اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان ماهی میان توفان| دردانه

inshot_۲۰۲۴۰۸۲۵_۱۵۰۳۴۸۴۹۷_ehqk.jpg

نام اثر: ماهی میان توفان
نویسنده: دردانه
ژانر: تراژدی، تاریخی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه: دختری که سرنوشت خود را فدای شرافت و آبروی ایلی و خانوادگی کرده، از تمایلات قلبی‌اش برای خاطر عزیزانش گذشته و قدم در سرنوشتی نامعلوم می‌گذارد. او نه سرکش است که نامش در میان قصه‌های دیگران بماند، نه خوشبخت که آرامش سهم سرنوشت او باشد. او فقط دختریست مطیع که در پهنه‌ی تاریخ خانوادگی محکوم به فراموش شدن میشود.

مقدمه:
سال‌های زیادی پیش از این، دخترانی بودند که خواسته یا ناخواسته جورکش آبرو، شرافت و بزرگی خانواده و ایل خود شده و با پذیرش سختی‌ها برای خود، تبدیل به سرگذشت‌های گم‌شده در خاطرات شدند. آن‌ها خود را فدای دیگران کرده و دیگران آن‌ها را به فراموشی سپردند، آن‌چنان‌که گویا هرگز از ابتدا وجود نداشته‌اند.
این داستان ادای دینی‌ست به دخترانی که با متانت سرنوشت سخت را بر خود گرفتند تا سرنوشت بر عزیزانشان سخت نگیرد و مزدشان نیز فراموشی از حافظه‌ی جمعی شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ماه‌نگار دست روی دست نوروز که روی سینه‌اش بود، گذاشت.
- نگید این حرفا رو خان!
نوروز پوزخندی زد.
- خان؟ فکر کردی من خان میشم؟
- چرا نشید آقا؟ شما پسر بزرگ نادرخانید.
نوروز باز چشم از او گرفت و به سقف دوخت.
- نیستم ماهی! پسر خان نیستم که تنها بلند شده رفته تشییع، نگفته یه پسری دارم بهش بگم، اصلاً روش نمیشه این پسر چلاقش رو با خودش ببره، می‌تونست یه عزتی بذاره فقط بهم بگه کجا میره، اگه من رو جانشین خودش می‌دونست، حداقلش این بود که قبل رفتن بهم توصیه کنه که توی نبودش حواسم به همه‌چیز باشه.
ماه‌نگار بعد از کمی مکث با احتیاط لب باز کرد.
- خان فقط ازتون دلخوره، اون هم از بعد مراسم برادرتون، من شنیدم شما قبل همه از سر خاک پاشدین اومدین، می‌دونم محض خاطر من بوده، خب خان ازتون دلخور شده.
نوروز با اخم‌های درهم به طرف او برگشت.
- من ازش دلخور نشم که گرفت زن من رو جلوی همه زد؟
ماه‌نگار برای نرم کردن همسرش با لحنی آرام گفت:
- نادرخان ارباب این دهات و عمارته، حق داره، بار اول که نبود من رو زد.
نوروز سر چرخاند و لب گزید.
- باشه! ولی می‌دونی چقدر سختم بود که رحیم این‌جا بود و دید خان با زن من چی‌کار کرد؟ اهل عمارت که از قبل فهمیده‌ بودن چه بی‌غیرتی‌ام، الان بیرون عمارت هم کوس رسوایی من رو زدن.
- ناراحت نکنید خودتون رو، آقارحیم هم از خودتونه، نمی‌ره جایی چیزی بگه.
نوروز سری تکان داد.
- اگه چشم روی هرچی ببندم، روی این‌که شلاق خان رو تن زن من می‌شینه نمی‌تونم ببندم.
ماه‌نگار با ناراحتی پلک بست.
- کاش ماهی بمیره نبینه که شما سرش این‌قدر خودخوری می‌کنید.
نوروز سریع برگشت و چشم گرد کرد.
- دیگه نشنوم حرف از مردن بزنی! درسته بدعنق و بی‌غیرتم، اما نمی‌خوام از دستت بدم.
ماه‌نگار سریع دست همسرش را گرفت.
- ماهی فدای شما! کدوم بدعنقی؟ کدوم بی‌غیرتی آقا؟ شما سایه‌ی سر ماهی هستین، من شرمنده‌ شمام که اومدم و زندگی شما رو هم ریختم بهم.
نوروز با حرص لب‌هایش را به هم فشرد.
- نگو ماهی! اونی که زندگیش ریخته بهم تویی نه من، اونی که شرمندس منم نه تو، من سایه‌ی سر تو نیستم، کاری برات نکردم، چون من هم مثل تو توی این عمارت تنهام.
- آقا شما تنها نیستید اگه یه خورده به حرفای صبحم... .
نوروز دیگر نمی‌خواست بیشتر بشنود. ماهی را در آغوش کشید و گفت:
- هیچی دیگه نگو ماهی! من و تو رو این عمارت به زور داره تحمل می‌کنه، همین که تا الان نگفتن از این‌جا بریم غنیمته، تا کی این‌جاییم؟ نمی‌دونم، اما بذار حداقل داخل این خونه به این چیزا فکر نکنم.
ماه‌نگار دیگر هیچ نگفت. آرامش همسرش برای او از هر چیزی مهم‌تر بود.
 
ماه‌نگار لباس‌های شسته شده را پشت دیوار حمام روی طناب پهن کرد و با گذاشتن لگن داخل حمام رو به طرف عمارت گذاشت تا نوروزخان را از خواب بعدازظهرش بلند کند. هنوز به در نرسیده‌ بود که آفتاب او‌ را صدا زد. ماهی به طرف او که از حوض بزرگ رد شده‌ بود، برگشت و آفتاب با تکان دادن دست گفت:
- بیا خانم‌بزرگ کارت داره.
ماه‌نگار نگاهش را گرداند و خانم‌بزرگ را بالای ایوان تکیه زده به عصایش دید، بی‌معطلی به طرف عمارت بزرگ راه افتاد. پایین ایوان، جایی که تخت قرار داشت ایستاد، سر بالا کرد و گفت:
- امر بفرمایید خانم!
خانم‌بزرگ یک نگاه به او انداخت و بعد رو به زیوری که از پشت سرش با لباس‌های کثیف نادرخان از اتاق بیرون می‌آمد، کرد.
- لباس‌ها رو می‌بری میدی دست اون زنیکه تا بشوره.
زیور اندکی سرک کشید و با دیدن ماه‌نگار در‌ حیاط فهمید منظور خانم‌بزرگ به چه کسی است. دلش سوخت، اما نمی‌توانست چیزی بگوید با «چشم» به طرف پله‌ها رفت. خانم‌بزرگ به طرف آفتاب که پایین پله‌ها رسیده‌ بود، سر چرخاند.
- تو هم لازم نیست من بعد لباس‌های منو بشوری، همه رو میدی بهش.
آفتاب، همان‌طور که بالا می‌آمد نگاه کجی به ماه‌نگار انداخت و نیشخندی زد و گفت:
- چشم خانم!
ماه‌نگار فهمید که از این به بعد شستن لباس‌های اهل عمارت هم روی شانه‌ی او افتاد. تازه از شستن لباس‌های خودش فارغ شده‌ بود و با خستگی نگاهش را به بغل پر از لباسی انداخت که زیور برای او می‌آورد. نادرخان دیشب از مراسم تشییع برگشته و اکنون زیور برحسب وظیفه‌ی همیشگی لباس‌های او را جمع کرده‌ بود که بشوید، اما حالا ماه‌نگار باید انجام می‌داد. زیور به او رسیده، بغل لباس‌ها را به دستش داد و آرام گفت:
- خانم! شرمنده، یه خورده دیگه میام کمکتون.
خانم‌بزرگ گویا متوجه زمزمه‌ی زیور شده‌ باشد، بلند گفت:
- از این به بعد وظیفه‌ی شستن لباس‌های اهل عمارت به گردن این دختره، دلم نمی‌خواد کسی رو کنار دستش ببینم، ولی چون اجازه نداره بیاد بالا، زیور تو هر روز لباس‌ها رو جمع می‌کنی میدی دستش، فقط همین!
زیور و ماه‌نگار که هر دو سر چرخانده و به خانم‌بزرگ نگاه می‌کردند، «چشم» همزمانی گفتند. با عقب رفتن خانم‌بزرگ از لبه‌ی ایوان، زیور رو به ماه‌نگار کرد.
- ببخشید خانم!
ماه‌نگار گرچه کمی درد کمر اذیتش می‌کرد، اما لبخندی زد.
- این چه حرفیه؟ خودم از پسشون برمیام، فقط کجا بشورمشون؟
زیور دستش را به طرف زاویه‌ای که به پشت ساختمان می‌رفت دراز کرد.
- همین کنار حوضچه، لگن و صابون هم گذاشتم، واسه پهن کردنشون هم برید اون پشت، طناب هست، خودم جمعشون می‌کنم، خانم‌بزرگ گفته شستن، نگفته جمع کردن.
ماه‌نگار با لبخندی جواب زیور‌ را داد و‌ به طرف حوضچه رفت. تا لباس‌ها را شست و پهن کرد، دیگر خورشید رو به طرف جایگاه عصرگاهی مایل شده‌بود. کاسه‌ای که با آن آب از حوضچه می‌گرفت را از آب تمیز پر کرد و تا کنار باغچه رفت. کنار بوته‌ی گل‌سرخی که نوروز برایش کاشته‌ بود، نشست. فقط یک غنچه داشت که آن هم هنوز باز نشده‌ بود.
آب درون کاسه‌ را با لبخندی که به لبش چسبیده‌ بود، کنار بوته ریخت و دستی روی برگ‌هایش کشید.
- حواسم بهت هست تا باز بشی.
بلند شد. برای گذاشتن کاسه به کنار حوضچه برگشت که وجیهه با شتاب از مطبخ بیرون آمد.
- ماهی‌خانم کارتون تموم شد؟
ماه‌نگار کاسه را کنار حوضچه گذاشت.
- آره چی شده؟
- خانم باید بریم آب بیاریم.
ماه‌نگار نگاهی به کوزه‌های در دست وجیهه انداخت و سر تکان داد:
- باشه بریم.
همین که یکی از کوزه‌ها را از دست وجیهه گرفت و راه افتادند، او به روال همیشه شروع به حرف زدن کرد.
- نیره‌خانم باز اومده، بالا پیش خان و خانم هست، نوروزخان هم رفته پیششون، فکر کنم الانه که خانم‌بزرگ امر کنه شربت درست کنن، حکماً آب برای شام کم میاد.
 
طول حوض بزرگ را پیموده‌ بودند که عزیز یکی از تفنگچی‌های خان از دالان ورودی داخل شد. ماه‌نگار رو گرفت و وجیهه بی‌پروا گفت:
- عزیز! واسه چی اومدی؟
عزیز که مرد تقریباً میانسالی بود، دست به صورت بی‌ریش و سیبلش کشید.
- بچه! تو مفتشی؟
ماه‌نگار می‌خواست هرچه زودتر از تیررس نگاه مرد غریبه بگذرد، اما وجیهه ول کن نبود.
- خب می‌خوام‌ بدونم چرا اومدی داخل؟
مرد کلافه سر تکان داد:
- واسه خان مهمون اومده، میرم اجازه ورود بگیرم.
عزیز به طرف راه‌پله رفت و ماه‌نگار دست وجیهه را گرفت و کشید.
- برای خان مهمون اومده، ما برای چی اینجا وایسادیم؟ راه بیفت بریم دیر شد.
از در عمارت که بیرون رفتند، رشید پیر تفنگچی‌ها که با موهای پر پشت و ریش و سبیل انبوه سرش که همگی سفید بودند، شناخته میشد، همراه سه مرد غریبه که حکماً همان مهمان‌های خان بودند، با فاصله از در عمارت ایستاده‌ بود. ماه‌نگار حتی نگاهی به آن‌ها نینداخت و دست وجیهه را که کنجکاوانه به مردها خیره شده‌ بود، همان‌طور که در دست داشت کشید و در جهت مخالف مردها به راه افتاد. وجیهه با سر برگرداندن از مردها گفت:
- به نظرت کی بودن؟ چی‌کار داشتن؟
ماه‌نگار چشم گرد کرد.
- وا! به ما چه وجیهه؟ مگه مهمون‌های خان به ما مربوطه که تو کارشون سرک بکشیم؟ به فکر خودمون باش که دیرمون نشه.
وجیهه ناراضی شانه‌ای بالا انداخت. وارد کوچه باغ‌های منتهی به چشمه که شدند، نگاه ماه‌نگار به شاخه‌های شکوفه‌زده که از دیوار به بیرون سرک می‌کشیدند، افتاد و گفت:
- ولی هیچی قشنگ‌تر از شکوفه و گل نیست.
وجیهه ناراضی از این‌که ماه‌نگار جلوی کنجکاوی‌اش را گرفته، سر تکان داد و گفت:
- آره قشنگن!
ماه‌نگار با ذوق به گل‌های ریز سفید شاخه‌ها نگاه می‌کرد.
- من هنوز شکوفه‌ی سیب ندیده‌ بودم.
وجیهه که بهانه‌ی جدیدی برای کنجکاوی پیدا کرده‌ بود، با چشمان ذوق‌زده به طرف ماه‌نگار برگشت.
- بریم توی باغ خان شکوفه‌ها رو ببینید؟
ماه‌نگار نگران چشم گرد کرد.
- وای نه وجیهه! اجازه نداریم، دیر برگردیم خانم‌بزرگ ناراحت میشه.
وجیهه ابروهایش را بالا داد.
- وا خانم! اجازه‌ی چی؟ شما خودتون زن نوروزخانید، اجازه نمی‌خواین، بعدش هم خان مهمون داره، هیچ‌کس‌ نمی‌فهمه ما دیر کردیم، تازه یارحسین هم من رو می‌شناسه، ایراد نمی‌گیره.
ذوق دیدن شکوفه‌های سیب ماه‌نگار را هم به قبول پیشنهاد وجیهه وسوسه کرد. پس به جای چشمه به طرف باغی رفتند که رو به چشمه قرار داشت. در نیمه‌باز را وجیهه باز کرد و با «بفرمایید» او ماه‌نگار پا به درون باغ گذاشت. به محض ورود، چشمانش از حیرت گشاده شد. زیباترین صحنه‌ی عمرش را می‌دید. گویی میان بهشت پا گذاشته‌ بود. ردیف‌های منظم درختان شکوفه‌زده مقابلش بود. وای پر شوقی کشید و نگاهش را همان‌طور که آهسته قدم به جلو برمی‌داشت، به سرشاخه‌های درختان که پر از شکوفه‌های سفید بودند دوخت. مگر زیباتر از این صحنه هم چیزی در دنیا وجود داشت؟ تا چشم کار می‌کرد سفیدی و زیبایی گل‌ها در تیررس نگاهش بود. گل‌های ریز سفیدی که شاخه‌ها را چون پنبه‌ی پنبه‌زنان در برگرفته و مانند لباس سفیدی بر تن درختان، آن‌ها را عروس بهار کرده بودند.
 
ماه‌نگار آن‌قدر محو زیبایی بود که متوجه حرف زدن یارحسین با وجیهه در مورد که بودن خودش نشد. یارحسین وقتی فهمید این دختر نوجوان با لباس‌های ایلیاتی‌ تنش، همان همسر نوروزخان است که همه اهل روستا فقط می‌دانستند به جهت خون‌بس آمده و تاکنون جز زنان اطراف چشمه، کسی او را ندیده بود. لبخندی زد. او با شناختی که در طول سالیان از خانواده‌ی خان پیدا کرده‌ بود، نوروزخان را بیشتر از سایر پسران نادرخان دوست داشت و حالا فرصتی را که برای ابراز ارادت یافته‌ بود، از دست نمی‌داد. برای همین، وقتی که بعد از دقایق طولانی ماه‌نگار دل از باغ کند تا برای آب برداشتن از چشمه با وجیهه بیرون بروند. یارحسین خود را شتابان به آن‌ها رساند.
- خانم! صبر کنید.
ماه‌نگار با دلهره‌ای که بابت صدا زدنش توسط مردی غریبه در دلش افتاده‌ بود، مقابل در باغ ایستاد و رو به وجیهه کرد.
- این مرد با کیه؟
وجیهه خندید.
- یارحسین، باغبون این‌جا، با شماست خانم!
ماه‌نگار متعجب «با من؟» گفت و نگاهش را به طرفی که مرد می‌آمد، چرخاند. یارحسین نزدیک شد و ماه‌نگار سر به زیر انداخت.
- دارید میرید خانم؟
ماه‌نگار «بله»‌ی آرامی گفت. یارحسین دسته‌ای از شاخه‌های شکوفه‌زده سیب را که جمع کرده‌ بود. به سوی او گرفت.
- بفرمایید! ناقابله!
ماه‌نگار با چشمان گرد شده به شاخه‌ها و بعد به مرد میانسال روبه‌رویش نگاه دوخت.
- برای چی؟
- تحفه ببرید برای نوروزخان! بوی خوبی دارن.
ماه‌نگار امتناع کرد. چرا باید از این مرد غریبه چیزی می‌گرفت؟
- نه لازم نیست، من باید برم!
بدون حرف دیگری پا از چارچوب باغ بیرون گذاشت. قلبش به تپش افتاده‌ بود. می‌ترسید باد این خبر را که مردی با او حرف زده، به گوش نوروزخان برساند. وای که چه فاجعه‌ای میشد! وجیهه به جای او شاخه‌ها را از یارحسین مبهوت گرفت و با گفتن «من بهش میدم» پشت سر ماه‌نگار بیرون زد و خود را با سرعت به او که با گام‌های تند به طرف چشمه می‌رفت، رساند.
- خانم! حرف بدی که نزد، بهتون گل داد.
ماه‌نگار به طرف وجیهه برگشت.
- حرف بدی نزد؟ می‌دونی اگه نوروزخان بفهمه یه مرد غریبه با من حرف زده، چی‌کار می‌کنه؟
وجیهه سری بالا گرفت.
- وا؟ نوروزخان از کجا بفهمه؟ اون الان سرگرم مهمونای خان هست.
ماه‌نگار ایستاد. سری به اطراف چرخاند. چه خوب که کسی کنار چشمه نبود. دلخور نگاهش را به شاخه‌های دست دختر دوخت.
- وجیهه! چرا گل‌ها رو ازش گرفتی؟
وجیهه لبخندی زد.
- خب برای‌ این‌که ببرید بذارید توی خونتون.
مکث کرد و با تکان دادن شاخه‌ها ادامه داد:
- خیلی قشنگن مگه نه؟
ماه‌نگار سری به اطراف تکان داد.
- آخه برم به نوروزخان چی‌ بگم؟ بگم یه مرد غریبه بهم گل داده؟ فکر نمی‌کنی همین امشب سرم رو می‌ذاره روی سینه‌ام؟
وجیهه چشمانش را گرد کرد.
- وا خانم! شما که از مرد غریبه گل نگرفتید؟
شاخه‌ها را جلوتر گرفت.
- حالا بگیریدش.
ماه‌نگار حرکتی نکرد.
- بگیریدش خانم دیگه!
ماه‌نگار از اصرارهای او خنده‌اش گرفته‌ بود، شاخه‌ها را گرفت.
- نوروزخان ازتون پرسید کی داد؟ بگید من بهتون دادم. دروغ هم نیست.
ماه‌نگار ابروهایش را بالا داد.
- ولی می‌فهمه وجیهه.
وجیهه کوزه‌ی درون دست دیگر ماه‌نگار را هم گرفت.
- نمی‌فهمه خانم! دروغ که نگفتید، وجیهه بهتون گل داده، اگه اومد ازم پرسید کی به من داده، بعدش من خودم جوابش رو میدم، ولی هیچ‌وقت نوروزخان پیگیر نمیشه، مطمئن باشید، حالا هم شما عقب وایسید من کوزه‌ها رو پر می‌کنم، برمی‌گردیم.
وجیهه با کوزه‌ها به طرف چشمه رفت و ماه‌نگار پر ذوق شاخه‌ها را بویید و گفت:
- دستت درد نکنه وجیهه!
چشمانش را بست و به فکر بودن این گل‌ها روی تاقچه‌ی خانه‌اش رفت، چقدر زیبا میشد! نفس عمیقی کشید و با خود گفت:«حتماً نوروزخان هم از بوی گل‌ها خوشش می‌آید.»
 
همین که پا به درون حیاط عمارت گذاشتند، متوجه شدند مهمان‌های خان با بدرقه‌ی عزیز درحال رفتنند. ماه‌نگار و وجیهه کناری ایستادند تا آن‌ها رفتند. نوروز پایین پله‌ها بود. ماه‌نگار خواست پیش او‌ رفته و شاخه‌های شکوفه‌ی سیب را به او نشان دهد؛ اما نوروز به یک باره با دیدن او، سرش را زیر انداخت و راهش را به طرف عمارتشان کج کرد. ماه‌نگار فهمید حال نورز به هم ریخته و خواست دنبالش برود، پس شاخه‌ها را به دست وجیهه داد.
- باجی! من اول برم پیش نوروزخان، ناراحت بود، تو بعداً اینا رو برام بیار عمارت.
وجیهه «چشم» گفت و شاخه‌ها را گرفت. همین که ماه‌نگار رو به طرف عمارت خودشان گذاشت، صدای خشمگین نادرخان او‌ را از پیش‌رفتن منع کرد.
- زنیکه‌ی بی‌سر و پا خوش می‌گذره بهت، نه؟
قلب ماه‌نگار به تپش افتاد. نوروزخان وارد عمارت شد. ناامید از او سر چرخاند. خان از پله‌ها پایین می‌آمد و نیره و مادرش بالای پله‌ها، پشت نرده‌های ایوان ایستاده‌ بودند، درحالی که نیره دست در گردن مادرش انداخته و هر دو اشک می‌ریختند. ماه‌نگار اصلاً دلیل این بهم‌ ریختگی را نمی‌فهمید.
- چرا خوش نگذره؟ راست‌راست داری برای خودت می‌چری؟
ماه‌نگار به طرف خان برگشت. به پایین پله‌ها رسیده‌ بود. آب دهانش را قورت داد. با دیدن خشم خان که علتش را نمی‌دانست، فهمید باز هم کتک می‌خورد. چشم به خان دوخته و نفس‌نفس‌زنان چند قدم عقب رفت. وجیهه از ترس فاصله گرفت و به طرف مطبخ دوید. خان دیگر فاصله‌ای نداشت.
- انگار ی×ا×ب×و آوردم پَروار کنم.
گلوی ماه‌نگار خشک شده و صدای تپش قلب خود را می‌شنید. با چشمان درشت شده، نگاهش را به دستان خان دوخت، برخلاف همیشه شلاقش همراهش نبود. باز چند قدم عقب برداشت. پشت پایش به لبه‌ی حوض رسید. خان به او رسیده، چنگ در موهایش زد و بدن او را بلند کرد. ماه‌نگار آخ ریزی گفت و از ترس چشم بست. خان در صورت او غرید.
- روزگار من رو اون برادر بی‌وجودت سیاه کرد؛ ولی تو رو واسه چی آوردم ها؟
کل بدن ماه‌نگار به وضوح می‌لرزید؛ اما جرئت زبان باز کردن نداشت. خان او را محکم به زمین زد. ماه‌نگار از درد پهلو آخ گفت و خان فریاد کشید.
- تو رو آوردم که تقاص اون رو پس بدی!
قبل از این‌که ماه‌نگار واکنشی نشان دهد. لگد خان به شکمش خورد. درد زیادی در شکمش پیچید. آخی گفت و در خودش جمع شد. خان فریاد زد:
- اومده بودن اجازه بگیرن زن نریمان رو شوهر بدن.
لگد بعدی را به پهلوی دختر زد و درد او شدیدتر شد. جیغ دردناکی کشید و خواست تکانی بخورد، اما‌ به زمین دوخته شده‌ بود.
- گفتن هرچی باشه عقد پسرت بوده، عروست بوده، تو باید اذن بدی، کدوم عروس؟ کدوم پسر؟ پسری که شماها کردید زیر خاک؟
ماه‌نگار اشک می‌ریخت، اما زبانش نمی‌چرخید تا طلب بخشش کند. لگد سوم که به شکمش خورد، درد آن‌چنان شدید شد که حس کرد بندبند استخوان‌هایش از هم باز شدند. دیگر نه گوش‌هایش چیزی شنید و نه چشمانش جایی را ندید. تمام دنیا در تاریکی و سیاهی فرو رفت.
 
خان تا توان داشت، از زدن او دست نکشید. چند لگد دیگر را همراه با فحش‌های ر×ک×ی×ک به برادر و پدرش نثار تن دخترک کرد، تا غیظش کمی فرو نشست. خسته از زدن ماه‌نگار عقب رفت و روی تخت چوبی نشست، اما نگاهش هنوز روی دخترک به پهلو افتاده، بود. ماه‌نگار در خودش جمع شده‌ بود. دستانش را درون شکمش جمع کرده، چین‌های دامنش کمی از هم باز شده پاهایش را پنهان کرده‌ بودند، اما چارقد از سرش افتاده‌ بود و صورتش در پناه موهای پریشان شده‌اش پنهان بود و نمی‌توانستند واضح او را ببینند. هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن نداشت. وجیهه در آغوش زیور گریه می‌کرد و زیور روی سر دختر را نوازش می‌کرد. آفتاب کنار زیور ایستاده و با دستانی در بغل جمع شده با ترس به صحنه‌ی روبرو چشم دوخته‌ بود. دلبر در آستانه‌ی در مطبخ ایستاده و با دستانی که مقابل صورتش گرفته‌ بود، چشمانش را به ماه‌نگار دوخته‌ و منتظر رفتن خان بود تا به سراغ او برود. همه از واکنش خان ترسیده و گمان می‌کردند الان است که دختر نگون‌بخت، باز مثل همیشه بلند شده و بی هیچ حرفی به طرف خانه‌اش برود، اما مدتی گذشت و ماه‌نگار تکانی نخورد. کم‌کم نیره که هنوز در ایوان شانه‌های مادرش را گرفته‌ بود، نگران شد. از مادرش جدا شده و آرام تا بالای پله‌ها آمد. خان از جایش بلند شد و رو به دلبر کرد و با اشاره به ماه‌نگار گفت:
- بیا این تن لش رو جمع کن!
دلبر سریع پیش دوید و خان به طرف راه‌پله راه افتاد. دلبر کنار ماه‌نگار نشست و تن او‌ را برگرداند.
- ماهی خانم... خانم!
نگاهش به صورت رنگ‌پریده و چشمان بسته‌ی او که خورد، ترسید و دستی را که روی بازوی او‌ گذاشته‌ بود، محکم تکان داد و‌ بلندتر گفت:
- ماهی! ماهی! پاشو ماهی! چرا جواب نمیدی؟ ماهی!
نیره که چشمانش را به آنها دوخته‌بود، «وای» آرامی گفت و از پله‌ها پایین دوید. عجله‌ی نیره باعث شد خان که تازه به بالای پله‌ها رسیده‌ بود، ایستاده و به مسیر رفتن نیره چشم بدوزد. خان در کنار همسرش قرار گرفت و تا رسیدن نیره به ماه‌نگار او را با چشم تعقیب کرد. نیره نرسیده به دلبر و ماه‌نگار، مضطرب گفت:
- چی شده دلبر؟
دلبر که سر ماه‌نگار را بلند کرده‌ بود، با چشمان لرزان به طرف نیره برگشت.
- خانم جواب نمیده!
نیره با یک دست بر سرش زد و با صدای بلندی «یاخدا» گفت. رو به طرف ایوان برگرداند و پدرش را که از بالای آن نظاره‌گر بود، مخاطب ساخت.
- آقاجان! دختر مردم رو کشتی!
چیزی در دل خان تکان خورد که گره محوی را روی ابرویش جا داد؛ اما خانم‌بزرگ کششی به لبش داد و درحالی که با لذت به صحنه نگاه می‌کرد زیر لب گفت:
- بهتر!
نیره چند قدم از کنار حوض به طرف عمارت کوچک برداشت و با جیغ چند بار نوروز را صدا زد. نوروز که در همان بیرونی پشت در، غمگین و سر به زیر نشسته‌ بود، با شنیدن صدای جیغ نیره، سراسیمه بلند شد و در را باز کرد. لنگان و پرشتاب گام جلو‌ گذاشت. نیره هنوز نزدیک نشده‌ بود.
- چی شده نیر؟
نیره پریشان دستش را تکان داد:
- کجایی؟ بیا به داد زنت برس!
 
نیره نماند و راه آمده را برگشت، تا خود را به ماه‌نگار برساند. نوروز نگاهش را به مکانی که دلبر نشسته‌ بود داد، اما چیزی از زنش مشخص نبود. لنگان قدم پیش گذاشت، تا خود را به جایی رساند که واضح ببیند. نیره را نشسته کنار ماه‌نگاری دید که چشم بسته، سرش روی پاهای دلبر بود و آن دو با زدن ضربه‌های آرام به صورت دختر و صدا زدنش می‌خواستند، او را بیدار کنند. ترس تمام وجودش را گرفت و زبانش را به لکنت انداخت.
- چی... سر.... ماهی اومده؟
نیره سر بلند کرد و با دیدن نوروز تشر زد:
- کجا راه افتادی میایی؟ برو دنبال ننه‌گلی!
نوروز نشنیده، مات ماه‌نگار قدم پیش گذاشت و صدایش زد.
- ماهی!
نیره جیغ کشید.
- واسه چی وایسادی؟
نوروز نگاه حیرانش را به نیره داد.
- بذار ببرمش خونه!
نیره پیش‌دستی کرد و دست زیر دامن و پاهای دختر برد تا او را بلند کند.
- خودم می‌برمش، برو دنبال ننه‌گلی!
نیره با گرم و‌ خیس شدن دستش، آن را بیرون کشید و با دیدن خون روی انگشتانش لحظه‌ای خودش و هر کسی که آنجا بود، بهت‌زده ماندند. نیره زودتر از بقیه به خود آمد و بر سر نوروز جیغ کشید.
- وایسادی بمیره؟ برو ننه رو بیار ببینم چه خاکی به سرمون شده!
نوروز از بهت درآمد و سراسیمه برگشت و به طرف دالان خروجی عمارت رفت. نیره رو به دلبر کرد.
- پاشو یه نمد بیار، باید با نمد ببریمش.
نیره با شتاب بلند شد و دنبال نمد رفت. خانم‌بزرگ از بالای ایوان گفت:
- نیره! این س×ل×ی×ط×ه چش شده؟
نیره به تندی سرش را برگرداند.
- مادرجان! هرچی گفتم کمتر به این دختر ظلم کنید، گوش ندادید، انگار رو آب حرف زدم، الان خوبتون شد؟ دختره از هوش رفته، می‌ترسم بمیره خونش بیفته گردنمون.
خانم‌بزرگ پوزخندی زد.
- نترس هیچ مرگش نیست، همش اداست، این سگ‌جون سقط نمی‌شه از دستش راحت بشیم.
خانم‌بزرگ خرسند برگشت تا در جایی که همیشه مختص او بود، بنشیند؛ اما خان سر جایش ایستاد و چشم به ماه‌نگاری دوخت که بیهوش روی دستان نیره بود. این دختر خواهر قاتل پسر عزیزش بود، نباید دلش برای او‌ می‌سوخت، اما چیزی ته وجودش او را آزار می‌داد، شاید شبیه عذاب وجدان.
دلبر نمد را آورد. نیره به کمک دلبر ماه‌نگار را درون نمد گذاشت. دلبر و زیور دو سر نمد را گرفتند، تا به عمارت کوچک ببرند. نیره متوجه خونی شد که روی زمین مانده‌ بود و رو به آفتاب گفت:
- زود اینجا رو بشور!
و خود به دنبال آن دو نفر به خانه‌ی نوروز رفت. با رفتن او، خان سرش را به اطراف تکان داد تا به چیزی فکر نکند و همان‌طور که برمی‌گشت تا کنار خانم‌بزرگ بنشیند به خود یادآوری کرد، حتی اگر بمیرد هم حقش است. او خواهر کسی بود که نریمان عزیزش را از او گرفته‌ بود.
 
هوا تاریک شده‌ بود. نوروزخان روی لبه‌ی ایوان کوچک مقابل خانه‌اش، نشسته و سر به زیر درحالی‌ که چشم به زمین دوخته‌ بود، دستانش را در هم مشت کرده و پایش را تکان می‌داد. از وقتی ننه‌گلی را آورده‌ بود، نگذاشته‌ بودند او‌ داخل شود. از آن زمان، همین‌جا نشسته و نظاره‌گر رفت و آمد دلبر بود، که او هم حرفی نمی‌زد؛ حتی نیره هم بیرون نیامده‌ بود تا حداقل از او‌ جویای احوال همسرش شود. در بی‌خبری از وضعیت ماه‌نگار دلش چون سیر و سرکه می‌جوشید و مدام این فکر در ذهنش می‌چرخید که اگر واقعاً خدا به خاطر ظلمی که با بی‌موالاتی اجازه داده‌ بود، بقیه به ماهی بکنند، او را تقاص می‌کرد و دلدارش را از او می‌گرفت، چه باید می‌کرد؟ زندگی بدون ماهی دیگر برایش بی‌معنی بود. او ماهی‌ریزه‌اش را می‌خواست. همان ماهی‌ریزه‌ای را که در یک شب زمستانی او‌ را مجبور‌ به پذیرشش کردند، اما اکنون آن‌قدر جانش به جان او‌ بسته بود که اگر بلایی بر سرش می‌آمد، نوروز هم در بهترین حالت در فراقش مجنون میشد. سرش را بلند کرد و با چشمانی که نگرانی در آن‌ها موج میزد به در بسته‌ی عمارت چشم دوخت. آن سوی این در چه خبری برای او داشت؟
دیگر کسی در حیاط عمارت نبود، جز نادرخان و خانم‌بزرگ که روی تخت حیاط شامشان را خورده، همان‌جا نشسته و مشغول کشیدن قلیان بعد از شامشان بودند. چنان تظاهر می‌کردند که گویا هیچ اتفاقی در آن سوی حیاط در جریان نیست، اما در واقع تمام حواس هر دو به نوروز بود. خانم‌بزرگ ابرو درهم کشیده، با هر نگاه حرص می‌خورد و در دل پسرش را سرزنش می‌کرد که چقدر بی‌اراده است که در برابر یک دختر بی‌سروپای رعیت، از خود بی خود شده و نادرخان در سکوت به این فکر می‌کرد که این دختر چطور توانسته پسر بداخلاق و بدعنقش را که قبل از این، همه از رفتارش عاصی شده‌ بودند را این‌قدر تغییر بدهد. او‌ هرگز فکر نمی‌کرد کسی باشد که نوروز به او توجه کند، آن هم این گونه که از عصر چون مرغ پرکنده در تلاطم باشد؛ ولی یک دختر ایلیاتی... .
همین که صدای جیر باز شدن در چوبی بلند شد، نوروز سریع ایستاد و از نیره‌ای که تشت به دست بیرون می‌آمد، پرسید:
- ماهی چی شد؟
نیره که برخلاف معمول، به خاطر موضوع پیش آمده، از قصد خودش بیرون بردن تشت را به جای دلبر بر عهده گرفته‌ بود، تا نگاهش به چهره‌ی پریشان برادر افتاد، لحظه‌ای در گفتن خبر، تردید کرد، اما بالأخره که چی؟ باید او‌ را هم خبر می‌کرد؛ اصلاً چنین تلنگری برای برادری که در برابر ظلم‌های بقیه به زنش بی‌خیالی طی کرده‌ بود، لازم هم بود. اخمی میان ابروهایش کاشت، به لبه‌ی ایوان آمد و تشت را به طرف برادر گرفت. سری از تأسف تکان داد:
- داداش بیچارم! بگیر این رو!
نوروز متوجه منظور نیره نشد. نگاهی به درون تشت کوچک فلزی انداخت. مقداری خونابه درونش بود و جسمی خونین و کوچک میان خونابه‌ها قرار داشت. نوروز ناخودآگاه تشت را گرفت و نگاهش را سؤالی تا صورت نیره بالا کشید.
نیره تأسف و خشمی همزمان، نسبت به برادرش داشت. با لحن دلخور و تندی گفت:
- بدبخت! زنت بچه داشته، سقط کرده!
به یک باره چشمان نوروز گرد شد. یک لحظه گمان کرد قلبش نمی‌زند. حرفی را شنید که باورش سخت بود. نگاهش را تا تشت کشید و با دیدن جسم خونین ته تشت که قد انگشت کوچکش هم نبود، ناباورانه گفت:
- این بچه‌ی منه؟!
نیره وجه نگرانش بر خشمش فایق آمد و با دلسوزی گفت:
- بیچاره داداشم! بیچاره ماهی!
آهی کشید و ادامه داد:
- حتماً خودش هم نمی‌دونسته.
نوروز فقط محو جسم درون تشت بود که قلبش را مچاله می‌کرد. با بی‌حالی در جواب نیره «نه» گفت. به یاد ماهی افتاد و سرش را بالا کرد.
- حال ماهی چطوره؟
 
با شنیدن نام ماهی خشم نیره دوباره برانگیخته شد و با اخم گفت:
- ننه‌گلی بالاسرشه، تو این رو ببر یه جایی دفن کن!
نوروز مستأصل از این‌که کسی خبری از ماهی به او نمی‌دهد، اخم کرد و و دوباره پرسید:
- حدأقل بهم بگو زنده می‌مونه؟
گرچه ننه‌گلی خیال نیره را راحت کرده‌ بود، اما او به خاطر بی‌خیالی‌هایی که نوروز پیش از این در رابطه با ماه‌نگار داشت، تصمیم گرفت، او‌ را با اضطراب حال ماهی مجازات کند. این کمترین تقاص رفتارش بود. پس با تندی دستش را به طرفش گرفت.
- برو دعا کن زنده بمونه، یه عمر دم از تنهایی زدی و هرچی این در و اون در زدی کسی بهت زن نداد، خدا یه بدبخت فلک‌زده‌ای رو گذاشت توی زندگیت، این رو هم نگه نداشتی حدأقل از تنهایی دربیایی، بیچاره! این بمیره موندم تو چی‌کار می‌خوای بکنی؟ برو دعا کن خدا ماهی رو ازت نگیره که بدجور بهت قهر کرده... .
نیره مکث کرد و بعد ادامه داد:
- نوروز! مردونگی به سبیل کلفت نیست، به زن‌داریه که نتونستی از خودت نشون بدی، برو توبه کن شاید دل خدا به رحم اومد.
نوروز با بغضی که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد، نگاهش را که به آنچه که قرار بود، فرزندش شود دوخته‌ بود. تمام سرزنش‌های نیره را به جان خرید. او‌ خود را مستحق بدتر از این‌ها می‌دانست. مرگ این بچه تقصیر او بود و اگر برای ماهی هم اتفاقی می‌افتاد، باز هم تقصیر او بود. نیره از او که روبرگرداند تا به داخل عمارت برگردد، کمی در دل به خاطر ترس ناحقی که به جان برادر انداخته‌ بود، عذاب وجدان داشت؛ اما بعد از لحظه‌ای خود را توجیه کرد که به خاطر تمام بی‌توجهی‌هایی که این چند ماه در حق ماه‌نگار کرده، باید یک بار تنبیه می‌شد تا شاید به خود بیاید. بعد از رفتن نیره به داخل و بستن در، نوروز که تمام مدت چشمش را به جسم درون تشت دوخته‌ بود با حسرت گفت:
- این بچه‌ی من بود؟
بغض درون گلویش آن‌قدر بزرگ شده‌ بود که او‌ را خفه می‌کرد. دیدگانش را از تشت گرفت و برگشت تا امر خواهرش را اطاعت کند. نگاهش به مادر و پدرش افتاد که روی تخت نشسته‌ بودند. در یک لحظه تمام بغضش به خشم تبدیل شد و به طرف آن‌ها تند و لنگان گام برداشت. به محض رسیدن، تشت را به میان تخت گذاشت. خانم‌بزرگ با بهت عقب نشست و با دیدن محتویات درون تشت، دستمال درون دستش را مقابل دهانش گرفت و ابروهایش از انزجار درهم شد. نادرخان هم با چشم‌غره‌ای به نوروز تشر زد:
- چه خبرته؟
نوروز بی‌توجه به تشر او، با صدای لرزانی که سعی می‌کرد محکم باشد، انگشتش را مقابل هر دو گرفت و با نگاهی که بینشان حرکت می‌داد، گفت:
- دیگه با ماهی بی‌حساب شدین، یه بچه از شما کشته بودن یه بچه از اونا کشتید.
انگشتش را به طرف تشت گرفت.
- فقط فرقش اینه که این بچه‌ی من بود.
صدایش لرزید و رو به پدرش کرد.
- نوه‌ی خودتون بود که کشتید.
غم لحن نوروز چیزی را در قلب خان تکان داد. نوروز رو به مادر کرد.
- یادته گفتی وارث نمیارم؟ گفتی بی‌پشتم؟ گفتی اجاقم کوره؟
به تشت اشاره کرد.
- بیا این هم بچم! ولی مُرد، دیگه نیست.
بغض مانع حرف زدن بیشتر شد. سرش را به طرف گوشه‌ای تاریک از حیاط چرخاند و با جویدن لبش کمی بر خود مسلط شد. اشک اما‌ پشت پلک‌هایش صف بسته بود. آرام و زیرلب گفت:
- فدای سر ماهی‌ریزه!
 
دوباره به طرف آن‌ها برگشت و مصمم گفت:
- ولی دیگه تموم شد، هر حسابی با ماهی داشتید، همین امشب تموم شد، خونی رو که طلب داشتید ازش گرفتید، دیگه بی‌حساب شدید.
نگاهش را به تشت دوخت. سد اشک‌هایش فرو‌ریخت و لبش را به دندان گرفت. با صدای لرزانی گفت:
- می‌تونستم پدر بشم، نشد! فدای سر زنم! ولی یادتون نره شما نذاشتید بابا بشم.
سری از افسوس تکان داد:
- حدأقل همین امشب من رو ببینید، من پسرتونم! یه عمر من رو ندیدید، همین امشب من رو ببینید، ببینید باهام چی‌کار کردید؟
لحظاتی سکوت کرد و‌ پشت دستش را به صورتش کشید. با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، گفت:
- از ظلمی که یه عمر بهم کردید می‌گذرم، از ظلمی که تا الان به زنم کردید هم می‌گذرم، ولی به بچم هم ظلم کردید!
لحظاتی نگاه لرزانش را به پدرش دوخت و با فشردن لب‌هایش سری تکان داد:
- از این هم می‌گذرم، ولی دیگه به خدای احد و واحد قسم، به خون ریخته‌ی این بچم قسم؛ دیگه نمی‌ذارم کسی به زن من چیزی بگه، نمی‌ذارم کسی دست روی زنم بلند کنه، اگه تا امروز هیچی نگفتم و اون بدبخت رو زدین، سر نتونستنم بود، چی می‌گفتم؟ حرف می‌زدم می‌گفتید خون ناحق ریخته‌ی نریمان، ولی از الان می‌تونم بگم شما هم خون ناحق ریختید.
میان هر دو نفرشان نگاه چرخاند و با خشمی که کم‌کم میان لحنش می‌دوید، محکم گفت:
- مِن بعد، هر کی به زن من بی‌حرمتی کنه با من طرفه، دیگه نگاه نمی‌کنم کیه، من هم بی‌حرمتی می‌کنم.
خان از این بی‌پروایی نوروز جا خورد. نوروز تشت را برداشت، نگاهش را به نگاه بهت‌زده و منزجر مادرش دوخت و محکم گفت:
- من زنم رو دوست دارم و باهاش خوشبختم، میل خودتونه، می‌تونید قبولش نکنید، ولی دیگه کاری به کارش نداشته باشید.
بعد از چند لحظه مکث برگشت و به طرف باغچه قدم برداشت. به بوته‌ی گل سرخ ماهی که رسید، روی زمین نشست. با دست‌هایش خاک‌های نرم پایین پای بوته را کنار زد و عمیق کرد. لحظاتی به جسم درون تشت نگاه کرد و با حسرت آرام گفت:
- ببخش من رو که لیاقت نداشتم!
محتویات درون تشت را درون گودال ریخت و روی آن را با خاک پوشاند. با ریختن خاک، توانش را از دست داد و اشک‌هایش روان شد. چند دقیقه همان‌جا روی زمین نشست و با فکر به فرزندی که می‌توانست داشته‌ باشد، اما از دست داد، زار زد و چند بار زیر لب از خدا طلب بخشش کرد تا توانست بالأخره خود را کنترل کند. باید باز از ماهی‌اش خبر می‌گرفت. اگر خدا همانند این بچه که اجازه نداد پدرش باشد، او را لایق همسری ماهی هم نمی‌دانست، چه باید می‌کرد؟ درحالی‌ که زیرلب خدا را صدا می‌زد، بلند شد و به طرف عمارتشان راه افتاد.
خانم‌بزرگ با دیدن رفتار نوروز پوزخندی زد و با عصبانیت بلند شد، تا به اتاقشان برگردد. نادرخان با دیدن تشت و آشفتگی پسرش، و شنیدن حرف‌هایش، آشوبی میان دلش افتاده‌ بود و در تمام مدت رفتارهای پسرش را زیر نظر گرفته‌ بود، همان‌جا بی‌حرکت نشست و چشم به نوروز دوخت که در لبه‌ی ایوان نشسته و سر به زیر منتظر خبری از داخل عمارت مانده‌ بود. تمام وجود خان پر شد از این عذاب که دستش به خون نوه‌ی خودش آلوده شده، نوه‌ای که سال‌ها منتظرش بود. فرزند نوروز! چیزی که فکر می‌کرد محال باشد، اتفاق افتاده‌ بود؛ دیدن فرزند نوروز! نوروزی که فکر می‌کرد هرگز از خود فرزندی نداشته باشد، اما فرزنددار شده و خان به دست خود، او را کشته بود. از ابتدا به خاطر رعایت حال همسرش، به نوروز بی‌اعتنایی کرده‌ بود، اما همیشه پسرش را دوست داشت و دیدن فرزند او برایش شیرین‌تر از هر آرزویی بود، ولی بختش چنان با او بد کرده‌ بود، که خود آن آرزو را نابود کند. اگر آن دختر بلای جانش بود و یادآور ناجوانمردانه رفتن نریمان پسر عزیزش، نوروز که پاره‌ی تنش بود و پسر بزرگش. شیرینی پدر شدن را با آمدن او تجربه کرده و اکنون خودش شیرینی پدر شدن را از او گرفته بود. عذاب کاری که در حق نوروز کرده‌ بود، چنان کرد که بیش از چند دقیقه نتوانست دیدن حال آشفته‌ی پسرش را تحمل کند. بلند شد و با قلبی که از عذاب وجدان پر شده‌ بود، به طرف راه‌پله‌ی عمارت به راه افتاد.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
523
پاسخ‌ها
9
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
50
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
214
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
121

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 10)

عقب
بالا