نام رمان:
آوای دروغین ماه
نام نویسنده:
شکوفه فدیعمی
ژانر رمان:
عاشقانه، هیجانی
خلاصه:
دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون میدهد.
اما وقتی نقشهاش از مسیر خارج میشود، همهچیز پیچیدهتر از آن میشود که فکرش را میکرد و این حادثه، آغازگر بازی تاریک و فراتر از حد تصور است.
چون صاحب بازی او را به اسارت میکشاند و مجبور به ورود بازی خطرناکی خواهد کرد.
بازی که قوانینش روشن نیست، مرز دشمن و ناجی در آن محو است و هر قدم میتواند آخرین قدم او باشد.
آرتام چه میخواهد؟
انتقام… یا چیزی خطرناکتر؟
اکنون دلربا باید انتخاب کند:
بقای خود، یا فرو رفتن در بازیای که روحش را برای همیشه میبلعد.
مقدمه:
برای اون، اشک نشونهی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی مینوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بیجواب نذاره. میخندید ولی خندههاش یه پوشش بود رو خالیهای دلش تا کسی نفهمه تهِ چشمهای سیاهش چه خبره... .
صدای تنهاییش همیشه مثل یه زمزمهی سرد تو گوشش میپیچید و بهش میگفت: «اینبار باید تو ضربه بزنی.» اما غم، مثل یه مهِ غلیظ دورش پیچیده بود و دیگه راه برگشتی براش نمیذاشت. اون خوب میدونست تهِ این مسیر، نه عدالتی هست و نه آرامشی؛ فقط یه حقیقت مونده که باید با خونِ دل نوشته بشه.
آوای دروغین ماه
نام نویسنده:
شکوفه فدیعمی
ژانر رمان:
عاشقانه، هیجانی
خلاصه:
دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون میدهد.
اما وقتی نقشهاش از مسیر خارج میشود، همهچیز پیچیدهتر از آن میشود که فکرش را میکرد و این حادثه، آغازگر بازی تاریک و فراتر از حد تصور است.
چون صاحب بازی او را به اسارت میکشاند و مجبور به ورود بازی خطرناکی خواهد کرد.
بازی که قوانینش روشن نیست، مرز دشمن و ناجی در آن محو است و هر قدم میتواند آخرین قدم او باشد.
آرتام چه میخواهد؟
انتقام… یا چیزی خطرناکتر؟
اکنون دلربا باید انتخاب کند:
بقای خود، یا فرو رفتن در بازیای که روحش را برای همیشه میبلعد.
مقدمه:
برای اون، اشک نشونهی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی مینوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بیجواب نذاره. میخندید ولی خندههاش یه پوشش بود رو خالیهای دلش تا کسی نفهمه تهِ چشمهای سیاهش چه خبره... .
صدای تنهاییش همیشه مثل یه زمزمهی سرد تو گوشش میپیچید و بهش میگفت: «اینبار باید تو ضربه بزنی.» اما غم، مثل یه مهِ غلیظ دورش پیچیده بود و دیگه راه برگشتی براش نمیذاشت. اون خوب میدونست تهِ این مسیر، نه عدالتی هست و نه آرامشی؛ فقط یه حقیقت مونده که باید با خونِ دل نوشته بشه.
آخرین ویرایش: