نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان رمان: ال تایلر
نویسنده: سارا بهار
ژانر: تخیلی، فانتزی، معمایی
ناظر: @_Aho_
«یاارحمالراحمین»
خلاصه:
دو گونه، هر دو اسیرِ طلسمی تاریک!
لایکنتروپهایی که در هیچ یک از شبهای ماهِ کامل تبدیل به گرگِ درونشان نمیشوند و خونآشامهایی که با برخوردِ نور آفتاب و حتی نورِ کمسوی مهتاب، میسوزند!
در این بین، همهچیز بهدست مخلوقی عجیبالخلقه از هم میپاشد.
نفرین نمیشکند هیچ که حتی نفرینی عظیمتر زاده میشود... .
باهم وارد سالن بزرگی شدیم که لوازم و دستگاههایی درونش قرار داشت که هیچوقت به چشم ندیده بودم.
با کفشهای پاشنه بلند و جدیدم به درستی راه رفته نمیتوانستم اما از صدای کوبش پاشنهی کفش با کف سالن، احساسی مطلوب و خوشایندی به من دست میداد.
بن با دیدنمان سرخوشانه شیشهای که در دست داشت را رها کرد و گفت:
- بهبه...جناب رئیس جمهور و اِل تایلر بزرگ!
کول با لبخند به سویش رفت و او را در آغوش گرفت.
آندو باهم رفیق فابریک بودند و تنها کسیکه کول به او اعتماد داشت تا دربارهی ماهیت من مطلعش کند فقط بـن تامیسون بود.
کول را رها کرد و دستش را به سوی من دراز کرد.
متقابلاً دستم را به سمتش دراز کردم که محکم دستم را گرفت و با چشمکی گفت:
- خوشحالم از دیدن دوبارهات فرمانروا.
لبخندی بهش هدیه دادم و دستم را از دستش بیرون کشیدم. بیش از حد شوخطبع بود گاهی روی اعصابم میرفت و گاهی متعجبم میکرد. درکل پسری چالش برانگیز بود و نمیدانستم که به کدام یک از رفتارهایش توجه کنم، او هم بامزه بود و هم درعینحال بسیار باهوش. اما خوبترین بخش آشناییام با بن این بود که او میدانست من کی هستم و در مقابل بن و کول میتوانستم خودم باشم، خودِ واقعی و ترسناک و فراتر از آن حتی.
کول رو به بن و دکتر هافمن کرد و گفت:
- قرار بود دربارهی موضوع مهمی صحبت کنیم، خب میشنویم.
دکتر هافمن با چشم به بن اشاره کرد و بن کیسهای کهنه و رنگ و رو رفتهای آورد و جلویمان روی میز کوچکی گذاشت.
هرسه نفر ایستاده بودیم و منتظر اینکه بن محتویات درون کیسه را بیرون بیآورد اما؛ بن کیسه را گذاشت و کنارمان ایستاد.
کول پرسید:
- چی توشه بن؟
بن درحالیکه دستش را لای موهای فرفری و بهم ریختهاش میبرد، گفت:
- چیزی که توشه رو نمیدونم چون نمیتونم از کیسه درش بیارم.
با اخم و تعجب پرسیدم:
- منظورت چیه؟
دستش را برایم بالا آورد و نشانم داد.
کف دست و انگشتانش جای سوختگیای سطحی داشتند.
- قبل اینکه بگم بیایین اینجا، سعی کردم بازش کنم و ببینم توی کیسه چیه اما؛ وقتی دستم رو توی کیسه فرو میبرم دستم میسوزه.
کول با حیرت پرسید:
- گفتی توی معدن پیدا شده؟ کی دیدش و چطور؟
- یکی از معدنچیها پیداش کرده و خواسته کیسه رو باز کنه و توش رو ببینه که از دستش هیچی باقی نمونده اصلاً و الآنم توی بیمارستانه!
حیرت عمیقتری در چشمان سبزِ کول نشست که بن با لبخندی روی لبش ادامه داد:
- منم با دستکش مخصوص دستم رو وارد کیسه کردم که هنوز دستم رو دارم وگرنه الآن یه دست بهم بدهکار بودین!
حرفش که تمام شد بیتفاوت به همهشان، دستم را فرو کردم داخل کیسه و شئای که داخلش قرار داشت را بیرون کشیدم و بیرون آمدن دستم از درون کیسه مساوی شد با نوری سفید که تمام آزمایشگاهشان را در بر گرفت و صدای فریاد کول، بن و هافمن بلند شد.
برایم عجیب بود که این چه رفتاری است، از آن سه مرد بزرگ بعید بود!
بیآنکه نگاهی به شئای که در دستم قرار داشت بیاندازم با دست دیگرم نیروی نورش را خاموش کردم و پرسیدم:
- چه دردتونه؟!
کول درحالیکه چشمانش را با دستهایش محکم گرفته بود پرسید:
- تموم شد؟
بن چشمانش را زودتر باز کرد و رو به هردوی آنان گفت:
- آره تموم شد باز کنید چشمهاتون رو.
کول که چشمان رنگجنگلش را باز کرد نگاهی به دستم انداخت و پرسید:
- اِل، دستت نمیسوزه؟
تازه در آن لحظه توجهام به شئای که در دست داشتم جلب شد و نگاهش کردم.
کتیبهای کهنه و طلایی.
چیزی درون مغزم جوشید. من آن کتیبه را بهخاطر داشتم و لعنت به این بهخاطر داشتنم!
کول از من سؤال میپرسید که آیا من هم آن نور کور کننده را دیدم یانه.
نمیدانستم درمورد کدام نور کور کننده صحبت میکرد و حتی کول و صدایش هم آن لحظه نمیتوانست حواسم را از خشمی که درونم میجوشید پرت کند.
کتیبهی طلایی در دستم، همان کتیبه آتشین بود که الهاندرو ده سال پیش با خودش به غار آورد و قوانینش را خواند. کتیبه آتشین را باز کردم و به نوشتههایش خیره شدم که کول با لحنی سردرگم گفت:
- این...اِل، این کتیبه کوچیک، به چه زبونی نوشته شده؟
خشمم را در گوشهی ذهنم پنهان کردم و فقط لب زدم:
- به زبان تاریکی!
هر سه نفر گویا که روح دیده اند متعجب به من خیره شدند.
دیگر با کول همنظر بودم و احتمال میدادم طلسمی درکار باشد و سپس آن طلسم با جادوی سیاه و سفید پنهان شده باشد.
تنها طلسمی که از دیدِ من و قدرت من میتوانست پنهان بماند همین بود که ساحرهای با آمیختهای از جادوی سیاه و سفید طلسمی ایجاد کند.
برایم سؤال بود که شخصی که طلسم را ایجاد کرده است اصلاً چطور میدانست که پای من به حلِ این معما باز میشود؟
در جهان برای پنهان کردنِ هیچ سحر و جادویی از چشم هیچ مخلوقی لازم نیست این حرکت انجام شود.
بهجز از من که هیچ جادویی از چشمم پنهان نمیماند مگر با همین یک روش و آمیختن جادوی سیاه و سفید باهم.
این ترکیب و این فرمول هم سیصد سالِ پیش خلق و اجرا شد.
باز هم برایم سؤال است که چرا اینکار را کردند و اصلاً از کجا میدانستند که من به دنیای انسانها میآیم؟
همچون ترکیب جادوئیای، سنگینترین بها را برای ساحرهای که آن را انجام میدهد دارد، مرگ!
بعد از آمیختن این دو جادو باهم و اولین استفاده از آن، جادوگر خواهد مُرد!
صدای بن در گوشم میپیچد:
- الآن این یعنی چی؟
کول: اِل باید بگه.
به او خیره شدم اما؛ قبل از آنکه دهان باز کنم کول خطاب به هافمن گفت:
- دکتر! میشه تنهامون بذارین؟
هافمن چشمی گفت و از آنجا دور شد.
کول گفت:
- خب آندریا، میشنویم.
اعصابم به قدری متشنج بود که گویا واژههایم درهم تنیده بودند. نمیدانستم چطور اصل مطلب را بیان کنم، پس بیتوجه به آنکه آنها میفهمند یا نه، دهان باز کردم و گفتم:
- چیزی که دنیاتون رو در برگرفته یه طلسمه. یه طلسم قوی و انگار این برنامه از قبل تعیین شده که... .
کول حرفم را میبُرد و میپرسد:
- یعنی چی که از قبل تعیین شده؟ منظورت چیه و چطور به این نتیجه رسیدی؟
خیره در چشمان رنگجنگلش گفتم:
- ببین نمیدونم دشمن کیه و چی میخواد اما؛ هرکسی که هست و هرچی که میخواد، مشکلش تو و دنیات نیستین.
لحظهای مکث کردم که اینبار بن عجولانه پرسید:
- پس مشکلش کیه؟
زبانم را روی دندانهای نیش خونآشامیام کشیدم و گفتم:
- مشکلش منم!
بن و کول همزمان گفتند:
- یعنی چی؟
سرم را طوری که افکار درهم برهم مغزم تکان بخورند به این طرف و آن طرف تکان دادم و در جوابشان گفتم:
- باید برگردم شلیتلند.
کول بلافاصله با حالتی عصبی مرا خطاب قرار داد:
- یعنی چی که باید برگردی به دنیای خودت؟ آندریا، تو قرار بود کمکمون کنی.
- برای همین هم لازمه برم.
قبل از آنکه چیزی بگوید نفسم را با حرص بیرون دادم. وقتی برای توضیح بیشتر نداشتم دستهایم را بالا بردم و با حرکت جادویی انگشتانم پورتالی برای عبور باز کردم و بیهیچ مکثی داخلش پریدم.
سیاهیِ پورتال مرا به زمین زد و روی زمین جنگل شوم افتادم. در همین حین صدای فریاد کسی را شنیدم.
چشم چرخاندم که ببینم کیست. با دیدنش غریدم:
- احمق! برای چی دنبالم اومدی؟
کول هریسون مانند کودکی سرکش، به دنبال من وارد پورتال شده بود.
عصبانیتم را که دید درحالیکه خاک سیاهِ زمین جنگل شوم را از کت و شلوار مارکش میتکاند، گفت:
- تو برای نجات من و مردمم درتلاشی، اونوقت من چطور تنهات بذارم؟
چیزی نگفتم و به راه افتادم او هم به دنبالم آمد و پرسید:
- داریم کجا میریم؟
لحظهای ایستادم، به طرفش برگشتم و گفتم:
- برگرد کول. من بعد از رسیدن به جواب، دوباره میام.