اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان ردی از یک رویا | مهدیه سادات شهیدی

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
نام رمان: ردی از یک رویا
نام نویسنده: مهدیه سادات شهیدی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:گاهی یک تکه از وجودت را در روزگاری جای میگذاری، که جای خالی‌اش با هیچ چیز پر نمی‌شود، فقط حسرت و زخمی عمیق و قدیمی روی قلبت به‌جای می‌گذارد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
یکتا سر به سر برادرش میذاشت و یونس هم سرخ و سفید می‌شد و می‌خندید.
مه لقا رو به منصور کرد و گفت:
حاجی مژده بده مژده بده یار پسندید.
به به، واجب شد بیام اونی که دل پسرم و برده رو ببینم.
مه‌لقا با شوق درحالی که لباس‌هاش‌و عوض می‌کرد رو به یکتا کرد و گفت:
-زنگ بزن محمد شام بیاد. میخوام براتون ته‌چین بپزم.
باید هرچه زودتر مراسم عقد رو بگیریم. ای خدا شکرت، امشب میتونم سر راحت به زمین بزارم.
-مادر من چه عجله‌ایه، بحث یک عمر زندگیه، اجازه بدین خوب همدیگه رو بشناسن.
منصور از کنارش رد شد و گفت:
-آره مه‌لقا، پسندیدن ظاهری که کافی نیست. تو که سردو گرم چشیده‌ای.
-میدونم ولی خب ...
-معلومه از دستم خسته شده‌ای ها مامان.
درظاهر همه خندیدند اما تو دلشون آشوب بود، دکتر مه‌لقا رو جواب کرده بود و خوب می‌دونستند عجله مه‌لقا به چه خاطره اما به روی خودشون نمی‌آوردند. مه لقا با شک به منصور نگاه کرد و گفت:
-دوش ادکلن گرفتی؟ چه خبره؟
درحالی که روصندلی مقابل یکتا مینشست، پوزخندی زد و گفت:
-همین‌جوری دلیل خاصی نداشت. خب تعریف کنین چطور بود؟
یکتا باتردید گفت:
-خیلی خوب بود بنظرمن، دختر نجیب و سربه‌زیری بود. مادرش هم خانم خوش برخورد و اصیلی بنظر می‌رسید.
مه‌لقا با شوق به جمعشون اضافه شد و سینی چای رو روی میز گذاشت و گفت:
-خیلی هم خشگل بود ماشاالله من که پسندیدمش
 
منصور گفت:
-گفتی چرا بابای دختره مرده؟
-دختره چیه؟ سوگند، والا اونطور که مادرش میگفت پیر بوده و سکته کرده.
-مگه نگفتی کوچیک بوده که باباش مرده؟ باید جوون میبوده اون موقع.
-نه، بنده خدا مادرش تو جوونی مجبور میشه زن یک پیرمرد بشه که بابای سوگند باشه. ظاهرا وضع مالی خوبی داشته و براهمین قبول کردن.
-پس پول دوستن.
-خونه زندگیشون که اینطور نشون نمی‌داد.
-چطور؟
-ساده تر و خاکی تر از این حرف‌ها بودن.
-مگه نمیگی پیرمرده اوضاعش خوب بوده؟
-چرا، اما بعد فوتش بچه‌هاش نمیزارن چیز زیادی دست مادر سوگند رو بگیره. میمونه یک زن تنها با یک بچه کوچیک بدون پشت و پناه تو این شهر در اندشت.
خلاصه که بنده‌خدا با چنگ و دندون زندگیش رو به اینجا رسونده.
-مه لقا من‌ مادیات برام مهم نیست اما یک جوری نباشه که فردا روز یونس و مخصوصا سوگند اذیت بشن.
-امیدوارم که اینطور نشه، یونس که خودش شرایطشون و دیده. ماهم که برامون مهم نیست نمیزاریم سوگند معذب بشه انشاالله عروسمون شد براش پدری میکنی.
-ولی مامان، یوسف و زنش رو چیکار کنیم؟ زبون تند و تیزش رو که میشناسی. همین الان هم بفهمه شاکی میشه که نرفتیم خواستگاری خواهر زنش.
-یوسف بیخود کرده. اجازه نمیدم‌بخواد برای زندگی یونس تصمیم بگیره و دخالت کنه.
 
با حرف‌های اون‌شب‌، منصور خاطراتش براش تداعی شد. به اتاقش پناه برد و سردرد رو بهانه کرد تا شب همونجا بخوابه.
اما‌چه خوابی! به محضی که سرش رو روی بالشت گذاشت، پرت شد به گذشته. اون زمان که هرازگاهی به منزل‌شون میومد و با خواهرش طهورا به طبقه پایین می‌رفتند تا درس کار کنند و منصور پشت پنجره‌ منتظر می‌ایستاد تا موقع رفتنش اونو ببینه. گوش‌هاش رو تیز می‌کرد تا آخرین مکالمه‌هاش رو موقع خروج بشنوه، هرچند مختصر.
طهورا با صدای بلند پشت سرهم یک ریز حرف می‌زد و مهلت به سیمین نمی‌داد. و سیمین باخنده گوش‌می‌کرد و سرتکون میداد.
درهمین مابین متوجه شد این علاقه دوطرفه ست و به خودش جرات داد تا با طهورا درموردش صحبت کنه‌. از اون به بعد رابط‌ بینشون طهورا بود و حرف‌هاشون رو به گوش هم می‌رسوند و البته یکی دونامه که این بین ردوبدل شد.
خواب به چشمش نمیومد، بلند شد و لبه پنجره‌ ایستاد. ماه در کامل‌ترین حالت خودش قرار داشت.
دقیقا مثل شبی که عروسی طهورا بود و برای اولین بار رودر رو میتونست باهاش همکلام بشه. با سیمین به دور از چشم بقیه تو ایوون پشتی ایستاده بودند و به ماه نگاه می‌کردن.
-خوشبحال طهورا، مثل فرشته‌ها شده تو لباس عروس.
-اگه طهورا فرشته شده ببین تو چی میشی تو لباس عروس. میشی یک تیکه ماه.
به آسمون خیره شد و ادامه داد:
اینقدر قشنگ که این ماه جلوی زیباییت کم میاره.
سیمین چشم‌هاشو بست و تمام وجودش غرق لذت شد از تعریف منصور.
 
فردای اون روز مه‌لقا برخلاف همیشه که خوش خنده و بذله گو بود، اخماش توهم گره خورده بود و دل و دماغ هیچ کاری نداشت.
منصور پنجره‌ رو باز کرد و نسیم خنکی تو اتاق پیچید، پایین رو نگاه انداخت مه لقا رو دید که درحال قدم زدن بود و غرق در فکر.
پایین اومد و وقتی دید میز صبحانه خالیه، تعجبش بیشتر شد.
احساس کرد بخاطر دیشب ناراحت باشه به قصد دلجویی به سمت حیاط رفت اما فکر بهتری به ذهنش رسید و برگشت.
کتری آب رو پر کرد و زیر گاز رو روشن کرد، نون‌هارو از فریزر بیرون آورد و ظرف مربا رو پر کرد، پنیر و کره و گردو رو هم برخلاف روزهای قبل که مه‌لقا با سلیقه میچید، همه رو تو یک ظرف گنده ریخت و سرمیز گذاشت‌. چای رو که دم کرد رفت سراغ مه‌لقا.
-سلام‌صبح بخیر.
سلام ممنون.
-چیزی شده؟ دلخور به نظر میرسی.
به سمتش برگشت و بعد از یک‌نگاه نافذ و طولانی به قدم هاش ادامه داد.
-فکرم‌مشغوله.
-خیر باشه.
-باید باهم صحبت کنیم.
منصور آب دهانش رو قورت داد و با ترس از اینکه قضیه عکس و نامه ها لو رفته باشه لب زد:
خب باشه. صبحانه درست کردم. بریم بخوریم بعدش درموردش صحبت میکنیم.
مه لقا سری تکان داد و به سمت شیر آب رفت و صورتش رو با آب سرد شست.
 
بعد از صرف صبحانه رو کرد به منصور و‌گفت:
-تو از ازدواج‌ با من‌پشیمونی؟
نیشخندی زد و‌گفت:
-دیوونه‌شدی؟ این‌چی‌سوالیه؟
-لطفا جواب منو‌بده.
-خب‌معلومه‌که نه. بعد چهل سال حالا یادت‌ افتاده‌ این سوال و بپرسی.
-احساس میکنم حس خوبی نسبت‌ به‌ ازدواج نداری.
هرموقع ازدواج بچه‌ها میرسه به‌جای خوشحالی بیشتر میری تو خودت و سردردها و بی حوصلگی هات شروع میشه. باهام سرد میشی و تا چندوقت باید قیافه عبوست رو تحمل کنم. دیشب هم که سردرد رو بهونه کردی و رفتی بالا خوابیدی.
وقتی سکوت منصور رو دید ادامه داد:
سر ازدواج یکتا فکر میکردم ناراحتی که داره میره اما پسرها چی؟
خداروشکر مشکل مالی هم نداریم که بگی فکروخیال‌هات به خاطر اونه.
منصور خوب گوش میکرد و مونده بود باید چی بگه.
-درست میگی مه‌لقا ببخش منو. ولی مشکل من تو نیستی.
-پس مشکلت چیه؟
-تنهایی؛ هر کدوم از بچه‌ها که میرن تیکه‌ای از وجود منم با خودشون میبرن.
-توقع داری الان باور کنم؟
سری تکان داد و لبخندی زد.
باید تغییر رویه می‌داد. مه‌لقا زرنگ‌تر و تیزتر از این‌حرف‌ها بود که گول بخوره.
 
فردای اون روز یوسف با سگرمه‌های توهم رفته و توپ پر اومد خونه پدرش.
هنوز نشسته بود رو کرد به مه‌لقا و گفت:
همه‌جای دنیا رسمه روی پسربزرگتر حساب دیگه‌ای باز میکنن و بیشتر از بقیه بهش بها میدن الا خونه بابای ما.
درست حرف بزن ببینم چیشده مادر.
من باید از زنم بشنوم داداشم داره داماد میشه؟ یعنی اینقدر بی‌ارزشم واستون؟
نه عزیزمن، این چه حرفیه. ما فقط یک خواستگاری ساده رفتیم هنوز چیزی معلوم نیست.
منصور که سرو صدای پسرش رو شنیده بود پایین اومد و گفت:
همه جا دنیا رسمه جایی که وارد میشن سلام میکنن بعد بازخواست میکنن. بعدش هم تو که حرف بزرگتری میزنی‌ نمیدونی مادرت بزرگترته ونباید بازخواست کنی.
سلام‌ عرض شد، حالا اینجا همه‌چیزش رو حساب و قاعده‌ست فقط منم که بی‌حرمتی میکنم؟
مه‌لقا خودش رو جلو‌انداخت و گفت:
ای بابا ولش کنین اینقدر کشش ندین. یوسف یک خواستگاری ساده این قدر حرف نداره مادر.
نه خانم، مشکل جای دیگه‌ست که خودت هم خوب میدونی.
آره پدرمن مشکل جای دیگه‌ست. واقعا خواهر زن من چی کم داره که اینطور یونس دم‌تکون میده و پسش میزنه؟ هم شاغل هم اسم و رسم دارن هم خوش برو رو و خوش اخلاقه آخه چه مرگشه این پسر؟
مهم ترین چیز اینه خوشش نمیاد ازش. زوری که نیست. باید به دلش بشینه.
 
اینقدر که لوس و پرروی. چون‌دختره بهش ابراز علاقه کرده هوا برش داشته که کیه.
لا اله الا الله بجای اینکه کنار برادرت باشی و هواشو داشته باشی سنگ خواهرزنت رو به سینه میزنی؟
نگاه به زبون تلخم نکنین دلم براش میسوزه نمی‌خوام بدبخت کنه خودشو.
اگه نمیخوای بدبخت شه پس دخالت نکن تو مهم ترین تصمیم زندگیش.
باشه پدر من، اصلا اشتباه کردم دلسوزی کردم خودتون میدونین‌.
مه‌لقا مدام از پشت سر چشم و ابرو برای منصور می‌اومد تا با ملایمت بیشتری با یوسف صحبت کنه اما انگار بی‌فایده بود.
دوتا کله شق و بدخلق افتاده‌ بودن به جون هم و دست بردار نبودن.
صدای در اونها رو برای لحظاتی آروم کرد.
با اومدن یکتا و محمد، بحث تموم‌ شد و یوسف رفت.
منصور دست‌هاشو مشت کرده بود و به بچه‌ها نگاه میکرد، صورتش برافروخته شده بود و بالا‌و پایین رفتن قفسه سینش از دور مشخص بود. بلند شد و بی توجه به بقیه به سمت اتاقش رفت.
دکمه‌های پیراهنش رو باز کرد و کمی آب خورد. روی تخت نشست و به این فکر می‌کرد که چقدر یوسف شبیه پدرشه، به گذشته‌ها پرت شد.
اون‌موقعی که صحبت داماد کردن منصور تو خونه شروع شده بود و مادرش هرروز به خواستگاری دخترهایی می‌رفت که درو همسایه و دوست و آشنا معرفی کرده بودن.
پدرش سپرده بود باید خانواده اسم و رسم داری رو برای پسرش انتخاب کنه تا مبادا پیش فامیل سرشکسته شه و اعتبار و عزتش خدشه‌دار شه، و به قول خودش هم کفو خودشون باشه..
مادرش هم هم‌عقیده با او بود و میگفت نمی‌خوام پسرم حیف شه.
 
عیب و ایرادهایی که منصور روی دخترها میذاشت بقیه رو به شک واداشت که‌نکنه کسی رو زیر سر داشته باشه.
منصور دست به دامن طهورا شده بود و خواسته بود باپدرومادرش درمورد سیمین صحبت کنه. اما جرات زیادی میخواست که طهورا از پسش برنمیومد.
صحبت با پدر مستبد و خودرایی که تو زندگی اجازه نداده بود نه تنها بچه ها بلکه همسرش حرف دلشونو بزنن و معتقد بود فقط خودش میتونه تشخیص بده صلاح خانواده‌ش چیه و باید تصمیم گیرنده امور باشه، خیلی سخت بود.
فکر کرد شخص دیگه‌ای رو واسطه کنه تا با پدرش موضوع رو درجریان بزاره، کسی که ازش حرف شنوی داشته باشه، و اون کسی نبود جز خان عمو.
قرارشد طهورا موضوع رو با مادرش درجریان بزاره تا با خان عمو‌صحبت کنه.
مادرش به محض مطلع شدن از انتخاب پسرش، شروع کرد به گریه و زاری. منصور و طهورا فهمیدن تیرشون به سنگ خورده و مادرشون راضی به این وصلت نمیشه.
از اون روز به بعد اومدن سیمین به خونشون قدغن اعلام شد و طهورا اونو به خونه خودش دعوت می‌کرد و با منصور هماهنگ می‌کرد که به دیدنش بیاد.
سیمین هم بدون اجازه از خانوادش به بهانه‌های مختلف میومد خونه طهورا.
منصور و طهورا خوشحال بودن از اینکه اونجا با فراغ خاطر میتونستن همدیگه‌رو ببینن و رفع دلتنگی کنن.
 
یک ماه از خواستگاری گذشته بود و دیدارهای یونس و سوگند بیشتر از قبل شده بود.
بعد از چند جلسه مشاوره و دیدارهای بیرون‌ از منزل، عروس و دوماد موافقت نهایی خودشون رو اعلام‌ کردن. قرار جلسه نهایی برای توافقات خانواده‌ها برای مجلس و مهریه و ... گذاشته شد.
اعضای خانه طی یک سال گذشته که متوجه سرطان مه‌لقا شده بودن، حسابی از لحاظ روانی به‌هم ریخته بودن، ازدواج یونس شور و نشاط رو دوباره به خونه برگردونده بود.
یکتا و مه‌لقا یک‌ روز کامل مشغول خرید حلقه نامزدی و پارچه و چادر و کیف و کفش و ... برای نو عروسشون شدن. منصور سفارش کرده بود انگشتر نگین دار برای عروسش بخرن.
هوا تاریک شده بود که برگشتند، وقتی یکتا انگشتر رو جلوی منصور گرفت، لبخند عمیقی روی لبش نقش بست. همون چیزی که تو ذهنش بود در مقابلش قرار داشت. دست کشید روی نگین‌درخشانش، همون انگشتری بود که آرزوی مه‌لقا بود و هیچ وقت خریده نشد.
انگشتری که خونه طهورا قولش رو داد بخره و شب نامزدی دستش کنه‌.
همون روز وقتی از خونه طهورا برگشت جرات پیدا کرد تا با پدرش صحبت کنه حتی به قیمت لطمه دیدن رابطه پدر و پسری شون.
 
هنوز صدای سیلی محکم پدرش تو گوشش بود. همراه با داد و هوار که راه انداخته بود.
-یک‌بار دیگه ببینم‌ از این غلط‌ها کردی دندون‌هاتو خرد میکنم. دیگه کم‌مونده برم دختر مفنگی محل رو برا پسرم بگیرم.
-پدرمن مفنگی کجا بوده؟ گه گداری یک تریاکی چیزی میکشه و تموم.
انگشتش رو تهدیدهای درمقابل چشماش تکون داد و گفت:
-من قلبم مریضه سربه سرم نذار. همین که گفتم نه.
-به ما که میرسه یا همه مریضی یا حوصله ندارن یا اعصاب، من این حرفا حالیم نمیشه، ما همدیگه رو میخوایم.
-چیشد؟ یک‌بار دیگه بگو. همدیگه رو میخواین؟ چه غلطا. دم غیرت بابای مفنگیش گرم که ببینه دخترش با پسرا لاس میزنه. اینقدر که سرش تو پیک نیک وقت نمیکنه دور و اطرافش و ببینه.
منصور که تازه فهمیده بود چی گفته با دستپاچگی گفت:
-اون حرفی نزده اصلا ما باهم‌همکلام نشدیم. من همین جوری حدس زدم که منو میخواد.
-مشخص میشه.
مادرش که تا این موقع ساکت نگاهشون می‌کرد رو کرد به منصور و توپید:
-منصور چی غلطی کردی؟ لال شی که اینقدر حرف نزنی. گل بگیرن دهنتو. ببینم میتونی بدبختمون کنی.
دیگه حوصله این همه توهین و تحقیر و نداشت کفش‌هاشو پوشید و محکم در خونه رو به هم کوبید و رفت.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
30
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
57
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
226
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
131

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا