ببین یه دختری که از قضا بابا بزرگشم ازش زیاد خوشش نمیاد یعنی همه نوه ها و دوست داره فقط با این نوه دختریش لجه
یه روز همه میرن خونه پدر بزرگه دختره میره کتابخونه بابا بزرگش فک کنم اتفاقی از تو یکی از کتابا نقشه یه گنجی رو پیدا میکنه ولی تو یکی از روستاهای شمال بود یا یه روستایی بود بعد میره ب خانوادش و داییاش میگه همه میان کتابخونه میخوان راضیش کنن بره خلاصه دختره میره و اونجا بایه پسره آشنا میشه فک کنم پسره مهندس کشاورزی چیزی بود خیلی خنده دار بود رمانش ولی اسمش یادم نیست
یه روز همه میرن خونه پدر بزرگه دختره میره کتابخونه بابا بزرگش فک کنم اتفاقی از تو یکی از کتابا نقشه یه گنجی رو پیدا میکنه ولی تو یکی از روستاهای شمال بود یا یه روستایی بود بعد میره ب خانوادش و داییاش میگه همه میان کتابخونه میخوان راضیش کنن بره خلاصه دختره میره و اونجا بایه پسره آشنا میشه فک کنم پسره مهندس کشاورزی چیزی بود خیلی خنده دار بود رمانش ولی اسمش یادم نیست