اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان ماهی میان توفان| دردانه

inshot_۲۰۲۴۰۸۲۵_۱۵۰۳۴۸۴۹۷_ehqk.jpg

نام اثر: ماهی میان توفان
نویسنده: دردانه
ژانر: تراژدی، تاریخی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه: دختری که سرنوشت خود را فدای شرافت و آبروی ایلی و خانوادگی کرده، از تمایلات قلبی‌اش برای خاطر عزیزانش گذشته و قدم در سرنوشتی نامعلوم می‌گذارد. او نه سرکش است که نامش در میان قصه‌های دیگران بماند، نه خوشبخت که آرامش سهم سرنوشت او باشد. او فقط دختریست مطیع که در پهنه‌ی تاریخ خانوادگی محکوم به فراموش شدن میشود.

مقدمه:
سال‌های زیادی پیش از این، دخترانی بودند که خواسته یا ناخواسته جورکش آبرو، شرافت و بزرگی خانواده و ایل خود شده و با پذیرش سختی‌ها برای خود، تبدیل به سرگذشت‌های گم‌شده در خاطرات شدند. آن‌ها خود را فدای دیگران کرده و دیگران آن‌ها را به فراموشی سپردند، آن‌چنان‌که گویا هرگز از ابتدا وجود نداشته‌اند.
این داستان ادای دینی‌ست به دخترانی که با متانت سرنوشت سخت را بر خود گرفتند تا سرنوشت بر عزیزانشان سخت نگیرد و مزدشان نیز فراموشی از حافظه‌ی جمعی شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نوروز تمام مدتی را که لبه‌ی ایوان منتظر نشسته‌ بود، یک‌ریز، زیر لب از خدا می‌خواست او را ببخشد، ماه‌نگارش را حفظ کند و قول می‌داد بیش از گذشته مراقب احوال او باشد. همین که در چوبی باز شد، نوروز سرآسیمه ایستاد و خود را به زن فربه و درشت‌اندامی که لباسی بلند با گل‌های ریز صورتی و جلیقه‌ای طوسی‌رنگ پوشیده بود و از پله‌ها با مکث پایین می‌آمد، رساند.
- چی شد ننه؟
ننه‌گلی نگاهی به او انداخت و ایستاد. بقچه‌ی زیر بغلش را کمی جابه‌جا کرد و سری از تأسف تکان داد:
- خطر از سرش گذشته.
دل نوروز قرار گرفت و «خداروشکر» آرامی گفت. ننه‌ ادامه داد:
- الان خوابه، ولی حالش خوبه!
ننه‌گلی با قدم‌های آهسته رو از نوروز گرفت و راه افتاد. نوروز هم پشت سر او رفت.
- ننه! می‌تونم برم ببینمش؟
ننه‌گلی که از کودکی شاهد قد کشیدن این پسر بود و خود را به طوری اختیاردار این پسر می‌دانست، نتوانست جلوی خود را بگیرد تا به خاطر رفتارش سرزنشش نکند، باید او‌ را توبیخ می‌کرد تا دل خود را آرام کند. پس به عادتی که هنگام عصبانیت داشت و نوروز هم کامل از آن باخبر بود، همان‌طور که به طرف خروجی عمارت گام برمی‌داشت، حرف‌هایش را پشت سرهم ردیف کرد.
- یه امشب رو بذار بخوابه. اقبال داشتی که طوریش نشده. زنته؟ قبول، اختیاردارشی؟ درست، اصلاً خون‌بس آوردی که آوردی، دیگه چرا می‌زنیش؟ کل تن و بدن طفلک کبود بود. بیکار میشی زنت رو می‌زنی، نه؟
ننه سری از تأسف تکان داد. نوروز سر به زیر فقط گوش سپرده‌بود و همراه ننه گام برمی‌داشت. او خود را مستحق سرزنش می‌دانست، با اینکه دست روی ماهی بلند نکرده‌ بود، اما تقصیر او بود که گذاشته‌ بود کتک بخورد.
- آخه پسر، آدم زنش رو می‌زنه؟ حالا میگم نمی‌دونستی بار شیشه داره، که اگه می‌دونستی و باز زدیش دیگه خود شمری.
مقابل در خروجی عمارت ایستادند. ننه‌گلی که به خاطر وزن زیاد و حرف زدن مداومش به نفس‌نفس افتاده‌بود، کمی نفس گرفت و بعد آرام‌تر از قبل گفت:
- نوروز خودت می‌دونی چقدر برام عزیزی! به اون دوتای دیگه میگم نریمان‌خان و نوذرخان، اما تِنگ اسم تو خان نمیارم، چون تو رو از خودم می‌دونم. خواهر‌ جوون‌مرگ من تو رو شیر داده، برام خان‌زاده نیستی و مثل جاویدی، تو تا بزرگ بشی و خان‌زاده بودنت پات رو از خونه‌ی من ببره، سر سفره‌ی من و سلیم نون خوردی، من که پسر ندارم، ولی خوب می‌دونی تو و جاوید مثل پسرامید و یه جور برام عزیزید.
انگشتش را مقابلش گرفت.
- ولی اگه ببینم یا بشنوم، دوباره دختر مردم رو زدی، دیگه تف هم توی صورتت نمی‌ندازم.
 
نوروز سربه‌زیر لب‌هایش را به دندان گرفت و سر تکان داد. ننه‌گلی ادامه داد:
- نوروزی که شیر خواهرم رو خورده و روی دامن گلاب جون گرفته که نباید این‌طوری رفتار کنه! تو جدا از برادراتی، بذار اونا هرچی بودن و هستن برای خودشون باشن، اصلاً کی گفته خان و خان‌زاده حق داره به رعیت و پایین‌تر از خودش زور بگه و قدرت نشون بده، این ظلمه پسر! فردا روز خان پیش خدا جوابگوی رعیتشه، فکر نکن خان نیستی راحتی، تو هم الان خانی و رعیت خونت اون زنه. ظلم نکن به زنت!
ننه‌گلی که ساکت شد و نوروز فهمید حرصش را خالی کرده، آرام و سر به زیر گفت:
- ننه! نوروز رو ببخش، حق مادری به گردنش داری، بزنی توی سرم هم نمیگم چرا؟ بهت قول میدم دیگه از گل نازک‌تر به ماهی نگم، فقط بهم بگو کی خوب میشه؟
ننه‌گلی خوب دل‌ نازک نوروز را می‌شناخت که در پس بداخلاقی، چهره‌ی زمخت مردانه و سبیل‌های پرپشتش پنهان بود. باور‌ نداشت او‌ زنش را زده باشد، اما کبودی‌هایی که روی تن ماه‌نگار دیده و بچه‌ای که سقط شده‌ بود، گواه خلافی بر نظر دلش بود. اکنون با حس ترسی که درون لحن نوروز خوب حس می‌کرد، فهمید این مرد به ظاهر بالغ روبه‌رویش چون پسرکان نوجوان از کارش پشیمان شده، پس با لحن دلسوزانه‌ای گفت:
- نترس پسر! اول حاملگیش بوده، پامال کردنش زیاد بهش سخت نمیشه، یه امشب رو نذارید تب کنه و اگه تب کرد پاشویه‌اش کنید، فردا حالش خوب میشه، اما باید بخوابه، نباید حرکت کنه، بهش برسین تا سر پا بشه، به دلبر گفتم چی براش بپزه تا جون بگیره، قوتش رفته، خوراک‌ خوب بخوره دوباره جون می‌گیره.
مکثی کرد و ادامه داد:
- یه هفته نذار کاری کنه، سرپا هم شد نذار زیاد تک و تو کنه، تا دو هفته هم نزدیکش نشو، بعد دو هفته می‌تونی بری پیشش، نترس! خدا بخواد دوباره بچه‌دار میشی.
با شنیدن «بچه» قند درون دل نوروز افتاد.
-چشم ننه! حواسم بهش هست.
ننه‌گلی لبخند محوی زد و بعد با پشت دست ضربه‌ی آرامی به سینه فراخ نوروز زد.
- پسر! زنته، اختیاردارشی، می‌دونم؛ اما‌ مالک جونش که نیستی، جای خون برادرت آوردی؟ باشه! ولی قرار نیست خونش رو بکنی توی شیشه، نریمان‌خان مرد رفت، حواست به زندگی خودت باشه، قرار نیست زندگی خودت رو سر تقاص خون اون نابود کنی، شوهر کردن به جای غریب خودش درد داره، چه برسه به اینکه خون‌بس هم باشه.
نفس عمیقی کشید.
- هنوز زنت رو ندیده‌ بودم، من هم مثل بقیه فقط شنیدم زن آوردی، اون هم‌ خون‌بس برادرت. دلم می‌خواست ببینمش، توی دلم می‌گفتم حتمی دختر مقبولی نیست که راضی به خون‌بس شده.
 
ننه‌گلی مکثی کرد و ادامه داد:
- الان که دیدمش بهت میگم دختر مقبولیه، کم‌ساله، شاید اخلاقش خوب نیست، شاید بچگیش زیاده و باب دلت رفتار نمی‌کنه که دستت بلند میشه روش، یا حتی دلت می‌خواد تقاص خون برادرت زمین نمونه، با همه‌ی اینا، ازت می‌خوام اذیتش نکنی، این زن توی غربت تنهاست، تو که شوهرشی حدأقل هواشو نگه دار، فردا روز توی پیری و کوری اون برات می‌مونه، حتی اگه میگی خون‌بسه و به دلت نیست و‌ می‌خوای روش زن بیاری، مختاری؛ ولی باز هم به این ظلم نکن، خدا پشت مظلوم وایمیسه ها! حواست باشه.
نوروز «چشم»ی گفت و‌ خاله ادامه داد:
- نمی‌دونم سر‌ چی بهش خشم‌ کردی، ولی مراعاتش رو بکن، اگه‌ روالش غلطه، صبر کن درست میشه، الان بچه‌س، راه و‌ روش زندگی رو‌ یاد می‌گیره، این‌قدر نزنش که خدا قهرش بگیره.
نوروز‌ زبانش بسته‌ بود. نمی‌توانست بگوید راه و‌ روال ماه‌نگار نقصی ندارد. نمی‌توانست بگوید او‌ زنش را نمی‌زند؛ چرا که اذعان به زدن پدرش، اعتراف به بی‌غیرتی خودش بود. ترجیح می‌داد او‌ را به زدن زنش سرزنش کنند تا به بی‌غیرتی که داشت. سری تکان داد:
- ننه! قول میدم دیگه ماهی به این‌ وضع نیفته.
ننه‌گلی با لبخند سری تکان داد.
- خوبه پسر! حالا هم نمون، برگرد برو‌ پیش زنت، من خودم راه خونه‌م رو بلدم، تو حواست به اون باشه، باز هم میام بهش سر می‌زنم.
نوروز همزمان که پولی از جیب جلیقه‌اش بیرون می‌آورد، رو به عسکر که کنار چارچوپ جایگاه تفنگچی‌ها ایستاده‌بود، کرد و بلند گفت:
- عسکر! چراغ بیار و ننه رو‌ تا خونه ببر!
عسکر «چشم»ی گفت، چراغی که کنار دستش بود را برداشت و پیش آمد. نوروز دو سکه را مقابل ننه گرفت.
- ننه لطف کردی به من.
ننه‌گلی اخم کرد و دست نوروز را پس زد.
- من ازت پول خواستم؟
- ننه زحمت کشیدی!
- باشه پیش خودت، من از همه‌ی اهل این عمارت مزد می‌گیرم، از تو نمی‌گیرم.
تا نوروز‌ خواست اعتراض کند. ننه‌گلی گفت:
- میشه من از پسرم مزد بگیرم؟ هر چی کردم برای پسرم کردم، گفتم که تو با بقیه‌ی این عمارت توفیر داری برام.
نوروز خندید. به یاد ایام خوشی که در کودکی و اول نوجوانی در‌ خانه‌ی ننه‌گلی و سلیم گذرانده‌ بود، گفت:
- پس، فردا روز مروت از طرف پسرت برات تحفه آورد پس نزنی که پسرت بدجور دلخور میشه.
ننه خندید و همان‌طور که برمی‌گشت تا برود، گفت:
- اگه پسرم تحفه به قاعده بفرسته چرا ناراحت بشم؟ خداحافظ پسر!
نوروز با گفتن «لطف کردی و خداحافظ»ی ننه‌گلی را بدرقه کرد و بعد داخل شد. باید هر چه زودتر خود را به محبوبش که خدا دوباره به او داده‌ بودش، می‌رساند.
 
نوروز پا به درون عمارت که گذاشت، دلبر در حال جمع کردن ریخت و پاش‌های درون اتاق بود و نیره کنار بستر ماه‌نگار که زیر پنجره‌ی اتاق پهن کرده‌ بودند، نشسته‌ بود. با ورود نوروز، دلبر هر آن‌چه را جمع کرده بود، برداشت و با سرعت از اتاق بیرون رفت. نیره که در سوی دیگر بستر ماه‌نگار نشسته‌بود، با دیدن او گفت:
- اومدی داداش؟
نوروز فقط سری تکان داد و پا از چارچوب میان بیرونی و اندرونی داخل گذاشت. نیره برای آن‌که کمی عذاب وجدان ترساندن برادرش را کمتر کند گفت:
- نترس دیگه! ننه گفت حالش خوب میشه، فقط باید حواسمون بهش باشه.
نوروز نگاهش فقط روی چهره‌ی رنگ پریده‌ی دلدارش قفل شده‌بود که موهای بدون چارقدش با خیسی ع×ر×ق به صورتش چسبیده‌ بود. کی محبوب او‌ این چنین آشفته و بهم‌ریخته‌ بود؟ به سختی و آرامی کنار بستر ماه‌نگار نشست و به دیوار پنجره تکیه داد. نیره ادامه داد:
- گفتم دلبر شب بیاد پیشش تا حواسش به تبش باشه و فردا همین که بیدار شد، یه مقدار دوا و جوشونده که ننه گفته براش درست کنه، خیالت تخت باشه، دلبر پرستاریش رو می‌کنه، امشب رو برو توی اتاق خودت، توی عمارت بخواب.
نوروز که با انگشت موهای پخش شده‌ی روی صورت ماه‌نگار را کنار می‌زد، بدون آنکه نگاه از او بگیرد، گفت:
- خونه‌ی من این‌جاست، ماهی هم زنمه، خودم حواسم بهش هست، هیشکی لازم نیست بیاد این‌جا.
نیره که مصمم بودن برادرش را دید، گفت:
- باشه هر جور خودت می‌خوای، من هم دیگه برم به خونه‌ زندگیم برسم.
همین که نیره بلند شد، نوروز با یادآوری چیزی سر بلند کرد.
- نیر؟
نیره پایین پای ماه‌نگار ایستاد.
- جانم داداش؟
- دستت درد نکنه فقط... .
نیره کمی ابروهایش را بهم نزدیک کرد.
- کاری نکردم، فقط چی؟
نوروز نگاهش را به طرف زنش که چشمانش را بسته و با لب‌های خشک و رنگ‌پریده‌‌ی نیمه‌باز، نفس می‌کشید، چرخاند.
- خودش فهمید بچش مرده؟
نیره هم با ابروهایی که بیشتر درهم رفته‌ بود، به ماه‌نگار نگاه کرد.
- خودش؟ نمی‌دونم... وقتی ننه اومد و گفت بچه داشته سقط شده بیهوش بود، بعدش ننه همون‌جوری کارشو کرد، وقتی هم کارش تموم شد و هوشیارش کرد تا اومد دست و بالش رو بشوره که به ماهی یه چی بگیم، ماهی دوباره از حال رفت، ننه گفت طوریش نیست فقط خوابیده، فکر نکنم فهمیده باشه چی شده.
 
نوروز شمدی را که روی ماه‌نگار انداخته‌ بودند، را بالاتر کشید.
- خوبه... قبل این‌که بری خونت، برو به دلبر بسپار به همه بگه، کسی به ماهی نگه بچه داشته و سقط کرده، اون نباید غصه بچه‌ش رو بخوره.
نیره از تعجب چشم گرد کرد.
- نوروز این چه حرفیه؟ اون یه زنه، فردا بیدار شد با دیدن سر و وضعش می‌فهمه یه طوری شده، خونریزی داره، می‌خوای چی بهش بگیم؟
نوروز‌ دستش را به پیشانی یخ‌کرده‌ی ماه‌نگار که همزمان از ع×ر×ق هم خیس شده‌ بود، گذاشت.
- ماهی‌ریزه‌ی من خیلی ساده‌س، اگه نگید بهش، اون نمی‌فهمه، بهش نگید بچه داشته، بهش بگید ضربه‌ی خان این‌طوریش کرده.
نیره سری کج کرد.
- هیچ می‌فهمی چی‌کار می‌خوای بکنی؟
نوروز بالأخره سرش را به طرف خواهرش گرداند.
- من که یه مَردم الان دارم زیر غم اون بچه‌ای که خاک کردم له میشم، دلم آتیش گرفته، هنوز هیچی نبود، اما فکر این‌که پدرش بودم ولم نمی‌کنه، ماهی مادرشه، دلش نازکه، بچه‌س، این‌جا کسی رو نداره، اگه بفهمه بچه‌ش مرده غصه می‌خوره، ننه‌ و کس و‌ کارش هم نزدیک نیست که بگم بیان دلداریش بدن، همه‌ی ما غریبه‌ایم‌ براش، غم اون بچه می‌مونه توی دلش، طاقت نمیاره، از پا میفته، می‌خوام‌ غصه‌ی اون بچه رو فقط خودم بکشم نه ماهی.
نیره با حس کردن غم برادرش از میان لحن لرزان صدایش، دلش برای او‌ سوخت. چشمش را به ماه‌نگار خوابیده دوخت. این دختر چطور‌ توانسته‌ بود برادرش را این‌قدر اسیر خود کند؟
- چشم داداش! می‌سپارم هیشکی بهش چیزی نگه، ولی خودش یه خورده زرنگ باشه، می‌فهمه قضیه چیه؟
نوروز دستش را روی گونه‌ی سرد ماهی کشید و‌ آرام گفت:
- ماهی من خیلی ساده‌س نمی‌فهمه، هرچی بهش بگید باور می‌کنه.
نیره درحالی‌ که لب‌هایش را بهم می‌فشرد تا جلوی ریزش اشک‌هایش را بگیرد، از عمارت بیرون رفت. با رفتن او‌ نوروز نور چراغی را که بالای سر ماه‌نگار روی تاقچه‌ی پنجره بود را با پیچاندن پیچش، پایین آورد و همان‌جا کنار بستر زنش به پهلو دراز کشید. دستش را از آرنج تا کرد و زیر سرش گذاشت و درحالی‌ که‌ چشم به نیم‌رخ ماه‌نگار در‌ تاریکی‌ دوخته‌ بود، چشم فرو بست. همین که ماهی‌ریزه‌اش را داشت، کافی بود. همین که می‌دانست علی‌رغم‌ آنچه پیش از این، خودش و بقیه فکر‌ می‌کردند، عقیم نبود و می‌توانست باز هم بچه‌دار شود، کافی بود. ماهی با آن بچه، تحفه‌ی بزرگی به او داده‌ بود، اگر می‌ماند چقدر زندگی‌اش را شیرین می‌کرد! اما‌ اکنون که بی‌عرضگی خودش باعث از دست رفتنش شده‌ بود، آن بچه‌ی از دست رفته را به زمین همان بوته‌ی گلی که خاک کرده‌ بود، می‌سپرد و دیگر یادش نمی‌کرد که دل ماهی‌اش بسوزد.
 
گرم خواب بود که با صدای نامفهومی بیدار شد. چشم که گشود، متوجه هذیان‌گویی ماه‌نگار شد. هنوز هوا تاریک بود. نیم‌خیز شد. دست روی پیشانی ماه‌نگار گذاشت. پیشانی که سر شب یخ کرده‌ بود، الان در آتش می‌سوخت و همزمان در خواب با زبان خودش حرف‌هایی میزد که برای نوروز نامفهوم بود. نوروز تا وضع او‌ را چنین دید، نگران شد و برخاست. کاسه‌ی آبی را که روی تاقچه بود، پایین آورد. کمی با دستش آب برداشت و‌ به صورت همسرش زد.
- ماهی؟ ماهی‌جان؟ چت شده؟
جوابی نشنید. دستمالی که ماه‌نگار به سرش می‌بست، کنار بستر بود. برداشت و گوشه‌ای از آن را درون آب کاسه فرو کرد و دستمال خیس را روی پیشانی داغ همسرش کشید. طولی نکشید که آب درون کاسه تمام شد. نوروز دستپاچه سر چرخاند. آبی در اتاق نبود. بلند شد و از در عمارت بیرون رفت. همه‌ی عمارت در تاریکی فرو‌رفته بود. خواست برای صدا کردن دلبر به طرف اتاق او برود. همین که از ایوان پایش را پایین گذاشت، نگاهش به تشتی افتاد که سرِ شب محتویاتش را درون باغچه خاک‌ کرده‌ و بعد همراه خودش تا این‌جا آورده‌ بود. تشت را برداشت، تمیز نبود. تا کنار‌ حوض رفت و‌ درون آب حوض تشت را شست و بعد آن را با آب پر کرد و درحالی‌ که سعی می‌کرد آب درون تشت را به خاطر لنگ زدنش بیرون نریزد، به خانه برگشت. ماه‌نگار هنوز‌ تندتند نفس می‌کشید و‌ زیر‌ لب به زبانی که نوروز هیچ از آن نمی‌فهمید، حرف‌هایی میزد. نوروز همراه تشت درون دستش، پایین پای او‌ نشست. گرچه مقداری از آب را روی تشک‌ ریخت. شمد را از روی پاهای همسرش کنار‌ زد. پاهای ظریف او در پناه تنها یک شلیته بود. آن‌ها‌ را از زانو خم‌ کرد و‌ تشت را درون تشک گذاشت و بعد پاهای سوزان ماهی را درون آب سرد فرو برد‌. با این کار مقدار دیگری آب بیرون ریخت. نوروز به تندی آب درون تشت را با دست برداشت و روی ساق پاهای ماهی‌ ریخت و روی آن‌ها را که به شدت داغ شده‌ بودند، دست کشید. هنوز در عمرش از کسی‌ پرستاری نکرده‌ بود و‌ در این کار ناشی بود. نمی‌دانست چه باید بکند؟ فقط به پایین آوردن تب ماهی فکر می‌کرد و حرف ننه‌گلی که گفته بود پاشویه کند. کمی که پاهایش را شست، روی زمین خود را بالاتر کشید و کنار بستر ماه‌نگار قرار گرفت. دستمالِ سری را که پیش از این روی پیشانی ماه‌نگار گذاشته‌بود، برداشت. در آب تشت خیس کرد و روی‌ صورت ملتهب دختر‌ کشید. چندبار این کار را تکرار کرد. روی دستان او را هم دستمال خیس، کشید. آنقدر به خیس کردن صورت و دستان ماه‌نگار ادامه داد که کم‌کم نفس‌های ماه‌نگار آرام شد و‌ هذیان‌گویی‌هایش قطع شد. نوروز دست روی پیشانی او گذاشت. تبش پایین آمده‌بود. لبخندی زد. دستانش‌ را گرفت آن‌ها هم دیگر نمی‌سوختند. نفس آسوده‌ای کشید. با کشیدن ساعدش به پیشانی، ع×ر×ق خودش‌ را پاک‌ کرد. دیگر دلش قرار گرفته‌‌ بود. لحظاتی با خرسندی به ماه‌نگار خوابیده چشم دوخت و بعد تا پاهای‌ ماه‌نگار خود را رساند. از درون‌ آب اندکی که در تشت مانده‌ بود، پاهای او را بیرون کشید. تشت را کناری گذاشت. تمام تشک از آب خیس شده‌ بود. نوروز بی‌توجه پاهای ماه‌نگار را صاف کرد و دوباره‌ شمد را روی آن‌ها انداخت. لحظات سختی را گذرانده‌ بود. نگاهی‌ از‌ پنجره به بیرون انداخت. آسمان فقط کمی روشن شده‌ بود. از‌ شب پر تنشی که گذرانده‌ بود، دردی در تمام تنش باقی مانده‌ بود. خستگی به تمام وجودش هجوم برده و دیگر نمی‌توانست بیش از این سر پا بماند. کنار ماه‌نگار دراز کشید و سرش را روی بالش او گذاشت. دستش را از روی بدن او رد کرد و در تاریکی به صورت در آرامش خوابیده‌ی همسرش چشم دوخت، اما آن‌قدر خسته بود که نتوانست لحظه‌ای پلک‌هایش را باز نگه دارد و با فروافتادن آن‌ها به خواب رفت.
 
خورشید که سر زد، صدای خروس‌ها بلند شد. ماه‌نگار چشمانش را بی‌حال باز کرد. نگاهش را به تیرک‌های چوبی سقف دوخت. کل بدنش درد می‌کرد. ضعف وجودش را گرفته و به شدت سردش بود. فشاری را روی سینه‌اش حس می‌کرد، نگاهش را پایین کشید و ساعد قوی نوروز را دید که او‌ را در بر گرفته‌بود. سرش را کمی به طرفش چرخاند، روی شکم خوابیده و نیمه‌ی صورتش را روی بالش او گذاشته‌بود. لبخند بی‌جانی روی لبش نشست. حتی در خواب هم گره ابروهای نوروز باز نشده‌بود. لحظاتی به او چشم دوخت. این حالت خواب نوروز عجیب نبود، هر شب او را به بغل می‌کشید تا بخوابد، عجیب این بود که در جای خودش نخوابیده‌بود. واقعاً این چه وضعیت خوابیدن بود؟ مگر دیشب برای نوروز جای خواب نینداخته‌بود؟ ابروهایش کمی به هم نزدیک شدند. فکر کرد تا بفهمد چرا دیشب برای همسرش جای خواب نینداخته که او مجبور به چنین خوابیدنی شده، از خودش که اینقدر بی‌فکری کرده‌بود، بدش آمد؛ اما هرچه فکر کرد چیزی از دیشب یادش نیامد. چرا فکرش خالی شده‌بود؟ پلک بی‌حالی زد و باز به فکر رفت. چرا چیزی یادش نمی‌آمد؟ بیشتر فکر کرد. چشمه و باغ سیب و شکوفه‌ها را به یاد آورد و بعد نادرخان عصبانی را... نفسش تند شد. یادش آمد او را کنار حوض به کتک گرفت، اما بیش از آن چیزی به یاد نیاورد. حتماً بعد از آن نوروز او را به عمارت آورده و‌ تا الان خواب بوده که نتوانسته برای همسرش جای خواب بیندازد. کل بدنش درد می‌کرد، اما کمر و زیرشکمش بیشتر. خان را چه شده‌بود که دوباره به او‌ خشم گرفت؟ یعنی فهمیده‌بود او به جای چشمه، سر از باغ سیب درآورده؟ یادش می‌آمد خان موقع‌ زدنش چیزهایی را فریاد میزد، اما هرچه فکر‌ کرد یادش نیامد چه شنیده، کلافه خواست به پهلو بچرخد. پاهایش خیسی تشک را حس کرد. به آنی چشمانش گرد شد و ترسید. نکند به خاطر خواب زیاد بی‌اختیار شده‌بود؟! هراس در دلش خانه کرد که با بیدار شدن نوروز آبرویش پیش او برود. با دردی که در استخوان‌هایش می‌پیچید و توان حرکت را از او می‌گرفت، کمی چرخید تا از زیر دست نوروز بیرون برود و زودتر از بیدار شدن همسرش، بی‌آبرویی خودش را جمع کند. با جابه‌جایی او، نوروز هم سراسیمه چشم باز کرد و سرش را از روی بالش برداشت. ماه‌نگار با بیدار شدن او‌ مات‌زده چشم به او‌ دوخت. نوروز با دیدن چشمان باز دختر، با ابروهایی که بیشتر در هم رفته‌بود و صدای گرفته‌ای گفت:
- بیدار شدی ماهی؟
ماه‌نگار با صدای لرزانی گفت:
- ببخشید آقا! بیدارتون کردم.
ماه‌نگار خدا‌خدا کرد باز بخوابد و بگذارد او‌ جابه‌جا شود. نوروز در همان حال پرسید:
- حالت خوبه؟
بی‌توجه به درد و ضعفش گفت:
- خوبم.
- چرا وول می‌خوری؟
- آقا باید بلند شم!
- کجا بلند شی؟ بگیر بخواب!
ماه‌نگار لب‌هایش را به هم فشرد. باید زودتر بلند میشد تا قبل از اینکه نوروز بفهمد چه بار آورده، لباس‌ها و تشک را عوض می‌کرد.
- آقا برم جای خوابتونو بندازم راحت بخوابید.
نوروز دستی به صورتش کشید. چشمانش هنوز از بی‌خوابی شب پیش می‌سوخت. سرش را روی بالش ماه‌نگار کوباند و چشمانش را بست.
- من همین‌جوری راحتم، تو هم بگیر بخواب!
ماه‌نگار معذب نگاهش را از روی شمد به پاهایش که درون خیسی بود، داد. خوب بود که هنوز پاهای نوروز روی تشک نیامده‌بود که متوجه خیسی آن شود. لبش را گزید. نباید پیش او‌ رسوا میشد. زیر لب «خاک بر سر»ی به خودش گفت و سعی کرد با وجود دردی که در بدنش بود و جابه‌جایی را برایش سخت می‌کرد، از سوی دیگر رختخواب بیرون برود. نوروز دوباره متوجه تقلاهای دختر شد. سر بلند کرد و با چشمان سرخی از کم‌خوابی، با اخمی در ابروها به او خیره شد.
- چته ماهی؟ چرا آروم نمی‌گیری؟
ماه‌نگار لب گزید و بعد آرام گفت:
- آقا بذارید برم لباسامو بپوشم.
نوروز کلافه‌تر شد.
- ماهی حالت خوش نیست؟ لباس می‌خوای چیکار؟ بگیر بخواب!
- آقا حالم‌ خوبه، لباسامو دیشب کم کردید الان باید بپوشم.
نوروز چند لحظه به چشمان ماهی نگاه کرد. خوب‌ معلوم بود، چیزی را پنهان می‌کند. برای فهمیدن دردش، خود را بالاتر کشید و آرنجش را تکیه‌گاه بدنش روی بالش‌ گذاشت.
- دردت چیه ماهی؟ تو هر شب پیش من لباس کم می‌کردی می‌خوابیدی، حالا‌ باور‌ کنم معذب شدی؟ اون درد اصلیتو بگو که نمی‌ذاره راحت بخوابی.
ماه‌نگار چند لحظه به چشمان نوروز نگاه کرد. از چشمان سرخ شده‌ی او‌ می‌ترسید. لبش را با زبانش کمی تر کرد. دید چاره‌ای ندارد و باید خود را رسوا کند.
 
سر به زیر انداخت و با صدای لرزان و آرامی گفت:
- ببخشید آقا... باور کنید خودم هم نفهمیدم، دیشب بی‌اختیار شدم، باید پاشم برم حموم، همه‌چیزو هم بشورم.
نوروز به تندی کاملاً نشست و نگاهش را به پاهای ماهی داد. نگران از اینکه این بی‌اختیاری به خاطر حال دیشبش باشد. برای فهمیدن علتش رو به ماه‌نگار کرد و پرسید:
- از کجا‌ فهمیدی بی‌اختیار شدی؟
- آقا تشک خیس شده، الان پاهام تو خیسیه.
نوروز سرش را تا پایین تشک چرخاند. لحظه‌ای به پاهای ماه‌نگار که زیر شمد بود، نگاه دوخت و‌ بعد با دیدن خیسی پایین تشک و تشت آب دیشب، موضوع دستش آمد. دیشب او تشک را خیس کرده‌بود و الان ماه‌نگار خود را مقصر می‌دانست. از اشتباهی که کرده‌بود، خنده‌اش گرفت. کم‌کم صدای خنده‌اش بلند شد. برگشت و با همان حال خنده، سرش را روی شانه‌ی ماه‌نگار که او هم در جایش نشسته‌بود، تکیه داد و باز خندید. ماه‌نگار دلخور از خنده‌ی او که به رسواییش می‌کرد گفت:
- آقا نخندید بهم! خب نفهمیدم، دست خودم نبود، بذارید بلند بشم خودم همه رو جمع می‌کنم و می‌شورم.
نوروز به زور خنده‌اش را جمع کرد و سرش را از شانه‌ی دختر برداشت و با ته مانده‌ی خنده‌ به نگاه غمگین او چشم دوخت.
- خیسی تشک تقصیر تو نیست، تقصیر منه، دیشب پاشویه‌ت می‌کردم تبت بیاد پایین، همه‌جا خیس شده.
نوروز با لبخند روی لب و سری که به اطراف تکان می‌داد، همزمان که زیر لب می‌گفت «ماهی ریزه‌ی من» خود را عقب کشید. ماه‌نگار به چرایی تب دیشبش فکر کرد.
- آقا دیشب چرا تب کردم؟
به آنی نوروز خنده‌اش را خورد و نگاهش را به چشمان سیاه و ابروهای کمی در هم همسرش دوخت. نباید او می‌فهمید چرا.
- خب آدما چرا تب می‌کنن؟ مریض شده‌بودی.
ماه‌نگار دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و با حس کردن ع×ر×ق خشک شده‌ی روی پیشانی‌اش فهمید تب داشته‌است.
- وای آقا... یعنی شما دیشب به خاطر من بدخواب شده‌بودین که اینجوری خوابیدین؟
نوروز دوباره دراز کشید و سرش را روی بالش گذاشت. دستش را به بدن نشسته‌ی ماه‌نگار رساند و همزمان که او را وادار به خواب می‌کرد، با چشمان بسته گفت:
- دیشب هم مثل الان که نمی‌ذاری بخوابم، خب فهمیدی چی شده، الان بگیر بخواب.
نوروز با برگرداندن ماه‌نگار به بستر دستانش را در بغل جمع کرد تا به پهلو‌ بخوابد. ماه‌نگار به طرف دیگر چرخید تا بلند شود. نوروز فهمید و قبل از اینکه بلند شود یکی از دستانش را روی بدن او گذاشت.
- کجا؟
- آقا صبح شده، باید پاشم کلی کار دارم.
نوروز بدون آنکه چشم باز کند کلافه از اصرار دختر گفت:
- برای تو صبح نشده بگیر بخواب!
- واسه چی بخوابم؟ خوابم نمیاد.
نوروز محکم‌تر از قبل گفت:
- چون من میگم.
ماه‌نگار ناچار آرام شد، اما دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید. دیشب سفره‌دار نبود و امروز‌ هم دیر حاضر میشد. حتماً خانم‌بزرگ او‌ را توبیخ می‌کرد. شستن لباس‌ها و ملحفه‌های خیس شده دیشب را هم داشت. با این کمر و پهلوهایی که درد می‌کرد، امروز چطور باید به کارهایش می‌رسید؟ الان هم نوروزخان زورگویی‌اش گل کرده‌بود و یک لحظه به او‌ فکر‌ نمی‌کرد که کارهایش با این وضع عقب می‌ماند.
نوروز هرچه کرد علی‌رغم سوزش چشمانش خواب به آن‌ها نیامد. خواب از سرش پریده‌بود دیگر. چشمانش را باز کرد و و‌ رو به ماه‌نگار که چشم به سقف داشت گفت:
- خوابیدی ماهی؟
ماه‌نگار به طرف او چرخید.
- نه آقا!
نوروز نیم‌خیز شد و آرنجش را روی بالش تکیه داد.
- کجات درد می‌کنه؟
ماه‌نگار هم به سختی بلند شد. دردی در کمرش پیچید، اما گفت:
- هیچ‌جام آقا!
نوروز که از گره افتاده به ابروی او‌ هنگام‌ برخاستن فهمید درد دارد، دوباره پرسید:
- کجات درد داره؟
ماه‌نگار‌ لبش را به هم فشرد.
- یه ذره فقط کمرم و زیر دلم درد می‌کنه، یه خورده استخون درد هم توی پاهام دارم.
نوروز خوب می‌دانست ماهی پیش او‌ اقرار به درد نمی‌کند و این یک ذره، اصلاً درد کمی نیست. ناراحت در جایش نشست.
- میگم دلبر یه چی برات بیاره دردتو کم کنه.
ماه‌نگار به یاد خشم نادرخان افتاد و پرسید:
- آقا؟
نوروز به طرفش سر چرخاند.
- جانم؟
با شنیدن کلمه‌ی «جانم» شوقی در دل ماه‌نگار ایجاد شد.
- چی شده بود خان اونقدر عصبانی بودن، من کاری کرده‌بودم؟
 
نوروز با یادآوری دیروز کمی عقب رفت و به دیوار تکیه زد.
- خان رو مهموناش عصبانی کرده‌بودن.
- چرا؟ کی بودن اونا؟
نوروز لحظاتی به همسرش نگاه کرد.
- اومده بودن از خان رخصت بگیرن گلرخ رو شوهر بدن، خواستگارش فهمید‌ بود گلرخ عقد نریمان بوده، اومده‌بودن از خان اجازه بگیرن، خان هم یاد نریمان افتاد و تا چشمش به تو‌ افتاد سر تو خالی کرد.
ماه‌نگار نگاهش را از نوروز گرفت.
- بیچاره خان، حتماً خیلی غصه خوردن.
نوروز به فکر رفت و ماه‌نگار خواست با تکیه کردن دستش به زمین بلند شود. ناگهان دردی چون نیشتر از ران پا به کمرش زد و «آخ» گفت. صدای آخ او نوروز را از فکر‌ بیرون آورد. سراسیمه خودش را روی زمین جلو‌ کشید تا به او که با یک دست پایین پهلویش را گرفته و سر به زیر با ابروهای درهم و پلک‌های فشرده به هم، درد را تحمل می‌کرد، رسید.
- چی شد ماهی؟
- هیچی نیست آقا! خودتونو ناراحت نکنید، زود خوب میشم.
نوروز‌ موهای پریشان همسرش را از روی صورتش عقب زد.
- چی‌چی خودمو ناراحت نکنم؟ این وضع تو از بی‌عرضگی شوهرته.
ماه‌نگار سرش را بلند کرد و به او نگاه دوخت.
- آقا من خوبم، نادرخان یاد بچه‌شون افتادن ناراحت شدن منو زدن، مثل همیشه خوب میشم، فقط یه خورده این دفعه بیشتر دردم گرفته.
نوروز به یاد فرزند از دست رفته‌ی خودش افتاد. چشمانش پرآب شد و سر ماه‌نگار را به آغوش گرفت.
- دیگه نمی‌ذارم‌ کسی دست بهت بزنه، هرچی تا الان زور گفتن تموم شد، بسه اینقدر به خاطر نریمان تو‌ رو عذاب دادن، همه‌چی تموم شد، باید زن منو قبول کنن، دیگه لازم نیست بری مطبخ مثل کلفتا کار کنی، همین جا می‌مونی خانومی می‌کنی، تو زن خان‌زاده‌ای نه کلفت عمارت.
ماه‌نگار‌ به خوبی متوجه لرزش صدای نوروز شد. ناراحت از اینکه او‌ را غصه‌دار کرده، گفت:
- آقا! ناراحت ماهی نباشید، حال ماهی خوبه، اگه کاری می‌کنم واسه خاطر خوش‌آمد خودمه، من اگه بیکار بمونم مریض میشم. آدم باید کار‌ کنه، خدا قهرش می‌گیره بیکار بگرده.
نوروز‌ همان‌طور‌ که سر ماه‌نگار را نوازش می‌کرد، گفت:
- خب باشه کار کن اما نمی‌ذارم دیگه کسی دست روت بلند کنه.
غمی را که ماه‌نگار در صدای نوروز حس می‌کرد بیشتر از همیشه بود. لحظه‌ای فکر‌ کرد چرا نوروز بیش از همیشه، از کتک خوردن او‌ ناراحت شده، پس پرسید:
- آقا چیزی شده که من خبر ندارم؟
از این سؤال دلهره‌ای درون قلب نوروز شکل گرفت. او را از خود جدا کرد.
- نه مگه باید چیزی بشه؟!
ماه‌نگار به چشمان‌ اشک‌آلود او‌ نگاه کرد و خواست به غم‌ زیاد او‌ اشاره کند.
- آخه آقا... .
نوروز سریع نگاه از او‌ گرفت و‌ کمی عقب رفت.
- به جای اینکه اینقدر حرف بزنی بگیر بخواب!
- آقا چرا بخوابم؟ بهتره پاشم لباسامو عوض کنم برم یه صبحونه براتون بیارم.
قبل از اینکه ماهی تکانی بخورد، نوروز با تحکم گفت:
- هیچ جا نمیری یه چند روز فقط باید بخوری و‌ بخوابی.
ماه‌نگار چشم گرد کرد.
- وا آقا؟ مگه میشه؟ کل خونه زندگیم وامونده!
نوروز کلافه با صدای بلندتری گفت:
- ماهی! تو چرا آروم نمی‌گیری؟ وقتی میگم بگیر بخواب، بگیر بخواب!
ماه‌نگار متعجب از خشم نوروز به او‌ خیره شد. نوروز با گرفتن لبه‌ی تاقچه‌ی پنجره سر پا ایستاد.
- میرم به دلبر بگم غذاتو بیاره، نیام ببینم از جات جم خوردی ها!
نوروز به طرف بیرونی راه افتاد. ماه‌نگار کمی نیم‌خیز شد.
- آقا خودم... .
نوروز در آستانه‌ی چارچوب بیرونی برگشت و با تشر گفت:
- حرف گوش بده ماهی! بخواب تا برگردم.
ماه‌نگار متعجب از تشر نوروز سر جایش نشست تا او بیرون رفت. درست بود که حال خوشی نداشت، بندبند وجودش درد می‌کرد و با هر حرکت حس می‌کرد استخوان‌هایش خرد می‌شوند، اما ماندن در رختخواب‌ معذبش می‌کرد، باید بلند میشد و به کارهایش می‌رسید. با رفتن نور‌وز به سختی در حالی‌که پهلویش را به چنگ گرفته‌بود تا شاید دردی که از پهلوهایش تا زیر شکمش کشیده شده‌بود، آرام گیرد، خواست بلند شود. همین که کمی برخاست دوباره نیشتری به کمرش وارد شد و او ر‌ا با آخ به زمین دوخت. کلافه نگاهش را به لباس‌های تنش که کنار گنجه روی هم تلنبار شده‌بودند، انداخت. باید خود را روی زمین تا گنچه می‌کشید و شلیته‌های تازه‌ای بیرون می‌آورد و همراه با لباس‌های دیروزش به تن می‌کرد؛ بهتر از این وضع آشفته‌ای بود که داشت. شمد را پس زد تا خودش را پیش بکشد. پایین تشک کاملاً خیس بود. خواست از این خیسی فاصله بگیرد که نگاهش به لکه‌ی خونی که روی شلیته‌اش بود، افتاد. به سرعت دست برد و چین‌های شلیته‌اش را حابه‌جا کرد و «وای» پر سوزی گفت. به تندی خودش را چک کرد. درست بود. با دیدن دستمالـی که برایش گذاشته‌بودند بار دیگر «وای» جان‌گدازی از عمق جان کشید. نزدیک بود گریه کند. پس دلیل درد زیادش همین بود. دیشب زمانی که در حال خود نبود، پیش نوروز رسوا شده‌بود. یک دستش را به سرش زد و زیر لب گفت:
- خاک بر سرت ماهی! رسوای رسوا شدی رفت! کاش می‌مردی! با این آبروریزی چطور می‌خوای توی چشم نوروزخان نگاه کنی؟ دیشب حتماً این لکه‌ها رو دیده برات دستمال گذاشته، وای! کاش همون دیشب زمین دهن باز می‌کرد تو رو می‌کشید توی خودش، خاک توی سر بی‌عرضت کنن، برای چی زنده‌ای؟
 
اشک‌هایش روی صورتش جاری شده‌ بود. از خجالت نزدیک بود آب شود. عزمش برای عوض کردن لباس‌هایش جزم کرد. تا خواست حرکتی کند. در عمارت بی هیچ هشداری باز شد. ماه‌نگار از ترس بی‌آبرویی دوباره سر جایش نشست و شمد را کامل روی پاهایش انداخت. اشک‌هایش را پاک کرد تا کسی نفهمد چه شده. ابتدا نیره داخل شد و با دیدنش دلهره‌ی ماه‌نگار بیشتر شد. چه وقت آمدن او بود؟ پشت‌بندش زیور با مجمع صبحانه داخل شد. ماه‌نگار دستپاچه سرگرداند تا حدأقل چیزی برای انداختن روی سرش بیابد که اندکی از این پریشانی اول صبحش مقابل چشمان نیره‌خانم کم کند. چیزی نیافت. دستمال سرش درون تشت بود و خبری از چارقدش نبود.
نیره با گفتن «چطوری دختر؟» پا درون اندرونی گذاشت. ماه‌نگار که کل وجودش را ع×ر×ق شرم گرفته بود، همان‌طور که نشسته سر می‌چرخاند و دنبال چارقدش اطراف را نگاه می‌کرد گفت:
- خوبم خانم!
نیره خوب فهمید ماه‌نگار دستپاچه دنبال چه می‌گردد. چارقدش را که دیشب خود باز کرده و روی تاقچه‌ی پنجره گذاشته‌ بود، برداشت و به طرفش گرفت.
- دنبال این می‌گردی؟
ماه‌نگار سریع چارقد را گرفت و روی سرش انداخت.
- وای خانم! من رو ببخشید! سر و وضعم خوب نیست.
زیور با گذاشتن مجمع روی‌ زمین گفت:
- ماهی‌خانم حالتون خوبه؟
ماه‌نگار در حال بستن زیر گلویش، متعجب به زیور نگاه کرد.
- ممنونم زیورجان! الان پا میشم میام!
نیره به جای زیور گفت:
- کجا‌ پا میشی؟ بشین سرجات!
رو به زیور کرد و ادامه داد:
- زیور یه نبات بنداز توی جوشونده خانم، حل کن تا بعد صبحونه بخوره.
زیور چشم گفت و مشغول شد. ماه‌نگار متعجب از رفتار آن‌ها سراسیمه گفت:
- نه نه نمی‌خواد خودم لباس بپوشم میام غذا می‌خورم شما بفرمایید!
نیره لباس‌های ماه‌نگار را از کنار گنجه برداشت.
- خودم کمکت می‌کنم لباسات رو بپوشی.
رو به زیور کرد.
- زیور کارت تموم شد برو آفتابه لگن بیار خانم دست و روش رو بشوره.
زیور مشغول‌ کار «چشم» گفت. ماه‌نگار بهت‌زده از رفتار آن‌ها، فکر کرد نوروز بیرون که رفته چه گفته که همه را برای خدمت او‌ به صف کرده؟ نیره تا خواست برای آمدن پیش ماه‌نگار پا جلو بگذارد، پایش به خیسی تشک خورد و سر جایش ماند. ابرو درهم کشید و با بلند کردن پایش گفت:
- این تشک چرا خیسه؟
ماه‌نگار از ترس رسوایی‌اش سریع گفت:
- هیچی‌ نیست، مثل این‌که دیشب تب کردم نوروزخان هم پاشویه‌ام‌ کرده، تشک خیس شده.
نیره عصبی از بی‌موالاتی برادرش به تشت نگاه کرد و‌ گفت:
- این چه رفتاریه نوروز داره؟ خب سرت نمی‌شه پاشویه نکن، اصلاً حواسش کجاست؟ چطور به عقلش نرسید زنِ... .
ناگهان یادش آمد نباید بیش از این زبان باز کند. کلافه هوفی کشید. ماه‌نگار که همه‌ی وجودش ترس از حفظ آبرویش پیش نیره‌خانم بود، متوجه کلام نیمه‌تمام او نشد.
- خانم طوری نیست خودم ملافه‌ها رو عوض می‌کنم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
523
پاسخ‌ها
9
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
50
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
214
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
121

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 10)

عقب
بالا