سلام نویسندهی عزیز، یک نکتهی خیلی مهمی رو لازمه بدونی و
اون هم اینه که در فرایند
رصد، طراحی،نقد،ویراستاری،کپیست،
و ... اگر ایرادی میبینی همون زمان به تیم مربوطه اطلاع بده. بعد از تایید شدن، هیچ تغییری در مرحلهی قبل داده نمیشه.
مرد فقط با اندوه گوشهی لبش را کج کرد و چشمانش را بست. این صحنه آنقدر تکرار شده بود که گویی بخشی از یک نمایش تمرینشده باشد. برای همین هم بود که شوک دختر کاملاً طبیعی بود، وقتی آن غریبه ناگهان به حرف آمد.
این در هنگام غروب همان روزی بود که «دیوید کلدون» بالاخره موفق شد اجازهی دیدن مرد زخمی ناشناس را بگیرد. مریديث مدتها مقاومت کرده بود؛ نمیخواست بیمار تحت فشار یا هیجان قرار بگیرد. اما پسر جوان ارباب برنکسل آنقدر پافشاری کرد تا بالاخره راضیاش کرد.
و اینگونه بود که دیوید کلدون، در یک بعدازظهر آفتابی، وارد اتاق بیمار شد، در حالی که همراهان مسلحش را روی ایوان گذاشته بود. شیکپوش بود، موهایش مرتب، رفتارش اشرافی و سرد. خلاصه: حسادت در نگاهش موج میزد.
با غرغرهای کشدار، خودش را معرفی کرد و البته ذکر اجداد پرافتخارش را فراموش نکرد سپس از حال مریض جویا شد و با نفسی سبکبار و آسوده از اتاق بیرون رفت.
رفتارش هیچ تفاوتی با خروس جنگیای نداشت که در برابر رقیب خودنمایی میکند.
و تنها توجیه این رفتار، عشق شدید او به مریديت بود. حسادت درونش را میسوزاند که این غریبهی ناشناس تا این حد توجه دختر را به خود جلب کرده بود.
وقتی مریديت، با پنهان کردن آزردگیاش از رفتار غیرمعمول دیوید، او را بدرقه کرد، دوباره به اتاق بیمار برگشت. با شگفتی دید که مرد از تخت بیرون آمده و روی صندلی دستهدار با روکش گوبلن نشسته است، در حالی که حولهی خانهگیای را که توماس بالدک به او داده بود، بر تن داشت.با صدایی گرفته و آرام، ولی کاملاً قابل فهم پرسید:
– این آدم خودبزرگبین کی بود؟
نفس مریديت بند آمد. دستش را روی دهانش گذاشت، فریادی بیصدا از گلویش برخاست. گونههایش سرخ شد و لحظهای لکنت گرفت، اما بعد ناگهان خندهاش گرفت. آنقدر خندید که اشک از چشمانش جاری شد.
غریبه با سر کمی کجشده و لبخندی طعنهآمیز روی لب، بیصدا نگاهش میکرد.
دختر خندهاش را متوقف کرد.
– آه قربان، مرا ببخشید میدانم خیلی بیادبانه رفتار کردم، ولی دست خودم نبود...
مرد با لبخندی گسترده گفت:
– شادی، گنجی گرانبهاست. باید قدرش را دانست.
مریديت با شرمندگی نگاهش را به پایین انداخت
– آه، نمیدانم واقعاً چه بگویم میدانید، بارها در ذهنم مجسم کرده بودم که اولین حرفتان وقتی بالاخره به زبان میآیید، چه خواهد بود... چی میگویید، چی میپرسم... و حالا...
مرد زخمی حرفش را برید.
– و حالا نوبت من است که عذرخواهی کنم. واقعاً نباید با چنین حرفی مکالمهمان را شروع میکردم. پوزش میطلبم که نتوانستم هیجاناتم را کنترل کنم.
ساکت شد، سرش را پایین انداخت و با دقت طرحهای قالی را بررسی کرد. وقتی پس از لحظهای سر بلند کرد، غمی عمیق در نگاهش بود گفت:
– از شما سپاسگزارم، دوشیزه، بابت کاری که برای من انجام دادید احتمالاً جانم را مدیون شما و خانوادهتان هستم. فکر نمیکنم کلماتی وجود داشته باشد که بتواند قدردانی مرا بیان کند. امیدوارم فرصتی پیش بیاید که روزی، به هر طریقی، بتوانم جبران کنم...
مربی جوان با گونههایی گلانداخته گفت:
– آه قربان، خجالتم ندهید! برای اینکه از بیماری نگهداری کردیم که به کمک نیاز داشت، نیازی به تشکر نیست. هر خانوادهای که ذرهای احساس مسئولیت داشته باشد، همین کار را میکرد. خواهش میکنم دیگر تشکر نکنید. در عوض، اگر ممکن است، داستانتان را برایم تعریف کنید... اگر خواستهام بیادبانه نیست.
مریديث با تمام توان میکوشید کنجکاوی آزاردهندهاش را مهار کند، اما هرچهقدر هم که خجالت میکشید، نمیتوانست جلوی پرسشهایش را بگیرد.
– شما کی هستید؟ خانهتان کجاست؟ چطور زخمی شدید؟
مرد ساکت ماند. فقط به دختر خیره شد، و گویی ترسی در چهرهاش پدیدار شد. مریديت متوجه نشد.
با شرمندگی گفت:
– نباید اینقدر بیادب میبودم واقعاً قصد نداشتم آزارتان بدهم، فقط...
غریبه دستش را بلند کرد، همانند رهبر ارکستری که میخواهد پایان قطعه را اعلام کند.
با صدایی گرفته پاسخ داد:
– لطفاً چنین حرفی نزنید، دوشیزه هیچ بیاحترامیای از جانب شما ندیدم. برعکس، بسیار لطف کردید که جویای حال من شدید.
اما علت سکوت و معرفی نکردنم، بیادبی نبود...
سکوت کرد. نگاهش دنبال نگاه مریديت گشت، و وقتی نگاهش را یافت، مدتی طولانی در چشمان دختر خیره شد، تا زمانی که مریديت با وحشت رویش را برگرداند.
مرد زخمی در حالی که صدایش رنگی از ناامیدی داشت ادامه داد:
– حقیقت تلخ این است، دوشیزه بالدک عزیز که من از همان لحظهی نخست بیداریام، این پرسشها را بارها و بارها در ذهنم تکرار کردهام...
دختر زمزمه کرد.
– آه خدای من...
– اما من پاسخشان را نمیدانم. نمیدانم که کی هستم و از کجا آمدهام. این واقعیت است، دوشیزه.
مرد غریبه چنین گفت و دوباره سرش را پایین انداخت. قطرههای ع×ر×ق از زیر بانداژی که پیشانیاش را میپوشاند، بیرون زده بودند.
در تالار غذاخوری با حالوهوای شوالیهوار، سه نفر گرد میز عظیم بلوطی نشسته بودند.
توماس بالدک، مثل همیشه، صندلی دستهداری با حکاکیهای باشکوه را انتخاب کرده بود. در سمت چپش دکتر بولد جای گرفته بود، عینکش بهدقت روی بینیاش جا خوش کرده بود.
در سمت راست ارباب «رویال سیل»، مردی لاغراندام، مو تیره و چهرهای رنگپریده نشسته بود. با نگاهی کمی سردرگم اطرافش را ورانداز میکرد و انگشتانش با عصبیّت، باندی که سرش را پوشانده بود، ور میرفتند. دو عصای ضخیم از چوب زبانگنجشک که بهزیبایی منبتکاری شده بودند، به صندلیاش تکیه داده بودند.
دکتر بولد پس از آنکه بالاخره با زحمت خود را در جای راحتی جای داد آغاز سخن کرد:
– خب آقایان واقعیت غمانگیز این است که بیمار محترم ما دچار نوعی فراموشی جزئی شده است. این موضوع کاملاً روشن است.
در حین صحبت، با حرکات شدید سر، حرفهایش را تأیید میکرد؛ گویی خودش را قانع میکرد که گفتههایش درستاند.
– به همین دلیل، او نمیتواند برای ما توضیح دهد که دقیقاً چه کسی است، از کجا آمده، و چه بر سرش آمده است. به نظر میرسد که او حتی برخی جزئیات نهچندان مهم دیگر را هم فراموش کرده است، جزئیاتی که با این حال، میتوانند زندگیاش را تلخ کنند.
توماس بالدک با اخم به حرفهای این مرد شکمگنده گوش میداد و تلاش میکرد نکات اصلی را از دل نطق علمی او بیرون بکشد. وقتی برای لحظهای مکث افتاد و خواست چیزی بپرسد، دکتر بلافاصله ادامه داد:
– بدون شک این پدیدهها نتیجهی آن ضربهی شدید هستند که بیمار ما متحمل شده یعنی همان زخمی که از گلولهی تفنگ نشأت گرفته.
توماس بالدک از مکث کوتاه استفاده کرد و میان حرفش پرید.
– این را میدانیم، آقای دکتر عزیز. اما سوال این است که بعد از این چه خواهد شد؟ آیا امیدی هست؟
دکتر بولد مکثی کرد. به جلو خم شد، عینکش را برداشت، و با حرکاتی تند شروع به تمیز کردن آن کرد، در حالی که نگاههایی پر از گلایه به میزبانش انداخت.
مرد لاغر و مو تیره نیز با هیجان پرسید:
– بله، بله. آینده چه خواهد شد؟
و با خم شدن روی میز، بازوی دکتر را گرفت.
مرد شکمگنده با صورتی درهم، گاه به او، گاه به ارباب رویال سیل نگاه کرد.
سرانجام با عصبانیت پاسخ داد:
– اینکه در آینده چه خواهد شد خب، فعلاً نمیتوانم بگویم. در موارد مشابه دیدهایم که امیدی به بازگشت حافظه هست. اما...
غریبه فریاد زد و بازوی دکتر را محکمتر فشرد.
– اما چه؟!
– اما هیچ تضمینی وجود ندارد
مرد شکمگنده جملهاش را تمام کرد، در حالی که تلاش میکرد انگشتانی را که در بازویش فرو رفته بودند، آزاد کند. با شگفتی دریافت که این کار چندان هم آسان نیست. مرد ناشناس، با وجود جراحت شدید و هفتهها بستری بودن، هنوز هم شگفتانگیز قوی بود.
دکتر با آهی از سر آسودگی پذیرفت که دست بالاخره رها شد و مرد غریبه به جای خود برگشت.
سکوتی سنگین در فضا نشست. دکتر بولد با چهرهای درهم، بازوی دردناک خود را میمالید، مرد لاغراندام با نگاهی عبوس به جایی نامعلوم خیره شده بود، و توماس بالدک با تأمل، گاه به یکی، گاه به دیگری نگاه میکرد.
از بیرون صدای بازگشت کارگران از مزارع به گوش میرسید: آواز خدمتکاری که به مرغها غذا میداد، فریادهای زنان که کودکانشان را صدا میزدند. این صداها در تالار طاقدار غذاخوری انعکاس ضعیفی مییافتند و همچون نغمهای آرام، اطرافشان را در بر میگرفتند.
ارباب رویال سیل و مرد غریبه تقریباً همزمان گلویشان را صاف کردند تا صحبت را آغاز کنند. توماس بالدک مؤدبانه به او اشاره کرد...
مرد زخمی با تکان دادن سر تشکر کرد و آرام شروع به صحبت کرد:
ـ آقایان، من بسیار سپاسگزارم که با توجه و تلاش بیدریغ خود جانم را نجات دادید. مهماننوازی شما الگویی مثالزدنی است، و درست به همین دلیل نمیخواهم از مهربانی و صبرتان سوءاستفاده کنم. فکر میکنم بهترین کار برای همهی ما این است که هر چه زودتر اینجا را ترک کنم.
با بلند کردن دست، جلوی هرگونه مخالفت را گرفت و ادامه داد:
ـ بر این باورم که زودتر میتوانم خاطراتم را بازیابم اگر خودم به دنبالشان بروم، نه اینکه یکجا منتظر بمانم تا شاید اتفاقی بیفتد. گرچه اکنون هیچ چیزی از گذشتهام به یاد نمیآورم، اما مطمئنم که هرگز آدم خانهنشینی نبودهام. بیتحرکی مرا خسته و اسیر میکند. باید بروم تا خودم را پیدا کنم!
سپس سکوت کرد و به پشتی صندلی تکیه داد.
توماس بالدک با نگاه پرسشگر به دکتر بولد نگریست. مرد شکمبرآمده ابروهایش را بالا برد و نفسی عمیق کشید با لحنی متفکرانه آغاز کرد:
ـ خب، جناب عزیز هرچند کاملاً با شما موافقم، اما نمیتوانم از این تصمیم حمایت کنم. گرچه به شکلی شگفتانگیز حالتان رو به بهبود است و نیرویتان بازمیگردد، اما با آگاهی کامل از مسئولیت خود میگویم: اگر اکنون راهی دنیا شوید، این کار عین خودکشی خواهد بود!
به عنوان پزشک معالجتان، با قاطعیت تمام با نقشهتان مخالفم!
دکتر بولد با تکانهای تند سر حرفش را محکمتر کرد و با انگشت اشاره تهدیدآمیز به سوی غریبه نشانه رفت ادامه داد:
ـ به نظر من بسیار بهتر است که فعلاً اینجا بمانید، غذای سالم بخورید، قدم بزنید و استراحت کنید. در این مدت ما در اطراف جستوجو میکنیم و نتیجه را به شما گزارش میدهیم. همچنین از رویدادهای اخیر برایتان میگوییم؛ در بسیاری موارد، شنیدن موضوعات آشنا به بیمار کمک میکند. اگر با همهی اینها باز هم هیچ خاطرهای به ذهنتان بازنگشت، آن وقت میتوانید راه بیفتید، البته به شرطی که من شما را به اندازهی کافی قوی ببینم!
مرد زخمی با آرامش به نصیحتهای تند پزشک گوش داد. گوشهی لبش لبخند محوی داشت و چشمانش با شادی میدرخشیدند. هرچند مبارزهی بیرحمانه با مرگ خطوط چهرهاش را تغییر داده بود، اما یک انسانشناس دقیق میتوانست در آن، شخصیت اصلیاش را تشخیص دهد: طنز تلخی که از همهچیز عبور میکرد، بیاعتنایی مغرورانه و سرسختی لجوجانه هرچند هنوز در نطفه در چهرهی خاکستری از بیماری دیده میشد.پس از اندکی سکوت گفت:
ـ بسیار خوب، دکتر اگر جناب میزبان محترممان هم مخالفتی ندارند، نصیحتتان را میپذیرم و مدتی دیگر اینجا میمانم. امیدوارم بزودی بتوانم در کارهای املاک کمک کنم و یاریرسان آقای بالدک باشم. این برای خودم هم شرایط را آسانتر میکند و دیگر اینقدر معذب نخواهم بود...
ـ اوه، این حرف را نزنید
آقای «رویال سیل» با دلخوری میان حرفش پرید، اما مهمان کوتاه نیامد.با جدیت گفت:
ـ چرا، میگویم. هرچند مدت کوتاهی است که وقایع را دنبال میکنم، اما از دشواریهایی که این روزها ملک را درگیر کرده آگاه هستم
با لبخند افزود:
ـ. دوشیزه «مرِدیت» لطف کرده و هر روز همه چیز را برایم بازگو کرده است... البته نه به این قصد که من به چنین نتیجهای برسم
توماس بالدک چیزی زیر لب گفت که البته حتی یک مهمان زخمی را هم به کار نخواهد گرفت، هرچند هزار مشکل هم پیش بیاید، اما ذهن غریبه جای دیگری بود.با نگاهی خیره و متفکر زمزمه کرد:
ـ فکر میکنم چندان هم در امور ادارهی ملک ناآشنا نیستم. همهچیز خیلی آشنا به نظر میرسد... با کارگران سر و کار داشتهام. بسیار هم با آنها دردسر داشتهام. بله... بله، حتی یک بار با تفنگ هم تهدید کردند!
آن دو نفر دیگر با دقت گوش دادند. دکتر بولد به جلو خم شد و با انگشت اشاره هوا را نشانه رفت.با هیجان فریاد زد:
ـ همین است، دوستم، همین! میبینید، دارم چه میگویم؟ خاطراتتان بازمیگردند، حتی اگر آهسته باشد. لازم نیست فوراً به جهان سفر کنید!
اما غریبه به او گوش نمیداد. با چشمان بسته و سر خمیده روی صندلی نشسته بود. در ذهنش با خاطرهای سرگردان دست و پنجه نرم میکرد:
«مردان لاغر و ژولیدهای روی ایوان نشستهاند. تفنگهایشان را به پاهای پوشیده در شلوارهای لکهدار و رنگپریده تکیه دادهاند. یکی از آنها حرکتی میکند و آب دهان قهوهایرنگی از توتون را جلوی چکمهی براق و شیک مردی بلندقد و خوشپوش تف میکند...»
امواج خونینِ سرخِ خشم.
صدایی که برخاست، با این حال، مرگبار آرام بود:
– میتوانی شکر خدای مهربان را بهجا بیاوری، سیلنه داوکینز، که به خواهرم اصابت نکردی… وگرنه کشته بودمت. باور کن…
عزم و ارادهای در صدا بود، تنشی فروخورده.
پشت سر مرد شیکپوش، دو نفر دیگر نیز میآمدند. بوی ملایم عطر در هوا شناور بود.
دکتر بولد بیوقفه توضیح میداد
ـ خوب فکر کنید خیلی وقتها خاطراتی کاملاً بیاهمیت به سطح میآیند، ولی این ایرادی ندارد. فقط مواظب باشید که برداشتهای نادرست از آنها نکنید. وقت دارید… استراحت کنید و فکر کنید. اما مبادا به خود فشار بیاورید! همه چیز باید آرام و آهسته پیش برود. هیچ چیز را نباید به زور پیش کشید.
مجروح سرش را بالا گرفت. با تردید اطرافش را نگریست، همچون کسی که از خواب برمیخیزد. میدانست که دکتر با او سخن گفته، اما هیچ نمیدانست موضوع چه بوده. پس شروع کرد به تکان دادن پرجنبوجوش سرش و کوشید قیافهای حاکی از توجه به خود بگیرد. از این مخمصه، ورود مریدیت نجاتش داد.
دختر از بیرون آرامآرام و زیر لب آهنگی را زمزمهکنان نزدیک میشد. تا آن لحظه همراه بچهها قدم زده بود. لباس تابستانی آبی روشنش عطر ملایم اسطوخودوس پخش میکرد و در میان موهایش برگچهای کوچک از بوتهای کنار رودخانه گیر کرده بود. بیشک باز هم دنبال پیتر گشته بود. در تالار غذاخوری خنک، گرمایی که از بدن داغش ساطع میشد، بهوضوح حس میشد.
وقتی مردان را دید دستش را با وحشت جلوی دهانش برد
ـ آه، ببخشید! الان صحبتتان را قطع کردم! خدمتکارها نگفتند که نباید داخل بیایم…
داییاش با لبخند به او اشاره کرد:
ـ بیا، عزیزم، بیا بیپروا. چه حرفی است! مزاحم که نیستی هیچ، دیدنت باعث خوشحالی ما مردهای عبوس میشود. درست میگویم آقایان؟
رو به آن دو نفر دیگر کرد و همزمان غرور از چهرهاش میبارید. کور هم میتوانست بفهمد که چقدر عاشق برادرزادهاش است.
مریدیت با گونههایی گلگون، از این لطف تشکر کرد، سپس به ترتیب با حاضران سلام و احوالپرسی نمود. غیر از خودش، هیچکس متوجه نشد که وقتی به ناشناس رسید، صدایش لرزید. خودش هم دیگر کمکم از درک رفتار خویش عاجز شده بود.
داییاش اصرار کرد که بماند و فضای گرفته را شاد کند، اما او جرات نکرد بیشتر بماند. میترسید آن حس ضعف عجیب بر او غلبه کند و همه متوجه شوند، بهویژه آن غریبه با نگاه شبتیره و نافذش که گویی به ژرفای جان میرسید.
پس عذر خواست و بهانه آورد که در پی پیادهروی بیش از حد گرمش شده و میخواهد لباس عوض کند. در دل خود را دیوانه میخواند که حتی هنگام خروج نیز نگاه کاوشگر غریبه را بر پشتش حس میکرد.
مریدیت بالدک مدتها حاضر نبود اعتراف کند، اما سرانجام ناچار شد به خود بگوید: از زمانی که آن مرد ناشناس را از قایق بیرون کشیدند و به پرستاریاش پرداختند، چیزی برای همیشه تغییر کرده است.
او نمیتوانست نامی بر این نارضایتی و بیقراری بگذارد که مدام آزارش میداد. روزهایش ظاهراً هیچ تغییری نکرده بود. همچنان به بچهها آموزش میداد، همچنان با آنها قدم میزد، همچنان دیوید را میپذیرفت و همانقدر با او گفتوگو میکرد که پیشتر.
اما آن صفای گرم و آرامش دستنخوردنی دیگر از میان رفته بود. هر موضوعی که دیوید به میان میکشید، برای مریدیت دیگر لذتی نداشت. میکوشید با دقت به نظر برسد، پرسشی بپرسد یا پاسخی دهد تا مبادا ارباب جوان برنکَسل را برنجاند. اما اگر مجروح را میدید که بر دو عصا تکیه کرده و آهسته و سنگینقدم تا رودخانه میرفت و برمیگشت، اگر چهره ع×ر×قکردهاش را میدید که سعی دارد نام و کاربری یک شیء ساده را به یاد آورد، یا اگر میدید که روی صندلیاش نشسته، با لبهای لرزان و چشمان بسته در جدالی با خاطرهای ریشهکنده و تاریک است… آنگاه تمام نیرویش را باید به کار میبست تا بتواند مثلاً درباره نقاشی رنسانس علاقهای نشان دهد.
دیوید کالدون البته آنقدرها هم سادهلوح نبود که اینها را نبیند. خشم فروخورده در وجودش میجوشید و حسادتش آرامآرام بر تربیت اشرافیاش چیره میشد. این واقعیت که رقیبش مردی حدود پنجاهساله، در حال حاضر نیمهفلج و دچار فراموشی بود، کمترین تسکینی به خشمش نمیداد.
آدمشناس بزرگی نبود، اما نگاه بهشدت مصمم غریبه و لبخند تمسخرآمیز و در عین حال دلانگیزش از چشمش پنهان نمیماند.
چهرهاش با خطهای برجسته، لبان ظریف و بینی عقابیاش، شکارچی درونش را فاش میکرد. میدانست مردانی با این مشخصات چه تاثیری روی زنان میگذارند. از همان لحظات اول نشانههای مشکوک را در مریدیت دید، اما تصمیم گرفت هر طور شده دختر را از دست ندهد. اگر آن مرد غریبه قصد داشت کاری با مریدیت بکند که از رفتارهای معمول این نوع مردان است، آماده بود مثل سگ دیوانه او را هدف تیر قرار دهد.
حتی به توماس بالدک هم شکهایش را گفته بود، ولی او تنها با یک «هوم» دیپلماتیک جواب داده بود. اما غریبه هیچ دلیلی برای تایید این حدسها نداشت. نهایت ادب را نسبت به همه داشت و با اینکه همیشه با مهربانی خاصی به مریدیت نگاه میکرد، هیچگاه صمیمیت بیش از حد نشان نداد.
او وقت زیادی صرف بازیابی قوای خود، کنترل افکار و پر کردن خلأهای حافظهاش کرد، با کمک ساکنان رویال سیل. اما با کمال تأسف هیچ یک از این خاطرات به او نزدیکتر نشدند.
قطعات پراکندهای از خاطرات و خوابها اذیتش میکردند و اطلاعات زیادی از آنها میگرفت، ولی از واقعی بودنشان مطمئن نبود. اینها را دقیق ثبت میکرد و روز به روز در دفترش اطلاعاتی جمع میشد که شاید راهنمایی برای جستجوهای بعدیاش باشند.
روزی مریدیت ناگهان گفت:
– لهجهتان خیلی عجیب است. حتماً انگلیسی هستید؟
تا حالا فکر میکردم به خاطر جراحاتتان بد حرف میزنید، ولی حالا حدس میزنم این لهجه واقعیتان است. زبان مادریتان نیست؟
مرد شانهای بالا انداخت:
– ببینید خانم، واقعاً نمیدانم. فکر نمیکنم زبان مادریام چیز دیگری باشد، چون اولین زبانی که حرف زدم احتمالاً همین بوده. اما ایرلند برایم آشنا نیست. آدمهایی که در خواب میبینم اینجا نمیگنجند. فکر نمیکنم مالک انگلیسی در ایرلند باشم.
مریدیت سر تکان داد:
– خیلی جاها انگلیسی صحبت میکنند. ممکن است در یکی از مستعمرهها به دنیا آمده باشید. رنگ برنزهتان هم که خلافش را نمیگوید.
مرد خندید و دندانهای سفیدش مثل یک شکارچی راضی برق زد:
– شاید، ولی با نظریه مستعمره هم موافق نیستم، اگر ناراحت نیستید.
مریدیت شوخیوار گفت:
– وحشتناک هستید! بهترین ایدهها را دارم و شما همه را رد میکنید. چطور آدم باید راضی باشد؟
مرد شروع کرد:
– حقیقت این است که اندکی ایده درباره گذشتهام دارم، اما خیلی سست است و ترجیح میدهم فعلاً حرفی نزنم.
مریدیت مشتاقانه بازوی او را گرفت:
– وای، نمیتوانید اینقدر بدقلق باشید! میدانید چقدر نگرانتان هستیم و دوست داریم کمک کنیم. اگر چیزی نگوید، چطور میتوانیم حالتان را بپرسیم؟
غریبه با حالت دفاعی دستهایش را بالا برد و با ترس ساختگی گفت:
– ببخشید این گناهکار بیچاره را، ولی واقعاً نمیتوانم چیز معقولی بگویم.
قول میدهم به محض اینکه چیزی داشته باشم اعتراف کنم، فقط لطفاً به من دلخور نشوید!
مریدیت با سر به عقب خم شده، با صدای رسا خندید:
– شاید آخرش معلوم شود که شما یک بازیگر دورهگرد بودید! بلافاصله درباره گروههای نمایشی محلی تحقیق میکنیم!
غریبه با چهرهای دلخور نگاهش کرد:
– بازیگر دورهگرد؟! اصلاً قبول ندارم!
صدایش چنان جدی بود که مریدیت با ترس ساکت شد:
– فقط...
اما غریبه وسط حرفش پرید:
– با توجه به ارزشهایم، باید بازیگر اصلی تئاتر شکسپیر لندن باشم!
با افتخار گفت و لبخند واضحی کنار لبش نشست.
مریدیت برای لحظهای متحیر نگاهش کرد، سپس آهی کشید...
– چطور ممکن است اینقدر بیرحم باشی؟ خیلی ترسیدم.
فکر کردم واقعاً با شوخی احمقانهام به تو توهین کردهام!
مرد با احترام گفت:
– اصلاً اینطور نیست، خانم، لطفاً مرا ببخشید
و تا جایی که عصاهایش اجازه میداد، تعظیم کرد. وقتی بلند شد، چشمانش با طعنه برق میزد.
دختر نمیتوانست رفتار او را بفهمد.
هیچوقت نمیدانست کی جدی حرف میزند، کی شوخی میکند، کی به او میخندد. اما از این موضوع ناراحت نمیشد، بلکه بیشتر سرگرم و کنجکاو میشد.
روزبهروز مطمئنتر میشد که نباید نگرانش باشد. این مرد از آن نوعی نبود که با یک جراحت شدید و فراموشی عقبنشینی کند. آرام آرام همه چیز را که در مبارزه با مرگ از دست داده بود، پس میگرفت و وقتی تمام شد، همان مردی خواهد بود که هیچکدامشان تا به حال ندیده بودند.
او چانهاش را بالا گرفت و با تفکر به مرد نگاه کرد.
پیشانیاش را درهم کشید و چشمانش را کمی تنگ کرد.بالاخره گفت:
– آمریکا بله، حتماً آمریکا.
مرد با تظاهر به ندانستن پرسید:
– چه؟
دختر با اطمینان گفت:
– من فکر میکنم تو آمریکایی هستی
مرد لبخند زد با طعنه پرسید:
– این رو از کجا میگی؟ تا حالا آمریکایی را از نزدیک دیدی؟
– هرگز، ولی حالا مهم نیست. رئیس جمهور آمریکا کیه؟
– چه؟
– پرسیدم رئیس جمهور آمریکا کیه؟
– رادرفورد برچارد هیز.
– عالی. چندمین رئیس جمهور آمریکاست؟
– نوزدهم، ولی...
– ترور آبراهام لینکلن کی بود؟
– سال ۱۸۶۵.
مریدیت مبهوت شد. ناگهان نمیدانست چه سوال دیگری بپرسد. اما به نظر میرسید همین اندازه کافی بود تا خاطراتی در مرد زخمی بیدار شود.
چهرهاش منقبض شد و نگاهش تاریک شد.
چنان محکم عصاها را فشار داد که مشتهایش سفید شد .زمزمه کرد:
– جنگ
و روی صندلی کنار خودش نشست.
دختر با ترس و کنجکاوی نگاه میکرد. با تعجب پرسید.
– جنگ؟ اما در آمریکا جنگی نیست.
مرد با صدای گرفته گفت:
– جنگ داخلی کلی کشته. گرسنگی، فرار، آتش توپخانه، فلاکت.
مردم جواهراتشان را به ارتش میدهند. مرگ و گرسنگی، زخمهای گلوله خورده و سوخته.
– در جنگ داخلی جنگیدی؟ آن که بیست سال پیش بود...
مرد زخمی زمزمه کرد:
– سالنهای رقص... سالنهای رقص... من برای رقص صد و پنجاه دلار طلا پرداختم... رقص؟ چرا این همه پول برای رقص داد؟
مریدیت با سردرگمی بیشتر پرسید:
– با کی میخواستی اینقدر وحشتناک برقصی؟
مرد با سر خمیده زمزمه کرد:
– نمیدانم
مریدیت نفس عمیقی کشید. تربیتش به او اجازه نمیداد از یک مرد غریبه سوالات شخصی بپرسد، اما کنجکاویاش را مهار نکرد. خودش هم نمیدانست چرا، اما به هر قیمتی میخواست جواب را بداند ناگهان پرسید:
– زن داری؟
و از جسارت خودش سرخ شد.
غریبه به دوردستها خیره شد. تلاش روی چهرهاش نمایان بود، انگار داشت به یاد میآورد.
دختر در انتهای سالن نشسته بود، پشت یک کانتر چادری خیرخواهانه.
لباس ماتمش از تافتای مشکی گرم بود؛ آستینها تا مچ دست و یقه تا گردن دکمه شده بود. تنها تزیین یک دستکش اونیکس بود.
با عصبانیت و لجبازی به زنان رنگارنگ لباسپوش سالن نگاه میکرد. با پا ضرب میگرفت، چشمانش پر از آرزوی دیوانهوار رقصیدن بود. شاید هفده ساله بود و حالا اسیر ماتم بیوهگی شده بود. اسمش... اسمش...
مرد فریاد زد – یادم نمیآید! لعنت بهش، یادم نمیآید!
و با نیروی وحشتناکی عصاهایش را به سنگفرش ایوان کوبید.
تا اواخر ماه اوت، آن مرد بیگذشته تقریباً بهطور کامل بهبود یافته بود. دیگر به عصا نیازی نداشت؛ بدون کمک آنها، با قامتی راست و گامهایی مطمئن راه میرفت. بیشتر نیروی جسمیاش را باز یافته بود. به گفتهٔ کلفتها، هر روز در اتاقش یا در دشت کوچک پشت تپهها تمرینهای سختی انجام میداد.
او آدم خجالتیای نبود: اگر چیزی به ذهنش نمیرسید، یا وسیلهای را نمیشناخت، یا در انجام کاری دچار مشکل میشد، بلافاصله سراغ کسی اغلب معلم سرخانه میرفت و بر اساس راهنمایی او، آنقدر تکرار و تمرین میکرد تا مطمئن شود.
گاهی در مورد کاربرد بعضی لباسها دچار تردید میشد، اما مثلاً تفنگ شکاری توماس بالدک را خیلی زود و بیهیچ حرکت مردد، باز کرد، تمیز کرد و دوباره بست.
در ابتدا با استفاده از بعضی کارد و چنگالهای خاص مشکل داشت، اما اسب آقای بالدک را سریعتر از خود اسبدار زین میکرد.
خیلی زود دوباره در پیچ و خمهای زندگی اشرافی راهش را پیدا کرد و معلوم شد که به اندازهٔ شناختش از اسب و سلاح، دربارهٔ مد، پارچه و جواهرات هم میداند.
این پیشرفتها البته بر دیوید کالدون تأثیری نداشت. او با خشم و در عین حال نگرانی متوجه شد که مرد زخمی، پس از رهایی از عصا و باز یافتن نیرویش، مردی قدبلند، چهارشانه و خوشهیبت از کار درآمده است.
رنگ پریدگی مرگ از چهرهاش محو شده و تردید بیماران از نگاهش رفته بود. در عوض نوری طعنهآمیز در چشمانش میدرخشید و گوشهٔ لبش لبخندی نیمهتمسخرآمیز بازی میکرد، که رازآلودگیاش را دوچندان میکرد.
نگرانی وارث جوان قلعهٔ برن زمانی کامل شد که مادرش پس از آنکه در یک گردش فرصت یافته بود مرد مرموز را ببیند به ندیمهاش گفت:
– چهرهای نسبتاً جذاب و مردانه دارد! بیشک آدم بسیار جالبی است. باید یکبار دعوتش کنیم، فکر نمیکنی؟
و چون حرف لیدی کالدون در دیوارهای قلعهٔ برن بسیار اعتبار داشت، دعوتنامه طبیعتاً فرستاده شد. برای حفظ ظاهر، دعوت به نام توماس بالدک بود، اما به او تأکید کردند که برادرزادهٔ دلربایش و مهمان مرموز «رویال سیل» را هم همراه بیاورد.
آقای بالدک هم، چون همسایهٔ خوبی بود، هیچکدام را در خانه نگذاشت.
شام بسیار خوب پیش رفت، اما هم در میان مهمانان و هم میزبانان کسی بود که بهشدت ناراحت بود.
یکی از آنها مِرِدیت بالدک حتی درست نمیدانست مشکلش چیست. باید خوشحال میبود که کسی که از او مراقبت میکرد، چنین موفق شده و میزبانان را مجذوب خود کرده است. باید به او افتخار میکرد، اما در عوض چیزی معدهاش را میفشرد، به سختی نفس میکشید و اشتها نداشت.
این دختر بیچاره، به دلیل کمتجربگی، نمیتوانست بفهمد که نام آزاردهندهاش «حسادت» است، و علت بیداری آن، شوق و ذوقی بود که مرد زخمی در معاشرت با لیدی کالدون نشان میداد و تشویق تقریباً بیپروایی که لیدی در پاسخ به او میکرد.
غیر از او، هیچکس متوجه این موضوع نشد. لرد کالدون تقریباً به اندازهٔ یک گراز وحشی ظرافت داشت. توماس بالدک هم هرگز در فنون پیشرفتهٔ معاشقه دستی نداشت.
دیوید کالدون نزدیک بود از خشم خودش خفه شود. هرگز اینقدر وقت را با آن مرد نگذرانده بود و هرگز ندیده بود که چگونه میتواند همه را به آسانی مجذوب خود کند. او خوشقیافه، جذاب، مرموز و آشکارا سرشار از تجربهٔ زندگی بود. حالا یاد گرفته بود با حافظهٔ ناقصش کنار بیاید و با مهارتی شگفتآور گفتگو را طوری هدایت کند که هرگز به خاطر آن در موقعیت ناخوشایندی قرار نگیرد. جز وارث جوان قلعهٔ برن، کسی متوجه نمیشد که او فقط با اعضای جمع بازی میکند. خود دیوید هم مجبور بود بپذیرد که اگر حسادت کورکنندهاش نبود، احتمالاً خودش هم زیر تأثیر مرد ناشناس قرار میگرفت.
در ظاهرِ شام شاد و صمیمی، البته هیچیک از اینها دیده نمیشد. ناظران سطحی مانند دو مالک مهمان شب را واقعاً عالی میپنداشتند.
پس از شام، لیدی کالدون چند ترانه اجرا کرد و مریدیت او را با پیانو همراهی نمود. سپس همه به تالار بزرگ رفتند که مجموعهٔ هنری وارث جوان کالدون در آن نگهداری میشد.
این ایده البته از دیوید بود که میخواست بالاخره پا به عرصهای بگذارد که در آن احساس راحتی میکند تا به مریدیت نشان بدهد که حوزههایی هست که آن غریبه هرگز نمیتواند با او رقابت کند.
با غرور یک صاحبخانه، مهمانانش را میان آثار هنری واقعاً ارزشمندش گرداند. جلوی هر اثر میایستاد و توضیح میداد از کجا آمده و چه باید دربارهاش دانست. عمداً بیشتر از حد لازم حرف میزد، چون خوب میدانست تنها مریدیت است که میتواند از غنای اطلاعاتش لذت ببرد و بقیه دیر یا زود خسته میشوند. و همین هدفش بود چه نمیداد اگر آن غریبه، از بیحوصلگی، یک خمیازه میکشید!
– ... اینجا یک تابلوی پومپهئو باتونی است. اثری نئوکلاسیک، که به جدیت والا توجه کنید. قاطعانه هرگونه برداشت کوتاه یا حتی هزلآمیز از موضوع کلاسیک را رد میکند. تیپولو هنوز تصاویر اسطورهای شاد میکشید، اما اینجا جای آن را نگرشی پاکدامن و مجسمهوار گرفته. ببینید چقدر ترکیبش ساده، آرام و با دقتی سرد کار شده...
لیدی کالدون گفت:
– حتماً دخترک مریض است، صورتش اینقدر رنگپریده.
و با لبخندی خیرهکننده به مردی با چهرهای همچون شکارچی که پشت سرش ایستاده بود نگاه انداخت. دیوید با عصبانیت گفت:
– پوست سفید البته نماد نجابت و پاکی است.
و به توضیحاتش ادامه داد:
– مثل بسیاری از نئوکلاسیکها، آقای باتونی هم پرترهنگار برجستهای بود. بیشتر جوانان انگلیسی را در طول سفرهای اروپاییشان نقاشی میکرد. معمولاً آنها را طوری در بوم مینشاند که پشتشان ویرانهای کلاسیک یا مجسمهای دیده شود. شیوه نقاشیاش بسیار دقیق و متفاوت از حال و هوای سریع و طرحوار روکوکو است...
اما وقتی دیوید درباره نقاشی حرف میزد، ذهن مرد زخمی به جاهای دیگر رفت. موجی از خاطره با چنان شدتی به او حمله کرد که نزدیک بود سرگیجه بگیرد. فقط امیدوار بود کسی لحظه ضعفش را نبیند.
دختری با لباس قهوهای، کتابی قطور در دست دارد و با لبخندی شاد ورق میزند. در کتاب، تصاویر نقاشیهایی از دورانهای مختلف است. دختر بسیار خوشحال است قرار است از این کتاب تدریس کند، گرچه کتاب درسی مدرسه نیست. پر است از تصاویر رنگی که بچهها دوست خواهند داشت. در چشمان بزرگ و قهوهای گرمش، از شدت احساسات اشک جمع شده.
بعد از جنگ، کتابهای کمی باقی مانده و پولی برای خرید تازهها نیست. مرد غریبه زیر لب گفت:
– ... اَن؟
– فرمودید؟» دیوید بلافاصله سر بلند کرد، پرههای بینیاش از هیجان لرزید، مثل سگ شکاری که بو برده. امیدوار بود رقیبش نشانهای از بیحوصلگی نشان بدهد.
– ببخشید، قصد نداشتم مزاحم شوم. فقط نگاهم به آن شاهکار کوچک آنجا افتاد...
به تابلوی بزرگی اشاره کرد که در قاب مجلل، بین دو تابلوی کوچکتر بر دیوار روبهرو آویخته بود. همه به همانجا نگاه کردند.
مرد غریبه گفت:
– مگر نه این که کار کاراواجو است؟ یا شاید یکی از پیروانش؟»
هدایتشده بهوسیله همان خاطره ناگهانی.
دختر لباسقهوهای که اسمش اَن بود، این را مطمئن میدانست، ولی بیشتر از آن یادش نمیآمد بارها برایش از آن کتاب خوانده بود، و حالا چند پاراگراف ناگهان به خاطرش آمد. هرگز چندان در نقاشی وارد نبود، ولی حالا ناچار شد فیالبداهه حرف بزند. امیدوار بود فوراً رسوا نشود، چون میدانست جوان حسود بیدرنگ ایراد خواهد گرفت. ولی باید خطر میکرد.
و این فکر، نکته تازهای را برایش روشن کرد او از خطر لذت میبَرَد! زندگیاش با قمار، بازیهای پرخطر و پیروزیهای دشوار معنا پیدا میکند.
با حرکاتی آهسته و حسابشده به سمت تابلو رفت.
–بله، کاراواجو.
سر تکان داد و در دل دعا کرد که امضا را درست از گوشه تابلو خوانده باشد.
دیوید کالدون با خشم چالش را پذیرفت. با لبخندی کمی شرورانه پرسید:
– نظر شما درباره کاراواجو چیست، آقا؟ فکر نمیکنید در زمان خودش زیادی متفاوت بود؟
مرد زخمی بهسرعت به فکر فرو رفت. در آن کتابی که تصویر را دیده بود، اطلاعات زیادی درباره هنرمند نوشته شده بود. دختر اَن بارها آنها را برایش خوانده بود چون کاراواجو یکی از نقاشان محبوبش بود.
با لبخندی گفت:
– آه، اواخر قرن شانزدهم»
همان لحظه که بالاخره توانست دوره درست را به یاد آورد.
از آن لحظه همهچیز برایش روان پیش رفت. صدای آرام دختر لباسقهوهای ذهنش را پر کرده بود و او با بیاعتنایی آمیخته به ظرافت سخن میگفت:
– در آن دوران، نظم قدیم رو به فروپاشی بود. نظریههای تازه همهچیز را با نگاهی انتقادی میسنجیدند. ایدههای نو در هنر نیز بحثهای زیادی برانگیختند، و در اثر آن، نام بسیاری از نقاشان برجسته به فراموشی سپرده شد.
این را با حالتی متفکرانه گفت، درحالیکه دلش شور میزد مبادا از او بپرسند منظورش چه کسانی است. پس با شتاب ادامه داد:
–کاراواجو نیز نوعی رئالیسم تازه و انقلابی را از شمال ایتالیا به رم آورد رئالیسمی که خودش پدید آورده بود.
دیوید کالدون با ناباوری گوش میداد. نزدیک به شکست کامل بود، اما هنوز تسلیم نشد با لحنی به ظاهر دوستانه پرسید:
– فکر نمیکنید، آقا، که رئالیسم کاراواجو از رئالیسم سنتیِ موجود در آثار مورونی و ساوولدو تأثیر گرفته باشد؟
غریبه ساکت شد. ابرو در هم کشید، مثل کسی که دارد مسئلهای سنگین در تاریخ هنر را میسنجد.
راستش را بخواهید، مسئله واقعاً سنگین بود—این که آیا چنین دو نقاشی واقعاً وجود داشتند یا این دوست دانشمندش دارد سر به سرش میگذارد.
سرانجام با قاطعیت گفت:
– خب... اُه... برخی چنین عقیدهای دارند.
و به تربیت اشرافی دیوید دل بست. سپس سریع برگشت به پاراگرافی که جملاتش از اعماق ذهنش بیرون آمده بود:
– با این همه، کاراواجو بهشدت از انتقادهایی که به او وارد میشد رنج میبرد. رئالیسم دراماتیک آثار مذهبیاش بینندگان را آشفته میکرد. به او ایراد میگرفتند که آثارش بهاندازه کافی باوقار نیستند و بیش از حد در بستر زندگی روزمره رخ میدهند.
به سمت تابلو برگشت، وانمود کرد که دارد از آن لذت میبرد، اما در واقع لبخند پهنی را پنهان میکرد که چهره درهمِ ارباب جوان قلعه «بران» بر لبش آورده بود.
رشته حرف را کش داد:
– به نظر من، گرچه تصاویرش واقعاً محیطهای روزمره را نشان میدهند، اما هرگز از تأثیر شگرف اعمال قدیسان و مسیح بر انسانهای فانی خالی نیستند.
به پایان پاراگراف نزدیک میشد و امیدوار بود با یک ضربه نهایی بتواند از ادامه بحث فرار کند چون دانش هنریاش از همین حرفهایی که گفته بود فراتر نمیرفت:
– روحانیون غالباً آثارش را رد میکردند و این بارها خشم هنرمند تندخو و آتشین را برمیانگیخت.
مکثی کوتاه کرد و نگاهش را به دیوید سرخفام دوخت.
– طنز تلخ روزگار اینجاست که یکی از همین خشمها کار او را ساخت، وقتی که گمان میکرد همه داراییاش با کشتیای از کشور خارج شده، درحالیکه همانطور بکر و دستنخورده در انبار گمرک منتظرش بود.
میبینید، دوستان عزیز، خشم مشاور خوبی نیست.
دیوید کالدون نالهای کرد. مشتهایش گره شد و رگهای شقیقهاش بیرون زد.
با غیظ گفت — کاراواجو...
و از سالن بیرون زد.
مرد بیگذشته در تاریکی اتاقش نشسته بود.
خیره به بیرون، ستارهها و سایههای تیزِ برشخورده با نور ماه را نگاه میکرد.
ذهنش پر بود از خاطرات پراکندهای که لحظهای رهایش نمیکردند و آرامش را از او میگرفتند. با تمام نیرو میکوشید میان آنها نظم برقرار کند، اما بیفایده بود. میدانست این تکهپارههای رها شده فقط میتوانند دیوانهاش کنند، نه این که او را به پاسخ نزدیکتر سازند. نمیتوانست تکتکشان را ردیف کند، بررسی کند و دقیق تحلیل کند.
چهرهها، مکانها و صحنههای رویدادها از مه غلیظ گذشته سر برمیآوردند و بیرحمانه ذهن رنجکشیدهاش را میکوبیدند. مطمئن بود که هر یک میتواند نکتهای مهم در خود داشته باشد، اما به هیچکدام نمیتوانست چنگ بزند. مثل این بود که عمداً برای شکنجهاش آمدهاند.
از وقتی که از نظر جسمی بهبود یافته بود، هر شب مجبور بود این نبرد فرساینده و نومیدکننده را بجنگد، تا سرانجام خوابِ آرامبخش سراغش بیاید.
در حالی که دستش را بر شقیقهاش فشرده بود زیر لب گفت:
– اسم دخترِ قهوهایپوش «اَن» است اما او به شیطان کیست؟
نقاشی و کاراواجو را دوست داشت، بسیار خوب. اما مرا از کجا میشناخت؟ چرا آنقدر برایم میخواند؟
اما نمیتوانست ذهنش را روی آن دخترِ چشممهربان نگه دارد، چون بلافاصله تصویرش جایش را به زنی با موهای سیاهِ شبگون، چانهای سرسخت و چشمهای سبز میداد. و همین تصویر هم گاهی با چهرهی لطیف یک زن سالخورده درهم میآمیخت.
مرد نالهای کرد.
– خدای من! چرا دیگر رهایم نمیکنید؟!
چهرهاش را در کف دستها پنهان کرد، قطرات ع×ر×ق بر پیشانیاش درخشیدند.بعد زیر لب غرولند کرد:
– خیلی خوب پس دوباره از نو شروع کنیم. دختر قهوهایپوش «اَن» است... و... و معلم! عالی! اَن... یک معلم!
از جا پرید، به سمت پنجره رفت. بیرون حیاط در نور سرد ماه غرق بود. شکلهایی نامحتمل، سایههایی رازآلود، صداهایی مرموز – گویی انعکاس زمینی روح مردی بود که گذشتهاش را از دست داده.
زخمی پیشانیاش را به شیشهی خنک فشرد و تلخ چهره درهم کشید.به شب گفت:
– معلم عالی.
و بعد چه؟
جایی در روستا سگی به ماه واقواق میکرد. صدای شکوه%%%%% آرام و دردناک در تاریکی طنین انداخت.
مرد از پنجره رو برگرداند. با قدمهای آهسته و حسابشده به سوی کمد رفت، بعد برگشت و دوباره به پنجره رسید. اینگونه پیوسته بالا و پایین میرفت، همانند تمام شبهای پیشین، چه مدت طولانی که اینطور میگذشت.
اما ارادهاش روز به روز قویتر میشد. میدانست، دیر یا زود، اصلِ ماجرا را از میان این خاطرات نامفهوم بیرون خواهد کشید. بیاهمیتها را کنار میگذارد، مهمها را مرتب میکند، و آنوقت... آنوقت خودش را هم خواهد یافت.
اما چه سخت بود انتظار کشیدن برای آن لحظه. چه دشوار بود تحملِ بلاتکلیفی، ترس و بیریشگی.
با حرکتی خشمآلود افکار آزارنده را پس زد.بلند گفت:
– بسیار خب
نمیدانست چندمین بار است
– بیایید دوباره مرور کنیم. این دختر هست، درست است...
ناگهان با وحشت ساکت شد. هرچه تلاش کرد، نتوانست چهرهی آن موجود آرام را به یاد بیاورد و مدتها کلنجار رفت تا دستکم نامش دوباره در ذهنش نقش بست.آهی عمیق کشید:
– اَن... بله، البته، اَن اَن، که معلم است. اما پس این زن سالخورده کیست؟
هرچه بیشتر به آن زن مهربان، درعینحال قاطع با سیمای ظریف میاندیشید، بیشتر احساس میکرد که او بسیار مهم است برایش زمزمه کرد:
– مادر من باشد؟ بله، شاید مادرم...
اما هیچ تکیهگاهی واقعی پیدا نکرد.
و آن زن دیگر؟ همان زیبای موسیاه با چانهی سرسخت؟
ضعفی عجیب بر او چیره شد، همانند بارها و بارها که به یاد آن زن سبزچشم میافتاد.
خود را همچون گرگی تنها در شبی سرد و زمستانی حس میکرد، گرگی که صدای ندای گلهاش را میشنود، اما نمیداند کجا باید همراهانش را بجوید.
بیقرار شد، درعینحال مردد و نامطمئن. افکارش بیشتر بههمریخته بودند، و هرچه ناامیدانهتر میکوشید در خاطرش دنبال آن زن بگردد، تصویرش محوتر میشد.
گویی ذهنش عمداً چیزی را از او پنهان میکرد، گویی نمیخواست آن خاطره نیرومند شود.
هیچ چیزی برای چنگزدن پیدا نمیکرد، هرچند با تمام وجود میخواست. آن زیبای سرسخت همچنان سرابی زودگذر باقی ماند.
زمزمه کرد:
– اما او بیشتر از این است آه، خدای من، میدانم که بیشتر از این است!
همسر؟ معشوقه؟ خواهر؟ میتوانست هرکدام باشد.
بیفایده بود که پیشانیاش را بر شیشه فشار دهد. حتی سرمای شیشه هم نتوانست تصاویر جنونآلود ذهنش را رام کند.
و شبِ مهتابی هم پاسخی به او نداد.
بامدادان، هنگامی که خدمتکاران به طویله رفتند تا حیوانات را غذا دهند، مهمان اسرارآمیز «رویال سیل» پیش پنجره نشسته بود و بر سر نقشهای بزرگ از آمریکا خم شده بود.
ابتدا حیران خیره شد به صفحهای که با سبز و قهوهای رنگ شده و با خطوط آبی مارپیچی خطخطی بود. آمریکا بیاندازه وسیع به نظر میرسید.