نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان رمان: دریچه وهم ماهوا
نویسنده: سارا بهار
ژانر: فانتزی
خلاصه:
ماهوا در دوزخِ زندگیاش، جایی که نه امیدی است و نه نوری برای راهیابی؛ آنچنان غرق شده که حتی از نجات خود نیز ناامید میشود. تنها و در جستجوی قطرهای زندگی، ناگهان دریچهای به آنسوی دنیاها باز میشود؛ حالا او در میان سحر و جادو، باید به دنبال راه نجات بگردد، راهی که دریچهایست به جهانِ سحرآمیز!
تاریکیِ شب وسوسهام میکند که دوباره به خواب بروم، اما وحشتی که در کابوسِ لحظات پیشام تجربه کردهام به نوعی برای یکماه از خواب گریزان بودنم کافی است! از کودکی همینطور بودهام، هرگاه کابوس میدیدم تا مدت مدید و به صورت شدید از شّدت وحشت، بیخواب میشدم.
سرم درد میکند و انگار که اکسیژن درون ماشین به اندازهی سر سوزن هم نیست، درحالیکه نفسام تنگ میشود نیمنگاهی به آلفرد که هنوز به راحتی خواب است میاندازم و در ماشین را باز کرده و از ماشین به سرعت خارج میشوم.
هوای آزاد را با ولع میبلعم و نفسهای عمیق میکشم.
نمیدانم چه مرگم شده ولی نفسهایم به سختی از ریههایم خارج میشوند و انگار حشرهای در گلویم راه میرود!
به سرفه میافتم و قفسهی سینهام درد عمیقی را متحمل میشود.
در همین حین که برای ذرهای اکسیژن با هوا و ریههایم میجنگم، صدای زنی مرا به خودم میآورد.
سرم را بالا میآورم و با پیرزنی که در آن لحظه که نفسم میگرفت نمیتوانستم سن و سالش را درست حدس بزنم، روبهرو میشوم.
- خوبی دخترم؟!
صدایش به پیرزنان عجوزه و جادوگران بدجنس کارتونهای دیزنی میماند اما لحنش مهربان است.
حالم بدتر میشود اما سعی میکنم نفس عمیق بکشم:
- خوبم...ممنون.
- بد سرفه میکنی دخترم، مشکل تنفسی داری؟ آسم؟
چرا این همه سؤال میپرسد؟! نمیداند از سؤال بدم میآید؟ نه! از کجا باید بداند!
برای ختم قائله، گلویم را به سختی صاف میکنم و کامل توضیح میدهم:
- نه مادرجان، مشکل خاصی ندارم. فقط یهو به سرفه افتادم... فکر کنم چیزی پرید تو گلوم.
پیرزن که صورتی گرد با پوستی نسبتاً تیره و چروک داشت و چادری مشکی با گلهای ریز و درشتِ پامچال به سر دارد و تماماً خود را با آن پوشانده است، لبخندی میزند و میگوید:
- مسیرت کجاست دخترم؟ منم تا یه جایی میرسونی؟
چیزی نمیگویم که کجا میروم اما محض احترام و بخاطر لحن مهربان، سنوسالش و دخترمدخترم گفتنش، میگویم:
- چشم مادر جان، بفرمایید بالا، میرسونمتون.
آنقدر از سؤال و جواب بدم میآید که حتی حوصله نمیکنم از او بپرسم مسیرش کجاست و به کجا باید برسانمش!
قبل اینکه به من پاسخی بدهد و یا سوار ماشین شود، چیزی زیرلب زمزمه میکند که نمیشنوم اما چون بزرگترهای بیشماری را دیدهام که مُدام زیرلب ذکر میگویند، زمزمهاش را میگذارم به پای ذکر گفتنش و در ماشین را برایش میگشایم.
روی صندلیِ شاگرد مینشیند. در را به آرامی میبندم و خودم از سمت دیگر سوار ماشین میشوم.
استارت میزنم و راه میافتم.
دست چپم را که روی فرمان میگذارم درجا یادش میافتم. یاد لحظههایی که به فرمان ماشیناش که مُدام دستش روی آن بود هم حسودیام میشد.
آهی عمیق از روی غم میکشم و دردی شدید بار دیگر در قفسهی سینهام میپیچد. حس میکنم باز به سرفه میافتم اما سعی میکنم بیاعتنا باشم و جلوی سرفهام را بگیرم تا مبادا سرفه کنان تصادف کنم و با ماشین بروم تهی دره!
گرچه درهای کنار آن جادهای که از آن میگذشتم نبود، اما شانس نداشتم که؛ وسط جاده هم احتمال ظهور دره وجود داشت!
صدای پیرزن مرا از افکار بیسروتهم جدا میکند:
- نگفتی دخترم، کجا میری؟!
ابروهایم با تکرار سؤالش درهم میرود.
دوست نداشتم کسی زیاد از من سوال بپرسد. هیچوقت دوست نداشتم! از همان کودکی تا کنون، از جواب دادن خوشم نمی آمد، حتی اگر یک سؤال ساده باشد. سعی میکنم مؤدب باشم و کوتاه پاسخ میدهم:
- یه روستا همین نزدیکیا.
- کار خوبی میکنی... اونجا خیلیا منتظرتن!
از حرفش حیرت و وحشت باز همزمان به مغزم هجوم میآورند و موهای تنم سیخ میشوند!
یعنی چه؟! چه کسی آنجا منتظرم هست؟! پیرزن از چه سخن میگفت؟! ذهنم با حرفش بهم ریخته است. میخواهم بدانم منظورش چیست اما توان باز کردن سر صحبت را هم ندارم. فقط زودتر میخواهم خودم را برسانم به روستا و روی زانوی مژگان یک دل سیر خوابم ببرد.
چشمانم خشکی میکنند و لحظهای تار میشوند.
خوابآلود و خسته و بیحال و شکستهام، اما باید تمام حواسم را بدهم به جادهی مقابلام.
شب است و دست فرمانم آنقدرها تعریفی ندارد. میترسم کار دست خود بدهم و بدتر از آن یک مهمان در ماشین داشتم و نمیخواستم بهخاطر سهلانگاریِ من برای دیگری اتفاق ناگواری بیفتد.
دستم را لای موهای پرپُشتم که زیر روسری درهم تنیده اند میبرم و بهم میریزمشان. حواسم هزار و یکجا بود. باز میخواستم بپرسم منظورش از حرفش چیست ولی نفس عمیقی کشیدم و به جایش سؤال دیگر و لازمتری پرسیدم:
- شما کجا میرین؟ منظورم اینه که... کجا باید برسونمتون؟!
پاسخی نداد و ناچاراً به طرفش چرخیدم. صورتش سمت پنجرهی ماشین بود. قبل اینکه دوباره سؤالم را تکرار کنم، یادم آمد! آلفرد را یادم آمد! خدای من!
آلفرد دقیقاً جاییکه پیرزن اکنون نشسته است خواب بود! یعنی او دقیقاً روی بچهام نشسته است؟!
درهمین حین، احساس خوابآلودگی و سنگینیِ سرم بیشتر شد و خمیازهای عمیق کشیدم.
لحظهای حواسم را اجباراً به جادهی تاریک دادم.
احتمال دادم طفلکم به پایین صندلیها گریخته باشد.
نگاهی به پایین انداختم که چشمم به پاهای پیرزن افتاد! نفس و سرم همزمان سنگین شدند؛ گویی انباری آجر رویم فرو ریخت و زیر آوارش ماندم!
فضای ماشین را دیگر تحمل نداشتم! یقین داشتم فرشتهی مرگ اکنون از راه میرسد! به سختی نفسم را بیرون دادم و لحظهای به جاده و سپس باز هم به پاهای پیرزن نگاه کردم!
نه! من توهُم نزده بودم! خدای من! پاهایش! سم بودند! دُرست مانند سم اسب!
خیره به پاهایش بودم که به طرفم چرخید، صورتش را که دیدم به سکسکه افتادم و بیتعادل پایم را محکم روی ترمز فشار دادم و آخرین چیزی که متوجه شدم این بود که محکمتر از محکم، به جایی برخورد کردم!
گرم است! گرمایی که بیشباهت به داغی و سوزانیِ تنور نبود.
گرمایی چنان شدید که نفس کشیدن را طاقتفرساترین کار ممکن میکند.
گویا هوای جهنـم، دورم جاریست! بهسختی نفس میکشم، شدیداً احساس تعریق میکنم و خواهانِ هرچه سریعترِ یک دوشآبسرد هستم.
از گرما بیزار، به اطرافم نگاهی میاندازم. در یک خانه مجلل هستم. خانهای بسیار آشنا!
آب دهانم را فرو میبرم و خیلی سعی میکنم یادم نیاید اینجا قرار بود امنترین مکان دنیا باشد برای شروع یک زندگی جدید!
اما یادم میآید. اینجا خانهی من و مازیار است! اشکهایم روی صورتم میغلتند.
اینجا جزیرهی عشقمان است!
جزیرهای که تابستان نرفته همهی آن را به آتش کشید و زمستان نرسیده تمام هوای خوبِ جزیرهیمان را منجمد کرد. اینجا دقیقاً جایی است که در بینِ بهاری سبز، خزانِ رنج، قلبم را به تاراج بُرد.
و لعنت به این حافظه که برباد دهندهی جان و روحم شده است.
بینیام را بالا میکشم و با انگشتانم اشکهایم را پاک میکنم که صدای موسیقی در خانه طنینانداز میشود و خواننده بیدرنگ شروع به خواندن میکند:
« تو چی داری که انقدر سریع
پیشت قلبم میشه بستری
تو یه الماسِ نابی
پره نوره دلت
چقدر بد داره میچربه بهم زور دلت
تو یه لحظه تا پلکام رو زدم زودی رو هم
تو تیکه پارههای قلبم رو دوختی به هم... .»
در همین حین که محو صدای خوانندهام، صدایی را که روح و جانم را به تاراج برده میشنوم که قربان صدقهی کسی میرود!
خیلی سریع به طرف اطاقمان که صدا از آنجا میآید میروم تا ببینم مازیارِ من، بهجز من، برای چه کسی قربان صدقه میرود؟! نکند برای...؟! چشمم که به داخل اطاق میافتد جانم بالا میآید!
دختری روی تخت خوابیده است! سعی میکنم صورت دختری که روی تخت خوابیده را ببینم.
سرش را بلند میکند و من با دیدن صورتش، گرما و سرمای دور و بر و فضای اطراف و درونم، یکجا برای خفه کردنم اقدام میکنند! نمیدانم چه شده است اما؛ دختر روی تخت، خودِ من هستم!
« تو لای لحظههای زندگیم
شیرینترین طعمی
یه جایی تو قلبم رفتی که خودت نمیفهمی!
تو یه موجی که میشوره دلُ تسکین دردامی
تو آخرین سلاح من واسه جنگیدن با ترسامی!
بمبِ...
این عشقی که افتاده بهجونم آتیشش تنده
این موهای مشکی، چشای وحشی
دلمو بُرده... دلمو بُـرده... .»
صدای مازیار خفگیام را شدت میبخشد:
- ماهی... ماهی جان! بیدار شو دیرمون میشه ها!
مِن روی تخت، چشمانش را با انگشتانش باز کرد و در دل خواب و بیداری، پرسید:
- برای چی دیر میشه؟!
مازیار نزدیک تخت شد و پتویش را کامل از رویش کنار زد. با اینکه لباسش یک تیشرت گلهگشاد نخودیفام با شلوار دمپا گشادِ ستش بود، بازهم با گونههای گل انداخته، دوباره با هردو دستش پتو را قاپید و به زیر پتو خزید!
عشق در صورتِ خندانِ مازیار موج میزد. او به راستی خوشحال بود، با من! اگر اینطور بود پس چرا؟! چرا به من خ**یا*نت کرد؟ چرا به من دروغ گفت؟ چرا قلب مرا شکست؟ هزاران چرا و چرا در مغزم بالا و پایین میرفتند.
میخواهم جلو بروم و بر سر مازیارم تمامِ چراهایم را فریاد بکشم اما منِ روی تخت با حالتی هیستریک شروع به خندیدن میکند. مازیار با حیرت و نگرانی نگاهش میکند و میخواهد چیزی بگوید که منِ روی تخت، خودش را جلوتر میکشد و با انگشتهایش چشم راست خود را از دو طرف میگیرد و میکشد! در حدی پوست و گوشت چشمش را به اینطرف و آنطرف میکشد که چشمش اندازهی دهانی بزرگ، باز میشود! مازیار که از حیرت زبانش بند آمده سعی میکند از روی تخت بلند شود اما منِ هولناک، سریع خودش را به او میرساند و سر مازیار را با چشم دهانوار خود، میبلعد!
نــه! بدنم قفل کرده است! میخواهم برای نجات عشقم بروم اما نمیشود. به سختی پایم را جلو میگذارم اما؛ دستی نرم که گویا هیچ استخوانی ندارد، روی بازویم قرار میگیرد و... .
با وحشت از جا میپرم و با تنی شسته شده در ع×ر×ق، روی تخت مینشینم.
نور چشمانم را میزند اما مجبور به باز نگه داشتنشان هستم تا بتوانم تشخیص دهم کجا هستم و این خانه و اطاق کیست که روی تختش خوابِ کابوسوارم مرا تا مرز مرگ رساند.
اولین چیزی که میبینم صورت روشنِ خانمی میانسال اما بهشدت زیبا با موهای مشکی بلند و چشمانِ سرمه کشیده و آهوییاش که شال و شومیز خاکستریاش با سیاهیِ موها و سرمهی چشمانش هارمونی زیباتری را خلق کرده اند است. او روی صندلیای نشسته و سخت مشغول مطالعهی کتابی با عنوان «طاعون» است که از جلدش حدس میزنم اثر آلبرکامو باشد.
بیهیچ حرفی چشمم را از او گرفتم و از جا بلند شدم.
قلبم محکم خود را به در و دیوار میکوبید؛ گویا قصد فرار داشت! احساس میکردم هنوز در کابوسم حضور دارم. زبانم از ترس بند آمده بود. تنها چیزی که میخواستم این بود که از کابوسم فرار کنم!
احمق بودم دیگر؛ گمان میکردم میشود از کابوسخود فرار کرد! حداقل میخواستم بیدار شوم هرچه سریعتر!
حس میکردم مازیارم در خطر است. قلبم آشوب بود.
دنبال راهِ خروج به دور و بر نگاه میکنم که زن زیبا حواسش جمع من میشود و با ذوق میگوید:
- بیدار شدی... دخترم!
کتاب را روی میز رها میکند و به طرفم میآید.
مرا محکم در آغوش میگیرد و پشت سر هم تکرار میکند:
- خدایا شکرت! خدایا شکرت!
نمیدانم باز چه شده و کابوس جدیدم چه آشی برایم پخته است! درهمین حین که زن مرا درآغوش گرفته چشمم به دری میافتد و به این یقین که همان در خروج است از آغوش گرم زن خارج میشوم و به سمت در خیز برمیدارم.
زن زیبا با صدایی که بغض و ذوق درونش بیداد میکند از این حرکتام متعجبوار، صدایم میزند:
- دخترم... چت شده؟ کجا میری؟!
صدای زن واقعاً روی اعصابم خط میانداخت!
بهخدا منِ بدبخت، فقط میخواستم از مازیارم فاصله بگیرم بهخاطر دروغهایی که به من گفته بود، و مدتی ناپدید شوم. اما از لحظهای که راه افتادهام در این کابوس و در آن کابوس درحال شکنجه شدنام!
نمیدانستم اینبار چه بلایی قرار است به سرم بیایید و با چه چیزهایی رو به رو میشوم!
نمیدانستم بترسم، گریه کنم، بخندم یا... بیشتر میخواستم فرار کنم! تمام تمرکز از دسترفتهام آن لحظه روی فرار حاکم بود.
قبل اینکه به دستگیرهی در مورد نظر برسم، زن دست گرمش را روی دستم میگذارد و دستم را میگیرد و با چشمانِ سیاهِ سرمهکشیده و اشکآلودش زل میزند به من و مهربان و معصومانه میگوید:
- جانِ دلِ مامان! کجا میری آخه؟! نیاز داری استراحت کنی.
او چه میگفت؟! چه استراحتی؟ چه مامانی؟
بازیِ جدید بود یا کابوس جدید؟!
مثل یک بیچارهی احمقِ ترسیده، جیـغ کشیدم و دستم را از دستش خلاص کردم، دستگیره در را محکم فشردم و ملتمسانه جیغ دیگری کشیدم:
- بذارین برم!
در خانه که باز شد چنان سوز وحشتناکی به صورتم برخورد کرد که درجا از شدت سرما عطسه کردم و فهمیدم گاوم از لحاظ سرماخوردگی، زاییده است!
چشمانم از دیدن آن حجم از برف، دُرشت شد!
مگر وسط مُرداد تابستان نبود؟! پس برف چطور...؟!
زن سعی کرد مرا به داخل خانه بکشد و در را ببندد. آنقدر غرق در حیرت و وحشت بودم که خیلی آسان موفق شد و مرا به داخل کشانده و در را، تنها راه خروجم را بست! آنقدر حالم وحشتناک بود که میتوانستم چون کودکی که عروسک خرسیاش را از او گرفته اند و یک دل سیر به ناحق طفل معصوم را کتک زده اند، بشینم و ساعاتی مدید و به طرزی شدید اشک بریزم.
بغضام به من اجازهی انتخاب نداد و من تماماً فرو ریختم، چنان زیر گریهای عمیق زدم که زن زیبا مرا آنی به آغوش کشید و پا به پای من، عمیقاً اشک ریخت!
نمیدانستم از آن زن زیبا بترسم و دنبال راه فراری باشم و یا نه! اصلاً موضوع چه بود؟! چه برسرم آمده بود؟ چه خبر بود و در چه منجلابی اسیر شده بودم؟!
زن گریه میکرد؛ خیلی شدید و دردناک گریه میکرد، طوری که قلبم پارهپاره میشد از گریهاش!
سعی کردم خودم را از آغوشش بیرون بکشم، اشکهای مرواریدیاش را با تردید، پاک کردم. دلم نمیخواست گریه کند. اصلاً دلم نمیخواست! حتی نمیدانم چرا دلم نمیخواست!
با صدای گریانی دستهاش رو دو طرف صورتم گذاشت و زمزمه کرد:
- دخترم... .
متعجب از این کلمهی «دخترم» که مُدام آن را در گوشم بولد میکرد، بریدهبریده پرسیدم:
- شما... شما... کی هستین؟!
این سؤال را با سوزش شدید گلویم پرسیدم. و زن متعجب به من خیره میشود. اشکهایش بیصدا شدت میگیرند و مسلسلوار میگوید:
- ماهوا! دخترم! چه بلایی سرت اومده مادر؟! مادرتو نمیشناسی؟! توی تصادف سرت به جایی... .
بغضش هنرنمایی میکند و میشکند و مانع ادامه حرفش میشود. درحالیکه عمیقاً اشک میریزد چشمان سرمهکشیدهاش که حالا سرمهها روی گونههای برجستهاش راه خود را باز کرده اند، بسته میشوند و در آغوشم از هوش میرود!
بهمحض افتادنش در آغوشم، آنقدر وحشت میکنم که با صدایی بلند اسمی را صدا میزنم:
- دلوین...دلـوین!
صدایی را از طبقه بالا میشنوم که وسیلهای به زمین میافتد و پشتبندش صدای دختری که در بالای پلهها ظاهر میشود:
- جونم ماه؟!
همزمان که پلهها را دوتا یکی پایین میآید موهای سبزچمنیِ کوتاهش صورت گرد و سفیدش را نوازش میکنند.
چشمش به ما میافتد و با حیرت و نگرانی میگوید:
- ماه! چیشده؟ مامان بازم از حال رفته؟! یاخدا!
نمیدانم چرا گریه میکنم، نمیدانم چرا عمیقاً نگران حال زنی که در آغوشم از حال رفته است، هستم!
حتی نمیدانم آن دختر کیست و چطور و از کجا اسمش را میدانستم که صدایش زدم!
- دختر به خودت بیا! گریه نکن، بنال ببینم مامان چش شد یهو؟!
بغضم را با آب دهانم فرو میبرم و سعی میکنم مانع گریهام شوم. لکنت گرفتهام و نمیتوانم درست حرف بزنم.
- من...من...نمیدو...نم!
دختری که نامش دلوین بود و من حتی نمیدانستم که از کجا میدانم نامش چیست، با اعصابی متشنج موهای سبزش را پشت گوشش میفرستد و میغُرد:
- گندت بزنن ماه! باز چه دسته گلی به آب دادی؟!
قبل اینکه منتظر پاسخ سؤالش باشد کمک میکند زن زیبا را روی کاناپه قرار دهیم.
کنارش من هم فرود میآیم چون جان ایستادن نه در پاهایم و نه در اعماق وجودم، ندارم!
چشم میچرخانم به سمت دلوین که مشغول صحبت با موبایلش است. تماس را قطع میکند و رو به رویم روی میز شیشهای وسط اطاق مینشیند.
انگشتان ظریفاش که با ناخنهای کاشته شدهی رنگچمنیاش آراسته شده اند را فرو میکند در موهای زن زیبا و نوازشش میکند و لب میزند:
- مامان جونم... آخ مامان، چرا انقدر به خودت فشار میاری آخه!
لحظهای بعد به من زل میزند و میگوید:
- گریه نکن قربونت برم! الآن آمبولانس میرسه.
وقتی میبیند ساکت و بغضآلودم، دستش را روی صورتم نوازشوار میکشد و میگوید:
- خواهری، مامان خوب میشه نگران نباش. بشین پیشش تا آمبولانس برسه، من یه زنگ به بابا بزنم بیاد بیمارستان. انقدرم اشک نریز دیگه حیف چشای مثلِ ماهت.
بلند میشود و میرود سمت موبایلاش.
حرفهایش عمیق و از تهی دل است! او مرا خواهرش میخواند و زن زیبا مرا دخترش! در سرم قیامت است.
نمیدانم اصلاً خوابم یا بیدار؟! خدا... خـدا!
***
«2 ماه بعد»
ماگ نسکافهام را روی میز میگذارم و تیکهای از ترامیسوی خوشمزهی درون بشقاب، در دهانم قرار میدهم. طعمش لذیذ است اما هیچگونه احساس لذتی را در من ایجاد نمیکند. گویی که قرنهاست مُردهام و یا بهقولِ کافکا: «اما عقیدهی واقعیِ خودم این است که این وضع تازه است؛ وضعیتهایی شبیه این داشتهام، اما نه مثل این یکی! انگار که از سنگ ساخته شدهام، انگار که سنگ گورِ خود هستم! هیچ روزنهای برای تردید یا یقین، برای عشق یا نفرت، برای شهامت یا دلواپسی، بهطور خاص یا کلی، وجود ندارد! فقط امیدی مبهم که ادامه دارد اما؛ نه بهتر از نوشتههای روی سنگ گورِ خود... .»
آهی میکشم، آهی که نمیتوانم تشخیص دهم از غم است یا حسرت!
شبها کنار خانوادهای که هیچ از آنها نمیدانم و همزمان همه چیز را دربارهیشان میدانم، میگذرانم و روزها در محل کار.
نمیدانم این زندگی جدید از کجا آمده اما؛ وقتی کلانتری و ثبت احوال و حتی شبکههای مجازی و اجتماعی، هیچکدام اثری از من قبلی، در خود نداشتند، من هم بیخیالِ خودِ قبلیام شدم! تنها چیزی که نتوانستم بیخیالش شوم مازیارم هست و بس!
به دنبال او، بیشتر از خودم گشتم اما؛ نبود!
هیچجا نبود! باز من هنوز هم ماهوا مهرانفر هستم اما هیچ مازیار شرقیای در هیچ جای دنیا نامش نبود!
آهی از درد عمیق روحم میکشم و تکستی را که لحظاتی پیش در یکی از شبکههای اجتماعی خواندم را زمزمه میکنم:
- به رویـت آرزومندم؛ کجایی...؟!