اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متروکه فن فیکشن آنی شرلی در ایران (جلد اول)| خانوم ماه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
بسم الله الرحمن الرحیم
فن فیکشن آنی شرلی در ایران
نویسنده: خانوم ماه
ژانر: اجتماعی
ناظر: @~بئاتریس~
هدف: در این قسمت می خوام رمان آنی شرلی رو به شکلی بنویسیم که انگار توی ایران این اتفاقات افتاده قصدم از این کار نشون دادن فرهنگ ایران در یک رمان معروف و سرگرم شدن خواننده و استفاده از قدرت تخیل است
خلاصه: همینطور که می‌دونید اتفاقات رمان آنی شرلی مربوط به زمان کنونی کشور نویسنده نیست پس من باید حرکت زمان رو به حساب بیارم.
از طرفی باید اتفاقات کشور خودمون رو هم با رمان تلفیق بدم
من شخصیت اصلی رو متولد سال ۱۳۱۳ قرار میدم که هنگام رمان ۱۳۲۴ باشد.
همسن مادر عزیزم قرار میدم و روستایی که رمان در اون می‌گذره رو در شمال کشورمون قرار میدم
مقدمه:
آنی شرلی: چون آنی اصرار داره که اسم قدیمی داره و علاقه ای بهش نداره من هم یک اسم قدیمی روش می‌ذارم.*مرضیه پاکدل* هرچند بنظر خودم که خیلی زیباست.
ماریلا: صفیه
میتو: صالح
داینا: شفق
گیلبرت: آراز
 
آخرین ویرایش:
پارت پنجاه و یک
***فصل هجده: مرضیه به کمک می‌شتابد**

اوغرغركنان گفت:
_ واقعا درس مزخرفي است، صالح ! مطمئنم در اين درس آخر هم نمي شوم. هيچ موضوعي براي خيال بافي در آن وجود ندارد. آقاي فاطمی مي گويد كه من در اين درس كودن ترين كسي هستم كه تا به حال ديده و شیر... منظورم اين است كه بعضي ها آن
را خوب ياد مي گيرند. خيلي زجر آور است، صفیه! حتي شفق هم در اين درس از من بهتر است، البته از نظر من اشكالي ندارد كه شفق مرا شكست بدهد. حتي با اينكه الان ما مثل غريبه ها با هم رفتار مي كنيم، اما آتش عشق من نسبت به او خاموش نشدني است. گاهي اوقات فكر او مرا به شدت ناراحت مي كند. اما راستش را بخواي آدم در اين دنياي پرجاذبه نمي تواند زياد به غصه هايش فكر كند، اين طور نيست. همیشه مسائل مهم با مسائل كم اهميت درهم مي‌آميزند.
در نگاه اول اصلا به نظر نمي‌آمد تصميم شاه براي ديدار از مردم شمال در سفرش اصلا ربطي به خوش شانسي مرضیه کوچولو داشته باشد، اما داشت. مردم اون زمان از دیدن افراد سلطنتی لذت بسیاری می‌بردند بنابراين در شب دیدار همه مردها و تعدادي از زن ها مسير چند ساعته را طي كردند. خانم گلبهار هم رفته بود. او یک زن سياسي دو آتيشِ بود و با آنكه مخالف سياست هاي اتخاذ شده بود، اصلا قبول نمي‌كرد چنين جلسه اي بدون حضور او به نتيجه برسد؛ بنابراين همراه شوهرش-كه به درد مراقبت از اسب ها مي‌خورد- و صفیه به شهر رفت.
صفیه هم شم سياسي پنهاني داشت و چون فكر مي‌كرد اين تنها شانس اوست تا شاه کشور را از نزديك ببيند، از مرضیه و صالح خواست تا روز بعد كه او برمي‌گردد، كارهاي خانه را انجام دهند. بدين ترتيب در طول مدتي كه صفیه و خانم گلبهار از حضور در جلسه لذت ميبردند، مرضیه و صالح در آشپزخانه دلباز به كار خودشان مشغول بودند. آتش در شومينه قديمي شعله مي‌كشيد و قنديل هاي سفيد -آبي يخ در قاب پنجره مي درخشيدند و صالح روي كاناپه درحال مطالعه روزنامه ای بود و مرضیه داشت با جديت درس هايش را مي‌خواند، اگرچه هرچند لحظه یك بار نگاه آرزومندانه اي به سه ساعت مي انداخت؛ زيرا كتابي را كه آن روز از دوستش قرض گرفته بود آنجا گذاشته بود.
به او اطمينان داده بود كه داستان كتاب بدن او را بارها و بارها به لرزه خواهد انداخت و انگشتان
مرضیه در عطش لمس كردن صفحه هاي كتاب مي سوختند. اما آن كار مساوي با پيروزي شیردل در درس روز بعد بود. مرضیه پشتش را به قفسه ساعت كرد تا تصور كند چنان چيزي وجود ندارد. آه کشید:
_ غصه اين درس زندگي مرا تيره و تار كرده.در اين مورد من واقعا يك كودنم.
صالح با خون سردي گفت:
_ خوب، راستش نمي‌دانم. به نظر من تو در هركاري خوبي. هفته پيش آقاي فاطمی در فروشگاه شهر گفت تو باهوش ترين شاگرد مکتبی و پيشرفت خوبي داشته اي. او روي " پيشرفت خوب" خيلي
تاكيد داشت. بعضي ها مي‌گويند كه معلم خوبي نيست، اما به نظر من او خيلي هم خوب است.
از نظر صالح هركس از مرضیه تعريف مي‌كرد، آدم خوبي بود. مرضیه با گله مندي گفت:
_ مطمئنم اگر او سوال را عوض نكند من نمره هاي بهتري در فقه مي آورم. من همه قضيه‌ها را حفظ مي‌كنم، ولي او روي تخته سياه، از كلمه هايي غير از كلمات كتاب استفاده مي‌كند و باعث مي شود من حسابي گيج شوم. به نظر من معلم حق ندارد چنين كاري را بكند،اينطور نيست؟ما الان درس كشاورزي ميخوانيم و من بالاخره فهميدم چرا جاده ها قرمزند و خيالم راحت شد. راستی تو تا بحال به كسي اظهار عشق كرده اي صالح؟!
صالح گفت:
_ خوب راستش نه، فكر نمي‌كنم.
او تا آن زمان حتي فكر چنان كاري هم به مغزش خطور نكرده بود. مرضیه دستش را زير چانه اش گذاشت و گفت:
_ بايد خيلي هيجان انگيز باشد. تو اينطور فكر نمي‌كني؟ راضیه ميگفت دوست دارد وقتي بزرگ شد، خواستگارهاي زيادي داشته باشد كه برايش صف بكشند و او همه آنها را ديوانه كند. اما به نظر من اين كار كمي اغراق آميز است. من يك خواستگار درست و حسابي را ترجيح مي‌دهم. ولي راضیه چيزهاي زيادي درباره اين مسائل مي‌داند؛ چون چند خواهر بزرگتر دارد. خانم گلبهار ميگفت كه دخترهاي آنها مثل كيكي كه در گرما مانده باشد، فاسد شده اند. آقاي فاطمی تقريبا هرشب به ديدن پري مي‌رود و ميگويد كه مي‌خواهد در درس‌ها به او كمك كند، اما مریم خواهر محمد حسن هم خودش را براي امتحان آماده ميكند و بايد بگويم كه او بيشتر از پري به كمك نياز دارد؛چون خيلي كند ذهن تر از پر است، اما آقاي فاطمی هرگز شب ها به كمك او نمي‌رود. در اين دنيا چيزهاي زيادي وجود دارند كه من از آنها سردر نمي آورم صالح.
 
آخرین ویرایش:
پارت پنجاه و دو

صالح گفت:
_ خوب، راستش خود من هم همينطورم.
- خوب بهتر است درس هايم را تمام كنم. تا آن موقع به خودم اجازه نمي‌دهم به كتابي كه قرض گرفته ام دست بزنم. ولي به شدت وسوسه شده ام؛ حتي وقتي پشتم را به كتاب مي‌كنم، بازهم جلو چشمم ظاهر مي شود. ميگفت كه موقع خواندنش اشك‌هايش سرازير شدند. من عاشق كتابي ام كه مرا به گريه بيندازد. اما فكر كنم بايد آن كتاب را در كمد اتاق نشيمن بگذارم و كليدش را به تو بدهم. تو هم تا وقتي درس هايم تمام نشده اند نبايد ان را به
من بدهي، حتي اگر جلويت زانو بزنم و التماس كنم.
خيلي خوب است كه بتوانم در مقابل اين وسوسه مقاومت كنم، اما اگر كليد كمد را نداشته باشم، اين مقاومت راحت‌تر مي شود. اجازه مي‌دهي به زير زمين بروم و كمي سيب زمستاني بياورم صالح؟خودت هم سيب مي خواهي؟
صالح هرگز به سيب زمستاني لب نمي زد ولي مي دانست مرضیه برايشان ضعف مي كند. بنابراين گفت:
_ خوب راستش نمي‌دانم برو.
به محض آنكه مرضیه با يك بشقاب پر از سيب زمستاني از زير زمين بيرون آمد صداي پايي از جاده يخ زده به گوشش رسيد. لحظه اي بعد در آشپزخانه به شدت باز شد و شفق رنگ پريده و نفس نفس زنان در حالي كه شالش را با عجله دورش پيچيده بود وارد شد. مرضیه شمع و بشقاب ها را رها كرد. بشقاب، شمع و سيب‌ها از نردبان زيرزمين با سر و صدا پايين افتادند. صبح روز بعد صفیه آنها را داخل روغن آب شده پيدا كرد و خدا را شكر كرد كه خانه آتش نگرفته است. مرضیه فرياد زد:
_ چي شده شفق؟مادرت بلاخره كوتاه آمد؟
شفق ملتمسانه گفت:
_ آه! مرضیه! عجله كن خواهر کوچکم حالش بد است. مریم جوان مي گويد كه او خورسك
گرفته. پدر و مادر به شهر رفته اند و هيچ كس نيست كه دنبال دكتر برود. حال مینا خيلي بد است و مريم خدمتکارمون نمي‌داند چه كار كند. آه! مرضیه!من خيلي مي‌ترسم!
صالح بدون هيچ حرفي سراغ كت و كلاهش رفت، از كنار شفق رد شد و به طرف حياط دويد. مرضیه همان طور كه باعجله روسري و ژاكتش را مي پوشيد گفت:
_ او رفت اسب و درشكه را آماده كند و براي آوردن دكتر به شهر برود. از اين بابت مطمئنم. چون روح من و صالح به هم نزديك است و من مي‌توانم افكار او را بدون آنكه كلمه اي بگويد بخوانم.
شفق ناله كنان گفت:
_ فكر نمي‌كنم در شهر دكتر پيدا كند. همه برای دیدن پسر شاه رفتند. مریم می‌گوید تا بحال بچه‌ای که خروسك گرفته باشد نديده. خانم گلبهار هم خانه نيست. آه! مرضیه!
مرضیه با خوشحالي گفت:
_ گريه نكن دوست عزیزم! من دقيقا مي‌دانم با خروسك بايد چه كار كرد. يادت رفته كه دومین سرپرستم سه دو قلوي پشت هم داشت. وقتي از سه جفت دو قلو مراقبت كني طبيعي است كه
تجربه هاي زيادي كسب مي كني. همه آنها به نوبت خروسك گرفتند. صبر كن تا من شيشه دوا را بياورم. شايد شما در خانه تان نداشته باشيد. خوب، بيا برويم.
دو دختر كوچولو دست در دست هم با عجله از كوچه عاشق ها گذشتند و پا به مزرعه آن سوي كوچه گذاشتند زيرا برف آنقدر زياد بود كه نميشد از مسير كوتاه داخل جنگل رفت. مرضیه با آنكه واقعا براي مينا ناراحت بود ولي از موقعيتي كه كسب كرده بود لذت مي برد و خوشحال بود كه بار ديگر با دوست قديمي اش همراه شده است. شب سردي بود. دامنه برفي به رنگ نقره اي در آمده بود، ستاره هاي بزرگ در سكوت بر فراز مزرعه مي درخشيدند اينجا و
آنجا صنوبرها چون شبحي سياه رنگ قد بر افراشته بودند و برف مانند پودري سفيد روي شاخه هاي شان نشسته بود و باد در ميان شان زوزه مي‌كشيد.
مرضیه پيش خودش فكر مي كرد چقدر خوشحال است كه در ميان آن مناظر دل انگيز و پر رمز و راز دست در دست دوست صميمي اش كه مدت ها با او غريبه بود قدم بر مي دارد. مینا سه ساله واقعا بيمار بود. او تب داشت و بي قرار روي زمین افتاده بود. برای درک بهتر حال بچه‌ها به این اشاره می‌کنم که اون روزها خیلی از بچه‌ها به دلیل بیماری ساده‌ای می‌میردند. صداي خس خس نفس‌های مینا در همه جاي خانه شنيده ميشد. مريم دختر چاق و چله گيج و دستپاچه شده بود و نمي توان ست فكر كند كه بايد چه كار كرد و اگر هم مي توانست كاري از دستش بر نمي آمد. مرضیه بدون معطلي و با مهارت مشغول كار شد.
- مینا خروسك گرفته.خيلي خوب، حالش هم خيلي بد است، اما من بدتر از اين را ديده ام. اول بايد مقدار زيادي آب داغ آماده كنيم. داخل كتري يك ليوان بيشتر آب نبود! خوب من آن را پر كردم. مريم تو هم كمي هيزم داخل اجاق بريز. نمي خواهم احساساتت را جريحه دار كنم ولي اگر كمي قدرت تخيل داشتي بايد خودت قبلا اين كار و مي‌كردي. حالا من مينا را بـر×ه×ن×ه مي‌كنم و روي تخت مي‌گذارم. شفق! سعي كن چند تكه پارچه نخي نرم پيدا كني. بايد قبل از هر كاري به او كمي دوا بدهيم.
مينا از دوا خوشش نيامد، اما مرضیه به همان راحتي سه جفت دوقلو را بزرگ نكرده بود. او در طول آن شب طولاني و پراضطراب دوا را نه تنها يكبار بلكه بارها به خورد بچه داد و در همان حين دو دختر با صبر و حوصله به مينا بي قرار رسيدگي مي كردند مريم هم كاري از دستش بر مي آمد انجام مي داد او آنقدر هيزم در آتش ريخت و آب جوشاند كه براي بيمارستاني پر از بچه هاي خروسك گرفته هم كافي بود. ساعت سه صالح با دكتر از راه رسيد او مجبور شده بود براي آوردن دكتر تا شهر بغلی برود. اما وضعيت اضطراري ديگر از بين رفته بود. مينا بهتر شده و به خواب عميقي فرو رفته بود. مرضیه توضيح داد:
_ چيزي نمانده بود نااميد شوم و دست از كار بكشم. حال او آنقدر بد و بدتر شد تا اينكه مريضي اش از دقلوهاي سرپرستم، حتي آن جفت آخري هم شديدتر شد. هر لحظه منتظر بودم خفه شود و بميرد. من همه دوا داخل شيشه را به او دادم. وقتي آخرين قطره هم از گلويش پايين رفت به خودم گفتم كه البته فقط به خودم نه به شفق و مريم چون نمي خواستم آنها را بيشتر نگران كنم، اما بايد به خودم مي گفتم تا خيالم راحت شود اين آخرين اميد بود و اميدوارم از دست نرود. اما تقريبا سه دقيقه بعد سرفه هاي او كمتر و حالش بهتر شد. فقط تصور كنيد چقدر خيالم راحت شد. دكتر! چون نميتوانم احساساتم را توصيف كنم. خودتان مي دانيد كه بعضي چيزها را نمي شود توصيف كرد.
دكتر سرش را تكان داد و گفت :
_ بله مي‌دانم.
او طوري به مرضیه نگاه مي كرد گويا فكري كه درباره او داشت قابل توصيف نبود. اگر چه كمي بعد افكارش را براي پدر و مادر بچه بيان كرد.
_ مو قرمز خانواده صفاری خيلي باهوش است. بايد به شما بگويم كه او جان بچه را نجات اين دختر كوچولوي داد؛ چون زماني كه من به اينجا رسيدم خيلي دير شده بود. به نظر مي آيد او نسبت به
سنش از مهارت و هوشياري بالايي برخوردار است. چشم‌هايش وقتي ماجرا را برايم تعريف مي‌كرد، حالت عجيبي داشتند.
آن روز صبح مرضیه در هواي سرد برفي، در حالي كه پلكهايش از شدت بي خوابي سنگين شده بودند به طرف خانه رفت. او همان طور كه در مزرعه سفيد پوش قدم بر مي‌داشت و از زير گنبد درخشاني كه افراها روي كوچه عاشق ها كشيده بودند مي‌گذشت با حالتي خستگي ناپذير براي صالح حرف ميزد:
_ آه! صالح!به نظر تو صبح دل انگيزي نيست؟ انگار
خدا مي‌خواسته با آفريدن دنيا خوشي هايش را كامل كند اين طور نيست؟آن درخت ها را ببين احساس مي‌كنم با يك فوت مي توانم پرتشان كنم پوف!خيلي خوشحالم چون در دنيايي زندگي مي‌كنم كه در آن برف سفيد وجود دارد و خوشحالم كه ...
سرپرستم سه قلو پشت هم داشت. اگر آنها را نداشت ياد نمي‌گرفتم چطور به مينا كمك كنم. خيلي متاسفم كه هميشه از دستش به خاطر داشتن دوقلو ها، ناراحت بودم.
آه! صالح! خيلي خوابم مي‌آيد. نمي‌توانم به مکتب بروم. اصلا نمي‌توانم چشم هايم را باز نگه دارم. مغزم كار نمي‌كند. ولي دلم نمي‌خواد در خانه بمانم؛ چون شیر ... بعضي ها ممكن است بهترين نمره را بياورند. در اين صورت جبران كردنش خيلي سخت مي شود، البته هر چقدر شرايط سخت تر باشد، موفقيت هم شيرين تر است. اينطور نيست؟
صالح به صورت رنگ پريده و گودي زير چشم هاي مرضیه نگاه كرد و گفت:
_ خوب، راستش فكر كنم تو از عهده ش بر مي‌آيي. الان هم بايد يكراست به رختخواب بروي و خوب بخوابي. من همه كارها را انجام مي‌دهم.
به محض اینکه مرضیه به رخت خواب رفت و به قدري عميق و طولاني خوابيد كه بعد از ظهر بيدار شد و يكراست به آشپزخانه رفت. صفیه به خانه برگشته بود و داشت بافتني مي بافت.
 
آخرین ویرایش:
پارت پنجاه و سه

_ ناهارت داخل فر است، مرضیه! از داخل قفسه هم كمي مرباي آلو بردار. فكر مي‌كنم حسابي گرسنه باشي. صالح جريان ديشب را برايم تعريف كرده. بايد بگويم واقعا شانس آورده ايم كه تو مي‌دانستي چه كار بايد بكني. خود من هم چيزي در اين باره نمي‌دانستم. به هرحال تا ناهارت را نخورده اي، نمي‌خواهم چيزي بگويي. از چشم هايت معلوم است كلي حرف توي گلويت گير كرده است، ولي فعلا جلوی خودت را بگير.
صفیه مي‌خواست چيزي به مرضیه بگويد، اما صبر كرد؛ چون مي دانست دختر با شنيدنش به قدري هيجان زده مي شود كه از حالت عادي خارج شده و گرسنگي و خوردن ناهارش را به كلي فراموش مي‌كند. بالاخره وقتي مرضیه دسر آلويش را تمام كرد، صفیه گفت:
_ امروز بعد از ظهر زن کدخدا به اينجا آمده بود. مي‌خواست تو را ببيند؛ ولي من بيدارت نكردم. او مي گفت كه تو جان مينا را نجات داده اي و خيلي متاسف بود كه در مورد قضيه شربت با تو آن طور برخورد كرده بود. او مي گفت كه فهميده تو قصد آسیب زدن به شفق را نداشته اي و اميدوار بود او را ببخشي و دوباره با شفق دوست شوي. اگر دوست داشته باشي مي‌تواني امروز عصر به آنجا بروي؛ چون شفق ديشب سرماي سختي خورده و نمي تواند از خانه بيرون بيايد. مرضیه! بخاطر خدا بال در نياور!
اما هشدار صفیه چندان فايده اي نداشت؛ چون گل از گل مرضیه شكفت و از فرط خوشحالي به هوا پريد.
- آه صفیه! مي‌شود همين الان بروم، بدون اينكه ظرف‌هايم را بشويم؟ وقتي برگشتم آنها را مي‌شويم، ولي در چنين لحظه پر شوري نمي‌توانم با كار غير رمانتيكي مثل شستن، ارتباط برقرار كنم.
صفیه به راحتي گفت:
_ بله بله، همين الان برو. مگر عقل از سرت پريده؟برگرد و يك چيزي بپوش. انگار دارم با ديوار حرف مي زنم.همون طوري بدون شال و كلاه رفت. ببين چطور اشك مي ريزد و مي دود. خدا كند سرما نخورد.
مرضیه در تاريک و روشن آن روز زمستاني، رقص كنان از ميان جاده پوشيده از برف به خانه برگشت. بر پهنه آسمان كه بر فراز زمين سفيد پوش، به رنگ طلايي و سرخ در آمده بود، نخستين ستاره شبانگاهي چون مرواريدي درشت ، خودنمايي مي كرد. صداي جيرينگ جيرينگ زنگوله سورتمه ها در ميان تپه هاي برفي منعكس مي شد و چون آهنگي گوش نواز در فضاي يخ زده و سرد مي پيچيد، اما آن نوا، خوش اهنگ تر از آوايي نبود كه در قلب مرضیه نواخته و بر لبهايش جاري مي شد. دخترك اعلام كرد:
_ كسي كه حالا روبه رويت ايستاده يك شخص واقعا خوشحال است، صفیه! من خيلي خوشحالم! بله حتي با اينكه موهايم قرمز شده است، در اين لحظه احساسات من فراتر از آن است كه به قرمز بودن موهايم فكر كنم. همسر کدخدا مرا بوسيد، گريه كرد و گفت كه خيلي متاسف است و نمي‌داند چطور بايد جبران كند. بدجوري دستپاچه شده بودم، صفیه ! من تا جايي كه توانستم، مودبانه گفتم كه از شما دلخور نيستم. يك بار ديگر هم تاكيد مي كنم كه عمدا به شفق آسیب نزنم و از اين به بعد اين اتفاق را به دست فراموشي مي‌سپارم. خوب گفتم؟! نه؟ احساس كردم با شنيدن حرف من سرش داغ شد. به من و شفق خيلي خوش گذشت. شفق يك نوع گره جديد قلاب‌دوزي را كه از عمه اش در شهر ياد گرفته بود نشانم داد. هيچكس در روستا چنين چيزي را بلد نيست. ما به همديگر قول داديم روش اين كار را هرگز فاش نكنيم. شفق يك كارت قشنگ با عكس يك دسته گل سرخ به من داد كه رويش نوشته شده:
می پرسی در غیبتت چه کرده ام؟
غیبتت؟!
تودر من بودی!
درپیاده روهای ذهنم راه رفته ای و در کنج خلوت‌ام نگاهم می‌کنی...
تو در من بودی...
"اين واقعيت دارد، مرضیه! قرار است از آقاي فاطمی بخواهيم اجازه بدهد دوباره سركلاس كنار هم بنشينيم و گلی پیش مبینا برود. ما برنامه چاي هم داشتيم. همسر کدخدا بهترين سرويس چيني اش را بيرون آورد، انگار كه من يك مهمان واقعي بودم. نمي‌توانم بگويم آن كار چه لرزه اي بر بدنم انداخت. هيچ كس تا حالا به خاطر من از بهترين سرويس اش استفاده نكرده بود. ما كيك ميوه اي و دونات و دو نوع مربا هم خورديم، صفیه! همسر کدخدا از من پرسيد كه باز هم چاي ميل دارم و به شفق گفت كه چرا به مرضیه بيسكويت تعارف نمي‌كني؟ وقتي مثل بزرگترها با آدم برخورد كردن اين قدر لذت بخش است، پس بزرگ شدن واقعي بايد خيلي فوق العاده باشد.
صفیه آه كوتاهي كشيد و گفت:
_ نمي‌دانم چه بايد بگويم.
مرضیه با لحن مصمم گفت:
_ خوب، به هر حال وقتي بزرگ شوم مي‌خواهم هميشه با دختر كوچولوها مثل آدم بزرگ ها
حرف بزنم. اگر آنها از كلمات بزرگتر از سن شان استفاده كنند، به آنها نمي‌خندم؛ چون خودم تجربه كرده ام كه اين كار چطور احساسات آدم را جريحه دار مي كند. بعد از چاي، من و شفق بربری درست كرديم، ولي خوب نشد؛ چون نه من و نه شفق تا به حال چنين چيزي درست نكرده بوديم. شفق به من گفت كه تا او بشقاب‌ها را چرب مي‌كند، من هم مواد را هم بزنم، ولي من فراموش كردم و آنها را سوزاندم.
بعد وقتي آنها را روي سكو گذاشتيم تا خنك شوند، گربه از روي يكي از بشقاب‌ها رد شد و ما مجبور شديم محتوياتش را دور بريزيم. اما موقع درست كردنشان خيلي خنديديم. وقتي مي‌خواستم برگردم، مادرش از من خواست كه باز هم به آنجا بروم. شفق تا زماني كه من از كوچه عاشق ها رد ميشدم، پشت پنجره اي ستاده بود و برايم ب×و×س×ه مي فرستاد. صفیه! مطمئن باش براي امشب به مناسبت اين اتفاق یک حدیث کسا بعد از نماز می‌خونم. دعای خیلی قشنگیه، من معنی‌ش هم خوندم. چقدر حضرت فاطمه با همسر و بچه‌هاش قشنگ صحبت می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
توارت پنچاه و چهار

***فصل نوزده: یک جشن عروسی، یک فاجعه، یک اتفاق***
عصر يك روز در بهمن ماه، مرضیه نفس نفس زنان از اتاق زيرشيرواني پايين آمد و پرسيد:
_ صفیه ! مي شود فقط يك دقيقه، پيش شفق بروم؟
صفیه گفت:
_ نمي‌فهمم براي چي مي‌خواهي تا آنجا بروي. تو و شفق با هم از مکتب برگشتيد. بيشتر از نيم ساعت هم توي برف ها ايستاديد و يكريز حرف زديد، بنابراين فكر نمي‌كنم ديگر حرفي براي گفتن داشته باشيد.
مرضیه ملتمسانه گفت:
_ ولي او مي‌خواهد مرا ببيند. مسئله مهمي پيش آمده كه بايد به من بگويد.
- از كجا مي‌داني؟
مرضیه با هیجان راز جالبشون رو لو داد:
_ چون همين الان از پنجره به من علامت داد. ما راهي اختراع كرده اي كه مي‌توانيم با شمع و مقوا به هم علامت بدهيم. شمع را جلو پنجره مي‌گذاريم و با بالا و پايين بردن مقوا نور را قطع و وصل مي‌كنيم . هر تعداد علامت، معني خاصي دارد. اين روش فكر من بود.
صفیه با تاكيد گفت:
_ كاملا مشخص است. حتماً بعد هم قرار است با اين علامت هاي بي معني پرده را به آتش بكشيد.
_ آه! كاملاً مواظبيم! خيلي جالب است. دو علامت يعني آنجايي؟ سه تا يعني «بله» و چهارتا يعني «نه». پنج تا يعني «زودبيا، چون م سئله ي مهمي پيش آمده» شفق الان پنج بار علامت داد و من واقعاً در عذابم كه بدانم موضوع چيست.
صفیه با لحني كنايه آميز گفت:
_ خوب، ديگر نمي‌خواهد عذاب بكشي، برو اما ده دقيقه ديگر بايد برگشته باشي. يادت نرود.
مرضیه يادش نرفت و سر ساعت مقرر برگشت، اگرچه واقعا قابل تصور نبود كه او بتواند ظرف ده دقيقه يك مبحث مهم با شفق را جمع و جور كند. او ظاهراً از تك تك دقيقه ها به خوبي استفاده كرده بود.
- آه! صفیه! چي حدس مي‌زني؟ فردا پدر شفق عروسی خونه دوستش دعوتِ، مادرش نمی‌تواند برود، بجاش گفته من و شفق می‌تونیم با پدرش بریم و شب‌ هم خونه اون‌ها بخوابیم... روی تخت! وای من تا حالا روی تخت نخوابیدم. البته اگر تو اجازه بدهی. اجازه می‌دهی اين طور نيست؟ آه! چقد هيجان‌زده ام!
- بهتر است آرام باشي، چون تو نمي روي، بايد شب در خانه و روي تخت خودت بخوابي. در مورد جشن، فكرش را هم نكن، دختر كوچولوها اصلاً نبايد به چنين جاهايي بروند.
مرضیه ملتمسانه گفت :
_ اما مطمئنم كه جشن عروسی جای بدی نیست. اون‌ها هم خانواده مذهبی هستند.
- من چنين چيزي نگفتم. اما تو نبايد وقتت را در جشن بگذراني و شب به خانه نيايي. يك بچه و اين حرف ها! از مادر شفق تعجب مي‌كنم كه به دخترش همچين اجازه اي داده.
مرضیه در حالي كه چيزي نمانده بودم اشك‌هايش سرازير شوند با بغض گفت:
_ اما اين يك موقعيت خاص است. خواهش مي‌كنم بگذار بروم!
_ شنيدي چي گفتم، درست است؟ همين حالا چكمه هايت را در بياور و به رختخواب برو . ساعت از هشت گذشته.
مرضیه آخرين تير تركش را هم رها كرد و گفت:
_ ما مي‌توانيم روي تخت اتاق مهمان بخوابيم. فكرش را بكن چقدر براي مرضیه كوچولو تو باعث افتخار است كه روي تخت اتاق بخوابد.
- افتخار اين است كه تو به حرف من گوش بدهي. به تختخوابت برو، مرضیه ! نمي‌خواهم يك كلمه ديگر هم بشنوم.
وقتي دخترک مرضیه در حالي كه اشك هايش روي گونه هايش سرازير شده بودند ، از پله ها بالا رفت، صالح كه در تمام آن مدت يك گوشه لم داده و خودش را به خواب زده بود، چشمهايش را باز كرد و با لحني مصمم گفت :
_ راستش، صفیه! فكر مي‌كنم بايد به او اجازه بدهي برود.
صفیه پاسخ داد:
_ من اينطور فكر نمي‌كنم. چه كسي مسئول تربيت اين بچه اس، صالح! تو يا من؟
صالح گفت :
_ خوب، تو!
- پس دخالت نكن.
صالح با قاطعیت گفت:
- راستش نمي‌خواهم دخالت كنم. نظر دادن به معني دخالت كردن نيست. نظر من اين است كه تو بايد به دخترمون اجازه بدهي برود.
صفیه با دلخوري گفت :
_ شك ندارم اگر مرضیه هوس مي‌كرد به ماه هم برود، نظر تو اين بود كه من بايد اجازه بدهم ، ممكن بود اجازه بدهم شب پيش شفق بماند، البته اگر برنامه شان فقط همين بود، اما با برنامه عروسی موافق نيست. اگر آنجا برود ممكن است سرما بخورد. در ضمن كله اش پر از حرف هاي پوچ مي شود و بيخود و بي جهت به هيجان مي‌آيد بعد تا يك هفته آرام و قرار نمي‌گيرد. من بهتر از تو مي‌دانم كه اين بچه چه روحيه اي دارد و چه چيزي برايش خوب است.
_ فكر مي‌كنم تو بايد به مرضیه اجازه بدهي برود.
او استدلال قوي نداشت، اما خيلي خوب مي‌توانست روي نظرش پافشاري كند. صفیه نفس عميقي كشيد و از روي ناچاري سكوت كرد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و پنج

صبح روز بعد وقتي مرضیه مشغول شستن ظرف هاي صبحانه بود، صالح قبل از رفتن به اصطبل، توقف كرد تا دوباره به صفیه بگويد : فكر مي‌كنم تو بايد به مرضیه اجازه بدهي برود.
يك لحظه صفیه درست متوجه منظور اون نشد. بعد با بداخلاقي فرياد زد:
_ بسيار خوب، برود، چون امكان ندارد تو كوتاه بيايي.
دخترک ابر ظرف شويي به دست جلو دويد و گفت :
_ آه! صفیه! صفیه! يك بار ديگر بگو.
- همان يكبار كافي بود. اين نظر صالح‌ست و من هيچ نقشي در آن ندارم. اگر به خاطر خوابيدن روي تخت ديگران و يا به خاطر نصف شب بيرون آمدن از آن سالن گرم، ذات الريه بگيري، تقصير اوست، نه نه مرضیه! داري همه كف‌ها را روي زمين مي ريزي! چقدر حواس پرتي، بچه!
مرضیه گفت:
_ آه! صفیه! مي‌دانم چقدر برايتان دردسرسازم. من زياد اشتباه مي‌كنم، اما فكرش را بكنيد ممكن بود
مرتكب اشتباهات بيشتري بشنوم، ولي نشدم. قبل از رفتن به مکتب هم حتماً اينجا را حسابي تميز مي كنم. آه! صفیه! همه فكر و ذكرم پيش جشن است. من تا حالا به جشن عروسی نرفته ام. هروقت دختر هاي مکتب در موردش صحبت مي كنند، من هيچ حرفي براي گفتن ندارم. تو متوجه نشدي من چه حسي دارم، اما صالح فهميد. او مرا درك مي كند واين خيلي لذت بخش است كه يك نفر آدم را درك كند.
آن روز صبح در مکتب، مرضیه به قدري هيجان زده بود كه نمي توان ست حواسش را روي درس ها متمركز كند. شیردل در روخوانی كردن از او پيشي گرفت و در حفظ شعر حافظ او را كاملاٌ شكست داد. فكر رفتن به جشن و خوابيدن روی تخت، چنان هيجاني به دخترک مي داد كه باعث ميشد اصلاٌ طعم تحقير و شكست در درس ها را احساس نكند. او و شفق آن روز دائما در مورد آن موضوع با هم حرف مي زدند و چيزي نمانده بود خشم و عصبانيت آقاي فاطمی نصيب شان شود.
هيجان واقعي مرضیه پس از تعطيل شدن مدرسه آغاز شد و در طول كن سرت به اوج خود رسيد. چيزي نمانده بود دخترك از فرط خوشحالي از پاي در بيايد. آنها در اتاق كوچك شفق و خواهرش در طبقه بالا چاي صرف كردند و بعد با يك نون محلی خوشمزه از خودشان پذيرايي كردند. برای مجلس مرضیه باید تنها لباس پلوخوری‌ش رو می‌پوشید اما در قسمت زنانه می‌تونست حجاب نداشته باشه پس شفق جلو موهاي مرضیه را مدل پفي درست كرد و مرضیه موهای شفق را به روش ابتكاري خودش بافت.
بعد هر دو حداقل يك دو جين راه مختلف را براي درست كردن مو هاي پشت سر يكديگر، امتحان كردند. بالاخره دختر ها درحالي كه صورتشان سرخ شده بود و چشمانشان از هيجان مي درخشيد، آماده شدند. البته مرضیه وقتي روسری سفید و ساده و لباس خودش را كه آستين هاي تنگي داشت، با كلاه خز و پیراهن شيك و كوتاه شفق مقايسه مي كرد، كمي دلش به درد مي آمد. اما بالاخره به ياد آورد كه مي تواند از تخيلاتش
استفاده كند. كمي بعد، دخترهاي خانواده مشهدی؛ يعني دختر دايي‌هاي شفق در حالي كه در سورتمه بزرگي نشسته و خودشان را با شنل هاي خز پوشانده بودند، به آنجا رسيدند.
سورتمه سواري روي جاده هاي صاف و درخ شان و شنيدن صداي خشك برف زير پاي عابرين، سواري تا سالن را براي مرضیه سرشار از لذت كرد. غروب دل انگيزي بود و تلالو نارنجي رنگ خورشيد به تپه هاي برفي و آب زلال دریاچه چنان شكوه و جلالي بخشيده بود كه هر بيننده اي خيال مي كرد به جامي كه با ياقوت و مرواريد تزئين شده، چشم دوخته است. جيرينگ جيرينگ زنگوله سورتمه ها و صداي خنده هايي كه در دوردست ها طنين انداخته بود، مانند نواي شادماني ارواح جنگل، از همه جا به گوش مي رسيد. مرضیه دست شفق را از روي دستکش فشار داد و گفت:
_ آه! شفق! به نظر تو همه چيز مثل يك رويا نيست؟ قيافه من واقعاٌ مثل هميشه است؟ به قدري احساساتي شده ام كه فكر مي كنم اين موضوع روي چهره ام تاثير گذاشته.
شفق چند لحظه قبل از طرف يكي از دختر دايي هايش مورد تعريف و تحسين قرار گرفته بود و چون فكر مي كرد بايد آنچه را شنيده است به نفر بعدي منتقل كند گفت:
_ امروز خيلي زيبا شده اي. رنگ و رويت هم خيلي خوب است!
برنامه آن شب حداقل پشت يكي از مهمان‌ها را دائم به لرزه مي انداخت و طبق گفته مرضیه به شفق، هر لرزه، از لرزه قبلي تكان دهنده تر بود. وقتي پري در حالي كه لباس صورتي حريري به تن كرده، يك رشته مرواريد به گردن بلورينش بسته و گل هاي ميخك طبيعي به موهايش زده بود –شايع بود آقاي معلم همه آنها را از شهر براي او سفارش داده است- با زیبایی‌اش همه را تحدتاثیر قرار داد. یا وقتی مولودی خوان‌ها دف می‌زدن. وقتی مردی که مسئول جوک گفتن بود توضیح داد چطور می‌شود یک فیل را در کمد جای داد مرضیه آن قدر خنديد كه مردم اطرافش هم از خنده ي او به خنده افتادند؛ چون آن لطيفه در روستا خيلي قديمي و تكراري شده بود.
وقتی آقا فاطمی شعری از شاهنامه که جنگ سهراب و گردآفرید را با لحن تکان دهنده‌ای خواند _ در حالي كه پس از اداي هر جمله به پري نگاه مي كرد- مرضیه احساس كرد همان لحظه مي تواند به پا خيزد و شورشي بر پا كند. فقط يكي از قسمت هاي برنامه، رضايت او را جلب نكرد؛ زماني كه شیردل باهنر شروع به خواندن شعی که می‌خواست به عروس *خواهرش* تقدیم کند شد. مرضیه تا تمام شدن آن قسمت از جشن با کناری‌اش صحبت می‌کرد. آنها ساعت يازده راضي از آن خوش گذراني به خانه برگشتند، اما هنوز درحال صحبت كردن و نظر دادن بودند.
خانه تاريك و ساكت بود، و به نظر مي آمد همه خوابيده اند. دخترها پاورچين پاورچين وارد فضاي باريك و طولاني سالن شدند كه در انتهاي آن اتاق مهمان قرار داشت. آنجا گرم بود و آتش داخل بخاري فضارا كمي روشن مي كرد. شفق گفت:
_ اينجا چقدر گرم است. بهتر است لباس هايمان را همين جا عوض كنيم.
مرضیه آهي كشيد و گفت:
_چه لحظات خوشي بود! عروس شدن باید کار جالبی باشد. مرضیه بنظرت می‌شود یک روز مراسم عروسی ما باشد.
_ بله، البته كه ممكن است. همه ازدواج می‌کنند این سومین فرزند آقای باهنر است که ازدواج کرده، هنوز پنج فرزند دیگر در خانه دارد. شیر دل فرزند اول آنهاست اما چون در خانواده آنها دخترها زودتر ازدواج می‌کنند او متاهل نیست. خواهر دومش در هشت سالگی ازدواج کرد و سال بعدش خواهر اولش در ده سالگی الان هم خواهر سومش در هشت سالگی متاهل شد. او دو خواهر دیگر دارد. آه چطپر توانستی به شعرش گوش ندهی؟
مرضیه با خشم گفت:
_ شفق! تو دوست صميمي ام هستي، اما حتي به تو هم نمي‌توانم اجازه بدهم با من درباره آن شخص صحبت كني. براي خوابيدن آماده اي؟ بيا مسابقه بگذاريم و ببينيم چه كسي زودتر به تخت مي‌رسد.
شفق از آن پيشنهاد خوشش آمد.دخترها در طول سالن دويدند، از در اتاق مهمان گذشتند و هم زمان خودشان را روي تخت انداختند. بعد... چيزي زير آنها تكان خورد و يك نفر با صدايي خفه فرياد زد:
_ پناه بر خدا!
معلوم نشد چطور دو دختر توانستند با آن سرعت زياد از روي تخت بلند شوند و از اتاق بيرون بروند. آنها وقتي به خودشان آمدند كه داشتند وحشت زده و پاورچين با دست و پاي لرزان از پله ها بالا مي‌رفتند. مرضیه در حالي كه از ترس و سرما دندان هايش به هم مي خوردند آهسته گفت:
_ آه! او كه بود... چه بود؟
شفق كه نزديك بود خنده اش بگيردگفت:
_ او عمه ژاله بود. آه! مرضیه! او عمه ژاله بود و حتما آمده كه اينجا بماند. آه!مي دانم چقدر عصباني مي شود. وحشتناك است! واقعا وحشتناك است، ولي خيلي هم خنده دار است.
- عمه ژاله كيست؟
هر دو کناری نشستند تا لرزش دست و پایشان تمام شود.
_ عمه پدرم. ما منتظر آمدنش بوديم ولي نه به اين زودي. او خيلي مبادي آداب است و در شیراز زندگي مي كند. او خيلي پير است؛ تقريبا هفتاد ساله است و من نمي توانم مطمئنم كه از اين موضوع بدجوري دلخور مي شود. خوب، مثل اينكه مجبوريم كنار مينا بخوابيم. نمي داني چقدر در خواب لگد مي زند.
صبح روز بعد هنگام خوردن صبحانه، خبري از ژاله خانم نشد. همسر کدخدا با مهرباني به دختر كوچولوها لبخند زد و گفت:
_ ديشب خوش گذشت؟ سعي كردم تا آمدنتان بيدار بمانم؛چون مي خواستم بگويم عمه ژاله آمده و شما مجبوريد به طبقه بالا برويد، اما آن قدر خسته بودم كه خوابم برد. شفق! اميدوارم مزاحم عمه نشده باشي.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنچاه و شیش

شفق سكوت كرد اما لبخند شيطنت آميزي با مرضیه كه در طرف ديگر ميز نشسته بود، رد و بدل كرد. مرضیه پس از خوردن صبحانه به خانه برگشت. او از بحث و جدلي كه در نتيجه شيطنت او و شفق روي داد، بي خبر ماند تا آنكه بعد از ظهر صفیه او را براي انجام كاري به خانه خانم گلبهار فرستاد. خانم گلبهار با لحني جدي ولي نگاهي خندان گفت:
_ شنيده ام تو و شفق ديشب عمه پير و بينوا کدخدا را تا حد مرگ ترسانده ايد! همسر کدخدا چند دقيقه پيش داشت به شهر مي رفت و سر راهش سري هم به اينجا زد. او بدجوري نگران و مضطرب بود. عمه پير همسرش امروز صبح اصلا سرحال نبود و سرحال نبودن ژاله هم شوخي بردار نيست. او اصلا با شفق حرف نمي زند.
مرضیه با حالتي كه حاكي از پشيماني بود گفت:
_ ولي تقصير من بود نه شفق، من پيشنهاد دادم تا رسيدن به تخت مسابقه بدهيم.
خانم گلبهار كه درست حدس زده بود گفت:
_ مي دانستم، مي دانستم چنين فكرهايي فقط از كله تو بيرون مي آيد. به هر حال مشكلات زيادي را به وجود آورديد. عمه‌اش آمده بود تا يك ماه بماند، ولي گفته كه ديگر يك روز هم نمي ماند و همين فردا يك شنبه به شهر بر مي گردد. اگر كسي مي توان ست او را ببرد، حتما همين امروز مي رفت. او قول
داده بود چند ماه به شفق درس موسيقي بدهد، اما حالا تصميم گرفته هيچ كاري براي چنين دختر شروري انجام ندهد. آه! حدس مي زنم امروز صبح آنجا خيلي خبرها بوده. آرزوهاي آنها بر باد رفت. او ثروتمند است و آنها دوست داشتند روابط خوبي با او داشته باشند. البته همسر کدخدا اين چيزها را به من نگفت، اما من ذات انسان ها را خوب مي شناسم.
مرضیه ناله كنان گفت:
_ من يك دختر بدشانسم هميشه خودم را توي دردسر مي اندازم و بهترين دوستانم؛ كساني كه
بايد جانم را فداي شان كنم را هم در گرفتاري هايم شريك مي‌كنم. شما مي دانيد چرا اين طور مي شود خانم گلبهار؟
- به خاطر اينكه كارهايت را بي دقت و بدون فكر قبلي انجام مي دهي. هرگز براي فكر كردن به خودت فرصت نمي‌دهي. آنچه كه به ذهنت ميرسد بدون لحظه اي عاقبت انديشي به زبان مي آوري يا انجام مي‌دهي.
مرضی مصرانه پاسخ داد:
_ ولي راهش همين است. چيزي كه به ذهن آدم ميرسد، اگر هيجان انگيز باشد، بايد فوري ابراز
شود. اگربراي فكر كردن، كمي مكث كني، مسلما هيجانش از بين مي رود. خود شما هرگز چنين احساسي نداشته ايد، خانم ليند؟
خانم گلبهار هرگز چنان احساسي نداشت. او با چهره اي حق به جانب سرش را تكان داد و گفت:
_ تو بايد ياد بگيري قبل از انجام هركاري كمي فكر كني، مرضیه! ضرب المثل بي گدار به آب نزن را هميشه به ياد داشته باش. مخصوصا وقتي
مي خواهي روي تخت اتاق مهمان بپري.
خانم گلبهار با آرامش خاطر به شوخي خودش خنديد، اما مرضیه همچنان پكر بود. در آن وضعيت، هيچ چيز از نظر او خنده دار نبود. او پس از ترك كردن خانه خانم گلبهار راهش را به طرف خانه کدخدا كج كرد. شفق جلو در آشپزخانه به استقبالش آمد. مرضیه آهسته پرسيد:
_ عمه ژاله خيلي دلخور شده، اين طور نيست؟
شفق درحالي كه سعي مي كرد جلو خنده اش را بگيرد، با نگراني نگاهي به در بسته اتاق نشيمن انداخت و گفت:
_ بله، داشت از شدت عصبانيت بالا و پايين مي‌پريد. نمي داني چه حرف هايي مي زد. او گفت كه من بدترين دختري ام كه تا به حال ديده و پدر و مادرم بايد از تربيت كردن چنين بچه اي احساس شرمندگي كنند. او گفت كه ديگر اينجا نمي ماند، البته اهميتي نمي‌دهم، اما براي پدر و مادرم مهم است.
مرضیه پرسيد:
_ چرا به آنها نگفتي كه تقصير من بوده؟
شفق با بي اعتنايي گفت:
_ ولي من هم با تو شريك بودم، اين طور نيست؟من نامرد نیستم. به علاوه به اندازه تو مقصر بودم.
مرضیه گفت:
_ به هرحال من مي‌خواهم خودم موضوع را به او بگويم.
شفق ميخكوب شد.
_ مرضیه! هرگز! چرا... او تورا زنده مي خورد!
_ لطفا من را بیشتر نترسان به اندازه كافي وحشت زده ام. ترجيح مي دادم به جاي اين كار جلو لوله توپ بايستم. اما تصميم خودم را گرفته ام. تقصير من بود و بايد به آن اعتراف كنم. خوشبختانه در اعتراف كردن هم تجربه زيادي دارم.
شفق گفت:
_ خيلي خوب، او در اتاق است. اگر دوست داري مي‌تواني بروي. من كه جرئت ندارم همراهت بيايم. فكر نمي كنم كاري هم از دستت بر بيايد.
بعد از حرف هايي كه شفق زد، مرضیه رفت تا به قول
معروف با دم شير بازي كند. او جلو در اتاق نشيمن ايستاد و در زد." بفرماييد" تند و تيزي به گوشش رسيد. ژاله خانم باريك اندام، خشك و رسمي كنار
آتش بافتني مي‌بافت و در همان حال هم ميشد از پشت قاب طلايي عينكش، شراره هاي خشم را در چشمانش شعله مي كشيد حس كرد. او سرش را بلند كرد. انتظار داشت شفق را ببيند. اما دختر رنگ پريده اي را ديد كه برق چشمان درشتش مي درخشيد. بدون مقدمه چيني پرسيد:
_ کی هستی؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و هفت

دختر كوچولو در حالي كه دست هايش را قلاب كرده بود با صدايي لرزان گفت:
_ من مرضیه همسایه کدخدا هسم و اگر اجازه بدهيد، مي‌خواهم اعتراف كنم.
-اعتراف چي؟
برای ژاله خانم عجیب بود. یک دختر که هیچ‌وقت ندیده روز اول ورودش برای اعتراف آمده.
- همه اش تقصير من بود و ما ديشب روي شما پريديم. آن پيشنهاد من بود. مطمئنم هرگز چنين فكر هايي به سر شفق نمی‌زند. او یك خانم تمام عيار است. به خاطر همين اصلاً منصفانه نيست او را سرزنش كنيد.
- چرا، هست. شفق در اين كار به سهم خودش مقصر بوده و رفتار ناشاي ستي از او سرزده.
مرضیه مصرانه پاسخ داد:
_ ولي ما فقط داشتيم شوخي مي كرديم. به نظر من حالا كه ما داريم معذرت خواهي مي‌كنيم، شما بايد ما را ببخشيد. حداقل شفق را ببخشيد و اجازه بدهيد موسيقي ياد بگيرد. همه فكر و ذكر شفق
پيش كلاس موسيقي اش است. مطمئنم براي شما راحت نيست از كاري كه تصميم به انجامش گرفته ايد. منصرف شويد. اگر قرار است از دست كسي عصباني باشيد، آن شخص منم. من از همان روزهاي اول عادت كردام كه ديگران از دستم عصباني شوند؛بنابراين راحت تر از شفق مي‌توانم اين وضعيت را تحمل كنم.
كم كم شراره هاي خشم از چشمان پيرزن محو شد و جاي خود را به برق خوشحالي مي دادند. ولي با اين حال با لحني خشن گفت:
_ به نظر من اينكه شما شوخي مي كرديد اصلاً دليل موجهي نيست. آن موقع كه من جوان بودم، دخترها از اين شوخي ها با هم نمي كردند. تو مي‌فهمي چقدر وحشتناك است كه بعد از يك سفر طولاني و طاقت فرسا وقتي به خواب عميقي فرورفتي، دو نفر رويت بپردند و بيدارت كنند؟
دخترک با اشتياق گفت:
_ نمي فهمم، اما مي توانم تصور كنم. بايد خيلي ناراحت كننده باشد. اما حال ما هم دست كمي از
شما نداشت. شما قوهء تخيل داريد؟ اگر داريد، خودتان را جاي ما بگذاريد. ما نمي‌دانستيم كه يك نفر روي تخت خوابيده و سر و صدا شما را تا حد مرگ ترساند. درضمن با اينكه قرار بود در اتاق مهمان بخوابيم، اما نتوانستيم. گمان كنم شما زياد روی تخت خوابيده باشيد، اما تصور كنيد چه احساسي به شما دست مي داد اگر دختر كوچولوي يتيمي بوديد كه تاحال چنين افتخاري نصيبش نشده بود.
اين بار ديگر همه خشم پيرزن ازبين رفت و صداي خنده اش بلند شد و باعث شد شفق كه با نگراني در آشپزخانه انتظار مي كشيد،نفس راحتي بكشد.
او گفت:
_ مي ترسم قوهء تخيلم ديگر زنگ زده باشد؛ چون خيلي وقت است كه از آن استفاده نكرده ام. اما مشخص است اين اتفاق تو را هم به اندازه من اذيت كرده. حالا بيا بنشين و از خودت برايم بگو.
مرضیه با جديت گفت:
_ متاسفانه نمي توانم. البته خيلي دلم مي‌خواست بمانم؛چون به نظر شما خانم فوق العاده اي هستيد و برخلاف ظاهرتان، قلب مهرباني داريد. اما من بايد پيش صفیه صفاری برگردم. او خانم مهرباني است كه سرپرستي مرا به عهده گرفته. او وظايفش را به بهترين نحو انجام مي دهد، ولي در هر حال مسئوليت سنگيني است. شما نبايد به خاطر پريدن من روي تخت، او را سرزنش كنيد. اما قبل از رفتنم، دلم مي‌خواهد بگوييد كه شفق را بخشيده ايد و همان مدتي كه قرار بود در روستا مي‌مانيد.
_ به شرط اينكه هرچند وقت يك بار اينجا بيايي و با من حرف بزني.
آن شب عمه به شفق يك گردنبند نقره داد و به بزرگترها اعلام كرد كه چمدانش را باز كرده است. او با صراحت گفت:
_ تصميم گرفته ام اينجا بمانم تا با آن دختري كه اسمش مرضیه است بيشتر آشنا شوم. او مرا سرگرم مي‌كند و با سن و سالي كه من دارم به ندرت كسي پيدا مي‌شود كه بتواند سرگرمم كند.
وقتي ماجرا به گوش صفیه رسيد، او فقط رو به صالح كرد و گفت:
_ من كه گفته بودم.
عمه بزرگ يك ماه آنجا ماند. رفتار او نسبت به هميشه خوشايندتر شده بود؛ چون مرضیه او را سرحال می آورد. آنها با هم خيلي صميمي شدند.
موقع برگشتن گفت:
_ مرضیه! فراموش نكن هروقت به شهر آمدي، سري هم به من بزني. من هم اجازه مي دهم
شب در اختصاصي ترين اتاق مهمان بخوابي.
مرضیه به صفیه گفت:
_ عمه جان قلب مهرباني دارد، اگر چه اصلاً در ظاهر معلوم نيست. او مثل صالح همان اول خودش
را نشان نمي‌دهد، اما كم كم مي تواني او را بهتر بشناسي. معلوم مي شود همان طور كه من قبلاً فكر مي كردم، آدم‌هاي مهربان كم نيستند و مي شود در دنيا تعداد زيادي از آنها را پيدا کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
ای! ارت پنچاه و هشت

بهار از راه رسید. مردم روستا درگیر عید بودند اما در خانه صفاری‌ها خبری از عید نبود. صفیه گفت:
_ حتی فکرش را هم نکن مرضیه، من هیچ‌وقت به عید اعتقادی نداشتم و در این خانه هم چیزی به اسم سال نو وجود نداشت.
هرچی دخترک پا به زمین کوبید و التماس کرد فایده‌ای نداشت. حتی صالح هم پاپیش گذاشت و کاری نتوانست از پیش ببرد. دختر درخواست کرد برای سال تحویل خانه کدخدا بماند اما همان را هم صفیه قبول نکرد. مردم از یک ماه پیش از عید شروع به تحویل کردند. هرچند از لباس‌های جدید و خرید آنچنانی خبری نبود اما سیب‌های زمستانی برای سال نو خشک شد و لوازم سفره آماده شد. آنهایی که خارج از روستا زندگی می‌کردند به روستا بازگشتند تا عید را با پدر و مادرشان باشند و رفت و آمدها شروع شد.
مرضیه فکر می‌کرد حداقل با رفت و آمدها خوشحال خواهد بود اما مردم روستا که می‌دانستند خانواده صفاری عید را مراسم نمی‌گیرند به خانه آنان نیامدند. با همه این‌ها بهار زیبا بود. بهار زيبا و با طراوت، مه و هوايي خنك، پاك و دلچسب. غروب هاي صورتي رنگ و خيره كننده كه طبيعت آن نمادي از معجزهء رستاخيز را به نمايش مي گذاشت. افراهاي كوچه عاشق ها جوانه هاي قرمز زده بود و سرخس هاي كوچك و پيچان، دور تا دور چشمه پري را گرفته بودند.
يك روز بعد از ظهر، همه دخترها و پسرهاي مکتب گل‌هاي زيادي جمع آوري كردند و با دست ها و سبد هاي پر از گلبرگ هاي ياس به خانه برگشتند. مرضیه درباره آن روز به صفیه گفت:
_ براي كساني كه در سرزمين شان گل ياس ندارند، واقعاً متاسفم. شفق می‌گويد كه شايد آنها چيز بهتري داشته باشند، اما بهتر از گل ياس چيزي وجود ندارد، اين طور نيست؟ شفق مي گويد كه اگر آنها ندانند اين گل چه شكلي است، هوسِ داشتنش را هم نمي كنند. اما به نظر من اين بدتر است؛ يعني واقعا غم انگيز است كه نداني ياس چه شكلي است و هوس داشتنش را هم نكني. مي داني من درباره ياس ها چه فكري مي كنم! فكر مي كنم آنها ارواح گل هايي اند كه تابستان گذشته مرده اند و الان به این شکل درباره به دنیا آمدند.
نمي داني امروز چقدر خوش گذشت صفیه! ما ناهارمان را در يك درة كم عمق پر از خزه كنار يك چاه قديمي خورديم. جاي رمانتيكي بود. محمد حسن با بهبود نمازی مسابقه پرش از روي چاه گذاشتند و بهبود هم اين كار را كرد؛ چون نمي خواست از او ببازد. شرط بندي الان خيلي مرسوم است. آقای فاطمی وقتی شنید شرط بندی کردند خیلی عصبانی شد. ما با ياس ها حلقه هاي گل درست كرده ايم و آنها را روي شال هايمان گذاشتيم. موقع برگشت به خانه هم صف دونفره تشكيل داديم و گل به دست از جاده پايين آمديم و آواز" سرود شاهنشاهی" را خوانديم. فوق العاده بود صفیه!
همة كارگرهاي آقاي پیردوست بيرون آمدند تا مارا تماشا كنند. در طول راه هم هركس مارا مي ديد مي اي ستاد و تماشايمان مي كرد. واقعا خيلي شور انگيز بود.
و جواب صفیه اين بود:
_ واقعأ كه ! چه كارهاي مسخره‌ای!
بعد از ياس ها نوبت بنفشه ها رسيد. دره بنفشه ها با آن گل هاي زيبا رنگ آميزي شد. مرضیه همان طور كه در راه مدرسه با قدم هاي محتاط و نگاه ستايشگر از آنجا مي گذشت به شفق گفت:
_ وقتي از اينجا مي گذرم برايم مهم نيست كه شیر... كه يك نفر ديگر در كلاس از من جلو بزند، اما وقتي به مدرسه مي رسم، همه چيز عوض مي شود و اين موضوع دوباره برايم اهميت پيدا مي كند.*مرضیه* هاي زياد و متفاوتي در من وجود دارد. گاهي اوقات فكر مي كنم به همين دليل است كه اينقدر مشكل سازم. اگر فقط يك مرضیه در من وجود داشت راحت تر بودم، ولي در عوض هيجانش هم كمتر بود.
یك روز عصر، وقتي باغ ميوه دوباره پر از شكوفه هاي صورتي شده بود، قورباغه ها در درياچه آب هاي درخشان آواز شادي سر داده بودند و هوا آكنده از عطر مزارع شبدر بود، مرضیه كنار پنجرة اتاقش نشسته بود. او داشت مطالعه مي ‌كرد، اما هوا كم كم به قدري تاريك شد كه او ديگر نمي توانست جملات كتاب را ببيند؛ به خاطر همين به شاخه هاي پرشكوفة ملكة برفي خيره و غرق در خيال پردازي شد.ددر يك نگاه كلي، اتاق كوچك زير شيرواني تغيير نكرده بود؛ ديوار هاي سفيد، بالشتك سفت و صندلي‌هاي خشك و زرد رنگ همه سر جاي خودشان بودند.
اما تغييرات ديگري در آن به چشم مي خورد. به نظر مي آمد فضاي اتاق با روح و پر تپش شده است و آن سرزندگي ربطي به كتاب ها، پيراهن‌ها و روبان هاي دخترانه نداشت. حتي نميشد گفت
كوزة آبي رنگ و ترك خورده اي كه روي ميز قرار داشت و پر از شكوفه هاي سيب بود هم آن حس را به فضا تزريق كرده است. عامل همة آن تغييرات رؤياها، خواب ها و بيداري هاي صاحب اتاق بود كه اگرچه ديده نمي شدند، اما به نظر مي آمد ديوار هاي برهنة اتاق را با هاله اي از هفت رنگ رنگين كمان و نور مهتاب تزيين كرده اند.
همان موقع صفیه با چادری که با اتو ذغالی صاف شده بود وارد شد. او آن را پشت صندلي آويزان كرد و خودش هم آه كوتاهي كشيد و نشست. آن روز بعد از ظهر دوباره سردرد به سراغش آمده بود و با اينكه درد ديگر از بين رفته بود، احساس ضعف و خستگي مي كرد. دختر با نگاه دلسوزانه به او چشم دوخت.
- از ته دل آرزو داشتم اي كاش من به جاي تو سردرد مي گرفتم صفیه! حاضر بودم به خاطر تو اين درد را با جان و دل تحمل كنم.
صفیه گفت:
_ تو با انجام دادن كارها محبتت را نشان دادي و من توانستم كمي استراحت كنم. به نظر مي آيد حواست را خوب جمع كرده اي و اشتباه هايت كمتر از هميشه شده. البته یک لنگ جوراب صالحرا به آب دادی! در ضمن بيشتر مردم وقتي برنج راروی آتش مي گذارند تا براي ناهار گرم شود، بعد از مدتي آن را بر می‌دارند و مي خورند و نمي
گذارند آنقدر بماند تا مثل چيپس شود. ولي مثل اينكه روش تو با بقيه فرق دارد.
سردرد هميشه زبان صفیه را كمي كنايه دار مي كرد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنچاه و نه

مرضیه گفت:
_ آه! متأسفم. از وقتي برنج را روی آتش گذاشتم تا همين الان اصلأ يادش نيفتادم، البته سر ميز ناهار دائم احساس مي كردم يك چيزي كم است. امروز وقتي كارها را به من سپردي، تصميم قطعي گرفتم كه اصلأ خيال بافي نكنم. همه چيز داشت خوب پيش مي رفت تا اينكه برنج را روی آتش گذاشتم. آن وقت دچار وسوسة سختي شدم كه خيال كنم يك شاهدخت طلسم شده ام كه در قلعه اي زنداني است و يك پهلوان خوش قيافه سوار بر مركب سياهش در راه است تا او را نجات بدهد و اين طوري شد كه برنج را فراموش كردم. وقت شستن لباس‌ها در رود هم مشغول اتو كشي بودم داشتم دنبال يك اسم براي جزيرة جديدي مي گشتم كه من و شفق بالاي جويبار كشف كرده ايم. آنجا مكان خيره كننده اي است صفیه! دو درخت افرا در آن قرار دارد و جويبار از اطرافش مي گذرد. بالاخره به فكرم رسيد كه بهتر است اسمش را جزيره ملکه فوزیه بگذاريم؛ چون آن را روز تولد ملكه پيدا كرديم _ هرچند که او دیگر ملکه نیست_ من و شفق هردو خيلي به سلطنت وفا داريم. به هر حال به خاطر برنج و دستمال‌ها معذرت مي‌خواهم. دلم مي خواست
امروز خيلي خوب باشم؛ چون سالروز يك اتفاق است. صفیه! يادت مي آيد پارسال در چنين روزي چه اتفاقي افتاد؟
-نه، چيزي يادم نمي آيد.
-آه، صفیه! آن روز من به اینجا آمدم. هرگز فراموش نمي كنم. تغيير بزرگي در زندگي من روي داد. البته نبايد براي شما زياد مهم باشد. من يك سال است كه اينجايم و روزهاي خوشي را پشت سر گذاشته ام. البته مشكلاتي هم داشته ام، ولي خب همه در زندگي مشكل دارند. مکتب هم دارد تمام می‌شود و تنها سالی است که کامل به مکتب رفته‌ام. پشيمان نيستي كه مرا نگه داشته ای صفیه؟
صفیه كه گاهي اوقات تعجب مي كرد چطور قبلأ بدون مرضیه زندگي مي كرده است، گفت:
_ نه، نمي شود گفت پشيمانم. نه، پشيمان نيستم. مرضیه! اگر درس هايت تمام شده اند، سريع برو و از همسر کدخدا خواهش كن الگوي دامن شفق را به من قرض بدهد.
مرضیه فرياد كشيد:
_ واي! الان... الان خيلي تاريك است.
- تاريك است؟ خورشيد تازه غروب كرده. در ضمن تو قبلأ دير تر از اين هم به آنجا مي رفتي.
مرضیه گفت:
_ صبح زود مي روم، فردا به محض اينكه خورشيد طلوع كرد بيدار مي شوم و به آنجا مي‌روم.
- چه مي گويي دختر؟ من آن الگو را امشب لازم دارم، مي خواهم دامن جديدت را ببُرم. فوري بلند شو و برو.
مرضیه در حالي كه با بي ميلي روسریش را روي سرش تنظیم می‌کرد گفت :
_ پس مجبورم از جاده برم.
_ از جاده بروي و نيم ساعت وقت تلف كني؟ كه چي بشود؟
مرضیه مايوسانه گفت :
_ صفیه! من نمي‌توانم از جنگل جن‌زده رد شوم.
صفیه خشكش زد.
_جنگل جن زده ! ديوانه شده اي ؟ جنگل جن زده ديگر كجاست؟
مرضیه آهسته گفت :
_ جنگل صنوبر بالاي رودخانه.
_چرند است ! جنگل جن زده اي وجود ندارد. چه كسي اين پرت و پلا ها را به تو گفته؟
دخترک گفت:
_ هيچ كس.؛ فقط من و شفق تصور كرديم كه جنگل، جن زده است. همه مكان هاي اين اطراف ، كاملا معمولي اند. اين فكر فقط براي سرگرمي به سرمان زد و از اردیبهشت ماه شروع شد. جنگل جن زده جاي قشنگي است. ما آن را به خاطر تاريك بودنش انتخاب كرديم. آه ! نمي داني چه چيزهاي ترسناكي تصور كرديم. يك زن سفيد پوش شب ها همين موقع كنار رودخانه قدم مي زند، دست هايش را به هم فشار مي دهد و ناله مي كند. او وقتي ظاهر مي‌شود كه قرار باشد در يك خانواده مرگي اتفاق بيفتد.
روح يك بچه كوچك به قتل رسيده هم بالاي ايستگاه جنگلي خانه كرده و آرام آرام به پشت تو مي خرد و انگشتان سردش را روي دستت مي گذارد. واي ! صفیه ! فكرش تنم را مي‌لرزاند. مرد بي كله اي هم هست كه دائم بالا و پايين مي رود و چند اسكلت از ميان شاخه ها با چشم هاي خاليشان به آدم خيره مي شوند. آه ! صفیه ! به هيچ عنوان نمي توانم حالا كه هوا تاريك است، از ميان جنگل بروم؛ چون مطمئنم ارواح مرا مي گيرند و با خودشان مي برند.
صفیه كه مبهوت حرف هاي دخترك شده بود،گفت:
_ اين چرنديات چيست كه سر هم مي كني؟ واقعاً منظورت اين است كه تخيلات خودت را باور مي كني؟
مرضیه با لكنت گفت:
_ باور كه نه ! حداقل روز ها باور نمي كنم. اما بعد از تاريك شدن هوا وضع فرق مي كند؛ چون جن‌ها به حركت در مي آيند و راه مي افتند.
_ جنی وجود ندارد مرضیه!
دخترک مصرانه فرياد زد:
_ چرا، وجود دارند صفیه! من كساني را مي شناسم كه آنها را ديده اند و دروغ هم نمي گويند. محمد حسن مي گفت كه مادر بزرگش، پدر بزرگش را يك روز بعد از سالگرد خاكسپاريش ديده كه در حال آوردن
گاو ها به طرف خانه بوده. خودت مي داني كه مادر بزرگ او بي دليل قصه سر هم نمي كند و يك آدم
مذهبي است. پدر سارا هم يك شب بعد از برگشتن به خانه گفته كه يك بره آتشين كه سرش با يك تكه پوست از گردنش آويزان بوده، او را تعقيب مي كرده. او اصرار داشته كه آن موجود عجيب روح برادرش بوده و اين اتفاق نشان مي دهد كه او نُه روز ديگر مي ميرد. البته او دوسال بعد مي مرد، اما مي بيني كه اين داستان ها واقعيت دارد. راضیه هم مي گفت...
صفیه حرف او را قطع كرد و با جديت گفت:
_ دلم نمي خواهد ديگر چنين حرف هايي را از تو بشنوم. من هيچ وقت نسبت به خيال بافي هاي تو خوش بين نبودم و اين حرف ها هم نتيجه‌ همين خيال پردازي هاست. همين الان بايد درست از وسط جنگل صنوبر به خانه کدخدا بروي تا درس عبرت بگيري. نمي خواهم يك كلمه ي ديگر هم
درباره ي جنگل جن زده بشنوم.
مرضیه مجبور شد التماس كند و به گريه بيفتد. همان كار را هم كرد؛ چون واقعا مي ترسيد. تخيلات او رهايش نمی‌كردند و جنگل صنوبر در تاريكي، او را در حد مرگ مي ترساند. اما صفیه كوتاه نيامد. او دخترك لرزان را تا چشمه همراهي كرد و دستور داد از پل بگذرد و مستقيم به ميان فضاي تاريكي برود كه زن هاي نالان و مرد هاي بي كله در آنجا به اين سو
و آن سو مي رفتند. مرضیه ناله كنان گفت:
_ آه صفیه ! اين قدر سنگدل نباش. اگر يك شبح سفيد پوش مرا بگيرد و با خودش ببرد، چه كار
مي كني؟
صفیه با لحن خشكي گفت:
_ به خطر كردنش مي ارزد.خودت مي داني من از حرفي كه زده ام، بر نمي گردم. اين فكر و خيال ارواح بايد از سرت بيرون بيايد. حالا، راه بيفت.
مرضیه راه افتاد. از روي پل گذشت و قدم به باريكه تاريك و وحشتناك جلو رويش گذاشت. مرضیه هرگز آن شب را فراموش نكرد و براي نخستين بار خودش را به خاطر تخيلاتش لعنت كرد.
جن هاي خيالاتش در سايه ها كمين كرده بودند و به محض آنكه دخترك به آن ها فكر مي كرد، دست هاي استخواني و سردشان را به طرفش دراز مي كردند. بادي كه از ميان دره ي كم عمق آن سوي جنگل مي وزيد لا به لاي شاخه ها زوزه مي كشيد و قلب دخترك را منجمد مي كرد .صداي ناله اي كه از كشيده شدن شاخه هاي درختان كهنسال به
يكديگر به وجود مي آمد، ع×ر×ق سردي بر پيشاني او مي نشاند و شيرجه ي خفاش ها در فضاي تاريك پشت سرش، مانند صداي بال زدن موجوداتي غير زميني به گوش مي رسيد.
وقتي مرضیه به مزرعه کدخدا رسيد، با چنان سرعتي شروع به دويدن كرد گويي لشكري از اشباح سفيد پوش او را تعقيب مي كنند؛ به همين دليل پس از رسيدن به در آشپزخانه طوري نفسش به شماره افتاد كه به سختي توانست موضوع الگوي دامن را به زبان بياورد. شفق خانه نبود و دخترك هيچ بهانه اي براي معطل كردن پيدا نكرد. او بايد از همان مسير وحشتناك بر مي‌گشت. مرضیه موقع برگشتن چشمانش را بست؛ چون ترجيح مي داد سرش در اثر برخورد به تنه درخت ها بشكند تا
آنكه چشمش به موجودات سفيد رنگ بيفتد. وقتي بالاخره از پل رد شد، نفس راحتي كشيد.
صفیه بدون ابراز همدردي گفت:
_ خوب، چيزي تو را نگرفت؟
مرضیه با صدايي لرزان جواب داد:
_ آه !صفیه... صفیه ! من از اين به ... به بعد به چيزهاي معــــ...معمولي تري فكر مي كنم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و هشت

***فصل ۲۱: یک طعم دهنده اشتباه***
در آخرین روز خرداد ماه مرضیه تخته و كتابهايش را روي ميز آشپزخانه گذاشت و در حالي كه چشمان قرمزش را با دستمال خيسي پاك مي‌كرد گفت:
_ همانطور كه خانوم گلبهار ميگويد, دنيا چيزي جز به هم رسيدن و از هم جدا شدن نيست . صفیه ! خيلي شانس آوردم كه امروز با خودم دستمال اضافه به مدرسه بردم . حسي به من مي‌گفت كه ممكن است به آن نياز پيدا كنم.
صفیه گفت :
_ اصلا فكر نمي‌كردم كه تو آنقدر به آقاي فاطمی علاقه داشته باشي كه موقع راه رفتن او ، براي پاك
كردن اشكهايت به دوتا دستمال نیاز داشته باشی.
مرضیه پاسخ داد :
_ گريه من به دليل علاقه داشتن به او نبود . من گريه كردم ؛ چون ديگران هم همين كار را كردند. اول راضیه شروع كرد. راضیه هميشه ميگفت كه از آقاي فاطمی متنفر بود ، اما به محض اينكه آقاي
معلم بلند شد تا سخنراني خداحافظي اش را شروع كند ، اشكهاي او جاري شدند . بعد همه دختر ها يكي يكي شروع به گريه كردند . من سعي كردم جلو خودم را بگيرم ، صفیه ! سعي كردم روزي را به ياد بياورم كه آقاي فاطمی مجبورم كرد كه كنار شیر... كنار يكي از پسرها بنشينم.
يا روزي كه گفتم من كودن ترين دانش آموز در درس فقه‌ام یا به روخوانیم كردنم خنديد و همه روز ها و دفعه هايي كه از جمله هاي تلخ و كنايه آميز استفاده ميكرد ، ولي بي فايده بود. من هم به گريه افتادم. سارا يك ماه بود كه از رفتن آقاي فاطمی ابراز خوشحالي ميكرد و مطمئن بود كه حتي يك قطره اشك هم از چشمهايش جاري نمي‌شود . ولي امروز او از همه بدتر بود و چون فكر نمي‌كرد گريه كند، با خودش دستمال نياورده بود؛ به خاطر همين مجبور شد از برادرش دستمال قرض بگيرد.
البته پسرها اصلا گريه نكردند . آه صفیه ! خيلي غم انگيز بود . سخنراني خداحافظي آقاي معلم خيلي دلنشين بود و با اين جمله شروع ميشد كه زمان جدايي ما فرا رسيده . واقعا تآثيرگذار بود . حتي چشم‌هاي خودش هم پر از اشك شدند . آه ! واقعآ
احساس پشيماني كردم كه در مکتب پشت سرش حرف مي‌زدم و عكسش را روي تخته ام مي‌كشيدم و و او و پري را مسخره مي‌كردم. حتي راستش را بخواهي ، آروز ميكردم اي كاش يك دانش آموز نمونه مثل مبینا بودم. وجدان او هميشه راحت است و هيچ چيزي رويش سنگيني نمي‌كند .
دختر ها همي راه را از مدرسه تا خانه گريه كردند. هر وقت نزديك بود چند نفر خنده شان بگيرد ، کیمیا دختر عموی محمد حسن جمله زمان جدائي ما فرا رسيده را تكرار مي‌كرد و همه دوباره به گريه مي‌افتادند . واقعآ غمگينم ، صفیه ! اما با وجود سه ماه تعطيلي كه پيش رو داريم چطور ممكن است در
غصه غوطه ور شوم؟ در ضمن ما در راه ، استاد جديد و همسرش را كه از ايستگاه مي آمدند ديديم . با اينكه به خاطر رفتن آقاي فاطمی ؛ خيلي ناراحت بودم، اما با ديدن استاد جديد نتوانستم جلو هيجانم را بگيرم . همسر استاد خيلي خوش قيافه بود. البته زيبايي شاهانه نداشت . اصلا درست نيست یک زن, زيبايي شاهانه داشته باشد؛ چون ممكن است باعث بشود دیگران به او نگاه بد کنند.
خانم گلبهار ميگفت یک نفر در تهران لباس‌هایش خیلی بد بود و باعث شد مردان به او آسیب بزنند. هرچند نمی‌دانم منظور از آسیب چیست. شاید با او دعوا کردند. استاد جدید اهل همدان است و همسرش لباسی به همان سبک دارد. یک لباس آبی براق و بلند که راسته است و یک جلیقه مشکی کوتاه رویش پوشیده بود. شال آبی داشت و کلاه مشکی رنگی که پولک‌های زیادی از آن آویزان بود. سارا می‌گفت بنظرش همسر یک استاد نباید لباس محلی بپوشد و باید چادر و نقاب داشته باشد، اما من چنين نظري ندارم ، صفیه! آن‌ها قرار است تا آماده شدن خانه‌شان ، مهمان خانم گلبهار باشند.
صفیه حس كنجكاوي اش حسابي تحريك شده بود ، وسايل پنبه دوزي را كه زمستان گذشته از خانم گلبهار قرض گرفته بود ، برداشت تا به بهانه پس دادن آنها سري به خانه او بزند ، آن بهانه اگرچه زياد توجيه كننده نبود ، اما تفاوت‌هاي زيادي با بهانه هاي ساير مردم روستا نداشت ، بسياري از وسايل خانم گلبهار كه قبلا آنها را قرض داده بود و اميدي به پس گرفتنشان نداشت ، آن شب به دستش رسيدند. يك استاد جديد و از آن مهم تر يك استاد جديد همراه با همسرش ، دليل خوبي براي تحريك كنجكاوي ساكنين روستاي كوچكي بود كه اتفاقات هيجان انگيز كمي در آن روي مي‌داد.
مرضیه درباره استاد جدید یا همون آقای حامی به صالح گفت:
_ خيلي خوشحالم كه با آقاي حامی موافقت شد. من كه از او خوشم آمد. خانم گلبهار مي گفت كه او هم بي عيب و نقص نيست، اما نمي شود انتظار داشت با این درآمد کم يك استاد بي عيب و نقص به اينجا بيايد، در ضمن اصول كلي را از او پرسيده و به نظر مي آيد اطلاعاتش در دین كافي است. او بستگان همسر استاد را هم مي شناسد. آنها آدم هاي محترمي اند و زن هايشان كدبانوهاي خوبي اند. خانم گلبهار مي گفت كه اگر مردي اصول الهيات را بداند و زني خانه دار خوبي باشد، زوج مناسبي را به عنوان خانواده تشكيل مي دهند.
استاد جديد و همسرش زوج جوان و دل نشيني بودند كه دوران ماه عسلشان را مي‌گذارندند. آنها شورو اشتياق فراواني براي شروع زندگي جديد و كارشان داشتند. مردم روستا از همان ابتدا قلب
هايشان را به سوي آنها گشودند. بزرگ و كوچك شيفته خوش رويي و رك گويي مرد جوان و اهداف بزرگش شدند و همسر خنده رو و آرامش را به عنوان خانم اول روستا پذيرفتند. مرضیه، عاشق و دل باخته خانم گلرخ شد و يكي ديگر از انسان هاي خوش قلب دنيا را كشف كرد .
او بعد از ظهر جمعه اعلام کرد:
_ گلرخ خانم واقعا دوست داشتني است. او مسئوليت كلاس احکام و قرآن ما را به عهده گرفته و يك معلم فوق العاده است. او گفت كه به نظرش منصفانه نيست فقط معلم سوال بپرسد. مي داني صفیه! اين دقيقا همان چيزي است كه من هميشه فكر مي كردم. او گفت كه ما مي‌توانيم هر سوالي كه دلمان خواست از او بپرسيم و من هم كلي سوال
پرسيدم. من استعداد زيادي در پرسيدن دارم، صفیه. هيچكس ديگري به جز راضیه سوال نكرد. او هم پرسيد تابستان امسال پيك نيك كلاس برگزار مي شود یا نه.
به نظر من سوال مناسب نبود؛ چون ربطي به درس نداشت؛ درس درباره احکام نجاست بود اما گلرخ خانم لبخند زد و گفت كه فكر مي كند برگزار مي شود. او لبخند قشنگي دارد. وقتي لبخند مي زند. روي گونه‌هايش فرورفتگي هاي دلپندي ايجاد مي شود. من هم دلم مي خواست روي گونه هايم فرورفتگي داشتم. روزي كه به اينجا آمدم خيلي لاغرتر از حالا بودم، ولي هنوز هم روي گونه هايم فرورفتگي ندارم. فكر مي كنم با اين ويژگي مي
شود روي مردم تاثير خوبي گذاشت.
گلرخ خانم گفت كه ما بايد هميشه سعي كنيم روي مردم تاثير خوبي بگذاريم. او درباره همه چيز خوب صحبت مي كند. من قبلا نمي دانستم مذهب چقدر شادي بخش است و هميشه آن را نوعي وسواس تصور مي كردم، اما از نظر او اين طور نيست. من هم دلم مي خواهد مذهبم مثل او باشد، نه مثل سید.
صفیه با جديت گفت:
_ خيلي زشت است تو درباره سید اين طور صحبت مي كني. او واقعا مرد خوبي است.
مرضیه گفت:
_ البته كه خوب است، اما به نظر نمي آيد از اين بابت احساس راحتي كند. من اگر مي توانستم خوب باشم از خوشحالي مي رقصيدم و آواز مي خواندم. البته براي سن خانم گلرخ مناسب نيست كه برقصد و آواز بخواند. در ضمن اين كار براي همسر يك استاد مکتب هم كار شايسته اي نيست. اما من مي توانم احساس كنم كه او از مذهبي بودنش خوشحال است و هميشه اعتقادش را حفظ مي كند حتي اگر مي‌دانست بدون داشتن آن اعتقادات به بهشت مي رود، باز هم يه آنها پايبند مي ماند. خانم گلرخ گفت اینکه آنان از همدان به اینجا آمدند بخاطر شرایط سخت بعد از جنگ جهانی بود. آنجا غذا نداشتند و بیماری زیاد بود. حتی خواهر کوچک گلرخ خانم و دوتا از عمه‌های استاد بر اثر گرسنگی فوت کردند. خیلی وحشتناک است، نه؟ می‌گفت در راه اینجا هم از ترس سربازان روسی زیر گونی‌ها پنهان شده بود. مثل آن روز ما.
صفیه پس از اندكي تامل گفت:
_ فكر كنم بايد يك روز آنها را براي صرف چاي دعوت كنم. آنها همه جا رفته اند بجز اينجا. بگذار ببينم... چهارشنبه آينده فرصت خوبي است. ولي درمورد اين مورد به صالح چيزي نگو؛ چون اگر از آمدن آنها باخبر شود آن روز به بهانه اي از خانه بيرون مي رود. او به آقاي فاطمی عادت كرده و با او راحت بود، اما آشنا شدن با يك غریبه برايش سخت است. حضور یک زن همدهم او را به وحشت مي اندازد.
مرضیه با اطمينان گفت:
_ مطمئن باشيد دهانم قفل است. آه! صفیه! اجازه مي دهي آن روز من آش بپزم؟ خيلي دوست دارم براي گلرخ خانم کاری بکنم. خودت مي داني كه ديگر آش درست كردن را خوب ياد گرفته ام .
صفیه گفت:
_ باشد می‌توانی آش دوغ درست کنی.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
622

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا