که داشت فوت میکرد، تا خنک بشه، روی صورتش ریخت، تبریک میگم ما زاهدی سوخاری ساختیم

حیدری با پشمای ریخته شده، منو از آغوش زاهدی که رنگش با رب گوجه برابری میکرد، بیرون کشید، من از شدت درد و خنده نمیتونستم حرف بزنم
در همین عین، کاظمی بقیه را مثل شتر به داخل پرت کرد و شارپ، همه تو هم گره خوردیم، کاظمی با صدای بلندی گفت:
_اقای حیدری، خبر دارین چیشده؟، دختر بنده خبر داده که این سه تا قوزمیت، کثافتکاری های زیادی رو تو مدرسه دخترونه انجام دادند که مدیر مدرسه فیلم گرفته و تو فلش ظبط کرده

کاظمی فلش را از جیبش بیرون و آورد و به سمت لپ تاپ رفت و دار و ندار فلش را پخش کرد:

_ساشا حواست باشه کسی نیاد، تا منو گل ها را بسته بندی می کنم

رضا که پشت درخت بود و داشت نگهبانی می داد، گفت:
_ من حواسم هست پویا، تو بپا هیچیش نپاشه بیرون
در همین حین ساشا ضربه ای محکم به با*س*ن رضای بی نوا زد و رضا با شتاب به سمت پویا پرت شد و بسته بندی گل ها به پرواز در اومد، یهو شهریار عین یک پلنگ بسته رو گرفت و یهو نگاهش به دیوار افتاد که دوربین روش بود، شهریار پوزخندی زد و انگشت وسطش رو نشون داد، رضا و پویا رد نگاه شهریار رو دنبال کردند و به دوربین رسیدند و لبخند ضایعی زدند و تنها قسمت طنز ماجرا زمانی بود که مهراب پشت به دوربین داشت آبپاشی می کرد و میخوند:
_یک کودی بدم به اینا که سالی یه بار آناناس بدن

لبام رو هم فشار دادم و سرم رو پایین انداختم تا نخندم، کاظمی لگدی به مهراب زد و گفت:
_لااقل جلوی دوربین نمی ش*اش*یدی میمردی خوک کثیف؟

مهراب نیشخندی زد و گفت:
_غلام جون این هم یه هنر نمایی هست دیگه، مثل هنر نمایی دخترت زهره که هر روز کارش سرویس دادنه

همه جا در سکوت فرو رفت و من تازه فهمیدم که خدا به من علاقه زیادی داشت که من رو پسر نیافرید، عجب، هر روز داره دارک تر میشه

حیدری با داد گفت:
_هر پنج نفرتون اخراجید

مظلوم به حیدری نگاه کردم و گفتم:
_اقا، اجازه، من که با این چهار تا ممنوع الفکر نبودم که

حیدری به من نگاهی کرد و گفت:
_خفه شو، تنها فرقی که میتونم ببن تو و اون چهار تا مفسد بزارم، اینه که تو یک هفته اخراجی، اینا پنج هفته

اگه بگید حتما ناراحت شدی، به ولا نشدم

پس شاد و خندان از دفتر بیرون رفتم و به سمت کلاس رفتم، یهو یکی محکم زد پس کله ام و من با دیدن ساشا ی خندون، لبخند رو لبم ماسید، یا امام خمینی، من طاقت یک اتفاق سمی دیگه رو ندارم
وارد کلاس شدم و کیفم را برداشتم و خواستم فرار کنم که پویا گفت:
_جایی میری جوجه رنگی؟
با حرص چرخیدم و بهش نگاه کردم و گفتم:
_ا ی من مادرتو..

یهو صدام پیچید، مادر تو...، مادر تو...، مادر تو..

برای ماست مالی کردنش گفتم:
_چیزه، من مادرتو گاهی دم در دیدم، دم در خونتون منظورمه

پویا اخمی کرد و من با سرعت از مدرسه بیرون زدم و به سمت شهر رفتم

، کنار یک مغازه دختری رو دیدم که شبیه به نیلو بود با کمی دقت، فهمیدم خود بی مغزشه، بهش نزدیک شدم و کنار گوشش گفتم:
_به دختره میگم کلاچ بگیرم بم دنده میدی برات بمیرم؟
 
آخرین ویرایش:
پارت چهاردهم

نیلوفر جیغ زد و پرید بالا و کیف مدرسه اش خورد تو صورتم و منو روی زمین پرت کرد، نیلوفر با دیدن من نیشش باز شد و کمک کرد بلند شم و گفتم:
_آرا.. یعنی چیزه، آریا، تو اینجا چیکار میکنی؟، مگه مدرسه نرفتی؟
پووفی کردم و گفتم:
_سر یک مسئله از مدرسه یه هفته اخراج شدم

مو هام رو دادم بالا که همون لحظه سارا سر رسید و ضربه ای به شونم زد و گفت:
_ببین کی اینجاست، دوست پسرم، عشقم، نفسم
بعد یه نگاه خریدارانه به نیلو کرد و گفت:
_شما کی باشی؟
سارا خودشو انداخت تو بغلم، که نیلو بغ کرده به من نگاه کرد و قشنگ تو چشماش معلوم بود، میخواد کرم بریزه، نیلوفر پروتر گفت:
_اهای دختره خراب، از کنار دوست پسرم برو کنار، ببین سارا، من آمارتو دارم که چه خرابی هستی، پس بکش کنار

نیلوفر سارا رو می شناخت، خیلی عجیب بود

نیلوفر دست منو کشید و با خودش به مقصدی نامعلوم برد و این زمان جنگ بین ایران و آمریکا شروع شد، سارا موهای نیلو رو میکشید، نیلو صورت سارا رو چنگ می انداخت، منه بدبخت خدازده هم مثل بز بهشون نگاه میکردم که یک پسر که بهش میخورد 30 سالش باشه. اونو رو از هم جدا کرد، نیلو که همون لحظه روی پسره کراش زد، پسره نگاهی به من انداخت و گفت:
_چرا جلوشونو نمیگیری، خوشت میاد دخترا سرت دعوا کنن، ببین بچه جون یکم مرد باش

سارا خودشو تو بغلم انداخت و نیلوفر هم از عمد خودشو به بی حالی زده بود و توی بغل پسر لَش کرده بود، پوزخندی زدم و گفتم:
_مرد؟، تو اگه میدونه مرد بودن چیه، چرا دست به دختر مردم میزنی، اگه مردی پس باید این دختر هم برات مثل خواهرت باشه

پسره مبهوت به من نگاه کرد که ادامه دادم:
_در ضمن، من چیکار میکردم اینا سر من دعوا بودن و من دخالت میکردم دعوا بیشتر می شد

پسره خندید و گفت:
_خوشم اومد پسر جون، به من میگن نامی
نامی دستش را دراز کرد، با لبخند دستم رو تو دستش گذاشتم و گفتم:
_اوک خوشبختم، منم آریا ام

نیلو با چشمانش نامی رو قورت می داد و نامی لبخندی به نیلو زد و با یک خداحافظی هممون رو خوشحال کرد

نیلو با لب و لوچه اویزون به سارا نگاهی کرد و گفت:
_میگم سارا، رمز موفقیتت چیه، همه خوشگل پسر ها را میذاری تو جیبت؟

سارا پوزخندی زد و گفت:
_نیلو خیلی بی عرضه ای، سیسی، کافیه بهش لبخند بزنی و دلش رو ببری، مگه نه اریا جونم

نگاهی مملوع از بدبختی به سارا انداختم و گفتم:
_آره عزیزم

نیلو خنده اش رو به زور نگه داشته بود، که من گفتم:
_ خب دخترا با یک خداحافظی منو خوشحال...، چیزه یعنی دیگه وقت رفتنه دخترا

سارا موهام رو بهم ریخت و رفت، نیلوفر انگشت وسطش رو بهم نشون داد و رفت

پوکر به مسیر رفتن جفتشون نگاه کردم و راه خونه را در پیش گرفتم تا به ورژن سابقم برگردم
 
آخرین ویرایش:
پارت پانزدهم

وارد خونه شدم اما خونه رو خالی یافتم، برگه چسبانده شده روی یخچال رو برداشتم و شروع کردم به خوندن:
_آرام اومدی خونه یه زنگ به ارشام اینا بزن، امرور من کارم خیلی طول میکشه، امکانش هست تا شب نیام، بیمارستان شلوغه و منم باید شیفت باشم، ناهار و شام هم داخل یخچال هست

با بهت به برگه نگاه کردم، آخه تا شب؟، بابا هم که طبق معمول از ساعت 8 صبح تا ساعت 8شب خونه نبود پس تا شب تنهام

به سمت اتاقم رفتم و لباسم رو در اوردم با یک لباس خواب عوض کردم، رفتم دستشویی و کار های مربوطه را انجام دادم و روی میز آرایش نشستم، دستمال مرطوب رو برداشتم و صورتم را تمیز کردم، و در آخر کلاه گیس را از سرم در اورد و موهای بلند و لَخت اصلی خودم را آزاد روی شونه هایم رها کردم

به سمت اشپزخونه شتافتم تا ناهارم رو گرم کنم، تلویزیون رو روشن کردم و فلش خودم رو بهش وصل کردم و فیلم «خجالت نکش» را پخش کردم، غذا ها رو تو ظرف گذاشتم و روی میز قرار دادم و در اخر روی مبل نشستم و درگیر تماشا فیلم شدم.

بعد از چند دقیقه صدای گوشیم بلند شد، با اخم گوشی رو برداشتم و همینجور لقمه کتلتمو میخوردم که اسم رایان روی گوشی نمایان شد، یهو کتلت هاپریدن تو گلوم و سرفه کردم که با سرعت لیوان نوشابه رو برداشتم و کمی خوردم تا حالم جا اومد، گوشی رو جواب دادم:
_فرمایش؟

رایان پروتر از من گفت:
_سلام کن اخه احمق، ببین عصر ساعت 5 بیا باشگاه متروکه، یادت نره کسی تعقیبت نکنه، همه چی به خاک بره

بعد زرتی قطع کرد، من میگم این بزه، بقیه میگن نه

مشغول خوردن غذام شدم و ظرف ها رو جمع کردم و در اخر شستم، تلویزیون هم خاموش کردم و به اتاق خودم پناه بردم و خواب من را در آغوش گرفت.

..........................................

ساشا با فاز پرو، قرنیه مشکی اومد جلو و خواست منو بب*و*سه که یهو رایان با تریلی زد به ساشا، با پشمای ریخته شده به ساشای کتلت شده نگاهی کردم، که در همین زمان مهراب همراه با زهره، محکم تو سر ارشام و ارسام می زدند و به سمت من می اومدندو منم به سرعت فرار کردم در همین زمان ساشا گفت:
_حمید معصومی نژاد روم،
بعد پشت سرش یک شنل قرمز ظاهر شد و پرواز کرد و گفت:
_به سوی بینهایت و فراتر از آن
و به سرعت اومد و من را برداشت و گفت:
_سووووو
با پشمای ریخته شده به این موجود مجهول العقل نگاهی کردم و تا ساشا خواست بره تو فاز داستان های عاشقانه، دکمه دیلت زندگی رو زدم و بوم از خواب بیدار شدم.

با پشمای ریخته شده به سقف اتاقم نگاهی کردم، یعنی چی؟، چرا ماستا قاطی موز ها شدند، چیزه یعنی قیمه ها

گوشیم رو از زیر بالش برداشتم با دبدن ساعت 4 یهو با سرعت بلند شدم، باید ساعت پنج می رفتم پیش این رایان شاسکول، صورتم را شستم، ایندفعه تصمیم گرفتم لباس دخترونه بپوشم، پس کت آبی رنگ و شلوار راسته ی آبی رنگش به همراه تاپ کرم رنگ و شال کرم رنگ رو روی تخت گذاشتم. و شروع به پوشیدن لباس هام کردم و در اخر کشف اسپرت کرم رنگم رو پوشیدم، از خونه بیرون رفتم و در را قفل کردم و کلید را در جیبم گذاشتم و به سمت باشگاه حرکت کردم.

.................................................

«باشگاه متروکه»

رایان ابروش رو بالا داد و گفت:
_عجب بابا، عجب، بلاخره تو تیپ دخترونه هم تو رو دیدیم

انگشت وسطم را بهش نشون دادم و گفتم:
_شات اپ پلیز، بگو ببینم چیکارم داشتی؟

رایان کلافه به من نگاه کرد و گفت:
_ ببین آرام، ما به یک فلش نیاز داریم، اون فلش کل اطلاعات ما هست و همچنین مکان آرشام و آرسام، تو باید اون فلش رو برامون بیاری، و همیشه هم دست ساشا هستش

پوکر به رایان نگاه کردم و گفتم:
_مگه فیلم پلیسیه؟، داش تو کلا مخ نداری و در این اصلا شکی نیست، خب تعقیبشون کنید

رایان عصبی موهاش رو بهم ریخت و گفت:
_وقتی یه چی بگم، بگو چشم و در گاله ات رو ببند

پروتر بهش نگاه کردم اما هیچی نگفتم، اینا هم دارن مشکوک میزنن، حالا چجوری فلش رو پیدا کنم؟
رایان انگار که ذهنم رو خونده باشه، گفت:
_همانطور که گفتم، اون فلش دست ساشا هست و تو باید یه روز بری خونش وخونه ی اون رو زیر و رو کنی

اخمی کردم و گفتم:
_مگه من جاسوس امریکام؟، بابا بس کنید دیگه، من یه هفته از اون مدرسه مسخره اخراج شدم، اینو بگی مدرسه اصلیمو چیکار کنم؟

رایان گفت:
_نگران نباش، تو فعلا انلاین درس میخونی تا امتحان های نوبت اولت، بعدش هم دیگه بازی تموم میشه

زیر لب گفتم:
_امیدوارم


به خونه که رسیدم، در جا به نیلو زنگ زدم، نیلو با شنیدن صدای من، یه بند حرف زد و گفت:
_پشمانم شنیون بشن، تو یادت افتاد ما هم هستیم، د د×ی×و×ث بی خانمان، صدای معتادی، ایشالله دوست دخترت، سارا، بر×ی×نه بهت، ب*گ*و*زه تو دهنت

با دادی که کشیدم، دهنش رو بست، پس من ادامه دادم:
 
آخرین ویرایش:
پارت شانزدهم

_لطفا خفه شو و گوش بده، ببین نیلو من به این رایان اینا مشکوکم، میتونی یه جاسوس واسم جور کنی؟، فکر میکنم اینا از یه چیزیایی خبر دارن

نیلوفر جدی شد و گفت:
_چه چیزیایی؟، ارام بیخیالش، رایان شاید به تو آسیب نرسونه اما به دیگران ذره ای رحم نمی کنه، کیو پیدا کنم؟

کلافه شدم و کلاه گیس را برداشتم و گفتم:
_درباره آرشام اینا، چاره ای ندارم، تو فقط یکی رو جور کن

نیلوفر با ذوق گفت:
_نظرت در مورد من و هستی چیه؟

خواستم مخالفت کنم که گفت:
_خفه شو، خفه شو، خفه شو، پس ما دو تا، اطلاعاتی رو که پیدا کردم میفرستم روبیکا بهت

و بعد قطع کرد و نذاشت بگم حداقل مراقب خود خرتون باشید

لباس هام رو عوض کردم و خودم رو روی تخت پرت کردم، اخه من فلش رو از کجا پیدا کنم؟

در همین زمان زنگ گوشی به صدا در اومد،کلافه جواب دادم که صدای ساشا پیچید:
_ای بر پدر و مادر مزاحم لعنت

ساشا که حرصی شده بود گفت:
_ببین پسره شاسکول، ما پارتی گرفتیم، پا میشی میای اینجا، کاری ندارم ساعت 6 یا 10،فقط بیا.

سارا گوشی رو از دست ساشا گرفت و گفت:
_عشقم می بینمت
و زرتی گوشی رو قطع کرد، د آخه..

پاشدم صورتم رو شستم و کلاه گیس رو دوباره چسبوندم، به سمت کمد آرشام رفتم و پیراهن سفیدش رو با شلوار راسته مشکی برداشتم و پوشیدم، در آخر هم با کفش های ارشام آماده شدم و با عطر آرسام خودم رو خفه کردم و از خونه زدم بیرون

به آدرسی که ساشا بهم فرستاده بود نگاهی کردم و نشون راننده تاکسی دادم، راننده تاکسی سری تکون داد و گوشی رو به من برگردوند
بعد از چند دقیقه بلاخره به مقصد رسیدیم و پیاده شدم، با دیدن خونه که نه قصر ساشا، دهنم باز موند ولی سریع بستمش، اصلا خوشم نیومد، مگه اومدم کاخ سفید
حوصله در زدن نداشتم پس زنگ زدم به ساشا که بلافاصله برداشت و گفت:
_حتما دم دری؟ گشاد لااقل در بزن

صدای قدم زدنش اومد و در را باز کرد بدون سلام وارد شدم، حیاط بزرگی داشتند پر از سبزه و گل و گیاه و درخت

همین که نزدیک خونه شدم، صدای موزیک بلند شد
ساشا به من رسید و دستش را دور گردنم انداخت و گفت:
_نه بابا، کپی ایلان ماسک شدی

به ساشا نگاهی انداختم، اون هم مثل من پوشیده بود. فقط دو تا دکمه اول رو باز گذاشته بود تا زنجیرش مشخص بشه، در رو باز کردم و با دیدن پارتی، پشمام ریخت
اینجا خیلی خر تو خره

سارا با دیدن من به سرعت به سمت من اومد و خودش رو تو بغلم انداخت، یک لباس دکلته ماهی شکل با رنگ زرشکی پوشیده بود که تا روی زانو هاش بود، و از ارایش ماشالله کم نداشت، چنان رژی زرشکی زده بود، خط چشمش تا خونه ما ادامه داشت، موهاشو دورش ریخته بود، مژه هاشم در حال پرواز بودن، البته خوشکل شده بود. چون حوصله ندارم، نابودش کردم

روی مبل نشستم، و تو فکر رفتم، باید هر طور شده از زیر زبون سارا مکان فلش رو بپرسم

چند دقیقه بعد، مثل این فیلم ها، از این نوشیدنی های ز هوشیارن دور کن، آوردن که نیلو بهشون میگفت نوشیدنی استغفراللهی، من که تا حالا از نزدیک ندیده بودم، داشتم با دقت نگاه می کردم که سارا یه دونه برداشت و برای من کنار گذاشت و دومی رو هم برای خودش برداشت و گفت:
_بیا عشقم، بخور یکم دنیا رو رنگی ببینی

اخمی کردم و گفتم:
_نه، مرسی، خودت بخور، من همینجور دنیام رنگی هست اونم قهوه ای، من از اینا نمیخورم کلا

سارا خندید و همش رو یه دفعه خورد، پشمام ریخت، من مطمئنم این اصلا معده نداره

سارا که کاملا ز هوشیاران دور بود، پس من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم:
_سارا من به ساشا یه فلش فیلم دادم، الان خودش نیست، فلش هاشو کجا میزاره برم بردارم؟

سارا خندید و گفت:
_کلا فلش نمیاره خونه، ولی اره یک فلش هست، زیر تختش جا مخفی داره، اتاقش طبقه دومم، در آبی رنگ

بسوزه پدر پولداری

لبخندی زدم و خواستم برم تو اتاق که یهو رضا دستام رو از پشت گرفت وپویا با لبخند شیطانی، لیوان نوشیدنی استغفراللهی رو برداشت و تا ته ریخت تو دهنم، من شوکه شده به پویا نگاه کردم، وای خدا بدبخت شدم، اونا با خنده از من شوکه شده دور شدن، سارا هم که رفت بین جمعیت رقص عربی بره، به سرعت رفتم سمت پله ها، از پله اول که رفتم بالا، دیدم پله ها دارن رقص بابا کرم میرن، منم همراهشون میرقصیدم و میرفتم بالا، به در ابی رنگه رسیدم که یهو با مخ رفتم تو در و در باز شد، ز هوشیاران دور بودم کلا، سینه خیز به سمت تخت رفتم و با دستم هم رو زمین میزدم تا بفهمم کجاست این جای مخفی، که یهو صدای کوچکی بلند شد، دستگیره اش را کشیدم و باز شد، منبع فساد اینجا بود، دلار، و چیز های استغفراللهی، دو تا برگه و یک فلش، فلش و دو تا برگه رو تو جیب شلوار گذاشتم، و همه چیز را مرتب کردم و خواستم برم بیرون که ساشا اومد جلوی در، منم که کلا هوشیاری نداشتم، گفتم:
_اقای گاو، ساشا رو ندیدی؟

ساشا خندید و زد روی شونه من و گفت:
_داداش من ساشام
خندیدمو گفتم:
_فکر کردم گاوی
چنان خندیدیم که اگه نیلو بود میگفت، نه شما واقعا گاوید
 
آخرین ویرایش:
پارت هفدهم

همین جور با خنده داشتیم می رفتیم پایین که ساشا گفت:
_بقیه پله ها کو
منم متفکر به پله ها نگاه کردم و گفتم:
_شاید خسته شدن رفتن
بعد مثل بز میخندیدیم، دست خودم نبود، الان سیبل های سارا هم برام خنده داشت
به ساشا نگاهی کردم و گفتم:
_محتوای اینا چی بودن، دادی به خوردمون؟

ساشا بینی اش رو خاروند و گفت:
_ماورای تفکرته

پشمام ریخت ولی در اون لحظه مثل شتر خندیدم

به ساشا نگاهی کردم و گفتم:
_من میرم دشوری
بعد زرتی خندیدم، ساشا با خنده گفت:
_برو ش×ا×شو

بعد دوباره زرتی خندیدیم، خلاصه به بهونه دستشویی رفتم از خونه بیرون، ولی لامصب چرا سوسک توی خیابون داشت شیک میزد؟

هرکی از کنار من رد میشد، میگفت عجب چیز خلیه

بلاخره بعد از طی مسیر بسیار طنز، به خونه رسیدم و خودم رو فقط رو تخت پرت کردم ولی اون تخت نبود، مبل بود

صبح با دمپایی که به سرم خورد بلند شدم و با ترس به ضارب نگاهی کردم که مامان رو یافتم، سلامی کردم و چون سرم درد میکرد، رفتم اتاقم تا لباسام رو عوض کنم و برم حموم

بعد از حموم با حوله تنپوشم بیرون اومد و شروع به سشوار کردن موهام کردم و موهای بلندم رو شونه کردم، بماند که چقدر کلاه گیس را شستم

سشوار رو که خاموش کردم، یهو صدای پیامک گوشی بلند شد، به سمت گوشی رفتم و با دیدن پیام نیلو تو روبیکا تو شوک عمیقی رفتم، پیام رو باز کردم و با دیدن عکس آرشام و آرسام توی یک کافه در حالی که با رایان و یک دختری بستنی میخوردن و میخندیدند، چنان فشاری به من وارد شد که محکم خودمو رو تخت ول کردم
که تخت گفت:
_من اصلا گو*ه خوردم که تخت تو شدم، بکش بیرون ازم دیگه حاجی

پس مثل اینکه رایان الکی میگفت و فقط میخواست به فلش برسه، فلش رو از تو جیب پیراهن سفید برداشتم و بهش نگاهی کردم، پس منم یک فلشی بهشون بدم که کیف کنن

به نیلوفر پیام دادم که آدرس رو بفرسته و خودشم بره تو خطر نیوفته، نیلوفر از خدا خواسته آدرس کافه رو داد و منم سریع لباس هام رو پوشیدم و به سمت مقصد حرکت کردم
پیاده شدم و با دیدن اینکه اونا بلند شدن و خواستن برن، پشت درختی پنهان شدم، در همین لحظه دختره گفت:
_خب بچه ها، پس با هم کار می کنیم، تا اون گروه نحس رو به زمین بزنیم
رایان اینا که رفتن، من هم به دنبال دختره رفتم، تقریبا دو کوچه پایین تر، کلاه گیسش را در آورد و لنز هایشرو هم برداشت و خلاصه از آتنا تبدیل شد به صدیقه، تا دختر خواست بره، سریع خودم رو بهش رسوندم و گفتم:
_صبر کن، چرا با رایان و اون دو تا قرار گذاشتی؟، اصلا تو کی هستی؟

دختره از سر تا پام رو نگاهی خریدانه کرد و گفت:
_به تو چه، ببین دختر جان سرت تو کلاه خودت باشه، نکنه دوست دختره رایانی؟

پوکر بهش نگاهی کردم و گفتم:
_نمیگی جریان چیه نه؟

سرش رو به معنای نه تکون داد، لبخند شیطانی زدم و به کفشش نگاهی کردم و نشستم، دختر فکر کرد بند کفشش بازه، تا خواست واکنشی نشون بده، دو تا انگشت دست راستم تا آخر تو دماغش فرو کردم و گفتم:
_اگه جریانو نگی، کل دستمو تو دماغت فرو می کنم، صدیقه

این حرکت رو از توی فیلم کره ای یاد گرفتم ولی با یک تفاوت خیلی ریز، اونم این که اون با مخ می رفت تو دماغ طرف

دختره در حالی که اشک از چشمانش می ریخت، گفت:
_باشه میگم، میگم

دستام رو از دماغش بیرون کشیدم و با لباسش پاک کردم و منتظر بهش نگاه کردم

دختر با مظلومیت گفت:
_چی میخوای بدونی؟

ابرویی بالا دادم و گفتم:
_ ببین من همه چیو میخوام بدونم، رابطه ات با اون سه تا قوزمیت، کدوم گروه رو می خوای نابود کنی، کی هستی، تو این بازی چیکاره ای؟

دختره با بیچارگی گفت:
_من زهره ام، زهره کاظمی
 
پارت هجدهم

با تعجب بهش نگاه کردم و یهو حرف های مهراب قبل از اخراج شدن یادم اومد

_غلام جون اینم یه هنر نمایی هست دیگه، مثل هنر نمایی دخترت زهره که هر روز کارش سرویس دادنه

با تعجب شالم را درست کردم و گفتم:
_زهره کاظمی دختر غلام کاظمی؟

زهره با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
_تو از کجا میدونی

پوکر بهش نگاه کردم و گفتم:
_به تو ربطی نداره، خب تعریف کن

نفس عمیقی کشید و روی جدول های کنار جاده نشست و گفت:
_ماجرا از وقتی شروع میشه که:

«فلش بک_از زبان زهره»

زهره با خنده به ساشا که رو به رویش روی صندلی نشسته بود نگاهی کرد و گفت:
_خوشحالم که دارمت، خیلی دوست دارم ساشا

ساشا لبخندی زد و دست زهره رو در دست خودش گرفت و گفت:
_منم دوست دارم، تو برام همه چیزی

بعد از قرار عاشقانه، زهره با لبخند به سمت خانه اش می رفت و دستبندش را نوازش می کرد، که در همین حین رایان با موتور جلوش ظاهر شد، رایان گفت:
_به خراب خانم، تو انقدر بدبختی که لیاقت آسیب رسوندنم نداری، اما اینا رو بگیر، یکم دوست پسرت بشناس

رایان پوشه ی آبی رنگی رو جلوی زهره انداخت و بدون اتلاف وقت از اینجا دور شد، زهره از شوک بیرون اومد و پوشه را برداشت و به خانه رفت، بدون هدر رفت زمان، وارد اتاقش شد و به صداهای مادرش توجه ای نکرد، روی میز مطالعه اش نشست و پوشه را باز کرد، با دیدن مدارکی که در پوشه بود اشک از چشمانش روان شد و گفت:
_ساشا تو چه غلطی کردی

اما همه اون مدارک جعلی بودند، رایان و گروهش یا Raa club، هر کاری را برای نابودی ساشا می کردند، شاید ساشا یک بچه بود اما گروهش معروف بود و رایان میخواست که نام او و گروهش اولین باشد

زهره از اون روز با ساشا سرد شد، یک روز بعد از مدرسه، زهره پیاده به سمت خانه اش می رفت، که ساشا جلوی او سبز شد و راهش را بست و گفت:
_زهره، چرا جوابم رو نمیدی، معلوم هست این چند روز چه غلطی می کنی
زهره ساشا را کنار زد و پوشه را توی صورت ساشا انداخت، با گریه گفت:
_ازت متنفرم، تو یک درغگویی، دیگه همه چی تمومه، همه چی

زهره به ساشای خشک شده توجهی نکرد و از کنارش رد شد

«زمان حال»

با تموم توانم عر می زدم، زهره هم همراه من عر می زد، تو اوج عر زدن، گفتم:
_نمیدونستم دوست پسرت خراب بوده، حالا اون مدارک چی بودن؟

زهره حرف رو عوض کرد و گفت:
_بزار بقیه اش رو بگم، و حالا رایان اینا، میخوان که من بهشون کمک کنم، با یک فلش کل گندکاری هاشون ببرم رو هوا نابودشون کنم

یکم مشکوک بهش نگاه کردم و گفتم:
_باید اکستو بسوزونی، خیلی خب، خیلی رمان قشنگی بود، من دیگه میرم

و به زهره توجهی نکردم، تو این دوره که تازه فهمیدم چه نامردایی هستن، چرا باید به ساشا اعتماد کنم، باید فلش را به رایان بدم و کلک کار رو بکنم و در آخر هم بازی تموم میشه
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
1K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا