اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازگشت به خط پایان | اشعه خورشیدی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
inshot_۲۰۲۵۰۹۲۶_۱۹۰۷۴۲۲۶۱_bb1g.jpg

بازگشت به خطّ پایان

نویسنده: اشعہ خورشیدی

ژانر: اجتماعی، طنز، درام

خلاصه:
لژیون بلیتز! اسمش لرزه می‌نداخت به تن هر حریفی.
یه لشکر بی‌رقیب که ربع قرن حکمرانی کرد؛ اما حالا چی؟ یه باخت سنگین توی یه شب یخ‌بندون زمستونی. همه چی از هم پاشیده، روحیه‌ها داغون…
ولی یه کورسوی امید هست: “نِمِسیس”. یه قهرمان با یه گذشته تاریک، از دل خاکستر بیرون اومده تا دوباره لژیون رو سرپا کنه. حرکاتش برق‌آساست، قدرتش بی‌نظیره؛ ولی یه مشکلی هست. این یارو فقط با دشمن‎‌های بیرون از گود مشکل نداره.
یه جنگ روانی حسابی توی سرش داره جریان داره.
سایه‌های گذشته ولش نمی‌کنن.
بالاخره چی میشه؟ می‌تونه هم سایه‌ها رو از بین ببره هم دشمن‌هاش رو؟
پاسخ در قلب شب سرد زمستون مخفی شده.

مقدمه:
-همیشه یه اشتباه کوچیک می‌تونه نتیجه‌های زیادی داشته باشه.
شاید اون اشتباه باعث خیلی از اتفاقات آینده باشه.
یه تصمیم احمقانه که حتی باعث مرگ یه آدم ممکنه بشه
ما گاهی انتخاب های می‌کنیم .
حالا تو موقعی برنده ای که حتی تو اوج اون اشتباه باز هم تلاش کنی تا همه چیز رو درست کنی .
شاید هم از سر یه جوگیری بخوای اشتباه دیگران رو جبران کنی!
ولی‌ هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
همه گذشته دوباره زنده میشه...تو!
تو چوبِ اشتباه های گذشته‌ات رو هم خواهی خورد... .
زمین گرد است.
حالا تصمیم بگیر
ادامه می‌دی یا تمومش می‌کنی؟
می‌ذاری آدم‌های بیشتری غرق بشن یا اون اشتباه رو در نطفه خفه می‌کنی؟

به امید لژیون...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
#پارت_9
بدون نگاه کردن به موتور سوار دومی که ظاهراً اسمش علی بود داد زد:
-علی این پسره موش-موشی رو بگیر که برنامه داریم.
پسر علی نام بعد این حرف شلوار پلنگی شیر شد
طی یک حرکت مشت محکمی به پسر بور زد که پسر بور تلنگری خورد و پخش زمین شد.
بعد خیلی سریع مشت دوم رو به گونه پسر بور زد و بلندش کرد،از دستای پسر بور که داد و بیداد می کرد گرفت و از پشت برای اینکه حرکت اضافی نَزنه بهش چسبید.
از دماغ علی خون می ریخت و بی حال و با نفس نفس خندید:
-داش میتی(مهدی) رام شد.
مهدی لجن خندید و با شیطنت پرسید:
-علی؟به نظرت شیپ این دوتا باهم خاص نیست؟
قبل جواب علی‌پسر مو کلاغی رنگ با بد دهنی داد زد:
-شیپ تراز فقط خودت و ننه ات مرتیکه اشی مشی.
مهدی اخمی بین ابروش نشست:
-علی خفه اش کن اینو.
علی دست راستش رو روی دهن پسر مو بور گذاشت
خدا سر شاهده با جفت چشمام دیدم دست چپش چطور روی قسمت پاره شده شلوار پسر بور نشست!
پسر هم با بی قراری سعی می‌کرد از دستش خلاص بشه.
خسته از این وضع با بد عنقی چشمامو رو هم فشردم:
-خب که چی؟الان مثلا چه غلطی می‌تونی بکنی؟
مهدی بی توجه به حرفم
دوباره خیره نگاهم کرد و تک خنده ای کرد:
-می‌گم این بچه خوشگل ایرانیه؟
-اتفاقا چند ساله اونور تو امثال تو رو م..
کلافه و خسته دلم می‌خواست
زود تر از این مکان خلاص بشم،ولی از اون طرف انقدر یک دنده بودم که می،خواستم حتماً یه جوری این قائله رو با به فلان سگ دادن مهدی تموم کنم،ولی مگه می‌شد؟
ته دلم دعا-دعا می‌کردم یکی سر برسه،ولی کمتر کسی گذرش به اینجا می‌افتاد
اخه کسی مگه مغز خر خورده که بیاد اینجا؟
اینجا فقط واسه خفت گیری و دعوای گروهی مناسب بود.
مهدی دوباره نگاهش رو بهم دوخت با این تفاوت که اینبار شرورانه نگاه برانده‌اش رو به لبام دوخته بود
و با خنده سرش رو سمت پسر بور چرخوند:
-خوب اگه دوست نداریش‌ می‌شه قبل از نفله کردنش ازش استفاده کرد،دست مال کاغذی بدم؟اخه قراره بعد از برنامه بزاریش روی ل‌بای کبودت تا خونش بند بیاد!
خودش و علی هر هر زدند زیر خنده و واقعا مسخره بود
حتی فکر بهش‌هم سم بود!
اون لحضه یه گور بابای ادب گفتم و از تـه دل خودمو تخلیه کردم:
-دَستمال کاغذی رو بده اون خار و مادر ج.. موقع س... زدن برا بقیه ع×ر×ق شونو پاک کنن.
لبخندش پاک شد
با اعتراض رو به علی لب زد:
-علی؟اینا فقط فحش خار و مادر بلندن؟
بعد خیلی جدی نگاهی به ساعتش انداخت.
-اوه اوه وقت تنگه بریم سراغ برنامه...
 
آخرین ویرایش:
آخه چرا جای حساس تموم میشععععععععع
 
کجاش حساس بود؟ وا
 
آخرین ویرایش:
#پارت_10
با انزجار نگاهمو از چهره اش گرفتم و سعی کردم دستام رو تکون بدم.
پسر موکلاغی انگار خسته شد که بی حرکت سر جاش موند‌، ولی خب نمایان بود از اینکه دست علی کفتار به رون پاش فشار می‌اورد چطور سرخ شده بود!
می‌شد حالت زاری رو از چهره اش دید
شرمنده سرش رو پایین انداخته بود.
دِ..لامصب الان دوتا مون رو مثل گوسفند قربونی می کنن!
خسته بودم از فشاری که اول صبحی متحمل شدم البته اگه زنده موندم از این تجربه استفاده می‌کنم.
با نفرت اعجزای صورتش رو از نظر گذروندم.
صورت کشیده و دماغ بلند لبای باریک فکی که نمیدونم چرا حس می‌کردم کجه!
با این قیافه اعتماد به صقفش منو کشته!
سرش رو به صورتَم نزدیک کرد و اصلا نمی تونم وصف کنم چقدر بدم میاد کسی اینجوری
به صورتم سرشو نزدیک کنه
با خشم و نفردت توی صورتش داد زدم:
_ خیـ...
اون لحضه صدام خفه نشد!
بلکه تک تک ارگان های بدنم شاهد بود
که چطور نفسم بند اومد!
من که گفتم بودنم تو ایران مساوی با اولین بدبختی از شدت ناتوانی بغض کردم که بیشتر شبیه راز بقا بود!
اون ع×و×ض×ی،اون کفتار!
با خودم قسم خوردم اگه حتی از اونجا خلاص بشم اول اونو بکشم بعد خودم.
انگار سرب داغ ته حلقم ریختند
به جای اینکه سعی کنم از حسارش خارج بشم
با نفرت نگاهش کردم.
مـن یه محدوده داشتم یه شخصیت! به خاطر این شخصیتم حاضر شدم این همه سال خانوادم رو نبینم چرا؟چون عقده‌ایم.
چون اگه کسی غرور منو بشکنه
از محدوده خارج بشه دیگه برام فرق نداره که کیه شده دنیا رو بهم بدوزم زندگیشو بهم می‌ریزم.
همچین آدم های ل.اشی حق ندارند اکسیژن حروم کنن!
انگار آهن داغ روی لب هام گذاشتند و راه تنفسم رو بستند،ده ثانیه،سی ثانیه و
شاید هم یک دقیقه
اون با شِرارت، من با نفرت خیره بهم بودیم،ولی فقط یه لحضه چیزی از پشت به سرش خورد و این ضربه به قدری محکم بود که روی زمین بیوفته.
نفرت،درد و انزجار سه حس که عمیق درون روحم نفوز کرده بودند.
با نفرت صاف نشستم ناجی قصه یه پسر جوون بود که قیافه عادی داشت موهاش خرمای رنگ بود و هیکل درشتی داشت
به علاوه پسر دیگه ای که هیکل تقریبا لاغری داشت،چشمای سبز رنگ چهره‌اش رو خوشگل تر می‌کرد..
 
آخرین ویرایش:
و ما شاهد اومدن نیک و آروینیم😔💘
#پارت_10

با انزجار نگاهمو از چهره اش گرفتم و سعی کردم دستام رو تکون بدم.
پسر مو بور انگار خسته شد
که بی حرکت سر جاش موند
و فقط،از اینکه دست علی کفتار به رون پاش فشار میاورد چطور سرخ شده بود!.
میشد حالت زاری رو از چهره اش دید.
و شرمنده سرش رو پایین انداخته بود.
دِ..لامصب الان دوتا مون رو مثل گوسفند قربونی می کنن!
خسته بودم از فشاری که اول صبحی متحمل شدم.
البته اگه زنده موندم از این تجربه استفاده می کنم.
با نفرت اعجزای صورتش رو از نظر گذروندم.
صورت کشیده و دماغ بلند لبای باریک فَکی که نمیدونم چرا حس میکردم کجه.!
با این قیافه اعتماد به صقفش منو کشته!.
سرش رو به صورتَم نزدیک کرد
و اصلا نمی تونم وصف کنم
چقدر بَدَم میاد کسی اینجوری
به صورتم سرشو نزدیک کنه
با خشم و نفردت توی صورتش داد زدم:
_ خیابونی مَـ...
اون لحضه صدام خفه نشد.
بلکه تَک تَک ارگان های بدنم شاهد بود
که چطور غُرورَم خورد شد!.
من که گفتم بودَنم تو ایران مساوی با اولین بگ*ایی
از شدت نا توانی بغض کردم
اون ع×و×ض×ی...اون کفتار!
با خودم قسم خوردم اگه حتی از اونجا خلاص شم
اول اونو بکشم بَد خودم.
انگار سُرب داغ ته حلقم ریختند
به جای اینکه سعی کنم از حسارش خارج بشم
با نِفرت نگاهش کردم.
مـن یه محدوده داشتم.
یه شخصیت به خاطر این شخصیتم حاضر شدم این همه سال خانوادم رو نبینم چرا؟
چون عقده ایم.
چون اگه کسی غرور منو بشکنه
از محدوده خارج بشه
دیگه برام فرق نداره که کیه
شده دنیا رو بهم بِدوزم زندگیشو بهم میریزم.
من هرچی کشیدم از عقده ای بودنمه ولی اینبار...
اون لحضه...
اون دقیقه...
به خودم قول دادم همه شونو نابود کنم.!
همچین آدم های ل×ا×ش×ی حق ندارند اکسیژن حروم کنن!
انگار آهن داغ روی لَب هام گذاشتند و راه تنفسم رو بستند...
ده ثانیه..
سی ثانیه..
شاید هم یک دقیقه
اون با شِرارت من با نِفَرت خیره بِهَم بودیم.
وّلی فقط یه لحضه چیزی از پشت به سَرِش خورد و این ضربه به قَدری مُحکم بود که روی زمین بیوفته.
نِفرت و درد و انزجار سه حس که عمیق درون روحم نفوز کرده بودند.
با نفرت صاف نشستم.
ناجیِ قصه یه پسر جوون بود
که قیافه عادی داشت
به علاوه پسر دیگه ای که چشمای سبز رنگ
و قیافه خوشگلی داشت
 
آخرین ویرایش:
#پارت_11
_داداش حالت خوبه؟
سرم رو سمت همون پسر چشم رنگی چرخوندم که نگران بالای سرم وایستاده بود.
خیلی ناگهانی دستام رو بهم کوبیدم و بلند شدم.
_فوق العاده ام.
صدام از خرناس گرگ هم وحشتناک تر بود!
به پشت سرم نگاه کردم مهدی لجن با ترس آغشته به حرص از جاش بلند شد.
جوری خَشم و دیوانگی به درونم نفوز کرد
که هیچ چیزی نفهمیدم انگار حرکاتم دست خودم نبود.
تبدیل شده بودم به یه آدم سادیسمی و روانی!
شیرجه زدم سمتش و با عصبانیت مشت های محکمم رو روی صورتش پیاده کردم.
انگار یه انرژی دیگه ای داخلم بود که باعث می‌شد اینطور با نفرت به قصد کشت یکی رو بزنم.
من همیشه دعوا می‌کردم و حتی آثار بعضی از دعوا ها هنوز روی تنم هست، ولی این
چندش ترین و احمقانه ترینش بود!
هنوز هم داخل ایران آدم های روانی و خود بزرگ پندار هستند که فکر می‌کنند‌ با این کار ها خاص و شاخ جلوه می‌کنند
اینا حق ندارند وجود داشته باشند!
فقط باید،بمیراند!
من تو این قائله تنها نبودم
بلکه پسر مو کلاغی همونی که به خاطرش به دردسر اوفتادم هیستریک وار با مشت به دک و پوز علی سگ پدر می‌کوبید.
فقط می‌دونستم اگر عقده‌هام رو خالی نکنم سکته می‌کنم و به شب نمی رسم!
حالا حتی لباساشم خونی بود و به راحتی با هر ضربه صدای خورد شدن استخون های صورتش رو می‌شنیدم!
اصلا متوجه دست های که برای جدا کردن من از این موجود نحس جلو اومده بود نشدم .
فقط اون رو می‌دیدم که از بین دندون هاش،از دماغش خون جاری‌ و دوتا چشماش کبود بود
اون رو می‌دیدم که ظاهرا دماغش شکسته بود و از درد نعره می زد.
حتی لحظه ای بعد بدن بی جونش رو دیدم.
نمی‌دونم کی بود،ولی توسط یه نفر ازش جدا شدم اون شخص منو به زور عقب کشید
و تازه انگار به خودم اومدم!
-احمق کشتیش!
صدای نیما بود؟ اون کی رسید؟
دوتا بازوم رو محکم بین دست هاش گرفت و نگران نگاهم کرد:
-مهرداد؟خوبی؟
پسر چشم سبز کنار نیما وایستاده بود با وحشت گفت:
_داداش جانی‌ای چیزی هستی؟
جالب اینجا بود که هیچ کس سمت لاشه اون کفتار نمی‌رفت .
پسر مو کلاغی همچنان درگیر بود و پسر ناجی تلاش داشت جداش کنه .
علی نام با اون قد دو متری و هیکلش از خودش دفاع می‌کرد.
هر جور فکر می‌کردم هنوز آتیشم خاموش نشده بود.
نه تا وقتی جنازه دوتا شون رو نبینم!
با نفرت و قصد کشت دست نیما رو پس زدم
سمت علی رفتم و پسر ناجی رو کنار زدم همونطور
که یقه اشو با نفرت از پشت می‌گرفتم رو به پسر با انگیزه و حمایت گفتم:
_یه جوری بزن ت...و خ... هاش بگه پشمام.
پسر بور با لبخند رضایت و نفرت به زور از حصار پسر ناجی خودشو نجات داد.
یه تیکه سنگ نسبتاً بزرگ از روی زمین برداشت و تا بقیه بخوان به خودشون بجنبن صاف و مستقیم به سر اون روانی،زد..
 
آخرین ویرایش:
#پارت_12
«خونه نیما»
خسته و کلافه روی مبل سفید جابه‌جا شدم
با اخم به گوشیم خیره شدم.
بعد اون دعوا کاشف به عمل اومد پسر مو کلاغی همون آروین بود
صد البته از نیم ساعت پیش تا الان هزار بار به خودم بابت این کمک لعنت فرستادم.
اون دوتا الوات رو به بیرون شهر بردند تا پای کسی وسط کشیده نشه.
ظاهرا از طرف تیمی که ازشون باختند ریختند سرش.
-داداش چته حالا؟یه لب ساده دادی دیگه.
با نفرت سرم رو بالا بردم و به نیما خیره شدم.
روی میز نشسته بود و گاز استریل رو روی پیشونی آروین گذاشته بود.
اگه ترس از اون دنیا و عذاب وجدانم نبود شده کلیه ام رو می‌فروختم پول دیه اشو می‌دادم
ولی حیف دست و بالم بسته اس .
امیر چشمای سبز خوش رنگ‌شو گرد کرد
با اعتراض رو به نیما گفت:
-نمی‌بینی بدش میاد سر به سرش بزاری؟
ساعد که ظاهرا تو حموم بوده که خبر دعوا بهش رسیده و همونجوری با موهای خیس اومده بود و اتفافا با این دعوا خیلی هم حال کرده بود و انرژی گرفته بود گفت :
-حالا این سوسول بازیا چیه؟اونور که این چیزا عادیه این چرا برا ما ناز می‌کنه؟
حیف که ناجی مهربون قصه ای وگرنه یک پدری ازت در می‌اوردم!
امیر متعرض سیبی سمتش پرت کرد.
که یعنی خفه شو ولی مگه گاو و خر می فهمه خفه شو چیه؟
نیما ول کن نبود که نبود با بی خیالی به سوژه کردنم ادامه داد:
-می‌خواستی نری دعوا که اون لبای خوشگل و تو چشمت مردم رو جذب خودش نکنه.
با نفرت کنترل دم دستم رو سمتش پرتاب کردم و با دهن کج شده و اخم گفتم:
-اونوقت اون حرومیا رفیق تو نفله می‌کردند
خود گاوت یقه منو نمی گرفتی که چرا مثل بز نگاهشون کردی؟
از رو نرفت که نرفت:
-حالا که دوتا تون نفله شدید.
ساعد هم که از اون بدتر به من اشاره کرد:
-اره یکم دیر تر می‌رسیدم این یکی که حامله هم شده بود.
من نمی فهمم این قوم یزید بعد از باختشون این روحیه رو از کجا آوردند.
با حرص لبم رو چین دادم:
-عه ببخشید که به خاطر رقیبای شما نزدیک بود مامان بشم.
بخدا من یکی از مسابقه هام رو از دست می‌دادم
تا یه هفته روانی بودم کسی نزدیکم نمی‌شد!
آروین بلخره روزه سکوتش رو شکست و با اعتراض رو به این دلقک ها گفت:
-یکم جنبه داشته باشید دیگه
همینه آدم نمی تونه یه کلمه پیشتون بگه
بعدم دم مهرداد گرم اگه نبود معلوم نیست چی می‌شد...
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
591
پاسخ‌ها
8
بازدیدها
954
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18
پاسخ‌ها
22
بازدیدها
489

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

عقب
بالا