اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

مهم ★پیدا کردن رمان‌های بی‌نام★

دنبال یه رمان علمی تخیلی خوب میگردم
 
سلام یه رمانی بود ، دختره مهندس بود و یه شرکت مهندسی به تازگی افتتاح کرده بود، بعد چند روز بود حالش خوب نبود ، پشت فرمون ماشین از هوش میره و‌به خواب میره وقتی به هوش میاد میبینع دنیا ش عوض شده توی اون دنیا بهش میگن باید کاخ شاه اینده رو بسازی و دیزاین کنی تا بتونی به دنیای خودت برگردی ، دختره هم میسازه ولی عاشق شاه میشه ، اخرش میفهمه که این کار تقریبا ارثی بوده و شاه میخواسته با خودش ازدواج کنه
من نمی ترسم
 
فک میکنم این سفر به دیار عشق بود
 
سلام من دنبال این رمان میگردم ( دختره پدرش فوت می‌کنه و فقط یه برادر حدودا ۱۲ ،۱۳ ساله داره و مامانش و دختره اهل اصفهان بوده و عاشق مسگری و قلم زنی ولی میاد تهران و تو یه شرکت گرافیک سایت انجام میده و لایه پسر هم کار میشن که پسره تازه از سربازی اومده کم کم اینا عاشق هم میشن و حتی هم خونه میشن ولی پسره به دختره تا اونجایی که یادمه چیزی در مورد خانواده‌اش نمی که و حتی با هم عقد میکنند و توی همین زمان دختره متوجه میشه تمام این مدت پسره پسرِ رییس شرکت بوده و هیچی به دختره نگفته بوده . دختره تصمیم میگیره جدا بشه اما متوجه میشه که بار داره و پسره نمی‌گذارد. و در آخر درکنار هم میمانند
سفر به دیار عشق
 
سلام من یک رمان خوندم که دختره پدرش فوت شده بود و مادرش هم مریض بوده و میمیره دختره با برادرش هاتف زندگی میکنه اما طلبکارای برادرش دنبالشن و برادرش به همین دلیل فراریه تا اینکه ی شب ی هواپیما پیش خونه دختره سقوط میکنه و مردی که داخل اون هواپیما بود بهش یک کدی رو میگه به همین دلیل ی باند میخان دختره رو بدزدن تا کد رو بفهمن ی پسر از همون باند دختره رو میدزده اما کم کم پسره میفهمه میتونه به کمک دختره قسمتی از حافظشو که دست داده پیدا کنه و میفهمه قبلا ی برادر مریض داشته و دنبال برادرش میگرده
زندگی سیگاری اثر مرجان فریدی
 
یه رمانی بود دختره شب تولدش به اجبار پدر بزرگش نادر خان با پسر داییش باراد مجبور میشه نامزاد کنه
ممنون میشم بگین اسم رمان چیه
فک کنم ترانه ات میشوم بود
 
به نام خدا

سلام دوست عزیز، به رما‌نیک خوش اومدی!

تا حالا شده یه رمانی رو بخونی و ازش خوشت بیاد ولی دیگه اسمش یادت نیاد و در به در دنبالش باشی؟
توی ر‌مانیک ما بهت کمک می‌کنیم به ر‌مان‌های گمشده‌ت برسی!
کافیه هر چیزی که از ر‌مان، د‌استان یا حتی کتاب گمشده‌ت یادت میاد رو توی این تاپیک برامون بفرستی.
برای پیدا شدن رمانت باید صبر کنی و هر چند روز یه سر به رمانیک بزنی.
خوشحال می‌شیم اگه اسم رمانی که بقیه گم کردن رو می‌دونی، اون‌ها رو راهنمایی کنی. (ما برای تشکر، به هرکسی که به پیدا شدن رمان بقیه کمک کنه ده امتیاز می‌دیم.)

راستی شاید قبل تو یکی دیگه هم این ر‌مان رو گم کرده باشه و به جواب رسیده باشه، حتماً یه سر به پست‌های بقیه هم بزن.

می‌تونی تا وقتی رمانت پیدا میشه، جدیدترین و بهترین رمان‌های آنلاین رو بخونی. (کلیک کن!)
***
دوست داری خودت رمان بنویسی؟ (کلیک کن!)
***
راستی ما این‌جا داستان، دلنوشته، شعر،
فیلمنامه و نمایشنامه، فن‌فیکشن، ترجمه باحال‌ترین آثار نویسنده‌های دنیا و حتی ترجمه محبوب‌ترین کمیک‌ها رو هم داریم!
***

کلی آموزش‌های رایگان و تیم‌های جالب هم داریم که اگه علاقه داری می‌تونی بهشون بپیوندی!
***

کار با انجمن رو بلد نیستی؟ (کلیک کن!)
سلام من خیلی وقت پیش یه رمان خوندم که ماجراش اینجوری بود که یه دختره تو دانشگاه با به پسره آشنا میشه اولش با هم کلکل داشتن یه با پسره شرطی شطرنج بازی میکنه س اینکه اگه برنده شد نمازشو سروقت بخونه تو یه جا هم کش موش باز میشه موهاش میخوره تو صورت پسره ،پسره بهش یه گردنبد هدیه داده بوده دختره از خانواده فراری میشه با شناسنامه دختر فوت شده یه خانواده دیگه میره کیش هواپیماش سقوط میکنه کامل صورتش میسوزه جراحی پلاستیک میکنه قیافه کاما عوض میشه دختره ریاضیش خیلی خوب بوده تو دانشگاه بعد پیش کسی که زندگی میکرده دوست همکلاسیشه که بهش گردنبندو داده بوده آخر رمان اون پیره از رو گردنبندش میشناستش ممنون میشم کسی که این رمان خونده اسمشو بگه
 
سلام
من خیلی وقت پیش یه رمان خوندم
در مورد یه دختری که دوستش بهش میگه برای حل شدن مشکلش نذر کنه و یه نذر عجیب میکنه که بره توی غسالخانه و توی کار شست‌وشوی جنازه ها کمک کنه...
یه شب خواب یه زن رو میبینه که بچه اش رو به اون میسپره و چند روز بعد جنازه اون زن رو میبینه و گردنبند اون زن توی غسالخانه جا میمونه ، بعدا این دختر میشه پرستار بچه اون زن و به مرور شوهر اون زن ازش خوشش میاد و ....
اسمش رو یادم نیست و خیلی وقته دنبالش میگردم
 
سلام دوستان کسی میدونه اسم این رمان چیه؟؟



با دانشجوی ممتاز حوضه علمیه برادران تو تله کابین گیر افتاده



-سردمه....! هوی برادر... اخوی... یا حبیبی؟ کری بحمدا... ؟

-استغفرالله ربی و اتوب علیه!

استغفرالله ربی و اتوب علیه!

استغفرالله ربی و اتوب علیه!

-چی پچ پچ می کنی؟ بابا تو این سرما که شیطان ت* نمی کنه بیاد نفر سوم بین ما بشه.

بدون این که اصلا بهم نگاه کنه گفت:

-مؤدب باشید لطفاً!

عصبی پالتومو پیچیدم دورم و گفتم:

-مودبانه ت* چیه؟ بگو همونو بگم! بابا میگم سردمه! یکم جنتلمن باش، یه لیدی محترم این جا سردشه!

چشماشو با حرص دوخت و به فضای برفی بیرون کابین و گفت:

-لا الله الا الله... میگید چیکار کنم؟

پررو نیشخند زدم و گفتم:

- پالتوت رو بده به من!

زارت! منم حرفا می زنما! حالا پالتوشو در میاره میگه بفرمایید لیدی زیبا! من این جا از سرما سگ لرز می زنم تا وجود همایونی تو سردش نشه! تو همین فکرا بودم که طرف بلند شد و توی یه حرکت پالتوشو در اورد گرفت طرفم!

بابا عجب ازگلیه!

عصبی گفت:

-بفرمایید اینم پالتو! فقط توروخدا ساکت شین!

تا اومدم مخالفت کنم نشست سر جاش و اون طرف کابین تو خودش جمع شد.

پالتوشو پوشیدم! تو سرما حلوا خیرات نمی کنن که! عجب بویی هم میده لامصب. با غرغر گفتم:

-از اون تسبیه و یقه بسته ات خجالت نمیکشی ادکلن Dior Home می زنی؟ این بود آرمان های امام راحل؟ عطر بلاد کفری می زنی به خودت؟

سردش بود، عصبی شد و گفت:

-پس باید بو گل محمدی بدم؟

جون! اهل دلیا! نیشخند زدم و گفتم:

-نه جیگر! همین دیور هومت رواله!

داشت می لرزید، دلم براش سوخت حتی دندوناشم می خورد بهم. بلند شدم نشستم کنارش اون طرف کابین و گفتم:

-تا صب این جا می میریم. تازه ساعت دوازدهه!

دندوناش می خورد بهم، عصبی گفت:

-برگرد.... سر... جات...

پالتوی خودش و پالتوی خودمو در اوردم... بلاخره دل از پنجره کند و شوکه به من گفت:

-چیک... ا... ر می... کن... ی؟

می دونستم میخواد حالا ادا تنگا رو در بیاره! گفتم:

-میخوام بغلت کنم! میخوای زنده بمونیم بهتره جفتک نندازی!

نذاشتم چیزی بگه و توی یه حرکت انتحاری پالتوهامونو کشیدم روی خودمون و دستامو پیچیدم دور تنش...







-حالا که صیغه خوندیم راضی شدی؟

آروم تر شده بود، سرشو چسبوند به پشتی نیمکت واگن و گفت:

-حداقل دیگه گناه نیست.

با شیطنت پرسیدم:

-کسی رو تاحالا این طوری بغل کردی؟

سرشو بلند کرد و خیره شد به چشمام. نور مهتاب می تابید تو نگاهش... صادقانه گفت:

-فقط مادرم!

بی پروا بینی یخ زده امو چسبوندم به گردنش و از همون جا گفتم:

-خوش به حال مادرت!
 
سلام دنبال رمان بیکار هستم اسم شخصیت هاش مسیحا و ماهور بود که مسیحا رییس ماهور بود و به اجبار بهش *** میکنه ولی عاشقشه و ماهور دوسش نداره و خانواده مذهبی داره
سلام اسم رمان ژیکان هست
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 7, کاربران: 0, مهمان‌ها: 7)

عقب
بالا