سلام دوستان کسی میدونه اسم این رمان چیه؟؟
با دانشجوی ممتاز حوضه علمیه برادران تو تله کابین گیر افتاده
-سردمه....! هوی برادر... اخوی... یا حبیبی؟ کری بحمدا... ؟
-استغفرالله ربی و اتوب علیه!
استغفرالله ربی و اتوب علیه!
استغفرالله ربی و اتوب علیه!
-چی پچ پچ می کنی؟ بابا تو این سرما که شیطان ت* نمی کنه بیاد نفر سوم بین ما بشه.
بدون این که اصلا بهم نگاه کنه گفت:
-مؤدب باشید لطفاً!
عصبی پالتومو پیچیدم دورم و گفتم:
-مودبانه ت* چیه؟ بگو همونو بگم! بابا میگم سردمه! یکم جنتلمن باش، یه لیدی محترم این جا سردشه!
چشماشو با حرص دوخت و به فضای برفی بیرون کابین و گفت:
-لا الله الا الله... میگید چیکار کنم؟
پررو نیشخند زدم و گفتم:
- پالتوت رو بده به من!
زارت! منم حرفا می زنما! حالا پالتوشو در میاره میگه بفرمایید لیدی زیبا! من این جا از سرما سگ لرز می زنم تا وجود همایونی تو سردش نشه! تو همین فکرا بودم که طرف بلند شد و توی یه حرکت پالتوشو در اورد گرفت طرفم!
بابا عجب ازگلیه!
عصبی گفت:
-بفرمایید اینم پالتو! فقط توروخدا ساکت شین!
تا اومدم مخالفت کنم نشست سر جاش و اون طرف کابین تو خودش جمع شد.
پالتوشو پوشیدم! تو سرما حلوا خیرات نمی کنن که! عجب بویی هم میده لامصب. با غرغر گفتم:
-از اون تسبیه و یقه بسته ات خجالت نمیکشی ادکلن Dior Home می زنی؟ این بود آرمان های امام راحل؟ عطر بلاد کفری می زنی به خودت؟
سردش بود، عصبی شد و گفت:
-پس باید بو گل محمدی بدم؟
جون! اهل دلیا! نیشخند زدم و گفتم:
-نه جیگر! همین دیور هومت رواله!
داشت می لرزید، دلم براش سوخت حتی دندوناشم می خورد بهم. بلند شدم نشستم کنارش اون طرف کابین و گفتم:
-تا صب این جا می میریم. تازه ساعت دوازدهه!
دندوناش می خورد بهم، عصبی گفت:
-برگرد.... سر... جات...
پالتوی خودش و پالتوی خودمو در اوردم... بلاخره دل از پنجره کند و شوکه به من گفت:
-چیک... ا... ر می... کن... ی؟
می دونستم میخواد حالا ادا تنگا رو در بیاره! گفتم:
-میخوام بغلت کنم! میخوای زنده بمونیم بهتره جفتک نندازی!
نذاشتم چیزی بگه و توی یه حرکت انتحاری پالتوهامونو کشیدم روی خودمون و دستامو پیچیدم دور تنش...
-حالا که صیغه خوندیم راضی شدی؟
آروم تر شده بود، سرشو چسبوند به پشتی نیمکت واگن و گفت:
-حداقل دیگه گناه نیست.
با شیطنت پرسیدم:
-کسی رو تاحالا این طوری بغل کردی؟
سرشو بلند کرد و خیره شد به چشمام. نور مهتاب می تابید تو نگاهش... صادقانه گفت:
-فقط مادرم!
بی پروا بینی یخ زده امو چسبوندم به گردنش و از همون جا گفتم:
-خوش به حال مادرت!