اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام بُعد دیگر روح

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. معمایی
  3. طنز
رمان:بعد دیگر روح
نویسنده: فاطمه قادری
لقب هنری: قَـفـَس
ژانر: طنز، اجتماعی، معمایی
ناظر: @~Maria.mi~

فصل اول

خلاصه
:
دختر داستان ما یک دختر باهوش است که در مدرسه براش اتفاق های جدیدی می افتد، این اتفاق های تا حدی پیش میرود که خود دختر از وضعیت فعلی خودش در تعجب است و خودش را بین پسر ها میبیند، پسر هایی که هر کدام نقش وسیعی در سراشیبی های زندگی دارند

مقدمه:

در اوج دخترانگی ام کلاه پسر بودن بر سر گذاشته ام و دل به خطر زدم تا شاید این بار خوشبختی مرا دریابد، اما خوشبختی و روز های خوش من کجاست؟، ای کاش میتوانستم آن را در میان سراشیبی های زندگی دنبال کنم.


«این رمان بر اساس وضعیت اجتماعی بعضی از مدارس نوشته شده است، پس اگر در این رمان توهینی شده، از همه شما عذر خواهی میکنم، برای اینکه به راحتی حس و حال شخصیت ها رو بفهمید، این لحن و جملات انتخاب شده»
 
آخرین ویرایش:
پارت نوزدهم

وارد خونه شدم و روی مبل نشستم، صبح تعطیل رو باید سعی کنم درس بخونم، تا برای امتحانا ترم اول کمی موفق بشم
وارد اتاقم شدم و کتاب فلسفه ام رو باز کردم و کمی روش نگاهی کردم

همینطور که می دونید، فلسفه یک درس به شدت مفهومی هست، البته شما نمیدونید
انقدر سر این درس بهتون فشار میاد که شما هم مثل همین فیلسوفا اندیشه میدید بیرون


صفحه 42 رو باز کردم و شروع به خوندن کردم:

_فارابی میگه: اگر پدیده ای که الان موجود است معلول علتی باشد و آن علت هم معلول علت دیگری باشد، و سلسله ی این علت و معلول ها، بخواهد تا بی نهایت پیش برود، چنین تسلسلی محال است و در خارج تحقق نمی یابد

میدونم نفهمیدید چی میگه، اشکال نداره اولین بار منم نمیفهمیدم

ورق زدم و به ابن سینا رسیدم،

_ ابن سینا میگه: حرف فارابی رو قبول دارم ولی وقتی به موجودات این جهان نگاه می کنیم، می بینم که این موجودات در ذات خود نسبت به وجود و عدم مساوی اند..

خب برادر من وقتی فارابی رو قبول داری دیگه چرا پارازیت میندازی آخه

کلافه در کتاب رو بستم و روی میز چرخوندمش و مثل سقراط شروع به اندیشه سرایی کردم:

_همه چیز در حال گردش است مانند زمین به دور خورشید و این چرخش توسط ثابت بدون حرکت انجام میشود و این ثابت بدون حرکت را میتوان خدا در نظر گرفت که ثابت و همیشگی است و وجود او ضرورتی برای وجود دیگر موجودات هست، و این اصل را با عقل نیز میتوان درک کرد.

خودم تو گفتنش موندم، بلاخره بعد یک سال فلسفه خوندن و منطق خوندن، باید از من فیلسوف در بیاد دیگه

حس کردم خود سقراط به من تعظیم کرد و گفت:
_حاجی تو دیگه کی هستی، دست هممون رو بستی

لبخند ملیحی زدم و کتاب رو کنار گذاشتم و به سمت گوشی پرواز کردم، وارد روبیکا شدم و به نیلو پیام دادم:
_ببینم، تو چیزی در مورد زهره می دونی؟، زهره کاظمی؟

وقتی دیدم آنلاین نیست، خواستم از برنامه بزنم بیرون که پیام اومد:
_آره، بهش میگن زهره سرویسی یا همون سرویس دهنده

چشمام رو ریز کردم و نوشتم:
_هدف از این لقبش چیه، کمی اطلاعات بده، دختره ی معلول زاده

نیلوفر نوشت:
_چون امروز روز جهانیه خره، بهت میگم تو خماری نمونی، زهره خانم،سه سال پیش توی طلا فروشی دختر خاله اش کار می کرده و برای همین بهش میگن زهره سرویس، چون زهره سرویس طلا و جواهرات میفروخت

مشکوک شدم و نوشتم:

_مطمئنی ایهام نداره؟، آخه ذکر خیرش پیش پسران سرزمینم خیلی زیاده
 
آخرین ویرایش:
پارت بیستم

نیلوفر نوشت:
_دیگه بقیشو نمیدونم، والا

از برنامه بیرون رفتم و گوشی رو روی میز گذاشتم و تو فکر فرو رفتم

مامان وارد اتاق شد و با دیدن من با صدای بلندی گفت:
_پخ

چنان ترسیدم که از روی تخت افتادم پایین و به مامان که بلند بلند میخندید خیره شدم

مامان گفت:
_توروخدا قیافشو نگاه کن، شبیه بغض یا کریم شده

با چهره پوکر فیس به مامان نگاه کردم و گفتم:
_چه عجب بلاخره حاضری زدی، مامان جونم؟

مامان لبخندش ماسید و با حرص دمپاییش رو به سمت من پرت کرد که پتو رو سپر خودم کردم

لبخند ملیحی زدم و ابرو ام رو دادم بالا که مامان با حرص به من نگاه کرد و یهو لبخند شیطانی زد و گفت:
_امشب قراره عمه ات اینا بیان خواستگاری

لبخند رو لبم ماسید، مامان که لبخند رو لبش هر لحظه بیشتر کش میومد، سریع بیرون رفت و در را بست

هر لحظه تو زندگیم، اومدم بگم خوشبختم، خدا زرتی می گفت:
_جنسش خوب بوده از کدوم موتوری گرفتی؟
، پووفی کشیدم، اخه بزارید خبر مرگم به سنی برسم که روتون بشه بگید دارم میرم خواستگاری فلانی

خودم رو تخت پرت کردم، حالا چجوری قیافه نحس ماکان رو تحمل کنم؟، چجوری؟
 
پارت بیست و یکم

مثل بدبختا به سقف اتاقم خیره شده بودم که آروینا هم حاضریش رو زد،

_خواهر کوچیکه ی من چرا غمگینه؟

آخه من قربون این نرم؟، مگه میشه خواهر بزرگتر باشه و حالت خراب باشه، کلا تو خونه، من و آروینا با هم خوب بودیم، که جدیدا خانم با عشقش چت میکنه و کمتر پیداش میشه، خود نویسنده هم تو شوک قرار می ده

لبخندی زدم و گفت:
_به به خانم عاشق پیشه، یهو یادت افتاد منم هستم؟

آروینا خندید و گونه ام رو بوسید و گفت:
_خب، جوابت به عمه چیه؟

پوکر فیس بهش نگاه کردم و گفتم:
_هیچی، میگم سس ماست

آروینا محکم زد پس کله ام و گفت:
_ببین، یکم عاقل باش

برو بابایی نثارش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم و یه دونه سیب درختی برداشتم و خوردم، همینطور که روی مبل نشستم، با صدای بلندی گفتم:
_مامان، به عمه بگو بیان خواستگاری

مامان و آروینا با تعجب به من نگاه کردند و تو شوک عمیقی فرو رفتند
 
پارت بیست و دوم

چون نمیدونن من چی تو مغزم می گذره

بابا با تعجب به من نگاهی کرد و گفت:

_قبلا دخترا یکم حیا داشتن، بعدشم من باید اجازه بدم، خودت اجازه صادر می کنی؟

مشکوک به بابا نگاه کردم و چیزی نگفتم

«چند ساعت بعد _ ساعت7»

به عمه منیر نگاه کردم که هر لحظه قربون صدقه ماکان می رفت، شوهر عمه اِبی صداش رو صاف کرد و گفت:
_خب، بهتره بریم سر اصل مطلب، راستش همینطور که میدونید، قصد ما خیره آقا محمد، شما و رها خانم تاج سر مایید، اومدیم با اجازه شما این دو تا بچه رو بهم وصل کنیم

سرم رو پایین انداختم و پوزخندی زدم، به من میگن آری در به در، یک آشی براش بپزم که یک وجب روغن روش باشه، دارم برات ماکان خان رادمهر،

همه که سر من را پایین دیدند، لبخند رو لبشون نشست، عمه با خوش رویی گفت:
_خان داداش بزار بچه ها برن تو اتاق، یکم با هم صحبت کنن

بابا با لبخند سری تکون داد و منم پروتر لبخندی زدم و گفتم:
_اگه اجازه بدید من چایی هم بریزم ببرم تو اتاق

عمه خندید و گفت:
_قربون عروس شیرین زبونم بشم من، ببر عزیزم

تو دلم به خوش خیالی عمه پوزخندی زدم و به سمت آشپزخانه رفتم، خب، بسم الله الرحمن الرحیم

ابتدا چای رو در فنجون میریزیم، سپس دو قاشق غذا خوری، کرم پودر آروینا رو می ریزم، سپس صابون آرشام را رنده میکنیم و توی چایی حل می کنیم و در آخر کمی زرد چوبه و شکر اضافه می کنیم، تبریک میگم، معجون اسهال کننده شما آماده است

با لبخند شیطانی، ماکان رو به سمت اتاقم راهنمایی کردم و ماکان روی تختم نشست و گفت:
_اتاق قشنگی داری دقیقا مثل خودت زیباست
به زور خنده ام رو قورت دادم و با لبخند ضایعی گفتم:
_چشمات قشنگ میبینه

ماکان لبخندی زد و گفت:
_بزار یکم از خودم بیشتر بهت بگم، ببین آرام، من ویژگی های مد نظرم اینه که، یک خانم مثل تو حق صحبت با فرد نا محرم رو نداره، گوشی هم فقط میتونی برنامه های ساده ای داشته باشی..

ماکان داشت ادامه می داد و من فهمیدم پرویی کلا تو خانواده ی ما ارثیه، لبخند ضایعی زدم و گفتم:
_حرف های شما سسشع.... یعنی حرف شما متین، حالا شما چایی رو بخورید، من مخصوص برای شما درست کردم

ماکان که ذوق زده شده بود، لبخندی زد و چایی داغ رو تا آخرش خورد، لبخندی زدم و گفتم:
_ببین پسر عمه. احمقم، تو انقدر خنگی که زن گرفتن را با کلفت گرفتن اشتباه گرفتی و انقدر وضعیتت خرابه که همه رو مثل خودت میبینی، بدبین بی خاصیت، در ضمن از اسهال شدن لذت ببر
 
پارت بیست و سوم

ماکان مبهوت به من نگاه کرد و یهو صدای شکمش بلند شد و به سرعت به سمت دستشویی به سمت حال رفت اما چون دستشویی دور بود، شلوار راسته آبی نفتی رنگش به رنگ قهوه ای در اومد، چنان خندیدم که عمه و شوهر عمه و ماکان رنگشون به رنگی گل سرخ شد، ولی مگه من خنده ام قطع می شد؟، از قصد بیشتر می خندیدم تا حالشون جا بیاد، آروینا مبهوت به من نگاه کرد که توی چارچوب در وایستاده بودم و می خندیدم

این شب هم تموم شد و عمه اینا با خجالت بدون صرف شام به خونه اشون رفتن و من با رقص بندری به اتاقم می رفتم که یهو خنده آروینا بلند شد و گفت:
_وای خدا، آرام شانس هم نداره، از شانس بدش، خواستگاراش هم ریقو در میان

هر هر هر، خندیدم، من اصلا نمیگم کار من بود، فکر کردی آبروی خودم رو میبرم، به هیچ عنوان، پروتر داد زدم:

_شتر لب پروتزی، کار خودم بود

آروینا که همینو میخواست بشنوه، سریع به اتاق مامان و بابا مهارجرت کرد که کوسن مبل رو پرت کردم به سمتش ولی جاخالی داد اما یهو پاش پشت همین کوسن گیر کرد و با صورت خورد زمین
لبخندی زدم و گفتم:
_خوردی؟، حالا هسته اش رو توف کن، لب پروتزی

آروینا چنان جیغی زد و گفت:
_مامان همه چی زیر سره....
سریع و آروم بهش گفتم:
_تو که دلت نمیخواد مامان بدونه با امیر علی در ارتباطی

آروینا به راحتی دهنش رو بست، شاید باورتون نشه، اما مامان و بابا تو اتاقشون خواب بودن و ما رو به کتفشون هم نگرفتن
پووفی کشیدم و گفتم:
_چرا این امیر علی نمیاد تو رو بگیره؟، فکر کنم اونم فهمیده تو چه عجوزه ای هستی، عجوزه

آروینا افتاد دنبالم و منم به سمت اتاقم فرار کردم و سریع در اتاق رو باز کردم و زبونی برای آروینا در آوردم، زمانی که آروینا با سرعت به سمت در رسید، در رو بستم و اروینا با مخ توی در رفت، قهقه ام به هوا رفت، آروینا با مظلومیت گفت:
_یزیدتو، یزید، ابن ملجم، شمر بن ذ الجوشن
 
پارت بیست و چهارم

بلاخره از این هفته که اخراج شدم، نوبت به چهارشنبه رسید، نه درس خوندم، نه هیجانی، نه چیزی،
یهو یک پیام روی گوشیم خودنمایی کرد، پیام رو باز کردم:
_بیا پشت مدرسه، ساشا

خو میمردی زنگ میزدی، معلوم العقل، یهو یادم به فلش و برگه ها افتاد، سریه به سمت لب تاپم رفتم و فلش رو بهش وصل کردم و فیلم پخش شد:

_همش تقصیر این رایان بی خاصیته

یهو مکث شد و دوباره کس دیگه ای ادامه داد:
_ساشا، تو فیلم فحش نده حالا

مبهوت به صفحه لب تاپ خیره شدم، یهو دوربین رفت به سمت دیگه ای و رایان رو نشون میداد که داره بسته هایی را بررسی می کنه و با یک مرد که عجیب حرف میزد بحث میکرد:

_ببین آرکاداش، من باید مطمئن شم که اینا کوکائین هست یا نه

مرده عجیب حرف زد و لحجه عجیبی داشت ولی از جمله آرکاداش، فهمیدم ترکیه ای هستش:

_ببین، من فارسی، بلد نیست، اما اگر کلک کار باش، خوب جبران کنم

رایان چاقویی رو از جیبش برداشت و وارد یک بسته کرد و پودری را داخل دهنش گذاشت و سرش را تکون داد و به ارش گفت:
_آرش، کوکائین ها رو بردار و دلارا رو بردار بیار

دیگه فیلم رو نگاه نکردم، چون کل محتواش مربوط به رایان بود، اما اونا گفتن که این فلش مربوط به کارای ساشاست که خلاف می کنه
برگه اول رو برداشتم و باز کردم:
_سلام ساشا، من خوب میدونم که قراره چه اتفاقی بیوفته، ازشون فاصله بگیر، ما هم بهت کمک می کنیم، تقصیر ما نیست اما از هیچی اطلاع نداشتیم.

خیلی عجیب بود، فرستنده و نویسنده این برگه مشخص نبود

برگه دوم رو باز کردم:
_ سلام ساشا، من صدرام، ببین این پسره اریا بدجور مشکوک میزنه، پشت دستشویی با دختری به اسم نیلو حرف میزد، و تنها چیزی که شنیدم این بود که گفت بهم زنگ نزن نقشه ام خراب میشه، حس میکنم جاسوسه حواست بهش باشه، منم حواسم بهش هست

مبهوت به برگه نگاه کردم و به یاد آوردم
یه پسر از کنارم رد شد، اولش مشکوک شدم، ولی بیخیال شدم

اگه همچی رو فهمیده باشن چی؟، باید بهشون حقیقتو بگم که اونا منو به دروغ وارد این بازی کرده بودن

لباس هام رو پوشیدم و کلاه گیسم رو سرم گذاشتم و یواشکی از خونه بیرون زدم، زمانی که به پشت مدرسه رسیدم، هیچکس نبود، اما یهو یک آجر محکم خورد تو سرم و بی هوش شدم

«چند ساعت بعد»

چشمام رو که باز کردم، سرم به شدت درد می کرد و روی زمین افتاده بودم و از سرم خونریزی می کرد، با درد از جام بلند شدم که مشتی تو صورتم خورد و محکم به دیوار خوردم، ساشا یقه منو گرفت و گفت:
_جاسوس ع×و×ض×ی، تموم مدت اطلاعات میدادی، آره؟
رضا چوبی رو محکم تو کمرم کوبید، مهراب مشتی تو صورتم زد و ساشا من رو روی زمین انداخت

ساشا شروع کرد به شوت زدن به من، از دهنم و سرم خون بیرون میزد

شهریار سرم را بالا گرفت و چاقو رو زیر گردنم گذاشت و گفت:
_د بنال ببینم
با درد به شهریار نگاه کردم و گفتم:
_چیو بگم؟
مهراب با پا شوتی محکم به شکمم زد و از دهنم خون بیرون پاشید، با درد به شهریار نگاه کردم که گفت:
_زود باش، بگو تا شاهرگتو نزدم، موش کثیف

سرفه ای کردم و گفتم:
_من از هیچی خبر نداشتم

شهریار پوزخندی زد و گفت:
_د بس کن، فیلم بازی کردن بسه، تو برا رایان جاسوسی می کنی، نه؟

پوزخندی زدم و دلم رو به دریا زدم و گفتم:
_من به دنبال آرشام و آرسام بودم، رایان بهم گفت که یه عده اونا رو دزدیدن که تو مدرسه شمان، وقتی وارد مدرسه اتون شدم، رایان بهم گفت، باید یه فلش رو از ساشا براش گیر بیارم، اما من مشکوک شدم، تا اینکه مچشون رو با دختری گرفتم، تعقیبش کردم و فهمیدم، زهره است، زهره کاظمی،
 
پارت بیست و پنجم

_گفت که میخوان با اون فلش شما رو نابود کنن چون خلافکارید، قرار شد فلش رو جمعه به رایان بدم، اما تصمیم گرفتم محتواش رو هم ببینم، با دیدن اینکه رایان داره با یک ترکیه ای قاچاق کوکائین می کنه، لحظه ای تو شوک قرار گرفتم و فهمیدم تموم مدت منو بازی داده

ساشا پوزخندی زد و گفت:
_خفه شو، فکر کردی ما احمقیم؟

وسط حرفش پریدم و گفتم:
_چجوری ثابت کنم؟

ساشا پوزخندی زد و گفت:
_برای من کار کن، فلش رو پس بده

سرفه ای کردم و گفتم:
_تو جیب هودیمه

و از هوش رفتم

وقتی چشمام رو باز کردم تو یک مطب خصوصی بودم و سرم به دستم وصل بود، خواستم از جام بلند شم که ساشا گفت:
_به جاسوس بیدار شده

دستی به سر باند پیچی شدم زدم وگفتم:
_باید برم، همین حالا

ساشا مچ دست من را گرفت و به خودش نزدیک کرد و با نفرت گفت:
_هیچ قبرستونی نمیری، زمانی که قبول کنی با ما کار کنی، می تونی بری

چشمام رو چرخوندم و گفتم:
_ازت متنفرم، چیکار کنم؟

ساشا پوزخندی زد و گفت:
_اینا رو امضا کن

به برگه نگاهی انداختم و با دیدن اینکه چه چیز هایی توش نوشته شده بود، مبهوت به ساشا نگاه کردم و گفتم:
_تو روانی چیزی هستی؟، یعنی چی باید خدمتکار سارا باشم؟

ساشا پوزخندی زد و گفت:
_این کار کاملا رسمیه، اگر این قراداد لغو بشه، باید خدمتکار من و خواهرم باشی، بهت لطف کردم و فقط گفتم سارا

چه مسخره، با درد برگه رو امضا کردم و از جام بلند شدم که برم یهو ساشا گفت:
_ آریا

بهش نگاهی کردم که فلشی رو سمتم پرت کرد. و گفت:
_این کپی همون فیلمه، بریزش روی یه فلش دیگه و بده به رایان
 
پارت بیست و ششم

مشکوک بهش خیره شدم و گفتم:
_منظورت چیه؟، میخواهی همینطور ولم کنی؟

ساشا ژاکتش رو برداشت و رفت، مبهوت به رفتنش نگاه کردم، از همه پسرا متنفرم

پووفی کشیدم و راهی خونه شدم

با درد کوچه ها رو طی می کردم، ولی اون مطب کی بود؟، چرا من بردن؟

موهام رو بهم ریختم، ناگهان یک ماشین کنار من بوق زد، پریدم بالا و با دیدن ساشا که سوار بر ماشین خارجی آلبالویی و با پوزخند به من نگاه می کنه، خواستم سرم رو تو شیشه های ماشینش خورد کنم که بلاخره شیشه ها را پایین داد و سرش را بیرون آورد و گفت:
_جاسوس بی خاصیت، نمیخوای سوار شی؟

چشمام رو چرخوندم و به راهم ادامه داد، ساشا هم همراه من آروم آروم میومد
حرصی وایستادم و در ماشینش را باز کردم و سوار شدم و چنان در رو محکم کوبیدم که از صداش قلب خودم پرت شد تو معده ام، ساشا حرصی گفت:
_هو، آروم الاغ، میفهمی چقدر گرونه، این میتسوبیشیِ، شاه بلوط منه

با لبخند گفتم:
_ خب به کتفم

پوزخندی زدم و منتظر ماندم تا به خونه برسم که یهو یادم اومد، نباید بفهمه کجا رندگی می کنم چون همه چی لو میره مثل دختر بودنم.
پس صدام رو صاف کردم و گفتم:
_من دو کوچه بالا تر پیاده می شم

ساشا سرش را تکون داد و گفت:
_آریا به خاطر کتک هایی که خوردی خیلی خوشحالم، یعنی نمیدونی چقدر انرژی گرفتم
 
پارت بیست و هفتم

من نمیدونم، این بشر اصلا عقل داره، چنان محکم زدم پس کله اش که فرمون از دستش در رفت، مثل پلنگ سمت فرمون رفتم و گرفتمش تا تصادف نکنیم
ساشاحرصی دست من را پس زد و زد رو ترمز و گفت:
_پیاده شو آخه ناقص العقل

محکم زدم پس کله اش و پیاده شدم
و از همون کوچه یواشکی پیچیدم سمت کوچه امون
...

«یک ساعت بعد_خونه»

انقدر بدنم درد می کرد که فقط روی تخت افتادم، زدن شکم و کمر و سرم، همه چیزمو زدن داغون کردن، بزا یه چیزی بهشون نشون بدم، حالشون جا بیاد

فلش رو برداشتم و فیلم رو روی لپتابم ریختم
سپس یک فلش خالی برداشتم و یک فیلم زیبا رو، روش ریختم، آخ رایان یک بلایی سرت بیارم البته ساشا هم همینطور

صبح باید با این همه درد، برم فلش رو به رایان بدم

پس رفتم حموم تا یکم حالم جا بیاد، البته بماند که از درد داشتم به خود می بالیدم

بعد از حموم موهای بلندم رو خشک کردم و چسب زخم رو روی زخم سرم چسبوندم

موهام رو شونه کردم و اطرافم ریختم
روانی شدم از دست این رایان و ساشا
لعنت به همشون، به خاطر یک کرم ریزی، هر روز باید زخمی بیام خونه، قربونت بشم خدا، چرا فقط من را برای این چیزا افریدی


«پنجشنبه_8صبح»

رایان نگاهی به من انداخت و گفت:
_مطمئنی نفهمیدن؟

پووفی کردم و گفتم:
_ببین رایان، من حوصله ندارم، بگیر فلشو

رایان با ذوق فلش رو گرفت و روی لپ تابش پخش کرد:

_ عکس کله رایان روی مارمولکی بود و داشت با آهنگ آی نصر من الله، آی قدرت دعوا، آی قدرت شیشه، آی قدرت تریاک، وای نصر من الله قر میداد

انتظار نداشتم، همین حالا فیلم رو پخش کنه ولی پوزخندی زدم و ادامه فیلم همه چیز رو نوشته بودم، پس به سرعت فرار کردم، چند دقیقه بعد داد رایان بلند شد:

_بگیرینش

با تموم سرعتم فرار کردم، خب نقشه های هر دوشون رو خراب کردم، حالا حالا ها مونده، هر کی با من ور افتاد، خوردش زمین پس افتاد

تو یک کوچه نشستم و استراحت کردم و نفسی تازه کردم.

یهو یک فیلم و ویسی از طرف رایان بهم ارسال شد، ویس رو باز کردم:

_ببین آرام، تو بد دردسری افتادی، من یک آشی به تو بپزم، ببینم میدونند یک دختر وارد مدرسه پسرونه شده؟، ساشا چطور؟، میدونه؟، بهتره بدونن، ولی حیف چون اگه پلیس بدونه برات پرونده درست میشه

مبهوت به ویسش گوش دادم و فیلم رو پخش کردم
با دیدن این که اون روز با تیپ دخترونه رفتم و اینا فیلم گرفتن، قلبم خورد شد، خدایا بدبخت شدم
نفس عمیقی کشیدم که استرسم مشخص نباشه و شروع کردم به ظبط صدا:
_اها، خب تو که دوست نداری پلیس بدونه، آرکاداش چقدر دلار گرفت و چقدر کوکائین گرفتی، ببین اگه تو هفت خطی، من خط خطی ام، پس بیا پایین
 
پارت بیست و هشتم

گوشیم رو گذاشتم تو جیبم و مقصد اداره پلیس رو در پیش گرفتم، این مفسد فی الارض باید گرفتار بشه تا آدم بشه

حالا چجوری فلش رو بدم، بگم بفرما آقای پلیس اینم مدرک جرم، بعد نمیگه از کجا آوردی دلقک؟، میگه دیگه

ولی چون من خر تر از این حرفام پس به سمت اداره پلیس حرکت کردم، زمانی که رسیدم، یک نگهبان جلوی در وایستاده بود، سریع عکسی گرفتم و به رایان فرستادم
بعد رو به نگهبان گفتم:
_داداش، یه لحظه بیا اینجا بهت شوکول بدم

نگهبان با اخم اومد سمتم و گفت:
_چی میگی بچه؟

نیشخندی زدم و گفتم:
_من پسر سرهنگ جدیدم، بابام بهم گفت که این فلش رو براش بیارم، این فلش رو بهش برسون، تو بخش مواد مخدر کار می کنه، اسم فیلم هم رایان هستش، خودش میدونه

بعد هم سریع رفتم، خب حالا به رایان نشون دادم که از اینا نمیترسم پس پخشش نمیکنه، با خیال راحت داشتم میرفتم که یهو از اینستا پیام اومد که پیج حواشی جوانان استوری گذاشته است، پس از طی مراحلی وارد اینستا شدم و وارد استوریش شدم و با دیدن عکس خودم یه لحظه کرک و پرم ریخت

با بغض روی زمین نشستم، بدبخت شدم
سریع به سمت خونه رفتم،
در رو باز کردم و خودم رو داخل اتاقم حبس کردم، یا امام حسین، حالا چه غلطی بکنم، اگه ساشا اینا بفهمن چی، اگه پلیس بفهمه چی؟
قطعا دیگه زنده نمیمونم، اما حالا چیکار کنم که این استوری توی دو دقیقه ترکونده و داخل اکسپلور رفته، یک منفعتم داشت، پیجم رشد کرد و از 120 تا فالور، به 4k فالور تغییر کرد و ادامه هم داشت
آخ جون معروف شدم، حالا میتونم مثل این بلاگرا پست بزارم

محکم زدم تو سرم، آخه من الان با پلیس و این دو تا گروه چیکار کنم
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
1K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا