اجتماعیداستاندر حال تایپطنزعاشقانه

داستان کوتاه دختر بد | گل‌سرخ کاربر انجمن رمانیک

نام داستان کوتاه: دختر بد
نام نویسنده: گل سرخ
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، طنز
خلاصه:
مرضیه، دختری که عاشق بلندپروازی‌ست و توی رویاهایش می‌بیند که بالاخره روزی یک طراح واقعی می‌شود. برادر او مرتضی، یک مهندس برق هست و سعی می‌کند بلند پروازی‌های خواهرش را از بین ببرد.


(مرضیه):
کوله مشکی اسپرتم رو روی مبل های کرم رنگمون، رها کردم. خودم رو روی زمین پرت کردم که جیغم برج رو لرزوند. مرتضی خوابالود از اتاق اومد بیرون و گفت:
– چخبرته؟ مگه کوه کندی که جیغ میکشی؟
چشم غره ی خفنی بهش رفتم و با حرص نالیدم:
– آخ کمرم! وای خداجون!
مرتضی به سمتم اومد و به عادت همیشگیش با پاش یکی به پای راستم کوبید و گفت:
– پاشو خودت و جمع کن نختره ی گودزیلا.
چپ چپ نگاهش کردم و آروم بلند شدم. کمرم هنوز درد میکرد. خدا لعنت کنه من رو که اینقدر وحشیانه خودم رو نابود میکنم. نگاهم به مرتضی افتاد که سری از روی تاسف تکون داد و گفت:
– همه آجی دارن ماهم داریم!
بعد هم راه اتاقش رو در پیش گرفت. وا! تعادل نداره این داداش ماهم ها! حالا من بودم که از روی تاسف سری تکون میدادم. خدا شفاش بده. چشم هام خودکار به سمت آشپزخونه برگشت و نگاه تیز من قابلمه ها رو نشونه گرفت. ببینم امروز خان داداش چه کرده! مانتوم رو از تنم درآوردم و روی اپن ولو کردم. جوراب هام رو هم درآوردم و پرت کردم سمت لباسشویی و تند دستام رو گربه شویی کردم و به سمت گاز رفتم. به به خان داداش چه کرده دختر اسماعیل قصاب رو دیوونه کرده.
انگشت اشاره ام رو داخل خورشت فسنجون بردم و بعد به دهنم گرفتم. اومم مزه اش عالی شده بود. ترش همونجوری که من دوست داشتم. تند به سمت سینک رفتم و بشقاب و قاشق چنگال برداشتم و پیش به سوی فسنجون!


برای مطالعه‌ی ادامه ی داستان به آدرس زیر بروید.

داستان کوتاه دختر بد| گل سرخ کاربر انجمن رمانیک

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا