اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان ماهی میان توفان| دردانه

inshot_۲۰۲۴۰۸۲۵_۱۵۰۳۴۸۴۹۷_ehqk.jpg

نام اثر: ماهی میان توفان
نویسنده: دردانه
ژانر: تراژدی، تاریخی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه: دختری که سرنوشت خود را فدای شرافت و آبروی ایلی و خانوادگی کرده، از تمایلات قلبی‌اش برای خاطر عزیزانش گذشته و قدم در سرنوشتی نامعلوم می‌گذارد. او نه سرکش است که نامش در میان قصه‌های دیگران بماند، نه خوشبخت که آرامش سهم سرنوشت او باشد. او فقط دختریست مطیع که در پهنه‌ی تاریخ خانوادگی محکوم به فراموش شدن میشود.

مقدمه:
سال‌های زیادی پیش از این، دخترانی بودند که خواسته یا ناخواسته جورکش آبرو، شرافت و بزرگی خانواده و ایل خود شده و با پذیرش سختی‌ها برای خود، تبدیل به سرگذشت‌های گم‌شده در خاطرات شدند. آن‌ها خود را فدای دیگران کرده و دیگران آن‌ها را به فراموشی سپردند، آن‌چنان‌که گویا هرگز از ابتدا وجود نداشته‌اند.
این داستان ادای دینی‌ست به دخترانی که با متانت سرنوشت سخت را بر خود گرفتند تا سرنوشت بر عزیزانشان سخت نگیرد و مزدشان نیز فراموشی از حافظه‌ی جمعی شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
زیور که‌ کارش تمام شده‌ بود، پیش آمد.
- ماهی‌خانم دست به هیچی نزنید، خودم همین الان جمعش می‌کنم.
ماه‌نگار نزدیک‌ بود به گریه بیفتد، هیچ‌کس جز خودش نباید دست به رختخواب می‌زد و هرگز نباید می‌گذاشت تا این‌ها هستند شمد عقب برود؛ وگرنه ابرویش پیش این دو نفر هم می‌رفت. به تندی گفت:
- نه! نه! لازم نیست، خودم می‌تونم.
نیره که زن باتجربه‌تری بود، کمی دستش آمد علت پریشانی ماه‌نگار چیست، رو به زیور کرد.
- تو برو آفتابه لگن بیار، تا خودم هم نگفتم داخل نشو!
زیور «چشم»ی گفت و رفت.
نیره به طرف رختخواب‌های روی هم چیده شده رفت و با برداشتن تشکی برگشت.
- توی رختخواب خیس نباید بخوابی!
تشک را پهن کرد و گفت:
- برات اصلاً خوب نیست.
بالشی را گذاشت و لحاف را هم انداخت.
- این موقع زیر لحاف بخوابی بهتر از شمده.
ماه‌نگار هیچ متوجه حرف‌هایش نبود. فقط دوست داشت نیره زودتر از اتاق بیرون برود. لب‌هایش را با استرس به دندان گرفته‌ بود و‌ می‌جویید. نیره کنار ماه‌نگار نشست و دست زیر بغل او گرفت.
- کمکت می‌کنم پاشی لباسات رو عوض کنی.
- نه خانم‌ خودم‌ می‌تونم.
نیره لبخندی زد.
- می‌دونم چت شده، برات از توی گنجه شلیته‌ی تمیز میارم.
نیره تا برخاست و به طرف گنجه رفت. ماه‌نگار از خجالت سرخ شد، سر به زیر انداخت و اشک ریخت. پس پیش نیره هم‌ رسوا شده‌ بود. تا نیره با لباس‌های تازه برگشت. ماه‌نگار با گریه شروع کرد به توجیه:
- خانم به خدا من این‌قدر که فکر ‌می‌کنید سر به هوا و بی دست و پا نیستم، من رو ببخشید، یه مدت عقب انداخته‌ بودم، وقتش از دستم در رفته‌ بود، وگرنه خودم حواسم بود... .
نیره با شنیدن حرف ماهی که خودش هم متوجه عقب انداختنش شده‌ بوده، اما پیگیری نکرده‌ بود، لحظاتی دهانش از بهت نیمه‌باز ماند و با کمی دلخوری گفت:
- خب دخترجان تو که عقب انداختی نباید به کسی می‌گفتی؟
ماه‌نگار میان اشک ریختن، سرش را بلند کرد.
- واسه چی بگم؟
نیره با شنیدن این حرف ابروهایش درهم رفت. حق با نوروز بود. زن روبه‌رویش چیزی فراتر از ساده بود. کمی لب‌هایش را با حرص به هم فشرد تا به او نگوید چرا عقب انداخته‌ بود و بعد با حرص بیشتری گفت:
- عجب دل خوشی داری تو! بذار کمکت کنم لباس عوض کنی.
ماه‌نگار‌ لباس‌ها را گرفت.
- خانم‌ خودم... .
نیره که از سادگی بیش از حد او دلخور‌ بود، با تندی گفت:
- گفتم بذار کمکت کنم!
 
همزمان که لباس او را بیرون می‌آورد، گفت:
- خیلی چیزها هست که باید از مادرت یاد می‌گرفتی که نگرفتی، ولی الان و این‌جا‌ وقت گفتنش نیست.
ماه‌نگار که متعجب شده‌ بود، گریه‌اش را تمام کرد تا با نیره همراهی کرده و لباس‌هایش را عوض کند. نیره بند شلیته‌هایش را باز کرد، بعد کمک کرد ماه‌نگار بلند شود. ماه‌نگار علی‌ر‌غم دردش، بلند شد تا لباس‌هایش را عوض کند. نیره‌ چون مادران که دختر سر به هوای خود را سرزنش می‌کنند، مدام حرف می‌زد.
- دختر تازه می‌فهمم چقدر بچه‌ای که چیزی از زندگی نمی‌دونی، کاش یه خورده زرنگ‌تر از این بودی تا دلم نمی‌سوخت، حیف که دهنم بسته‌س نمی‌تونم چیزی بهت بگم، تو باید من رو مثل خواهرت می‌دونستی‌، نباید چیزی رو از من پنهون می‌کردی، تو که مادر و خواهرت کنارت نیستن، چرا از من خجالت می‌کشی؟ به خدا من مثل خواهرتم، خیال نکن خواهرشوهرتم، باور کن همه‌جوره کمکت می‌کنم، دیگه بعد این بیشتر میام پیشت، باید یه چیزایی رو که مادرت بهت یاد نداده، یادت بدم، برای اول کاری هم فقط خوب یادت باشه من‌بعد حواست رو جمع بکنی همین که یه مدت عقب انداختی، زود بیای به خودم بگی، خجالت هم نکش، این خیلی مهمه ها! یه وقت پشت گوش نندازی، فهمیدی؟
ماه‌نگار که دلیل این امر و نهی‌ها را نمی‌فهمید، درحال بستن بند دامنش «چشم» گفت و بعد از آنکه کارش تمام شد، نیره او را به رختخواب تمیز برد، نشاند و خود بعد به طرف جمع کردن رختخواب خیس و لباس‌های ماه‌نگار رفت.
- خانم بذارید خودم‌ می‌برم می‌شورمشون.
نیره به تندی به طرفش برگشت.
- اصلاً ماهی! یه مدت فقط باید همین‌طور استراحت کنی و دست به هیچی نزنی تا دردت کم بشه!
ماه‌نگار‌ متعجب از این که چه چیزی این خواهر و بردار را چنین کرده که هر دو‌ او‌ را امر به استراحت می‌کنند، آرام «چشم» گفت. نیره همه‌ی چیزهایی را که جمع کرده‌ بود، کف بیرونی انداخت و به طرف در عمارت رفت. با باز کردنش زیور که با آفتابه و لگن پشت در ایستاده‌ بود را داخل خواند. زیور داخل شد و نیره ظرف آفتابه و لگن را از او‌ گرفت. به لباس‌ها و ملحفه‌ها اشاره کرد.
- ببر بندازشون توی حموم بشور، خودم حواسم به ماهی‌خانم هست.
زیور مشغول شد و نیره پیش ماه‌نگار بهت‌زده آمد، که هیچ‌ سر از رفتار او‌ در نمی‌آورد و تا خواست اعتراضی کند، نیره تند گفت:
- ماهی اگه می‌خوای بری بیرون بگم زیور یا وجیهه کمکت کنن تا مبال بری.
ماه‌نگار لب گزید.
- وای نه خانم! خودم می‌تونم.
نیره فقط چشم‌غره رفت و ماه‌نگار ترسیده «چشم» گفت. با کمک نیره، ماه‌نگار دست و‌ صورتش را شست و کمی کاچی به زور خورد. بعد از آن جوشانده‌ی تلخی را که دلیل خوردنش را نمی‌دانست، به اجبار نیره سر کشید.
نیره با جمع کردن بساط صبحانه رو به او کرد.
- از جات جم نمی‌خوری، قبل ظهر یه جوشونده دیگه دلبر برات میاره، بعداً ازش می‌پرسم اگه نخورده‌ بودی با من طرفی، فهمیدی؟
ماه‌نگار می‌خواست بپرسد «چرا؟» اما‌ ترسید و‌ فقط به نشانه اطاعت «چشم» گفت. با رفتن نیره از اتاق، نفس راحتی کشید. نوروز و نیره را چه شده‌ بود که چنین رفتار می‌کردند؟
 
نیره رخت‌خوابش را چسبیده به لبه‌ی پنجره انداخته‌بود. تنها که شد، همانجا تکیه زده به دیوار زیر پنجره نشست. دهانش تلخ بود و درد زیر دلش پیچیده‌بود. در قلبش احساس سنگینی جریان داشت و با فکر به رفتار نوروز و خواهرش حس می‌کرد اتفاقی افتاده‌است. چرا آنها چنین دلسوز او شده‌بودند؟ شاید توقع نداشتند از حال برود. شاید وقتی دیده بودند از حال رفته، ترس مرگش باعث شده‌بود آن دو چنین رفتار کنند. چرا نمی‌گذاشتند تکانی بخورد؟ صدای کوبیده شدن در آمد و ماه‌نگار رو به در کرد و با گفتن «کیه؟» دستش را ستون بدنش کرد تا بلند شود. دردی که در کمرش بود، مانع حرکت شدید می‌شد. وجیهه در را باز کرد و همین که داخل شد با لحن مظلومی که مثل همیشه س و ز را میزد، گفت:
- سلام ماهی‌خانم! اجازه هست؟
ماه‌نگار که نیم‌خیز شده‌بود، با دیدن وجیهه به سر جایش برگشت.
- خوش اومدی وجیهه‌جان! بیا داخل!
وجیهه پیش آمد و کنار بستر ماه‌نگار نشست. نگاه ماه‌نگار روی شاخه‌های شکوفه سیب دست او ماند. کمی از سرزندگی دیرو‌ز را از دست داده‌بودند. وجیهه گل‌ها را به طرف او گرفت.
- شرمنده خانم! به خوبی دیروز نمونده.
ماه‌نگار گل‌ها را گرفت.
- نه باجی! خوبه، دستت درد نکنه برام‌ آوردی!
وجیهه با کمی مکث گفت:
- خانم‌ الان حالتون خوبه؟
ماه‌نگار نگاهش‌ را از گل‌ها گرفت و به وجیهه داد:
- خوبم... دیروز چی سر من اومد؟
همین که وجیهه خواست به گفتن زبان بچرخاند، تشر دلبر یادش آمد که نوروزخان قدغن کرده کسی لب باز کند به گفتن حقیقت. گفته بود اگر یک زمان دهان‌لقی کند، نوروزخان هم ندهد او‌ را فلک کنند، خودش ترکه دست می‌گیرد برای تنبیه‌اش. لبش را گزید و گفت:
- هیچی‌خانم! دیروز که از حال رفتین همه خیلی ترسیدن.
ماه‌نگار با خود گفت، پس درست فکر‌ کرده بقیه از ترس جانش و بلوایی که بعد از مرگش به راه می‌افتاد، دلسوز شده‌بودند. با این همه، گرهی که در‌ گلو و سینه‌اش سنگینی می‌کرد از چه بود؟
- وجیهه بیرون چه خبره؟
- هیچی خانم! دلبر داره غذا درست می‌کنه، زیور رفته عمارت و آفتاب هم پیش خانم‌بزرگه.
- نوروزخان چیکار می‌کنه؟
سریع چشمان وجیهه مثل زمان‌هایی که موضوع جالبی برای گفتن پیدا می‌کرد، گرد شد.
- خانم! صبح نوروزخان به مروت امر کرد رفت از سارو یه گوسفند گرفت آورد و کنار حوضچه سر برید. صفر هم آتیش راه انداخته کبابش کنن.
ابروهای ماه‌نگار بالا رفت.
- کی سر بریده؟
- نوروزخان خانم... خیلی سال بود خودشون دست به چاقو نمی‌بردن، من که ندیدم، دلبر می‌گفت، می‌گفت نوروزخان خیلی خاطر شما رو می‌خواد که خودشون حیوون سر بریدن، آخه این کار همیشه وظیفه‌ی صفر بوده.
ابروهای ماه‌نگار بیشتر بالا رفت و تا خواست حرفی بزند در عمارت باز شد.
وجیهه سرکی کشید و با دیدن داخل شدن نوروز سریع از جا برخاست و عقب رفت. نوروز با مجمع کوچکی که در دست داشت، داخل شد و هنگام پا گذاشتن به اندرونی، ابروهایش را درهم کرد و نگاهش را به وجیهه دوخت.
- اینجا اومدی چیکار؟
نوروز می‌ترسید وجیهه که به وراجی و دهن‌لقی شهره بود، بند را آب داده‌باشد. وجیهه از تشر نوروز به تته‌پته افتاد.
- عفو... کنید... اومدم... .
ماه‌نگار دخالت کرد و گفت:
- آقا! وجیهه اومده‌بود برام شکوفه بیاره، کاری نکرده، توبیخش نکنید.
نوروز با همان اخم‌هایش نگاه از وجیهه سر به زیر گرفت. سری تکان داد:
- خیلی‌خب، احوالپرسیت‌ رو کردی برو دیگه.
وجیهه به سرعت «چشم» گفت و بیرون رفت. نوروز به طرف همسرش برگشت. ماه‌نگار همزمان که شکوفه‌ها را روی تاقچه‌ی پشت سرش می‌گذاشت، گفت:
- آقا چرا ترسوندینش؟ فقط اومده‌بود پیش من.
 
نوروز همان‌طور که مجمع در یک دستش بود و با دست دیگر به کمک دیوار کنار همسرش می‌نشست گفت:
- به خدمه نباید روی خوش نشون بدی، یعنی چی با خانم خونه‌ی نوروزخان گرم می‌گیره؟
ماه‌نگار ابرو درهم کشید.
- این حرفا رو نزنید، من هم مثل وجیهه‌ام، چه خانومی؟
نوروز به طرف ماه‌نگار برگشت.
- ماهی؟ تو خانمی! زن خان‌زاده‌ای! خودت میگی می‌خوای کار کنی، وگرنه به من باشه که نمی‌ذاشتم پاتو از عمارت بذاری بیرون که دست به کاری بزنی.
ماه‌نگار ابرو درهم کشید.
- آقا! ماهی اینی نیست که شما میگید، من دختر شروانم، دختر یه رعیت چوپون، من کجا، خانومی کجا؟
نوروز از کلافگی سری تکان داد، مجمع را مقابل ماه‌نگار گذاشت و گفت:
- این حرفا رو ول کن، برات جیگر کباب کردم بخوری جون بگیری.
ماه‌نگار نگاهش را به مجمع دوخت که جگرهای لای نان گرچه مشخص نبودند، اما بویشان به مشامش می‌رسید. مدت‌ها بود جگر نخورده‌بود. یاد پدر و برادرش افتاد. در خانه که بود، هفته‌ای نبود که پدر حیوانی سر نبرد و برادر و خواهرش را به وعده نگیرد و قبل از آنکه او و خواهرهایش غذا را بپزند، پسرها دور از بقیه اجاقی بکنند و دل و جگر حیوان را به سیخ نکشند و برای خود سور و ساتی مهیا نکنند؛ اما درنهایت دخترها هم از ضیافت آنها بی‌نصیب نمی‌ماندند. چه ایام خوشی بود آن روزها! عزیزانش کنارش بودند، ولی اکنون چقدر آن روزها دور بودند، یاد شلوغ‌کاری پسرها افتاد که او و مارال هم آتش آن‌ها را با تعریف‌هایی که هر یک بلند‌بلند از برادر خود می‌کردند گر می‌دادند. آخ! جمع آن پسرها هنوز هم جمع بود؟ لطفعلی، دومان، ارسلان و افراسیاب. با یادآوری افراسیاب قلب گرفته‌اش بیشتر درهم شد. یک لحظه با فکر به این که پسرعمو در چه حال است، چشمانش پر اشک شد، اما به تندی با یادآوری نوروزخانی که به عنوان شوهر کنارش نشسته‌بود، لب گزید، در دل به خاطر فکر نابه‌جا لعنتی به خود داد و گفت:
- ممنونم آقا!
نوروز گرچه از مکث او نگران شده‌بود اما چیزی نگفت، نان روی جگر را کنار زد.
- بخور جون بگیری!
ماه‌نگار نگاهش را به تکه‌های کباب‌شده دوخت. طبق عادت باید آب از دهانش راه می‌انداختند. او بیش از هر چیز جگر کباب شده دوست داشت، اما اکنون با گرهی که نمی‌دانست از کجا در گلو و سینه‌اش جا خوش کرده، میلی به خوردن هیچ‌چیز نداشت.
- میلم نمی‌کشه آقا!
نوروز اخم کرد.
- چرا؟
ماه‌نگار دلیلش را نمی‌دانست، فقط این را می‌فهمید که سخت دلش گریه می‌خواهد. شاید برای آنکه یاد عزیزانش افتاده‌بود.
- نمی‌دونم آقا... تازه ناشتایی خوردم.
نوروز تکه کبابی را برداشت و به طرف او گرفت.
- نیره که می‌گفت چیزی نخوردی.
ماه‌نگار ناچار تکه‌ی گوشت را گرفت و نگاهش را به آن دوخت. یک لحظه باز دلش یاد خانه افتاد. یاد مادرش، گل‌جان و نگار، با خود فکر‌ کرد، یعنی نگار فرزندش را به دنیا آورده؟ چه خوش‌اقبال بود خواهرش! کاش او هم، چون نگار مادر میشد. نوروز که دید ماهی فقط نگاهش‌ را به دستش دوخته و نمی‌خورد، گفت:
- ماهی‌جان چت شده؟
ماه‌نگار نگاهش را به طرف نوروز چرخاند. چرا این مرد نمی‌توانست او‌ را مادر کند؟ تقاص خونی که با سکوتش لطفعلی ریخته‌بود بی‌فرزند بودن خودش بود؟ نگاهش در سکوت به نگاه نگران نوروز دوخته شده‌بود و فکر کرد آیا باید به خاطر اجاق‌کوری از او دلخور باشد؟ ولی این مرد بیشتر از آنکه باید، نسبت به او که با سکوتش قاتل برادرش شده‌بود، مهربانی می‌کرد، پس نباید سر چیزی از او خرده می‌گرفت. هرچه بود، تقصیر خودش بود. این عذاب تقاص خدا بود از اویی که با لب بستن، جان فرزند کسی را گرفته‌بود. خودش مستحق بی‌فرزندی بود. خدای جای حق نشسته‌بود، او هم باید حسرت دل خانم‌بزرگ، مادر نریمان‌خان را می‌چشید.
- شما هم بخورید آقا!
- بذارش دهنت تا من هم بخورم.
ماه‌نگار دوباره نگاهش را به جگر داد و ناچار آن را در دهان گذاشت. هیچ مزه‌ای حس نمی‌کرد. به زور گوشت را جویید. نوروز با برداشتن تکه‌ای گفت:
- این شد دختر! ننه‌گلی می‌گفت باید خوب غذا بخوری تا جونت برگرده.
 
ماه‌نگار به طرف نوروز برگشت.
- ننه‌گلی کیه؟
نوروز که تکه‌ای را در دهان گذاشته و دیگری را برای ماه‌نگار برمی‌داشت، نگاهی به او انداخت و تکه‌ی دوم را به دستش داد.
- ننه‌گلی؟ بخور تا بهت بگم!
ماه‌نگار تکه گوشت را گرفت و نوروز گفت:
- دیروز از حال که رفتی آوردیمش بالا سرت، کارش خیلی خوبه، اسمش گلابتونه، چون قابله است همه بهش میگن ننه‌گلی!
- قابله؟ چرا قابله آوردین بالا سرم؟
نوروز کمی جا خورد که چه بگوید؟ بعد از لحظه‌ای مکث گفت:
- از هوش رفتی، باید یه زن رو می‌آوردم بالا سرت، می‌خواستی سلیم شکسته‌بند رو خبر کنم؟ غیر ننه‌گلی که این اطراف زنی نبود که یه چی سرش بشه.
ماه‌نگار فقط سر تکان داد و تکه‌ی جگر درون دستش را به دهان برد. نوروز لحظاتی به همسرش نگاه کرد. این ماهی، ماهی سرزنده‌ی هر روز نبود. برای این‌که از حال و هوای گرفته او‌ را بیرون بکشد، دستش را دور گردن همسرش انداخت و او را به خود نزدیک کرد.
- بذار یه چیزی از خودم و ننه‌گلی برات تعریف کنم.
مجمع را کناری گذاشت و گفت:
- ننه یه خواهر داشت گلاب، برعکس خودش ترکه‌ای و لاغر، حالا قراره ننه بیاد بهت سر بزنه، خودت می‌بینیش، چاقه؛ تا یادم میاد چاق بود. شوهر گلاب، نوری توی عمارت خانی کار می‌کرد، شوهرش قبل صفر، مهتر خان بود، نوری قبل این‌که من به دنیا بیام، لگد اسب بهش خورد و مرد. گلاب اون موقع یه بچه شیرخوره داشت، چندماهه؛ اومد پیش خان و گفت دستم خالیه و بچم یتیم، خان دلش سوخت واسه گلاب و‌ آوردش توی عمارت تا خدمت کنه، وقتی من به دنیا اومدم و خانم‌بزرگ من رو نخواست، من رو دادن دست گلاب که بهم شیر بده، اون شد دایه‌ی من و من با پسرش جاوید شدیم برادر.
نوروز کمی مکث کرد. ماه‌نگار نگاهش را به صورت او‌ که مات روبه‌رویش بود، دوخت.
- تازه سن درسم بود، چند روز بود می‌رفتم پیش ملاسیدقاسم مکتب، یه روز مکتب که تموم شد، دیدم از جاوید خبری نیست، هر روز می‌اومد دنبالم، با هم رفیق بودیم. وقتی برگشتم خونه، فهمیدم چرا نیومده. یه چند وقت بود گلاب مریض شده‌ بود، تب می‌کرد و خون بالا میاورد، افتاده‌ بود توی رختخواب، رسیدم خونه فهمیدم همون روز تموم کرده‌.
نوروز دوباره بعد از کمی مکث ادامه داد:
- همین که پام رو گذاشتم توی حیاط، دیدم گذاشتنش روی تخته ببرنش قبرستون. جاوید کنار حوض نشسته‌ بود و چشمش به مادرش بود که گلیم کشیده‌ بودنش روش، زنا گریه می‌کردن، ننه‌گلی که خواهر گلاب بود بالا سر جنازه نشسته‌ بود، می‌زد به سر و صورتش... من بدون هیچ تکونی یه جا وایسادم و چشمم رو بستم به جنازه... باورم نمی‌شد ننه‌گلابم زیر اون گلیمه.
ماه‌نگار که بغض گلویش بیشتر شده‌ بود، پایین غلتیدن قطره اشکی را از چشم نوروز دید و دلش سوخت. نوروز آهی کشید.
- ننه‌گلاب خیلی مهربون بود، رفتنش بهم سخت گذشت.
ماه‌نگار سرش را زیر انداخت و در سکوت شروع به اشک‌ ریختن کرد. دلش گریه می‌خواست و اکنون بهانه‌اش جور شده‌ بود.
- همون روز گلاب رو که بردن، ننه‌گلی هم دست جاوید رو‌ گرفت و برد خونش، با رفتن اون دوتا من تنها بودم تنهاتر شدم. هنوز نریمان نیومده‌ بود و خانم‌جان تا من رو می‌دید به خانم‌بزرگ حرف می‌نداخت و اون هم چشم دیدن من رو نداشت. واسه همین از عمارت گریزون بودم، اما بیرون عمارت که بین بچه‌ها جایی نداشتم، فقط یه جاوید بود که اون هم نمی‌دونم چرا، همین که از عمارت رفت دیگه مثل قبل باهام گرم نشد، من که جز اون چاره‌ای نداشتم، هر روز هر روز از عمارت می‌ز‌دم بیرون، می‌رفتم خونه‌ی ننه‌گلی و سلیم تا با جاوید باشم، ننه‌گلی هم مهربون بود کاری نداشت بهم، با من هم مثل جاوید برخورد می‌کرد، سر سفره‌شون می‌نشستم و از غذاشون می‌خوردم، بعدش هم با جاوید سر و کله می‌زدیم، غروب که می‌شد ناچار برمی‌گشتم همین‌جا... .
لبخندی روی لب نوروز نشست.
- ننه‌گلی زن خوبیه، درسته نق زیاد می‌زنه، ولی همیشه حق میگه، حالا وقتی اومد می‌بینیش.
نوروز کمی ماه‌نگار را از خود جدا کرد، تا او را ببیند و همین که با صورت اشک‌آلودش مواجه شد گفت:
- گریه می‌کنی؟ جاییت درد می‌کنه؟ برم دنبال ننه؟
ماه‌نگار بینی‌اش را بالا کشید. غم درون دلش سنگینی می‌کرد و دلش گریه می‌خواست، اما‌ با کف دست اشک‌هایش را پاک کرد و با فرو بردن آب دهانش گفت:
- نه آقا... هیچیم نیست... ببخشید من رو... نمی‌دونم چه مرگم شده... دلم می‌خواد گریه کنم... یه عقده افتاده رو دلم که فقط باید گریه کنم.
دوباره اشک‌های ماه‌نگار روان شد. نوروز هم دلش گریه می‌خواست. او هم هنوز قلبش میان باغچه، زیر بوته‌ی گل مانده‌ بود، اما‌ به خاطر همسرش نقاب بی‌تفاوتی زده‌ بود. ماه‌نگار را به آغوش فشرد. دستش را روی سر او که دیگر گریه‌هایش صدادار شده‌ بود، کشید و با بغض گفت:
- گریه کن ماهی‌جان! گریه کن تا غصه‌های دلت بریزه بیرون، من هم دلم می‌خواد گریه کنم، اصلاً بد نیست آدم گریه بکنه... .
پشت سرش را به دیوار تکیه داد. با بستن پلک‌هایش اجازه داد اشک‌های خودش هم روان شود.
 
تا عصر حال روحی ماه‌نگار تغییری نکرد. هرچه نوروز تلاش کرد تا با تعریف خاطرات خنده‌دارش، او را خوشحال کند، ماه‌نگار هم‌چون عزادارن، غمگین و افسرده فقط او را نگاه می‌کرد، بدون حتی یک لبخند. نیره برای دیدن ماه‌نگار آمده و همراه دلبر به عمارت کوچک رفته‌ بودند. نوروز هم ناچار روی تخت چوبی منتظر نشسته‌ بود و با دستانی که روی زانوهایش گذاشته و درهم قفل کرده‌ بود به زمین خیره و در فکر لبخندهای همیشگی زنش، نگران از این بود که نکند لبخندهایی که روح و روانش را جلا می‌دادند، برای همیشه از لب‌های همسرش پر کشیده باشند؟ با صدای مروت که آمدن ننه‌گلی را خبر می‌داد، سر بلند کرد و از جا برخاست. ننه‌گلی از دالان ورودی داخل حیاط شد و نوروز به استقبالش شتافت.
- خوش اومدی ننه!
ننه‌گلی با بقچه‌ای که زیر بغل زده‌ بود، ایستاد و نگاهی به او انداخت.
- حال زنت چطوره؟ چرا تنهاش گذاشتیش؟
ننه‌گلی راه افتاد. نوروز که به او‌ رسیده‌ بود، هم‌پایش شد و گفت:
- راستش ننه خوب نیست! الان نیره و دلبر پیششن، ولی از صبح همش ناراحته، مثل عزادارها گریه می‌کنه، می‌ترسم یا خودش فهمیده باشه، یا یکی بهش گفته باشه بچش مرده.
ننه سرش را به طرف او چرخاند.
- مگه هنوز بهش نگفتین پامال کرده؟
- نه، نمی‌خوام بدونه، شما هم بهش نگید.
ننه‌گلی که حوض را رد کرده‌ بود، متعجب از حرفی که شنید، ایستاد و با ابروهایی که درهم رفته‌ بود، به صورت نوروز نگاه کرد.
- واسه چی؟
نوروز سرش را زیر انداخت.
- نمی‌خواستم غصه بخوره، ولی مثل این‌که فایده نداشت.
ننه‌گلی سرزنش‌وار سری تکان داد:
- نه به اون زدنت، نه به این ناز کشیدنت، کدوم روت رو باور کنم؟
نوروز جوابی نداد و سر به زیر ماند. ننه‌گلی لحظاتی به این پسربچه‌ی هیکل گنده کرده، نگاه کرد. خوب می‌دانست در دل این مرد به ظاهر خشن، گنجشکی نشسته است.
- حالا قرار نیست این‌قدر هول و ولا برت داره، از ازل زن بوده و زاییدن و پامال کردن، اگه قرار باشه با هر پامال کردنی زنا دق کنن که هیچ زنی نمی‌موند امثال شما مردا رو بزائه، نترس! زن تو هم خوب میشه.
ننه هیکل فربه‌اش را تکانی داد و به آهستگی قدم برداشت.
- اون زن مادره، نگی هم می‌فهمه بچش مرده، خودش هم نفهمه اثر نداره، بچه که میاد توی دل یه زن با خودش مهرش رو میاره، حتی اگه اون زن نفهمه بچه داره. بعدش اگه بلایی سرش بیاد هم غمش می‌مونه توی دل مادرش، زن تو هم درسته نمی‌دونه غم چی رو داره، ولی دلش سنگین بچه‌ی رفتشه، یه کم مراعاتش رو کنی خوب می‌شه.
به دو پله‌های جلوی عمارت رسیده‌ بودند. نوروز گفت:
- ننه! خیالت راحت نمی‌ذارم آب توی دلش تکون بخوره.
ننه‌گلی پایین پله‌ها ایستاد. نفسی چاق کرد و گفت:
- این آب رو قبل این نباید می‌ذاشتی تکون بخوره، حالا هم زیاد دیر نشده، بعد این مراقب زنت باش!
نوروز «چشم» گفت و ننه‌گلی دست آزادش را کمی بالا آورد و ادامه داد:
- حالا هم کجا راه افتادی دنبال من میای؟ برو دنبال کار و زندگیت!
 
نوروز با نگاه ملتمسانه‌ای به ننه‌گلی نگاه کرد.
- پس ننه خیالم راحت باشه بهش نمیگید بچه پامال کرده؟
- پس بهش بگم چش شده؟
نوروز کلافه نگاه چرخاند.
- نمی‌دونم، بهش بگید چون کتک خورده این‌طوری شده.
ننه‌گلی سری از تأسف تکان داد:
- یه نادون یه سنگی رو‌ می‌ندازه توی چاه صدتا عاقل می‌مونن چی‌کار کنن، خب پسر تو که دلت نمیاد ناراحتش کنی، پس چرا دست روش بلند کردی؟
- شما الان هیچی بهش نگید، قول میدم دیگه دست روش بلند نکنم.
لحظاتی ننه‌گلی سرزنش‌وار به او خیره شد و بعد همراه با برگشتن گفت:
- خیلی‌خب! چون پسرمی و خاطرت برام عزیزه بهش نمیگم، فقط موندم این چه ادای تازه‌ایه که علم کردی، به زنم نگو... .
ننه‌‌گلی که انتهای حرفش را با کلفت کردن صدایش گفته‌ بود، بقیه‌ی حرفش را خورد و در عمارت را باز کرد و داخل شد. تا زمانی که بیرون بیاید، نوروز همان‌جا لبه‌ی ایوان کوچک عمارت نشست. همین که بعد از ساعتی ننه‌گلی بیرون آمد، به تندی برخاست و به استقبالش رفت.
- ننه چی شد؟
ننه‌گلی درحالی که پاپوش‌هایش را به پا می‌کرد، نگاهی به او انداخت.
- تو که هنوز این‌جایی؟ کار و زندگی نداری نه؟
در‌حالی‌ که بقچه‌ی زیر بغلش را کمی جابه‌جا می‌کرد، با مکث از پله‌ها پایین آمد.
- بدی خان‌زاده بودن به همینه، کار نکرده‌این! کل روز ول می‌چرخی، چون دستت به کار نیست و نمی‌دونی چی‌کار کنی می‌گیری زنت رو می‌زنی. رعیت جماعت از بس از خروسخون تا شغالخون، سگ‌دو می‌زنه، شب از خستگی دیگه بزرگ و کوچیک حالیش نیست که زنش رو هم بزنه.
نوروز کلافه از غرهای ننه‌گلی همان‌طور که همراهش قدم میزد، با صدایی که سعی می‌کرد بلند نشود تا کسی از خدمه بشنود، گفت:
- ننه بگم غلط کردم دست از سرکوفت زدن برمی‌داری؟
ننه ایستاد و مستقیم به چشمان او نگاه کرد.
- نه دست برنمی‌دارم! دختر طفل معصوم چه بدی بهت کرده‌ بود؟ دیشب به حال نبود، الان دیدمش، ماشاءالله چقدر مؤدب و خوب حرف می‌زد، به چی این بچه خرده گرفتی زدیش؟
نوروز با حرص پلک فشرد و نفسش را بیرون داد.
- ننه! خودت می‌دونی نوروز فقط پیش یه نفر خوار و ذلیله اون هم خودت، هرچی دلت می‌خواد بگو، اصلاً بیا بزن توی سرم، ولی فقط بگو ماهی خوب می‌شه یا نه؟
ننه‌گلی انگشتش را به طرفش گرفت و با همان اخم چهره‌اش گفت:
- من هم چون پسرمی سرت غر می‌زنم تا درست رفتار کنی، غریبه بودی که کارت نداشتم.
کمی مکث کرد. نفسی گرفت و ادامه داد:
- حالا هم نترس! زنت رو دیدم، خوب می‌شه، به دلبر گفتم چی‌کار کنه، کم‌کم می‌تونه سرپا بشه، یه خورده که قدم بزنه حال دلش هم بهتر می‌شه. یه مدت احتیاطش رو کنید خوب می‌شه.
نوروز که خیالش راحت شده‌ بود، تا جلوی در ننه‌گلی را بدرقه کرد و گوش به توصیه‌ها و غرهای همزمان او داد. در نهایت هم، مروت را همراه با شقه‌ی ران گوسفندی که صبح سر بریده‌ بود و به عنوان تحفه برای ننه‌گلی کنار گذاشته‌ بود، همراه او کرد تا به خانه‌اش برگردد.
کم‌کم با گذشت روزها حال ماه‌نگار بهتر شد و باز به همان ماهی قبل تبدیل شد. گرچه هنوز در کارهای عمارت به خدمه کمک می‌کرد و همان وظایف پیشینش را انجام می‌داد، اما چون دیگر خانم‌بزرگ و خان کاری با او نداشتند، ماه‌نگار خرسند از این وضع جدید، با نیروی بیشتری زندگی می‌کرد و برای این حال خوبش، ممنون‌دار نوروز بود.
 
بهار داشت به انتهای خود نزدیک می‌شد که یک روز نامه‌ای از حکمرانی منطقه به دست نادرخان رسید. عصر هنگام بود. برای استفاده از خنکای عصرگاهی، نادرخان، خانم‌بزرگ و نوروز روی تخت نشسته‌بودند. هوا آن‌قدر گرم شده‌ بود که دیگر ناهار را در عمارت می‌خوردند و عصرها را روی تخت می‌گذراندند. نادرخان نامه را از پیک حکمرانی تحویل گرفت و پیک را همراه اسکندر، تفنگچی جوانش کرد تا بعد مهیا کردن اسباب استراحت و پذیرایی، او را راهی کند. همین که اسکندر و پیک از عمارت بیرون رفتند، نادرخان نامه را گشود و خواند. نوروز به شدت مشتاق بود بفهمد در نامه چه نوشته شده، اما به احترام پدر چیزی نپرسید. به جای او خانم‌بزرگ همین که همسرش خواندن نامه را تمام کرد گفت:
- چی توی نامه‌ی حکمرانی هست؟
نادرخان همان‌طور که نامه‌ی تا شده را درون پاکت برمی‌گرداند گفت:
- حکومت یه حکمران جدید برای منطقه گذاشته، ابراهیم‌خان امیرمُعِز!
نوروز متفکر‌ سری تکان داد و خانم‌بزرگ باز پرسید:
- کی هست این امیرمعز؟
نادرخان که نامه‌ را روی تخت گذاشته‌بود، خود را عقب کشید، به متکا تکیه زد و نی قلیانش را در دست گرفت.
- نمی‌شناسمش، آدم این اطراف نیست.
پکی به قلیان زد و ادامه داد:
- طبق روال، برای آشنایی، همه‌ی خوانین رو دعوت کرده به یه اردو توی دشت بالی، چهارده روز دیگه!
نادرخان دوباره کشیدن قلیانش را از سر گرفت. خانم‌بزرگ که دیگر کنجکاوی‌اش را ارضـا کرده‌ بود، سری تکان داد، عقب نشست و با برداشتن لیوان شربتش کمی از آن نوشید. نوروز که لبه‌ی تخت نشسته‌ بود روی‌اش را از طرف پدر گرداند و چشم به زمین دوخت. چقدر خوب می‌شد اگر او هم همراه پدر می‌رفت! حیف که نادرخان چنین چیزی نمی‌خواست. بعد از لحظاتی نوروزخان با صدا زدن پدرش دوباره به طرف او برگشت.
- امر خان!
خانم‌بزرگ هم با تک‌ابروی بالا داده، چشم به دهان همسرش دوخت. نادرخان پکی به قلیانش زد و گفت:
- تو هم‌ آماده شو، باید همراه من بیای!
نوروز متعجب از فرمان پدر برای حضورش در‌ چنین مراسم‌ مهمی کاملاً برگشت.
- من خان؟
نادرخان ابروهایش را در هم کشید. نی قلیان را کنار گذاشت.
- مگه پسر بزرگ من نیستی؟ باید بیای تا با خان‌های منطقه آشنا بشی، معلوم نیست کِی دیگه حکمران عوض بشه که بتونی باز همه رو کنار هم ببینی و بشناسی.
حق با نادرخان بود، او به خاطر این‌که همیشه نریمان به جای او در جلسات و سفرها پدر را همراهی می‌کرد، چندان آشنایی زیادی با خوانین دیگر نداشت. لبخند محوی روی لب‌هایش نشست.
- حتماً مهیای سفر میشم خان!
نادرخان خرسند سری تکان داد، اما خانم‌بزرگ که هیچ از این تصمیم همسرش دل‌خوشی نداشت، ابرو درهم کشید. او به خاطر حکمی که نوروز کرده و او را از آزار ماه‌نگار منع کرده‌ بود، به این خاطر که می‌پنداشت روح نریمان عزیزش از این امر در پریشانی است، بیش از قبل از پسر بزرگش کینه به دل گرفته‌ بود و هیچ نمی‌خواست بگذارد نوروز به جای نریمان‌جانش، خان این ولایت شود.
 
آخرین ویرایش:
بالأخره خانم‌بزرگ نتوانست تحمل کند و نارضایتی‌اش را هنگام خواب، با همسرش در میان گذاشت.
- خان! چرا نوروز رو همراهتون می‌برید؟
نادرخان لباس‌هایش را عوض می‌کرد تا برای خواب مهیا شود. از همان عصر منتظر این حرف خانم‌بزرگ بود. بدون آن‌که به طرف او که روی تخت نشسته‌ بود، برگردد، در حال باز کردن دکمه‌های قبایش گفت:
- چرا نبرمش؟ پسرمه، باید راه و رسم‌ خانی یاد بگیره.
خانم‌بزرگ دلخور پرسید:
- نوروز رو می‌خواین بذارید جاتون؟
نادرخان قبایش را از تن بیرون آورد، آن را با دست تا کرد و روی گنجه گذاشت و در همان حال گفت:
- من هنوز سر پام، اما اگر هم بخوام برای بعد از خودم کاری هم بکنم، حق دارم؛ جز نوروز کی رو دارم بشینه جام؟
خانم‌بزرگ که به تاج تخت تکیه زده‌ و نگاهش را به همسرش دوخته‌ بود.
- نوذر هست!
نادرخان به طرف همسرش برگشت.
- اون بچه شهری شده، از همون روزی که فرستادیش شهر تا به خیال خودت از بقیه عقب نمونه، شهری شد.
نادرخان لبه‌ی تخت نشست و خانم‌بزرگ خود را کمی پیش کشید.
- یکی از تفنگچی‌ها رو به تاخت بفرست دنبالش تا برگرده همراهت تا دشت بالی بیاد، فردا بفرستی هفته دیگه نوذر این‌جاست.
نادرخان همان‌طور که لبه‌ی تخت نشسته‌ بود، سر برگرداند و نگاهی به همسرش انداخت، با این‌که موهای سرش جا‌به‌جا سفید شده‌ بودند، اما هنوز همان کینه‌ی جوانی‌اش را از نوروز داشت.
- از اون نوذر برای من خان در نمیاد، نوروز هم پسر بزرگمه، هم هرچی باشه توی دهات بزرگ شده، بهتر رسم اربابی رعیت سرش میشه.
نادرخان رویش را برگرداند و خانم‌بزرگ بلافاصله گفت:
- نوذر هم رسم اربابی یاد می‌گیره، بچم رفته شهر اون‌جا درس می‌خونه، روشن‌تر از نوروزه، خانی برازنده‌ی نوذره نه نوروز!
نادرخان همزمان که روی تخت برای خواب دراز می‌کشید گفت:
- حق نوروز هست که خان بشه، این‌که قبلاً بی‌محلش می‌کردم، فقط به خاطر دل تو بود نه دل خودم؛ پسرمه، فکر نکن اگر یه زمانی خواستم نریمان جام بشینه از این بود که نوروز رو نمی‌خواستم، دلیلش کوتاهی پاش هم نبود که به نظرم عیب زیاد بزرگی هم نیست، با عصا خیلی هم راست راه میره، زنای صیغه‌ای رنگ و وارنگی که دور و اطرافش بودن هم نبود، که اون هم الان می‌بینی به یه زن اکتفا کرده، تنها دلیلم این بود که فکر می‌کردم عقیمه و بچه‌ش نمی‌شه، نمی‌خواستم‌ خان بی‌وارث بعد از خودم بذارم، اما الان که فهمیدم عقیم نیست و از این یکی نشد، بالاخره از یه زن دیگه هم می‌تونه بچه‌دار بشه، دیگه جز اون کسی نمی‌شه خان.
نادرخان چشمانش را بست و خانم‌بزرگ با حرص گفت:
- زن اون لیاقت خانومی نداره.
نادرخان بدون آن‌که چشم باز کند، گفت:
- اون زنیکه دیگه به من مربوط نیست، به خاطر نوروز دیگه کاری هم باهاش ندارم، برام مثل کلفتای عمارته، برو برای نوروز زنی بگیر که لیاقت خانومی داشته باشه، بعد این رو پس می‌فرستم پیش طایفه‌ش، هم تو راحت بشی، هم من.
خانم‌بزرگ با لب‌ها و دندان‌های فشرده به هم به نادرخان خوابیده چشم دوخت و همان‌طور که با حرص نفس می‌کشید، در دل گفت:
- پس روح آزرده‌ی نریمانم چی می‌شه؟ من اون دختر رو پس نمی‌فرستم، کاری می‌کنم از چشم نوروز بیفته و اون‌وقت خود نوروز با دستای خودش خونش رو بریزه.
 
در همان زمان، در عمارت کوچک، ماه‌نگار تازه از مطبخ به عمارت برگشته و در حال کم کردن لباس، به حرف‌های از سر ذوق نوروز که تازه فرصت کرده‌ بود شادی‌اش از امر نادرخان را با محبوبش در میان بگذارد، گوش می‌کرد.
- ماهی! نمی‌دونی چه حالی شدم وقتی خان گفت همراهم بیا!
ماه‌نگار چارقد از سر برداشت و لبخندی به روی همسرش که در رختخواب به دیوار تکیه داده و پاهایش را دراز کرده، اما نخوابیده بود تا او بیاید زد.
- ماهی! این حرف خان یعنی دیگه من رو قبول کرده، دیگه نوذر مهم نیست، اون جغله حتی اگه برگرده هم، باز منم که توی چشم نادرخان نشستم.
ماه‌نگار شانه‌ را برداشت و موهایش را کمی شانه کرد.
- خداروشکر آقا!
نوروز درحالی که به روبه‌رو چشم دوخته‌ بود، لبخند پهنی زد و گفت:
- یه عمر خان من رو ندید، همش توی سایه‌ی نریمان بودم، ولی از این به بعد نه، دیگه وقتشه نوروزخان یه خان واقعی بشه، به همه نشون میدم لیاقتم چی بوده، نشون میدم یه عمر اشتباه کردن درمورد من!
ماه‌نگار به کنار بستر آمد و نزدیک همسرش قرار گرفت:
- خیلی خوشحالم‌ واستون آقا!
ماه‌نگار چراغ را پایین کشید و نوروز درحالی که دستش را زیر سرش گذاشته و به دیوار تکیه زده‌ بود، به طرف او چرخید.
- تو رو هم می‌کنم خانم این عمارت، می‌شی ماهی‌خانم، دیگه باید امر و نهی کنی به خدمه، نه این‌که بهت امر و نهی کنن.
ماه‌نگار خندید و کنار همسرش دراز کشید.
- ماهی! دیگه تموم شد هر چی تا الان بوده، کم‌کم خانم‌بزرگ هم‌ من رو می‌بینه، اون‌وقت دیگه تو بخوای هم‌، من نمی‌ذارم بری توی مطبخ، افت داره برای نوروزخان که زنش مثل خدمه کار کنه.
ماه‌نگار چیزی نگفت. او هیچ فکری برای خانمی نداشت. برای او بودن با دلبر و وجیهه و زیور در مطبخ، شیرین‌تر از هر چیزی بود.
- آخ... امشب این‌قدر زندگی برام قشنگ شده که نمی‌دونم چی‌کار کنم، تا خود صبح خوابم نمی‌بره، باید وقتی با خان رفتم دشت بالی خودمو خوب نشون بدم، من نوروزخان می‌شم، خان گل‌چشمه!
ماه‌نگار فقط گوش می‌داد و لبخند می‌زد.
- از همون روزی که برم دشت بالی و بقیه خان‌ها رو ببینم، دیگه همه می‌فهمن نوروزخان کی هست، دیگه سرم میره بالا، نوروز یه روزی خان می‌شه، اون یه خان‌زاده است که خان می‌شه.
ماه‌نگار چیزی نمی‌گفت و فقط سکوت کرده‌ بود. او از ته دل برای نوروز خوشحال بود که بالاخره توانسته‌ بود مهر پدرش را به خود جلب کند.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
523
پاسخ‌ها
9
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
50
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
214
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
121

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 10)

عقب
بالا