اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان ماهی میان توفان| دردانه

inshot_۲۰۲۴۰۸۲۵_۱۵۰۳۴۸۴۹۷_ehqk.jpg

نام اثر: ماهی میان توفان
نویسنده: دردانه
ژانر: تراژدی، تاریخی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه: دختری که سرنوشت خود را فدای شرافت و آبروی ایلی و خانوادگی کرده، از تمایلات قلبی‌اش برای خاطر عزیزانش گذشته و قدم در سرنوشتی نامعلوم می‌گذارد. او نه سرکش است که نامش در میان قصه‌های دیگران بماند، نه خوشبخت که آرامش سهم سرنوشت او باشد. او فقط دختریست مطیع که در پهنه‌ی تاریخ خانوادگی محکوم به فراموش شدن میشود.

مقدمه:
سال‌های زیادی پیش از این، دخترانی بودند که خواسته یا ناخواسته جورکش آبرو، شرافت و بزرگی خانواده و ایل خود شده و با پذیرش سختی‌ها برای خود، تبدیل به سرگذشت‌های گم‌شده در خاطرات شدند. آن‌ها خود را فدای دیگران کرده و دیگران آن‌ها را به فراموشی سپردند، آن‌چنان‌که گویا هرگز از ابتدا وجود نداشته‌اند.
این داستان ادای دینی‌ست به دخترانی که با متانت سرنوشت سخت را بر خود گرفتند تا سرنوشت بر عزیزانشان سخت نگیرد و مزدشان نیز فراموشی از حافظه‌ی جمعی شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بعد از مراسم نمایش، خوانین به چادرشان برگشتند و خدمه مجمع‌های پلو و گوشت را به عنوان ناهار به چادر خوانین بردند. بعد از غذا تا زمانی که عصر برسد، نادرخان، نوروز را با چند خان دیگر آشنا کرد و البته همراه این معرفی، خود نیز با آن‌ها درمورد حکمران جدید و مسایل مربوط به جلسه‌ای که شب با او داشتند، تبادل‌نظر کرد. عصر به چادر خود برگشته‌ بودند برای استراحت تا نادرخان برای جلسه‌ی شب آمادگی داشته باشد. هر دو روی تخت‌های جداگانه اما کنار هم، نشسته‌ ولی هنوز دراز نکشیده‌ بودند. غضنفر با آن سر بی‌مو و سبیل‌های از بناگوش در رفته‌ی سفیدش، بعد از کسب اجازه وارد شد. نادرخان راست نشست و به بزرگ تفنگچی‌هایش گفت:
- چی شده غضنفر؟
غضنفر دستی که به تفنگ روی دوشش گرفته‌ بود را به طرف ورودی چادر گرفت.
- قربان، شروان اومده دم چادر، می‌خواد شما رو ببینه. گفتیم دارید استراحت می‌کنید و یه رعیت نمی‌تونه همین طوری بیاد داخل، ولی اصرار و التماس داره.
نادرخان که ابروهایش از تعجب بالا رفته‌ بود، نگاهی به در چادر انداخت.
- اون چوپون چطور‌ اومده توی این مراسم؟
غصنفر شانه‌ای بالا انداخت.
- نمی‌دونم خان!
- بذار بیاد داخل ببینم حرفش چیه؟
نوروز که هیچ توجهی به حرف‌های پدرش نداشت و مشغول مالیدن پای کوتاهش بود که به خاطر ایستادن زیاد به درد افتاده‌ بود، متوجه نشد چه کسی اذن ورود می‌خواهد. با کنار رفتن پرده‌ی مقابل چادر، او نیز درست نشست و توجهش را به روبه‌رو داد. پیرمردی در لباس ایلیاتی، با جوانی پشت سرش وارد شدند. نادرخان با دیدن لطفعلی سریع برآشفت و بلند گفت:
- نذار اون ی×ا×ب×و بیاد داخل!
غضنفر به سرعت اسلحه‌اش را از دوش کشید و مقابل لطفعلی به صورت مانع نگه داشت. نوروز متعجب از این‌که او چه کسی است که نادرخان را برآشفته؟ نگاهش را به جوان صورت گندمی و مو بور دوخت. جوان به نشانه‌ی تسلیم دو دستش را بالا آورد و پیرمرد رو به طرف او برگرداند.
- برو بیرون تا بیام!
لطفعلی سر تکان داد و برگشت. شروان رو به نادرخان کرد و نگاه به زمین دوخت.
- عفو کنید خان! بگذرید از تقصیر ما!
نوروز شروان را نمی‌شناخت. خان نگاهش را به شروان دوخت که پیرتر از چند ماه پیش شده و دیگر موی سیاهی در سرش دیده نمی‌شد. نادرخان رو به نوروز کرد.
- به پدرزنت سلام نمی‌کنی؟
نوروز سریع با به خاطر آوردن نام شروان که غضنفر به زبان آورده‌ بود، سرش را به طرف پیرمرد چرخاند. او شروان را ندیده‌ بود که بشناسد؛ چرا که در روز عروسی‌اش آن‌چنان از بخت بد خود و عروس اجباری عصبی بود که از ایوان پایین نیامد که کسی را ببیند، فقط از دور آمدن کاروان آن‌ها را دید و بعد هم فقط خبر رفتن شروان را شنیده‌ بود. اکنون پیرمرد سفیدمویی که گرچه سر به زیر بود، اما هنوز سکناتش غرور را فریاد می‌زد، روبه‌رویش قرار داشت. ناخودآگاه پرسید:
- تو پدر ماه‌نگاری؟
شروان کمی سرش را بلند کرد و لحظه‌ای به نوروز چشم دوخت. او همان روز عروسی نور‌وز را گرچه از دور، اما دیده و شناخته‌ بود.
- بله خان، من پدر ماه‌نگارم!
 
نادرخان آرنجش را روی بالش طوسی‌رنگ کنارش که روکشی سفید داشت، تکیه داد و با نگاه حقارت‌آمیزی که به شروان دوخته‌ بود، گفت:
- چطور یه چوپون، پاش به اردوی حکمران باز شده؟
شروان دوباره سر به زیر رو به نادرخان کرد.
- خان! من دیگه چوپون نیستم.
نادرخان گره‌ای به ابروهایش داد:
- پس چی هستی؟
شروان لبی تر کرد.
- زمان ضرغام‌خان، تفنگچی خان بودم و الان دوباره برگشتم به خدمت صمصام‌خان!
نادرخان پوزخندی زد.
- پس اون کره‌خرت هم شده تفنگچی صمصام‌خان؟
- بله خان!
نادرخان سری‌ به اطراف تکان داد. از سیاست خان جوان حیرت کرده‌ بود. پسر چموشی را که چند ماه پیش به آخور اسب‌ها بسته و تحقیر کرده‌ بود، اکنون به خدمت‌ خود کشیده‌ بود. لحظه‌ای بعد نگاه خصمانه‌اش را باز به شروان دوخت.
- بگو برای چی اومدی این‌جا؟
شروان لحظه‌ای مکث کرد و گفت:
- اومدم خواهش کنم خان! اگه منت بذارید، اجازه بدین از همین جا بیایم گل‌چشمه، یه سر به دخترم بزنیم.
نادرخان پوزخند بلندی زد.
- پیرمرد! قرار ما یه چیز دیگه بود.
شروان پلک‌هایش را برهم فشرد. دلش گرفت اما‌ لب باز کرد.
- خان می‌دونم چه قراری داشتیم، اما به ما رحم کنید، دلتنگش شدیم، خیلی وقته خبری ازش نداریم. خواهش می‌کنم بذارید... .
خان با نهیب میان کلام پیرمرد رفت.
- نه نمی‌شه! دختر که به خون‌بس دادی دیگه مال تو نیست که دلتنگش بشی.
دل پیرمرد شکست و صدایش لرزید.
- خان! لازم باشه التماس می‌کنم، اون دختر جگرگوشمه، نمی‌تونم فراموشش کنم.
خان فریاد کشید:
- نریمان هم جگرگوشه‌ی من بود که سگ‌پدر تو خونش رو ریخت!
شروان پلک‌ بست. نوروز خوب استیصال مرد را حس کرد. دلش سوخت او‌ هم می‌خواست از نادرخان بخواهد اجازه‌ی دیدار دهد، چرا که می‌دانست ماه‌نگارش تا چه حد از این دیدار خوشحال می‌شود تا خواست چیزی بگوید، نادرخان با صدایی که از خشم می‌لرزید، گفت:
- من پای حرفم هستم شروان! تو هم‌ مرد باش و پای حرفت بمون! اون دختر رو سر خون پسرم بهم دادی، پس دیگه دختر تو نیست و باید فراموشش کنی.
شروان ناامید شد و از درون شکست. نادرخان کمی مکث کرد و بعد آرام‌تر اما‌ محکم گفت:
- زود از این‌جا برو، خوش ندارم بیش‌تر از این ببینمت!
شروان ناچار با سر و شانه‌ی افتاده برگشت و راه بیرون را در پیش گرفت. با خروج شروان، نادرخان پاهایش را تا روی تخت بالا آورد تا دراز بکشد. نوروز نگاهش را به پدر که کلاه از سر برمی‌داشت دوخت.
- خان، چه ایرادی داشت بذارید شروان بیاد دخترش رو ببینه؟
نادرخان کلاهش را روی میز مجاور گذاشت و درحالی‌ که دراز می‌کشید، گفت:
- همون‌طور که تو می‌خوای دل زنت رو داشته باشی، من هم می‌خوام دل زنم رو داشته باشم. فکر کردی چه داغی به دل مادرت می‌ذاری اگه شروان پاش برسه به عمارت؟
لحظه‌ای مکث کرد و با چشم بستن گفت:
- شاید تو دلت برای اون ختر بسوزه، اما من دلم برای نریمانم می‌سوزه.
با آمدن نام نریمان، نوروز فهمید دیگر نمی‌تواند حرفی بزند، پس سکوت کرد و خود نیز دراز کشید تا خستگی روز گذرانده را با فکر به دلدارش از خود بگیرد.
 
***
‏چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی ماه‌نگار در نور مهتاب، می‌درخشید. سرش را بر پایه‌ی چوبی تیرک تکیه داده و چشمانش را بسته‌ بود. دستانش از آویزان بودن به بالای سرش، بی‌حس شده‌ بود. هوا چندان سرد نبود اما سرمای زمین به جانش نشسته و پاهایش درد گرفته‌ بود. توانی در بدنش نمانده‌ بود. در رؤیای روزهای خوش خانه‌ی پدری به خواب رفته‌ بود؛ روزهایی که آزادانه در دشت و کوهستان نفس می‌کشید و دنیایش تنها خانواده، طایفه و سیاه‌چادرشان بود و بزرگ‌تر‌ین غمش دیر انجام شدن کارها و سرزنش‌های مادر بود. تا آن زمانی که قرعه‌ی شوم خون‌بس سرنوشتش را به اهل این عمارت گره بزند، نه پا در دهات گذاشته‌ بود و نه از زندگی در عمارت خوانین خبری داشت. آن روزها بیشترین تصوری که از آینده داشت، زندگی در کنار افراسیاب و پیر شدن با او بود، اما اکنون باید در چنین جایی با بدنامی جان می‌داد و تنها یک امید داشت که نوروز حرف‌های مادرش را نپذیرد. غرق در رؤیای خوش گذشته بود که با تکان‌ها و صدا زدن دلبر چشمانش را باز کرد.
- ماهی خانم... ماهی خانم... چشماتون رو باز کنید... ماهی خانم!
ماه‌نگار پلک‌هایش را با سختی از هم گشود و از دردی که به‌ خاطر تکان‌های دلبر در دستانش ایجاد می‌شد، ابروهایش را درهم کرد. دلبر با دیدن چشمان باز او لبخندی زد.
- خانم براتون آب و غذا آوردم.
چند لحظه طول کشید تا ماه‌نگار دلبر را واضح دید. حرفش را نشنیده با صدای گرفته‌ای گفت:
- دلبر واسه چی اومدی؟
دلبر لیوان مسی را از درون مجمعی که به همراه آورده‌ بود، بالا آورد.
- براتون آب و غذا آوردم، قوت بگیرین.
دلبر لیوان به دست منتظر ماه‌نگار بود و او چشمانش را به طرف عمارت تاریک چرخاند.
- چرا اومدی؟ خانم‌بزرگ بفهمه اذیتت می‌کنه.
- نمی‌فهمه! خانم خوابه، آفتاب هم خوابیده، وجیهه و دلبر مراقبشن، یه خورده زبونت رو تر کن، براتون شوربا پختم بدم بخورید.
تشنگی بیشتر از گرسنگی رمقش را برده‌ بود. لبش را بر لبه‌ی لیوان گذاشت و دلبر با خم کردن، کمی به او آب خوراند و بعد با بالا آوردن کاسه‌ی سفالی با قاشقی که درون کاسه بود، شوربا را کمی هم زد و قاشقی بالا آورد و نزدیک دهان ماه‌نگار گرفت و همزمان که به او می‌خوراند، گفت:
- ماهی‌خانم! صفر رو به خاطر جسارتی که کرد ببخشید!
قاشق بعدی را بالا آورد.
- صفر هیچ‌وقت دل نداشت تا یکی تشر بزنه می‌ترسه.
 
دلبر قاشق‌های پر از شوربا را به دهان ماه‌نگار گذاشته و پشت هم عذر تقصیر می‌آورد.
- من راضی بودم خانم‌بزرگ از این‌جا بندازتمون بیرون، اما دست روی شما بلند نمی‌کرد. صفر اگه یه ذره دل داشت که این کار رو نمی‌کرد، والا خدا هم برای ما بزرگ بود، می‌شه از صفر به دل نگیرید؟ به خدا میگم جلوتون بیفته به غلط کردن تا ببخشیدش.
ماه‌نگار که دیگر سیر شده‌بود، کمی سرش را عقب کشید.
- بسه دلبر!
دلبر که قاشق دیگری را بالا آورده‌ بود، گفت:
- خانم هنوز کلی مونده، بازم بخورید.
- دیگه میل ندارم، ممنونم ازت.
دلبر کاسه را درون مجمع برگرداند و لیوان را برداشت و کمی آب به ماه‌نگار داد. بعد از آن با گرفتن دستان سرد و بسته‌ شده‌ی ماه‌نگار گفت:
- خانم صفر غلط کرد اون نفهمید از تشر خانم بزرگ... .
ماه‌نگار میان کلامش پرید:
- باجی! این‌قدر خودخوری نکن. من چی‌کار به صفر دارم؟ خانم‌بزرگ امر کرده‌ بود، به‌خدا ازش به دل نگرفتم، بهش بگو لازم نیست ناراحت کنه خودش رو. این وضع اقبال خود ماهیه، والا خطر کردی اومدی، اگه خانم‌بزرگ بفهمه... .
دلبر زنی نبود که سریع احساساتی شود اما به‌خاطر حال ماه‌نگار، اشک درون چشمانش جمع شده‌ بود.
- خانم دم‌ غروبی آفتاب رو گرفتم زیر سؤال و جواب، تشر بهش زدم که چرا تهمت بسته بهتون، هر کاری کردم مقر نیومد، این دختر ذاتش خرابه، می‌دونیم دروغ گفته.
ماه‌نگار لبخند بی‌جانی زد.
- دیگه مهم نیست دلبر! زندگی من هم این‌جوری به آخرش می‌رسه، فقط خدا کنه حکم نکنن توی دهات من رو بچرخونن، من که دیگه به مرگ راضی‌ام.
دلبر چشم گرد کرد.
- نگید این حرف رو خانم! نوروزخان که نمی‌ذاره بلایی سرتون بیارن.
ماه‌نگار درحالی که پلک می‌زد، پوزخندی زد.
- نوروزخان؟ اون چی‌کاره‌س؟ نادرخان همه کاره‌س؛ اون هم طرفِ خانم‌بزرگه. به خواهر قاتل پسرشون که رحم نمی‌کنن، می‌دونم نمی‌ذاره زنده بمونم، فقط خدا‌خدا می‌کنم نوروزخان سر غیرتش نذاره من رو توی دهات رسوا کنن!
اشک‌های دلبر دیگر درآمده‌بود.
- نگید خانم! فردا به قیمت جونم هم که شده میگم دروغ بستن بهت.
 
ماه‌نگار سری بالا انداخت.
- نه دلبر! خودت و صفر رو سر من آواره نکن. از همون زمستون که اومدم توی این عمارت، باید می‌فهمیدم آخرش این می‌شه، اون‌ها اربابن و نمی‌خوان زنده بمونم، نوروزخان تا کجا جور من رو بکشه؟ جلوی خان که نمی‌تونه وایسه! وقتی همه بگن زنت دزد بوده، خب اون هم باور می‌کنه، اصلاً باور نکنه هم دستش مگه به جایی بَنده؟ نادرخان حکم کنه تمومه!
دلبر خواست برای دلداری چیزی بگوید، ماه‌نگار ادامه داد:
- دلبرجان! من ازت خیلی ممنونم، این چند ماه خیلی با من خوب بودی، از وجیهه و زیور هم جای من حلالیت بگیر، اگه اذیتتون کردم من رو ببخشید. به صفر هم بگو ازش دلخوری ندارم، اگه نذاشتن با نوروزخان حرف بزنم بهش بگید... .
بغض گلوی ماه‌نگار را گرفته‌ بود، با کمی مکث گفت:
- بگید ماهی کاری نکرده‌ بود که آبروی شوهرش بره، بگید حلالم کنه که... .
دلبر دیگر نتوانست خودداری کند و با اشک‌هایی که پهنه‌ی صورتش را در می‌نوردید، سر ماه‌نگار را در آغوش گرفت.
- نزنید این حرفا رو خانم! نوروزخان نمی‌ذاره، من نمی‌ذارم، میرم دنبال نیره‌خانم. عصر وجیهه رو فرستادم دم خونشون، گفتم شاید برگشته‌ باشن اما نیومده‌ بودن. حجت، کارگر باغشون گفت، فردا قراره برگردن، همین که اومدن میارمش این‌جا. اونا نمی‌ذارن.
ماه‌نگار به نیره هم امیدی نداشت. آن‌ها چند روزی بود که برای سر زدن به خانواده‌ی شوهرش به سفر رفته‌ بودند. دلبر خود را از ماه‌نگار جدا کرد. با چشمان اشکی به چشمان خشک او نگاه کرد.
- خانم خدا بزرگه! خودش کمکتون می‌کنه.
ماه‌نگار لحظاتی در سکوت به دلبر نگاه کرد و بعد گفت:
- دلبرجان! به همون خدا قسم که خستم، دیگه تحمل ندارم.
دلبر اشک‌هایش را پاک‌ کرد.
- خانم! امیدتون به خدا باشه، برم یه چی بیارم دورتون بندازم سردتون نشه.
- نه دلبر نیار! بیاری فردا خانم‌بزرگ ببینه شاکی میشه از همه، من خوبم، برو دیگه بخواب!
- آخه خانم!
- برو دلبرجان! برو!
دلبر لب‌هایش را به هم فشرد و گفت:
- چشم خانم! دلتون رو قرص نگه دارین خدا کمکتون می‌کنه!
ماه‌نگار در جوابش لبخندی کم‌جان زد و دلبر بعد از لحظاتی با برداشتن مجمع بلند شد. نگاهش را به ماه‌نگار دوخت. دوست نداشت تنهایش بگذارد اما چاره‌ای نبود. لحظاتی در همان حال ایستاد و نگاهش کرد تا ماه‌نگار لبخندی زد و آرام گفت:
- برو بخواب دلبرجان! من خوبم!
بغض نگذاشت دلبر پاسخی دهد. فقط لب‌هایش را فشرد و سری تکان داد. با رفتن دلبر ماه‌نگار دوباره سرش را به تیرک تکیه داد و زیر لب گفت:
- خدایا به مرگ راضیم، نذار رسوام کنن!
 
***
نادرخان به جلسه‌ی خصوصی خوانین با حکمران رفته‌بود و نوروزخان روی تخت نشسته و خود را با خوردن بادام، انجیر و مویزی که خدمه برای شب‌نشینی آورده‌بودند، مشغول کرده‌بود تا نادرخان برگردد و با او درمورد حکمران و حرف‌هایش در جلسه صحبت کند. غیر از پنجعلیِ جوان که جلوی چادر برای نگهبانی مانده‌بود و مصیب که همراه نادرخان به جلسه رفته‌بود، بقیه تفنگچی‌ها دورتر از چادرها، دور اجاق‌های برپا شده با تفنگچی‌های خوانین دیگر در حال کل‌اندازی و خوش‌گذرانی بودند. نوروزخان با شنیدن سر و صدای بحث پنجعلی با کسی دست از خوردن کشید و نگاهش را به پرده‌ی ورودی چادر دوخت که پایین انداخته‌بودند. چیزی از بحث بیرون متوجه نشد و وقتی خاتمه نیافت، بلند شد عصایش را که به تخت تکیه داده‌بود، برداشت و از چادر بیرون آمد. پنجعلی تفنگش را اریب مقابل همان پسر‌ جوانی که عصر همراه شروان وارد چادر شده و پدرش اجازه‌ی ورود به او نداده‌بود، گرفته‌بود. نوروز با ابروهای درهم کشیده‌اش رو به پنجعلی کرد.
- چی شده سر و صدا می‌کنید؟
پنجعلی به پسر جوان که یک قدم عقب رفته و گستاخانه چشم به او دوخته‌بود، اشاره کرد.
- مزاحم شده آقا، حرف توی گوشش نمیره راهش رو بکشه بره.
نوروز به پسر نگاه کرد. حدس میزد این پسر همان لطفعلی معروف باشد. اما پرسید:
- تو کی هستی؟
در نظر نوروز این پسر بور و صورت‌گندمی با نگاه گستاخ، هیچ شباهتی به ماه‌نگار سفیدروی و سیاه‌مو و باحیای او نداشت. لطفعلی نگاهش را به طرف نوروز چرخاند.
- من لطفعلی‌ام پسر شروان، پدرم گفت نوروزخان همراه نادرخان اومده، می‌خوام ببینمش!
نوروز یک طرف لبش را به نشانه‌ی تمسخر بالا کشید.
- پس تو همون قاتل نریمان، برادرمی!
لطفعلی فهمید این مرد درش‌هیکل با چهره‌ی چون میرغضبش، همان نوروزنامی‌ست که همسر خواهر نوجوانش شده‌است، یکی از ابروهایش بالا رفت. ابتدا نگاهی به عصای دستش کرد و بعد موهای سفید‌شده‌ی شقیقه‌اش را از نظر گذراند و در دل گفت: «تف به اقبالت ماه‌جان! این چلاقِ اخمو که جای پدرته!»
نوروز از اینکه حرفی از او نشنیده‌بود، کلافه شد و بیشتر ابرو درهم کشید.
- نگفتی با من چیکار داری؟
لطفعلی کمی از تشر نوروز ابرو درهم کشید. مرد مقابلش خان‌زاده‌ بود و به خاطر خواهرش هم که شده، باید آرام‌تر با این مرد حرف می‌زد. سر به زیر انداخت و گفت:
- میشه تنها حرف بزنیم؟
پنجعلی تفنگش را که پایین آورده‌بود، سریع بالا آورد، مقابل سینه‌ی لطفعلی گرفت و گفت:
- چه غلطا؟ همین‌جا‌ حرفت رو بزن!
لطفعلی به نوروزخان چشم دوخت و ملتمسانه گفت:
- خواهش می‌کنم خان!
نوروز همان‌طور‌ که نگاهش را به لطفعلی دوخته‌بود، به‌ ماه‌نگار فکر‌ کرد. او آنقدر این پسر‌ را دوست داشت که به خاطرش عمر و آینده و سرنوشت خودش را تباه کرده‌بود، پس به‌خاطر ماهیِ چشم انتظارش که سخت دلتنگش شده‌بود، کمی عقب رفت و رو به‌ پنجعلی کرد:
- بذار بیاد داخل!
پنجعلی سریع چشم گرد کرد.
- خان‌زاده! این ی×ا×ب×و قاتل برادرتونه، اگه بخواد کاری بکنه چی؟
لطفعلی که فقط یک توبره به شانه داشت، دو دستش را بالا برد.
- هیچی همراهم‌ نیست جز این توبره، فقط می‌خوام‌ با نوروزخان حرف بزنم.
نوروز به طرف لطفعلی برگشت و با خیره شدن در‌ چشمان زاغش که هیچ شباهتی به چشمان سیاه محبوبش نداشت، گفت:
- این‌ پسر خوب می‌دونه پیش ما‌ گرویی داره، پس دست از‌ پا خطا نمی‌کنه.
لطفعلی لب فشرد تا خشمش‌ را کنترل کند. نور‌وزخان با برگشتن و کنار زدن پرده‌ی مقابل چادر، داخل شد. لطفعلی هم پشت سرش وارد شد. نوروزخان‌ روی تخت نشسته، عصایش را لبه‌ی تخت تکیه داد و با اشاره دست به لطفعلی گفت:
- تو هم‌ بشین!
لطفعلی که نگاهش‌ روی عصای نوروز و پای کوتاهی که هنگام نشستن بیشتر برایش عیان شده‌بود، افتاد. بیشتر از قبل از خودش متنفر شد؛ چرا که او مسبب بدبختی خواهرش شده و چنین شوهری را به او تحمیل کرده‌بود. سر به زیر و دو زانو روی زمین نشست و توبره‌ای را که به دوش داشت، روی زمین کنار خودش گذاشت. نوروز لحظاتی خیره‌ی پسر جوان ماند و بعد گفت:
- خب‌ کارت رو بگو می‌شنوم.
لطفعلی سر بلند کرد و به اخم‌های نشسته میان دو ابروی نوروزخان نگاه کرد. تردید داشت این مرد حرفش را قبول کند اما باید شانس خود را امتحان می‌کرد.
- والا من و آقام از سرحد فقط به این امید اومدیم که نادرخان بذاره از اینجا بیایم دیدن ماه‌جان، اما‌ خب خان اجازه نداد... .
 
نوروز میان‌ کلامش رفت.
- من نمی‌تونم رأی نادرخان رو بزنم.
لطفعلی سر تکان داد.
- می‌دونم، من نیومدم رأی‌ نادرخان رو بزنید، خوب می‌دونم‌ حرف خوانین یکیه و‌ ما‌ رعیت جز اطاعت امرشون چاره‌ای نداریم.
در نظر نوروز لطفعلی واقعا‌ً گستاخ بود که‌ جایگاهش را نمی‌شناخت و چنین در برابر او زبان به کنایه می‌گشود.
- اگه برای اِن‌قلت توی امر ارباب و‌ رعیتی اومدی، پاشو‌ برو از اینجا!
لطفعلی‌ لب‌ گزید.
- ببخشید خان! عفو‌ کنید! بذارید باهاتون حرف‌ بزنم.
نوروز دستش را تکان داد.
- اگه‌ باز اراجیف نمیگی‌، زود حرفت رو بزن.
لطفعلی لحظه‌ای‌ پلک فشرد و بعد درحالی‌ که سعی می‌کرد با آرامش‌ حرف بزند که‌ اوقات‌ خان‌زاده‌ی‌ روبه‌رویش‌ تلخ نشود، گفت:
- شرمنده‌م خان! نمی‌خواستم جسارت کنم، پرحرف هم نیستم، واقعیتش دلم پره... .
نوروز کلافه سر تکان داد:
- من و تو رفاقتی نداریم‌ که نشستی قصه‌ی حسین‌کرد میگی، زود کارت رو بگو!
لطفعلی نفس عمیقی‌ کشید و آرام گفت:
- اومدم‌ بگم اگه می‌دونستم نادرخان به مرگ من راضی میشه که‌ ماه‌جان برگرده‌ خونه، حاضر بودم همین جا شاهرگم رو بدم دستتون، خونم رو بریزید و‌ ماه‌نگارو‌ پس بدید.
نوروز بیشتر از قبل عصبی شد. از او‌ دلدارش را می‌خواست. با خشم گفت:
- غیرت هیچ‌ مردی اجازه نمیده زنش رو برگردونه‌ خونه‌ی پدرش. بین ما و تو، صمصام‌خان و‌ نادرخان قبلاً حکم کردن، ما از خون تو گذشتیم و‌ خواهرتو برداشتیم، اون زن دیگه ناموس منه، خوش‌ ندارم‌ حرف از بردنش‌ بزنی.
لطفعلی با گزیدن لبش سری تکان داد:
- پس انتقام کینه‌ای رو که از من دارید همین‌جا ازم بگیرید، من حاضرم بدید تفنگچی‌هاتون تا جایی که می‌خورم‌ فلکم کنن تا حدی که فلج شم، اما وقتی برگشتین کمتر به ماه‌جان سخت بگیرید، می‌دونم دلتون از من خونه و به‌جای من، ماه‌جان رو تقاص می‌کنید. بیاید من رو بزنید و به ماه‌جان کاری نداشته باشید.
صدای لرزان لطفعلی، فقط کمی دل نوروز را نرم کرد و با لحن آرام ولی محکمی گفت:
- زدن تو دردی از ما دوا نمی‌کنه.
لطفعلی سرش را زیر انداخت.
- خان! من خیلی وقته که پشیمون شدم چرا اون روز خشم عقلمو زایل کرد و دست به ماشه بردم؟ تیر من باید می‌نشست توی سینه‌ی گلرخ نه توی سینه‌ی نریمان‌خان... .
نوروز دوباره میان کلامش رفت و محکم گفت:
- بس کن این حرفا رو! اینا صنارسیاه هم نمی‌ارزه، اون موقعی که برادرمو می‌کشتی باید فکرشو می‌کردی، حالا هرچی هم پشیمون بشی نه نریمان برمی‌گرده، نه خون‌بس از روی پیشونی خواهرت برداشته میشه، اگه بقیه حرفات هم همین‌جوریه، نمی‌خوام بیشتر از این بشنوم دیگه.
لطفعلی لب گزید.
- عفو کنید خان! بذارید حرف بزنم.
نوروز نفس درون سینه‌اش را بیرون داد و گفت:
- خب بگو می‌شنوم.
لطفعلی بعد از کمی مکث گفت:
- می‌دونم ماه‌جان خون‌بس اومده و عروس خون‌بس حقی نداره، ولی التماستون می‌کنم بهش سخت نگیرید. ماه‌جان دختر مهربونیه، خیلی مهربونه، حتماً زن خوبی براتون میشه، فقط اذیتش نکنید، اون گناهی نداره، هرچی گناهه روی گردن منه!
نوروز خوب مهربانی ماه‌نگار را می‌دانست و کاملاً به حرف برادرش واقف بود که ماهی او‌ زن بسیار خوبی است اما نمی‌خواست مقابل این پسر که قاتل برادرش بود، لحظه‌ای نرم شود، پس با لحن بی‌تفاوتی گفت:
- حرف دیگه‌ای نداری؟
لطفعلی از اینکه مرد مقابلش لحظه‌ای هم نرمش نداشت، کلافه شد و با لب گزیدن خود را کنترل کرد. خواهر عزیزش دست این مرد اسیر بود و باید رعایت رفتارش را در مقابل او‌ می‌کرد که بعداً ماه‌جان به خاطر رفتار او تقاص ندهد، به آرامی لب باز کرد:
- جسارت منو ببخشید خان! ما فکر می‌کردیم نادرخان بذارن بیایم دیدن ماه‌جان... .
لطفعلی توبره کنار پایش را چنگ زد و جلوتر آورد.
- یه مقدار تحفه و سوغات براش آورده‌بودیم... .
نگاهش را به نگاه نوروزخان دوخت:
- می‌تونم خواهش کنم شما برسونید دستش؟
نوروز نگاهش را به توبره داد. حتما‌ً ماهی از دیدن هدیه‌های خانواده‌اش دل‌شاد میشد، پس با سر تکان دادن گفت:
- اگه پیغامی هم داری بگو بهش میدم.
لطفعلی شاد از اینکه بالآخره نرمشی از مرد زمخت روبه‌رویش دیده‌بود، توبره‌ی مقابلش را باز کرد و از داخلش بقچه‌ی طوسی‌رنگی را بیرون آورد و کناری گذاشت.
- بگید هرچی داخل اینه رو مادرم، عمه و ننه دادن؛ کشک و قره‌قورت و آلبالوخشکه و یه ظرف روغنه.
کیسه‌ی چرمی کوچکی را بیرون آورد و روی بقچه گذاشت.
- بهش بگید آقام گله‌ش رو فروخت و سهم همه رو داد، این هم شد سهم ماه‌جان از فروش حیوون‌ها!
 
نوروز که با دقت گوش می‌کرد تا حرفی را برای رساندن به گوش محبوبش از قلم نیندازد، چشم به لطفعلی دوخت. او دوباره دست در توبره کرد، بقچه‌ی دیگری اما با پارچه ظریف‌تر و گلرنگ، بیرون کشید.
- داخل این سه تا چارقده، خواهرام و مارال براش فرستادن.
لطفعلی بقچه را کنار بقیه گذاشت و دست در توبره کرد. یک فلاخن* سیاه‌رنگ بافته‌شده از موی بز بیرون کشید و درحالی که نگاهش را به آن دوخته‌بود، آرام گفت:
- ماه‌نگار بچه‌ش نشده هنوز؟
نوروز لحظه‌ای با یادآوری فرزند مرده‌اش، غصه‌دار شد اما با خونسردی گفت:
- نه هنوز!
لطفعلی آهی کشید و گفت:
- به ماه‌جان بگید پسر نگار که دنیا اومد، یکی برای اون ساختم و اینو هم درست کردم برای پسرش. بدین دستش اگه پسردار شد بده بهش.
نگاه نوروز با فلاخن کشیده شد که روی بقیه وسایل قرار گرفت. حس شیرینی از پسر داشتن زیر پوستش دوید. دست لطفعلی که درون توبره رفته و بیرون آمد، نوروز نگاهش را به آهوی چوبی درون دست لطفعلی دوخت. لطفعلی کمی در گفتن مکث کرد، اما برای خاطر دل ماه‌جان و پسرعمویش لب باز کرد.
- اینو هم برسونید بهش، بگید افرا براش ساخته.
نوروز حس خوبی نسبت به شنیدن نام افرا نکرد. کمی ابروهایی که گره‌شان لحظه‌ای پیش با فکر به پسر آینده‌اش باز شده‌بود، دوباره درهم رفت. ماهی هنوز از کسی به نام افرا برای او نگفته‌بود. ساخت چنین آهویی با تراش خنجر روی چوب، به قدرت مردانه نیاز داشت و نوروز می‌دانست تنها برادر ماه‌نگار همین لطفعلی روبه‌رویش است، پس افرا چه کسی بود که برای همسر او آهوی تراشیده می‌فرستاد؟
لحظاتی نگاه نوروز روی آهو نشست و بعد سر بلند کرد.
- حرفات همین بود؟
لطفعلی همزمان که وسایل را درون توبره برمی‌گرداند، گفت:
- به ماه‌جان بگید حال همه ما خوبه، بگید آنا دیگه مثل قبل عزادار رفتنش نیست؛ غصه می‌خوره اما آروم شده، بگید آقاجان حیوون‌ها رو فروخت به افرا... .
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- افرا چوپون شده، از کله‌سحر تا بوق سگ با گله میره کوه، دیگه فقط حیوون‌های گله و سنگ‌های کوه، صدای خوندنشو می‌شنوه ولی عمو رفته براش حرف زده، قول نازلی رو گرفته. بگید گل‌جان رفت سر خونه زندگیش، بگید آقاجان نذاشت دومان بیاد تفنگچی بشه اما جاش گفت بره معامله‌گری کنه، بگید پسر نگار هم دنیا اومد و اسمش رو گذاشتن یاشار. بگید واسه من هم آقاجان با عمو حرف زد که دومادش بشم، به ماه‌جان بگید خیلی دلتنگشیم، ولی غصه‌ی ما رو نخوره، حال ما خوبه، نگران ما نباشه.
لطفعلی سر به زیر لب‌هایش را به هم فشرد تا بغضش را فرو بخورد. نور‌وز پوزخندی در دل زد و سری به تأسف تکان داد. همه‌ی خانواده‌ی ماه‌نگار در این یک‌سال خوب زندگی کرده‌بودند، جز خودش. ماهی ریزه‌ی او یک تنه همه‌ی بدبختی‌ها را به دوش کشیده‌بود تا خانواده‌اش در آرامش باشند. از پسر مقابلش که عامل همه‌ی بدبختی‌های محبوبش بود، متنفر بود. با لحنی که از انزجارش برمی‌خواست گفت:
- حرف دیگه‌ای هم داری؟
لطفعلی که خیال کرد نوروز از حرف‌هایش خسته شده، سر بلند کرد و گفت:
- نه خان! لطف کردید وقت گذاشتید حرفام رو گوش دادید و منت می‌ذارید که به ماه‌جان می‌رسونید اونا رو‌، فقط یه درخواست دیگه دارم ازتون... .
مکث کرد و ادامه داد:
- هوای ماه‌جانو داشته باشید، هرچی تقاصه همین‌جا از من بگیرید، نه از ماه‌جان!
نوروز باز در دل پوزخندی زد.
- پیغاماتو با توبره‌ت می‌رسونم دستش، خودت پاشو برو‌!
لطفعلی سر تکان داد. برخاست و‌ بیرون رفت. با بیرون رفتن او، پنجعلی داخل شد.
- نوروزخان اگه بی‌ادبی کرده، برم حسابشو برسم!
نوروز سرش را بالا انداخت.
- نه، فقط نادرخان نفهمه این اومده‌بود اینجا.
به توبره اشاره کرد.
- اینو هم بردار، وقتی رسیدیم عمارت بهم برگردونش.
پنجعلی با گفتن «چشم» توبره را برداشت و رفت. نوروز دیگر رمقی برای منتظر ماندن برای برگشت پدرش نداشت. چرا که با دیدن آهوی تراش‌خورده اسمی در ذهنش پررنگ شده‌بود. بدون آنکه لباس عوض کند، روی تخت دراز کشید و چشم به سقف چادر دوخت. افرا چه کسی بود که برای زن او آهوی چوبی تراش می‌زد و لطفعلی احوال آواز خواندنش را برای ماهی پیغام می‌کرد؟

*فلاخن؛ وسیله پرتاب سنگ، برای دیدن
 
صبح اول وقت، نادرخان و همراهانش به طرف گل‌چشمه به راه افتادند. در راه برگشت به خانه، تمام فکر و ذهن نوروز روی توبره‌ی لطفعلی بود که پنجعلی به زین اسبش بسته و پیشاپیش آن‌ها می‌رفت. او به افرا نامی فکر می‌کرد که برای زنش سوغات فرستاده‌بود. افرا چه نقشی در گذشته‌ی ماهی داشت؟ گاه تصمیم می‌گرفت به پنجعلی بگوید آن آهوی چوبی را از توبره بیرون آورده و دور بیندازد و بعد بلافاصله به خیانت در امانت محبوبش فکر می‌کرد و از خود متنفر میشد. بالأخره تصمیم گرفت هر چه بادا باد! آهو را به دست ماهی برساند. وقتی به عمارت رسیدند، دیگر ظهر شده‌بود و آفتاب گرمای خودش را پهن کرده‌بود. خانم‌بزرگ منتظر رسیدنشان، روی تخت که آخرین سایه‌های ساختمان عمارت را روی خودش داشت، نشسته و در‌حالی‌ که عصای تزئینی‌اش را در دست گرفته‌بود تا ابهت بیشتری را نمایش دهد، با لذت چشم به ماه‌نگاری دوخته‌بود که از بدن‌درد و تشنگی بی‌حال شده و با تکیه سرش به تیرک چشم فروبسته‌بود. نوروز همین که در بدو ورود چشمانش به ماه‌نگار افتاد، سرآسیمه خود را از اسب پایین انداخت و بدون توجه به بقیه با فریاد «ماهی» به طرف ماه‌نگار قدم برداشت. نادرخان نیز اخم‌هایش را درهم کرد و بعد از پیاده شدن از اسب رو به طرف همسرش کرد که با دیدن او برخاسته و پیش می‌آمد. خوب می‌دانست این نمایش دست‌ساز همسرش است برای آزار دخترک. نپرسیده خانم‌بزرگ با لحن حق به جانبی گفت:
- خان! چشم انتظار برگشتنتون بودم که درمورد این بی‌چشم و رو حکم کنید.
نادرخان بدون حرف، به طرف نوروز سر چرخاند که به بالین ماه‌نگار رسیده‌بود. نوروز دست روی صورت سرد ماه‌نگار گذاشت و صدا زد:
- ماهی چی شده؟ چشماتو باز کن!
ماه‌نگار با شنیدن صدای همسرش جان رفته از بدنش اندکی برگشت و چشم گشود. او که دیگر حسی در دست و پایش نداشت و خود را در آستانه‌ی جان دادن می‌دید، با دیدن چهره‌ی نگران همسرش که کنارش روی دو پا نشسته‌بود، لبخند زد. چه خوب که قبل از مرگ نوروز را می‌دید تا خود را تبرئه کند! اگر قبل از رسیدن او می‌مرد و بقیه هرچه می‌خواستند به او می‌بستند، چه می‌شد؟ با صدایی که از ته چاه برمی‌خاست، بریده‌بریده گفت:
- سلام... آقا... برگشتین؟
همه‌ی خدمه و تفنگچی‌ها کنجکاوانه چشم به معرکه‌ای دوخته‌بودند که در جریان بود. نادرخان به طرف نوروز و ماه‌نگار قدم برداشت تا ببیند این بار همسرش چه برنامه‌ای برای خراب کردن رابطه‌ی پدر و فرزندی آن‌ها تدارک دیده؟ خانم‌بزرگ همان‌طور که هم‌پایش قدم برمی‌داشت گفت:
- نادرخان، این دختر بی‌سروپا دستش کج بوده، آفتاب گردن‌بند اهدایی خانم‌جانِ منو از توی وسایل این زنیکه پیدا کرد. دزدی از عمارت اربابی کم تقاص نداره، باید جوری سزاشو بدین که برای همه درس عبرت بشه. کمترین حکم چنین کسی که با آبروی خان بازی می‌کنه، رسوایی و مرگه.
نادرخان که با شنیدن لفظ گردنبند اهدایی مادرش، خوب فهمید این نمایش واقعیت ندارد و ساخته‌ی دست زنش است برای انتقام گرفتن از این دختر، سر جایش ایستاد. خانم‌بزرگ آن گردنبند را همیشه در جعبه‌ای در پنهان‌ترین مکان گنجه‌اش نگه می‌داشت، پس چگونه دختری که هرگز پا به درون اتاق خانم‌بزرگ نمی‌گذاشت، از میان آن همه وسایل دستش به آن گردنبند رسیده‌بود که بردارد؟ خانم‌بزرگ با دیدن ایستادن همسرش، حس کرد در صحت ماجرا تردید دارد، پس گفت:
- آفتاب شاهد ماجراست و شهادت میده!
نوروز صدای مادرش را نمی‌شنید. علت را از ماهی جویا شده و او‌ فقط در جوابش لب گزید و گفت:
- من کاری نکردم.
کلافه از نفهمیدن اصل ماجرا، ایستاد و با دو قدم خود را به مادر و پدرش رساند.
- یکی به من بگه این چه وضعیه؟
نادرخان چشم به برافروختگی پسرش دوخت. از یک‌سو در میان نگاه خدمه و تفنگچی‌ها نمی‌توانست ادعای همسرش را زیر سؤال ببرد و از سوی دیگر نمی‌خواست باز رابطه‌ای که داشت با پسر بزرگش ترمیم می‌کرد را به‌خاطر حکم به تنبیه این زن از بین ببرد. برای او گناهکار و یا بی‌گناه بودن دختر مهم نبود و اگر نوروز دل به آن دختر نسپرده‌بود، بدون راستی‌آزمایی برای دلخوشی همسرش، دستور به تنبیه دخترک می‌داد و ماجرا را ختم می‌کرد. اما اکنون مانده‌بود چه کند؟ در دو سوی اتفاق، همسر و پسرش قرار داشتند که نمی‌خواست هیچ یک را دل‌آزرده کند. خانم‌بزرگ که با تشر نوروز اخم کرده‌بود، به طرف او برگشت.
- چیه صداتو انداختی توی سرت؟ زنت دزدی کرده گفتم ببندنش به تیرک!
نوروز ناباورانه چشم به مادر دوخت. لحظه‌ای ماند چه بگوید؟ ماهی عزیز او دزدی کرده‌بود؟
- این حرفا چیه؟
خانم‌بزرگ پوزخندی زد.
- آفتاب گردنبند منو از عمارت تو پیدا کرده، این معنیش چی میشه؟
 
این بار نوروز بود که پوزخند زد.
- مادر! ماهی اصلاً میاد به اتاق شما که بخواد چیزی برداره؟
خانم‌بزرگ که از دیروز برای همین ایراد برنامه ریخته‌بود، دستش را روی عصا محکم‌تر کرد و با رو برگرداندن، گفت:
- توی لباسام پیچیده‌‌بوده، موقع شستن برش داشته.
نادرخان بیشتر مطمئن شد این دزدی تهمتی بیش نیست. خانم‌بزرگ از آن گردنبند به این خاطر که اهدایی مادرش بود، نفرت داشت و هرگز استفاده نمی‌کرد که بخواهد در لباس‌هایش بپیچد. نوروز که بی‌خبر از ذهنیات پدرش بود، دلش به شک افتاد. به طرف ماه‌نگار برگشت و‌ کنار او نشست.
- ماهی! خانم‌بزرگ چی میگه؟
ماه‌نگار از اینکه همسرش به او اعتماد ندارد، چشمانش پر اشک شد. با صدای لرزانی گفت:
- آقا... به‌خدا... من برنداشتم.
نوروز بلاتکلیف مانده‌بود. نمی‌دانست حرف کدام طرف درست است. مادرش که شاهد داشت یا محبوبش که عاشقش بود.
نوروز همان‌طور که نگاهش را به همسرش دوخته‌بود، به فکر رفت. او یک دختر کم‌سن ایلیاتی بود، شاید با دیدن زرق و برق گردنبند، فقط از سر علاقه‌ای که زن‌ها به جواهر دارند، خواسته‌بود آن را بیشتر نگه دارد.
- ماهی راستشو بگو! شاید دیدی قشنگه خوشت اومده برداشتی، اگه راستشو بگی کاریت ندارم.
ماه‌نگار دلش شکست. نوروز حتی حرفش را هم قبول نداشت. چطور باید خود را از این تهمت مبرا می‌کرد؟
- آقا... باور کنید... من برنداشتم... به چی قسم بخورم باور کنید؟
نوروز با دیدن اشک‌های همسرش دلش سوخت. خواست چیری بگوید که با صدای نادرخان سرش را برگرداند.
- حکم این دختر به من مربوط نیست!
خانم‌بزرگ با چشمان گردشده «نادرخان!» گفت. نادرخان اما تمام نگاهش روی نوروز بود. او تصمیمش را گرفته‌بود و با تحکم خاصی ادامه داد:
- زن نوروزخان دزدی کرده و حکمش رو خودش میده.
نوروز بهت‌زده از حرف پدر، دستش را به تیرک گرفت و برخاست. خانم‌بزرگ با غیظ «چرا؟» گفت. خان به طرف او‌ سر چرخاند و جواب داد:
- یه خان‌زاده باید نشون بده قضاوت سرش میشه!
بعد رو به نوروزخان کرد.
- می‌خوام ببینم لیاقت جایی که وایسادی رو داری یا نه، یه ارباب باید همیشه بین رعیت، بین خدمه و بین خانواده‌ش قضاوت کنه و حکم بده، بین زن و مادرت حکم کن. اگر زنت مقصره باید سزاشو ببینه، رفتار زن یه خان‌زاده بسته به آبروی اربابه و تقاص جرمش سنگین‌تر از آدمای دیگه، هر حکمی تو بکنی من قبول می‌کنم اما حواستو جمع کن! می‌خوام محکت بزنم.
نادرخان برگشت و روی تخت نشست. او نه برای محک نوروزخان که بیشتر برای رهایی خودش از قضاوتی که هر دو سویش به ضرر خود او بود، قضاوت را به گردن نوروز انداخت. گرچه دل خوشی از آن دختر نداشت و تنبیه او اصلاً ناراحتش نمی‌کرد، اما رابطه‌ی شکننده میان خود و پسرش را هم نمی‌خواست با کیفر آن زن خراب کند. نوروز لحظاتی به پدر نگاه کرد. او را واقعاً ارج گذاشته و قضاوت را به عهده‌اش گذاشته‌بود؟ پس واقعاً نادرخان او را به عنوان جانشین خودش می‌دید. خانم‌بزرگ با فشردن دندان‌هایش به هم، خشم خود را از تصمیم همسرش نشان داد. نوروز را به راحتی نمی‌توانست وادار به جزای زنش کند اما قدمی به طرفش برداشت و گفت:
- خب منتظر چی هستی نوروز؟ حکم کن بین من و زن دزدت! نکنه می‌خوای چشم بپوشی از گناه این زنیکه؟!
نوروز به طرف خانم‌بزرگ برگشت. هنوز دلش از طرف ماه‌نگار قرص نبود. دختری به سن او ممکن بود از سر خامی و بچگی شیطنت کرده‌باشد و با دیدن گردنبند میان لباس‌ها وسوسه‌ی برداشتنش به سرش زده باشد. برای مطمئن شدن از همسرش، برگشت و دوباره کنارش نشست. به چهره‌ی اشک‌ریزان او دقت کرد.
- ماهی اگه می‌خوای حرفتو باور کنم، برام قسم بخور کار تو نبوده!
ماه‌نگار نگاه غمگینی به نو‌روز انداخت.
- آقا به خدا قسم...
نوروز میان کلامش رفت.
- نه! به جون آقات قسم بخور... تو از همه بیشتر اونو توی دنیا دوست داری.
دل ماه‌نگار از این بی‌اعتمادی همسرش شکسته‌بود و با صدای لرزانی گفت:
- به جون آقام... من برنداشتم!
نوروز پلک‌هایش را فشرد و سرش را زیر انداخت. کمی تردید داشت در قبول کردن قسم زنش، باید حتماً ته‌توی ماجرا را در می‌آورد، وگرنه چه حکمی می‌کرد که بقیه نتوانند اعتراض کنند؟ دوباره با کمک تیرک برخاست و‌ رو به طرف مادرش کرد که آفتاب هم خود را رسانده‌ و کنار دستش ایستاده‌بود. اشاره‌ای به او کرد.
- آفتاب بیا جلو!
آفتاب از جا پرید.
- چی آقا؟
- گفتم بیا جلو!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
523
پاسخ‌ها
9
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
50
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
214
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
121

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 10)

عقب
بالا