اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

مهم ★پیدا کردن رمان‌های بی‌نام★

سلام
یه رمانی بود که اسم دختره توش راز بود
اسم پسره هم حسان یا احسان بود
این دوتا عاشق هم بودن و حسان با داداش راز دوست بود
بعد حسان یه دختر عمو داشت که عاشقش بود و یه روز دختره مستش می‌کنه و یه قرارداد می.ده امضا کنه که مجبور می‌شه باهاش ازدواج کنه
راز هم برای عروسی حسان و دخترعموش می‌رخ یه لباس طلایی خیلی خوشگل می‌خره
همینا یاوم بود ازش😭😂
 
به نام خدا

سلام دوست عزیز، به رما‌نیک خوش اومدی!

تا حالا شده یه رمانی رو بخونی و ازش خوشت بیاد ولی دیگه اسمش یادت نیاد و در به در دنبالش باشی؟
توی ر‌مانیک ما بهت کمک می‌کنیم به ر‌مان‌های گمشده‌ت برسی!
کافیه هر چیزی که از ر‌مان، د‌استان یا حتی کتاب گمشده‌ت یادت میاد رو توی این تاپیک برامون بفرستی.
برای پیدا شدن رمانت باید صبر کنی و هر چند روز یه سر به رمانیک بزنی.
خوشحال می‌شیم اگه اسم رمانی که بقیه گم کردن رو می‌دونی، اون‌ها رو راهنمایی کنی. (ما برای تشکر، به هرکسی که به پیدا شدن رمان بقیه کمک کنه ده امتیاز می‌دیم.)

راستی شاید قبل تو یکی دیگه هم این ر‌مان رو گم کرده باشه و به جواب رسیده باشه، حتماً یه سر به پست‌های بقیه هم بزن.

می‌تونی تا وقتی رمانت پیدا میشه، جدیدترین و بهترین رمان‌های آنلاین رو بخونی. (کلیک کن!)
***
دوست داری خودت رمان بنویسی؟ (کلیک کن!)
***
راستی ما این‌جا داستان، دلنوشته، شعر،
فیلمنامه و نمایشنامه، فن‌فیکشن، ترجمه باحال‌ترین آثار نویسنده‌های دنیا و حتی ترجمه محبوب‌ترین کمیک‌ها رو هم داریم!
***

کلی آموزش‌های رایگان و تیم‌های جالب هم داریم که اگه علاقه داری می‌تونی بهشون بپیوندی!
***

کار با انجمن رو بلد نیستی؟ (کلیک کن!)
 
سلام دوستان کسی میدونه اسم این رمان چیه؟؟



با دانشجوی ممتاز حوضه علمیه برادران تو تله کابین گیر افتاده



-سردمه....! هوی برادر... اخوی... یا حبیبی؟ کری بحمدا... ؟

-استغفرالله ربی و اتوب علیه!

استغفرالله ربی و اتوب علیه!

استغفرالله ربی و اتوب علیه!

-چی پچ پچ می کنی؟ بابا تو این سرما که شیطان ت* نمی کنه بیاد نفر سوم بین ما بشه.

بدون این که اصلا بهم نگاه کنه گفت:

-مؤدب باشید لطفاً!

عصبی پالتومو پیچیدم دورم و گفتم:

-مودبانه ت* چیه؟ بگو همونو بگم! بابا میگم سردمه! یکم جنتلمن باش، یه لیدی محترم این جا سردشه!

چشماشو با حرص دوخت و به فضای برفی بیرون کابین و گفت:

-لا الله الا الله... میگید چیکار کنم؟

پررو نیشخند زدم و گفتم:

- پالتوت رو بده به من!

زارت! منم حرفا می زنما! حالا پالتوشو در میاره میگه بفرمایید لیدی زیبا! من این جا از سرما سگ لرز می زنم تا وجود همایونی تو سردش نشه! تو همین فکرا بودم که طرف بلند شد و توی یه حرکت پالتوشو در اورد گرفت طرفم!

بابا عجب ازگلیه!

عصبی گفت:

-بفرمایید اینم پالتو! فقط توروخدا ساکت شین!

تا اومدم مخالفت کنم نشست سر جاش و اون طرف کابین تو خودش جمع شد.

پالتوشو پوشیدم! تو سرما حلوا خیرات نمی کنن که! عجب بویی هم میده لامصب. با غرغر گفتم:

-از اون تسبیه و یقه بسته ات خجالت نمیکشی ادکلن Dior Home می زنی؟ این بود آرمان های امام راحل؟ عطر بلاد کفری می زنی به خودت؟

سردش بود، عصبی شد و گفت:

-پس باید بو گل محمدی بدم؟

جون! اهل دلیا! نیشخند زدم و گفتم:

-نه جیگر! همین دیور هومت رواله!

داشت می لرزید، دلم براش سوخت حتی دندوناشم می خورد بهم. بلند شدم نشستم کنارش اون طرف کابین و گفتم:

-تا صب این جا می میریم. تازه ساعت دوازدهه!

دندوناش می خورد بهم، عصبی گفت:

-برگرد.... سر... جات...

پالتوی خودش و پالتوی خودمو در اوردم... بلاخره دل از پنجره کند و شوکه به من گفت:

-چیک... ا... ر می... کن... ی؟

می دونستم میخواد حالا ادا تنگا رو در بیاره! گفتم:

-میخوام بغلت کنم! میخوای زنده بمونیم بهتره جفتک نندازی!

نذاشتم چیزی بگه و توی یه حرکت انتحاری پالتوهامونو کشیدم روی خودمون و دستامو پیچیدم دور تنش...







-حالا که صیغه خوندیم راضی شدی؟

آروم تر شده بود، سرشو چسبوند به پشتی نیمکت واگن و گفت:

-حداقل دیگه گناه نیست.

با شیطنت پرسیدم:

-کسی رو تاحالا این طوری بغل کردی؟

سرشو بلند کرد و خیره شد به چشمام. نور مهتاب می تابید تو نگاهش... صادقانه گفت:

-فقط مادرم!

بی پروا بینی یخ زده امو چسبوندم به گردنش و از همون جا گفتم:

-خوش به حال مادرت!
پیدا کردیش منم صدا کن بیام بخونمش
 
چند تا نکته مجدد اضافه می کنم شاید کسی این رمان رو خونده باشه و یادش بیاد
یه جایی از رمان وقتی پسر داستان دختره رو دیده و بهش کار داده پسره همراه دوست دخترش تو ماشین نشسته و دختره میره نونوایی نون بخره که دوست دخترش این دختره رو به خاطر رفتن نونوایی مسخره میکنه(اینجا هنوز هیچی بینشون نبوده و فقط چون دوست خواهرش بوده و وضعیت مالی خوبی نداشته بهش کار میده)
یه جای دیگه از داستان هم پسره از رو یه تصویر ذهنی که یادم نیست از کجا تو ذهنشه یه تصویر میکشه که شبیه به تصویر دختره و حتی وقتی از خونه اشون میره این تصویر هم می بره با خودش
آخرش هم بعد چند سال اتفاقی دختر رو تو یه فکر کنم سفره خونه ای که با هم میرفتن میبینه( دختره تا اونجا که یادمه مدیری معلمی چیزی شده بود و از شهر خودشون بچه های مدرسه یا همچین چیزی رو میاره سفر تو شهری که پسر هست)

لطفا اگه رمان رو خونده بودین اسمش رو بهم بگید خیلی وقته دنبالشم
همینی بود اسم شخصیت دختره مهتاب هست اسم پسره ماکان رمانشم فک میکنم اسمش یک بار نگاهم کن بود
 
سلام یه رمان بود دختره از زمان حال به دوران پادشاهی و تو جسم ملکه اون سرزمین تناسخ پیدا میکنه و ژانر طنز بود اگ کسی میدونه اسمشو بگه
 
آره شرمنده فک کنم این برای یکی دیگه بود اشتباهی مال شمارو جواب دادم🙏🏻♥️
نه من دنبال دوتا رمان میگردم این پیامی رو که ریپلای کردید برای اون کی هست و درسته ممنونم 🙃
اگر این رمانی که روش ریپ زدید رو هم میدونید اسمش رو ممنون میشم راهنمایی کنید
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 7, کاربران: 0, مهمان‌ها: 7)

عقب
بالا