I glanced out the window at the signs of spring. The sky was almost blue, the trees were almost budding, the sun was almost
bright
به بیرون از پنجره، به نشانه های بهار نگریستم. آسمان تقریبا نیلگون بود، درختان تقریبا جوانه زده بودند، و خورشید تقریبا درخشان بود
بهار که از راه میرسد جوانه سر میزند، شکوفه می شکفد باران نمنم می بارد آسمان نفس می کشد بهار که از راه میرسد زمین سبز میشود بلبل نغمه خوان میشود روز نو میشود سال نکو میشود اما… تو چطور؟ اگر شکوفه شکوفه بروید و دریغ از شکوفه لبخندی که بر لبانت بنشیند چه؟ اگر زمین زمین سبز شود و هنوز برگهای پاییزی سنگفرش دلت باشد چه؟ اگر باران باران طراوت ببارد و هنوز خاکستر غم و یاس بر شیشه دلت باشد چه؟ اگر روز روز نو شود ولی چشمهایت به عادت و کهنگی گشوده شود چه؟ اگر گرما گرما مهربانی با طلوع خورشید بتابد و تو همچنان دل به سرما سپرده باشی چه؟ اگر بهار بهار بیاید و تو زمستان باشی؟ بیا و وجودت را به دست مهربان بهار بسپار تا زندگی را در تو جاری کند تا… بهار شوی بیا و چون بهار طراوت و شکفتن و لبخند و مهربانی و زیبایی و سبزی و تازگی را به هر که دل به زمستان سپرده هدیه کن که بهار میآید و میرود اما تو در تابستان و پاییز و زمستان هم که بمانی بهار آفرین خواهی شد بیا و تو بهار آفرین باش تا دشت دشت مهربانی بروید هزار هزار خنده بشکفد باران باران محبت ببارد تـــــو بــــهار آفریـــن بـــــاش