نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام داستان: من بودم
نام نویسنده: nivan
ژانر: تخیلی، فانتزی
خلاصه: در مورد یه دختر به اسم هانا ست که بعد از فوت پدر و مادرش همراه پدربزرگ و مادربزرگ پدریش زندگی میکنه و روزمره معمولی خودشو داره تا اینکه یه همسایه جدید پا به محله شون میذاره و باقی ماجرا...
پارت 9
_ تو روحی؟!
_ اوم، آره فکر میکنم روح باشم.
شمشیرش رو غلاف کرد:
_ پس خطری نداری.
برگشت که بره.
_ هی هی صبر کن. میخوام یه سؤال بپرسم.
بدون اینکه برگرده جواب داد:
_ من عجله دارم. از یکی دیگه سؤالت رو بپرس.
پشت سرش دویدم و دستم رو روی شونهاش گذاشتم که همزمان به شکل دود سیاه غلیظی دراومد و در هوا ناپدید شدیم. هنوز دستم رو شنل سیاه رنگ رو دوشش بود. عجیب احساس سبکی میکردم و انگار به جلو کشیده میشدم. به دقیقه هم نکشید و بعد خودم رو رو به روی در بزرگ طلا کاریِ زیبا و با شکوهی دیدم.
_ واااو.
تازه متوجّهام شد. سرش رو به عقب چرخوند:
_ چطوری اومدی این جا؟
_ من خُب خُب...
متفکّر به دستم روی شونهاش نگاه کرد. فوری دستم رو برداشتم. سرش رو با تأسف تکون داد:
_ نیازی نیست جواب بدی خودم فهمیدم. همین جا بمون و جایی نرو، الاً کار مهمی دارم که باید انجام بدم ولی زود میام و برت میگردونم.
دستپاچه چتریهای کوتاهم رو زیر کلاه هودی هل دادم:
_ خیالت راحت همین جا میمونم تا برگردی.
سرش رو تکون داد و با قدمهای سنگین به سمت در رفت. شنل بلند سیاهش با هر حرکت موج میخورد. حالا که دقت میکردم لباسی که پوشیده بود هم سیاه و از جنس چرم بود. نگهبانان بعد از تعظیم دو لنگه در پر نقش و نگار طلایی رو باز کردن. سالن بزرگی نمایان شد. کنجکاو سَرک کشیدم و از بین در درحال بسته شدن رد شدم. در چپ و راست سالن ردیف طولانی از مردان ردا پوش ایستاده و به نشانه احترام خم شده بودن. ردای همگی آبی تیره بود.مرد سیاه پوش جلوی تخت مجلل طلایی ایستاد و کمی سرش رو خم کرد:
_ درود بر پادشاه تایتس، پادشاه سرزمین آدونیس.
_ درود بر تو فرمانده لوگان. بگو مأموریت چطور پیش رفت؟
لوگان صاف ایستاد:
_ خبرهای خوبی ندارم.
پادشاه تایتس که تاج جواهر نشان روی سر داشت و ردایی سفید همراه شنل طلایی پوشیده بود یکدفعه از جا بلند شد:
_ نگرانم کردی سریع بگو چه اتفاقی افتاده؟
پارت 10
_ زمانی که در قلعه شیاطین مشغول مذاکره بودیم حادثهای رخ داد. خنجری حاوی طلسم مرگ به سمت پادشاه شیاطین پرت شد. ضارب شناسایی نشد و خصومتی که در گذشته بین دو سرزمین وجود داشته شیاطین رو دچار سؤتفاهم کرده. اونها فکر میکنند سؤقصد از سمت ما بوده (مکث کرد) و این رو یک اعلام جنگ میدونند.
همهمه بلند شد. پادشاه با صورتی که از خشم قرمز شده بود فریاد زد:
_ ساااکت.
سکوت شد. پادشاه به لوگان خیره شد و گفت:
_ لوگان! تو از اول هم بخاطر اتحاد بین ما و شیاطین ناراضی بودی و اگه اصرارهای ملکه مبنی بر فرستادن تو نبود هرگز برای انجام مأموریتِ به این مهمی انتخابت نمیکردم. چون نمیخواستم خطایی انجام بدی و اتحادِ بین دو سرزمین نابود بشه و حالا میبینم نگرانیهای من بی مورد نبوده (با صدای بلندتر و رساتری ادامه داد) فرمانده لوگان! چطور ثابت میکنی در سؤقصد علیه پادشاه شیاطین نقشی نداشتی؟
لوگان نگاه خیرهاش رو از پادشاه گرفت و به تکتک حاضرین انداخت. چند ثانیه روی من که پشت سرش ایستاده بودم بودم مکث کرد. لبخند ملیحی زدم و دستم رو براش تکون دادم. توجهی نکرد، چرخید و رو در روی پادشاه قرار گرفت:
_ درسته که من از پیمان اتحاد ناراضیام و انکار هم نمیکنم اما برای تهمت بزرگی مثل خیانت، دلیل محکمتری باید وجود داشته باشه. درست نمیگم؟
لوگان سرش رو به اطراف چرخوند و گفت:
_ دلیل فرستادن من اصرارهای ملکه نبود برعکس چون کسی تا حالا زنده از سرزمین شیاطین برنگشته من انتخاب شدم (معنادار به پادشاه خیره شد) غیر از اینه پادشاه تایتس؟!
دوباره همهمه به پا شد. تنش و اضطراب موجود در جَو به خوبی حس میشد.
پادشاه نگاهی به همه انداخت:
_ در واقع همه میدونند به خاطر تواناییهای خاصّت بود که انتخاب شدی. درسته تا حالا کسی زنده از سرزمین شیاطین برنگشته اما این برای قبل از پیمان صلح بود و حالا تو سالم در کنار ما هستی.
پارت 11
لوگان یک تای ابروش رو بالا برد:
_ توانایی و قدرتهام رو قبول دارین اون وقت وفاداری و صداقتم رو زیر سؤال میبرید؟ در تمام سالهایی که فرمانده ارتش سرزمین آدونیس بودم کی وکجا کم گذاشتم؟ از جون و دلم مایه گذاشتم و حالا جوابم اینه؟ خیانتکار اعلام بشم و برام محکمه تشکیل بدید؟
یک دفعه فشار زیادی به بدنم وارد شد انگار وسط دو تخته سنگ اُفتادم و از دو طرف بهم فشار میاد از شدت فشار داشتم له میشدم حس های مختلف هجوم اوردن سمتم؛ حس خشم، نفرت،حسادت و طمع زیاد. اونقدر حالم بد شد که نزدیک بود بخورم زمین، خودم رو سر پا نگه داشتم. اما چیزهایی که دیده بودم هر لحظه حالم رو بدتر میکرد. به مردی که از من رد شده بود نگاه کردم مو و ریشهاش یک دست سفید بود. یک عصای چوبی دستش بود که سرش پیچ خورده و الماس بزرگی وسطش قرار داشت. رو به روی لوگان قرار گرفت و گفت:
_ آروم باشید شرایط بحرانیتر از اونیه که اسیر تفرقه بشیم باید خونسردی خودمون رو حفظ کنیم و فکرهامون رو روی هم بریزیم تا بتونیم زودتر برای حل شدن مشکلاتمون راه چارهای پیدا کنیم.
کنار لوگان ایستادم و به وزیر نگاه کردم:
_ (کنار گوش لوگان زمزمه کردم) به نفعته بهش اعتماد نکنی وگرنه پشیمون میشی.
سرش رو کمی سمتم کج کرد بعد متفکر به وزیر اعظم در حال نطق خیره شد.
وزیر چرخید و همه حضار رو مخاطب قرار داد:
_ دورهٔ بدی شده، هر روز خبر گم شدن جادوگران قدرتمندمون تن و بدن همه رو میلرزونه مردم از کوچیک و بزرگ دیگه حس امنیت نمیکنند باید زودتر به این مسئله رسیدگی بشه حالا که شیاطین زیر زمینی حاضر به همکاری نیستند باید چارهٔ دیگهای پیدا کنیم.
پادشاه تکیه زده بر تخت پادشاهی بیحوصله دستش رو تو هوا تکون داد:
_ کورتیس حرف رو کوتاه کن و فقط بگو چه پیشنهادی داری؟
وزیر چاپلوسانه کمی خم شد:
_ سرورم نیاکان ما در گذشته توانایی استفاده از انرژی هسته زمین رو داشتند همون طور که میدونید انرژی که از هسته زمین استخراج میشد اون قدر عظیم و ویرانگر بوده که استفاده از اون توسط پادشاه مرحوم ممنوع اعلام شد.
پارت 12
_ و توسط طلسم قدرتمندی سرکوب و در مکانی نامعلوم مهر و موم شده اما سرورم احتمالاتی وجود داره که ممکنه به ما در پیدا کردن طلسم کمک کنه.
پادشاه مشتاقانه گفت:
_ از چه احتمالاتی حرف میزنی؟
وزیر مرموزانه به پادشاه نگاه کرد:
_ اجازه بدید در این مورد خصوصی صحبت کنیم.
_ درسته درسته. همگی مرخصید میتونید برید.
و همراه وزیر به اتاق گوشه سالن رفتند. کنجکاو شدم اینها چرا این قدر مشکوک میزنند. دنبالشون راه افتادم.
_ کجا داری میری؟ بیا این جا کارت دارم.
برگشتم به عقب و لوگان رو دست به کمر و طلبکار وسط سالن دیدم. با انگشت خودم رو نشون دادم:
_ با منی؟!
_ مگه بجز تو کس دیگهای هم اینجا هست؟
نگاهی به اطراف انداختم راست میگفت همه رفته بودن و توی سالن بجز خودش و من کسی نبود رفتم جلو و دست به سینه شدم:
_ بله؟ امرتون رو بفرمایید.
_ معنی جمله منتظر بمون تا برگردم میدونی چیه؟ اگه آره پس اینجا چیکار میکنی؟
_ خب حوصلهام سر رفته بود و این که از این سرزمین خوشم میاد و میخوام قبل از برگشتن به دنیای خودم حساب همه جاش رو بگردم و خوش بگذرونم.
_ جالب شد تو از یه دنیای دیگه اومدی؟! بعداًً باید مفصل برام تعریف کنی.
خندیدم و کف دستم رو تاگوش بالا بردم:
_ اطاعت فرمانده.
متعجب نگاهم کرد:
_ این حرکت معنی خاصی داره؟
_ آره دیگه تو دنیای من نظامیها به مقام بالاتر این طوری احترام میذارن.
صدای سرفه الکی اومد.
_ فرمانده لوگان دارید با چه کسی حرف میزنید؟
لوگان با همون ژست دست به کمری که برای من گرفته بود برگشت عقب.
_ من باید به شما جواب پس بدم جناب پیشکار؟
پیشکار دستپاچه شد:
_ خیر قربان گستاخی من رو ببخشید.
_ دیگه تکرار نشه چون دفعه بعد جور دیگهای جوابت رو میدم.
پیشکار تند تند سرش رو تکون داد:
_ بله بله لطفاً من رو عفو کنید قربان.
_ حالا بگو چیکار داشتی که خلوتم رو بهم زدی؟
پیشکار در حالی که تا کمر خم شده بود جواب داد:
_ عالیجناب، پادشاه خواستن شما رو در اتاق مخصوص استراحت ببینند.
_ باشه پیغامت رو رسوندی حالا میتونی بری.
پیشکار کمی دیگه خم شد و زودی فلنگ رو بست.
_ این که فقط تو میتونی من رو ببینی به نظرت خیلی عجیب نیست؟
با لحنی که بر عکس من هیچ کنجکاوی و هیجانی توش نبود گفت:
_ آره عجیبه. من باید برم حواست رو جمع کن و هر جایی سرک نکش (اشاره مستقیمش به چند لحظه قبل بود) درسته که روحی ولی باید به حریم شخصی دیگران احترام بذاری.
چشمم رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_ من فقط یه روحم مثلاً یه روح میتونه چه کار خاصی انحام بده وقتی هیچ کسی نمیتونه ببیندش؟
_ در هر حال چون من اوردمت اینجا پس مسؤلیتت با منه.
_ باشه فهمیدم توی هیچ اتاقی سرک نمیکشم، به حرفهای کسی گوش نمیدم. روح خبیث نمیشم و کسی رو اذیت نمیکنم میبینی چه دختر خوبیم،الکی نگرانی.
پارت 13
نامطمئن نگاهم کرد و زیر لب زمزمه کرد:
_ امیدوارم.
_ راستی اسم من هانا ست گفتم شاید بخوای بدونی.
منتظر جواب نموندم و از سالن بیرون زدم. یک ساعتی بود تو راهروهای پیچ در پیچ دور میزدم و چند باری شانسم رو امتحان کردم ولی با هر کسی حرف میزدم نه صدام رو میشنید و نه جوابم رو میداد. وارد راهروی بعدی شدم. خدمتکاری با لباس سیاه بلند و پیشبند سفید مشغول گردگیری قاب عکس بزرگ تو راهرو بود. لبخند خبیثی رو لبم نشست. رفتم پشت سرش ایستادم و آروم تو گوشش فوت کردم بدون اینکه کارش رو متوقف کنه دستی رو گوشش کشید. این بار تو گوش راستش فوت کردم، نگاهی به اطراف انداخت و محکم گوشش رو مالید. این بار با نوک انگشت گوشه تابلوی نقاشی رو کمی کج کرد. دست خدمتکار رو هوا خشک شد. گردگیر دسته چوبی رو روی میز گذاشت و تابلوی نقاشی رو صاف کرد. گردگیر رو برداشتم و توی گلدون بزرگ ته راهرو انداختم. خدمتکار نگاه دقیقی به تابلو انداخت و وقتی خیالش از صاف بودنش راحت شد دستش رو روی میز کشید نگاهی روی میز و حتی زیر میز انداخت:
_ ای خدا گردگیر هم پا در اورده و رفته، نه خیر این جا هم نیست.
همین طور گوشه و کنار راهرو رو میگشت. در کل چهارتا شمع روی پایههای آهنی نصب شده روی دیوار روشن بود، خندیدم و انگشتم رو با زبون خیس کردم و دونه به دونه شمعها رو خاموش کردم. خدمتکار هاج و واج به شمعها که یکی بعد از دیگری خاموش میشد نگاه میکرد. نوبت شمع آخر رسید مکث کردم و شمع آخر رو هم خاموش کردم. همه جا تاریک شد و جیغ خدمتکار در اومد:
_ پناه بر خدا. پناه برخدا این جا چه خبره؟
ترسیده سمت پله ها رفت دامن بلندش زیر پا گیر کرد و زمین خورد خواست بلند بشه که دوباره خورد زمین دوباره بلند شد و سریع از پله ها پایین رفت دلم رو گرفته بودم و قهقه میزدم. خوب که خندیدم و خندههام تموم شد سمت گلدون رفتم رو نوک پا وایسادم و دستم رو تا ته کردم تو گلدون:
_ اه پس کجایی؟
خم شدم و دستم رو بیشتر بردم تو نوک انگشتم ته گلدون خورد و یه گلوله پشمالو تو دستم اومد:
_ آخ جون توپ پیدا کردم (فشارش دادم) این چرا اینقدر نرمه؟!
کشیدمش بیرون و روی دست گرفتمش توپ سیاه با چشمای ریز زشتش داشت پایین و پالا رو نگاه میکرد. با نگاه خیره زیر لب زمزمه کردم:
_ موش....(یک دفعه جیغ زدم و پرتش کردم) مووووش... مووووش... وای مامان... مووووش.
موش بخت برگشته مونده بود از کدوم طرف فرار کنه هی زیر دست و پام این طرف اون طرف میرفت و خودش و به دیوار میزد آخر از شکاف زیر در یکی از اتاقها فرار کرد. عصبی لگدی محکم به گلدون زدم، گلدون پرت شد و به دیوار خورد و هزار تیکه شد. نگاه سریعی به دور و ورم انداختم و نفس حبس شدهام رو بیرون دادم، خدا رو شکر کسی اون اطراف نبود، یک دفعه در سمت چپ باز شد و یه دختر شنل پوش بیرون اومد. نگاه محتاطی به اطراف انداخت با دیدن گلدون شکسته فوری صورتش رو پوشوند و ازپلهها پایین رفت. در نیمه باز بود و تخت زیبای سلطنتی بزرگی با پردههای حریر شیری رنگ دیده میشد. با دیدن تخت همه چیز یادم رفت، همیشه دلم میخواست یکی از این تختها داشته باشم. دستم رو سمت در بردم تا بازش کنم که دستم از در رد شد بیخیال شونهام رو انداختم بالا، وارد اتاق شدم و به سمت تخت رفتم. دستم رو روی ملافه قرمز ابریشمی کشیدم و گوشه ملافه رو پس زدم با دیدن لکههای خون روی بالش حالم بد شد. عقی زدم و ملافه رو انداختم.
پارت 14
از اتاق بیرون زدم.
(دانای کل)
سایه پشت پنجره کیسه را روی دوشش بالاتر کشید. حشرات وکرم ها روی صورتش و بدنش می لولیدن. مردمک های زرد براقش با دقت اطراف را میپایید، سکوت شب لبخند غمگینی روی لبهایش نشاند.کیسه را محکم گرفت و آرام از دیوار پایین خزید و میان درختان در تاریکی هوا ناپدید شد.
(هانا)
با صدای داد بلندی ازجا پریدم.
- احمقا چرا این جا وایسادین بر و بر من رو نگاه میکنید. برید گم شید اون جاسوس بی پدر رو پیدا کنید.
تعدادی سرباز در حالت آماده باش کنار هم صف کشیده بودن و سردرگم به هم دیگر نگاه میکردند. دوباره صدای داد اومد.
- برید گم شید دیگه.
سربازها دستپاچه از در آهنی سرباز خونه خارج شدند. تکیه به در زدم و به قدم رو رفتن کلافهاش خیره شدم.
- مثلا داد بزنی مشکلاتت حل میشن؟
زیر چشمی نگام کرد. چون خدمتکارهای زیادی اون اطراف مشغول تمیزکاری بودن جواب نداد.
روی میز ناهار خوری نشستم. بره کبابی و میوههای رنگارنگ بهم چشمک میزدن. اما حیف نه بو شون رو حس میکردم. نه میتونستم مزه شون کنم با حسرت چشم از غذاهای خوشمزه گرفتم. از کنارم رد شد و روی صندلی لم داد. چشماش رو بست و سرش رو به عقب رو دستاش تکیه داد. قاشقی از روی میز برداشتم. هنوز برام جای تعجب داشت چطور میتونستم به اجسام دست بزنم. مگه من روح نیستم؟
- تو به چیزی دست نمیزنی در واقع داری با انتقال انرژی تکونشون میدی.
چشمهاش رو باز کرد و صاف نشست. خیره به جلو دستاش رو روی میز گره کرد.
اخم کردم.
- تو داری ذهنم و میخونی؟
گوشه لبش بالا رفت. شکه از روی میز بلند شدم.
- واقعا داری ذهنم و میخونی؟ به چه حقی؟
-بخوام یا نخوام این توانایی ذاتی منه نمیتونم جلوش رو بگیرم.
پارت 15
سربازها تک و توک این طرف و اون طرف می رفتند و سر و صدای زیادی تولید میکردند. آرام اما عصبی دستم رو پشت صندلی گذاشتم و خم شدم.
- کارت اصلا خوب نبود.
با تفریح نگاهم کرد.
- تو کار خوب رو انجام بده. بهم بگو تو اتاق چه اتفاقی افتاد؟
ناخوداگاه یک تای ابروم بالا رفت.
- خودت که همه چیز رو میدونی پس چرا می پرسی؟
هنوز نگاه خیرهش به منظره باغ سرسبز بیرون پنجره بود.
- ارباب.
توده متحرک آبی رنگ دور گردن لوگان چشم های خمارش رو باز کرد و خمیازه بلندی کشید. اروم و به سبکی یک تکه ابر روی هوا شناور شد.
- ارباب اون بی تقصیره.
لوگان: میا، خود تو نبودی میگفتی آخرین بار اون رو توی اتاق استند دیدی؟
در حالی که روی هوا درازکش بود متفکر دست زیر چونه اش زد.
میا: آره من هر قدمی که برمیداشت، باهاش بودم اما این رو هم گفتم: «قبل از ورود هانا یک زن شنل پوش از اتاق خارج شد». یادت میاد؟
با چشمای وق زده خیره به میا شدم حاضر بودم قسم بخورم قبل از این که صداش در بیاد و یهو ظاهر بشه، هیچی دور گردن لوگان نبود.
لوگان: میا یه پریه و فقط به کسایی که دلش بخواد خودش رو نشون میده.
من: به من چه آخه؟ مگه من سؤال پرسیدم.
میا: از قیافه سکتهایت معلوم بود داری از فضولی میترکی.
خودم رو جمع و جور کردم.
لوگان: باید هرچی دیدی رو مو به مو برام بگی. این جادوگری که تازگی گم شده از خاندان اشرافزاده قدرتمندی بوده و ناپدید شدنش سر و صدای زیادی کرده.
من- فکر کردی مزدور جیره مواجب بگیرتم که داری ازم حساب پس میگیری؟
میا چرخی روی هوا دورم زد. از کمر به بالا شبیه انسان بود اما قسمت پایین تنهاش مثل دود و در کل رنگ بدنش آبی فیروزهای بود.
میا: سخت شد که.
لوگان بیحوصله گفت:
- لازم نیست گارد بگیری. چیز زیادی نمیخوام بگی، فقط بگو اون زن شنل پوش چه شکلی بود؟
پارت 16
نگاهی به میا انداختم. بدن باریکش دور گردن لوگان حلقه شده و مثل یک گربه ملوس خمیازه میکشید. متوجه نگاه خیرهام شد و با چشمای درشت آبی فیروزهایش چشمک ریزی زد. اخم کردم.
- چرا از دست راست مورد اعتمادت نمیپرسی؟
میا سریع جواب داد:
- چون صورتش رو با کلاه پوشوند و من چهرش رو ندیدم.
کلافه تکیه به میز زدم.
- یه زن معمولی بود دیگه با صورت و بدن معمولی و چشمای قهویی تیره.
دست به سینه شد و گفت:
لوگان: کافی نیست. با این اطلاعات کم نمیتونیم پیداش کنیم. میا، تو و هانا برید داخل و خارج قصر رو بگردید. ببینید میتونید اون زن و پیدا کنید.
میا خوشحال و راضی از دور گردن لوگان جدا شد و سمتم اومد.
میا- اطاعت ارباب. بزن بریم دور دور.
- چی؟ نه نه. هی تو وایسا سر جات، سمت من نمیای ها! گفته باشم من...
(چند ساعت بعد)
میا- خوب ببین. مطمئنی بین کارکنان این بخش نیست؟
پوفی کشیدم.
- نه نیست.
یهو وسط راهرو وایستاد و دستاش رو بهم مالید.
- خوب، پس میریم بخش خصوصی قصر رو ببینیم. قسمت مور علاقه من.
متعجب نگاهش کردم.
- بخش خصوصی دیگه کجاست؟
نخودی خندید و گفت:
میا- یکم تحمل کنی خودت میفهمی.
وارد راهروی دیگهای شدیم و جلوی یک در چوبی وایستادیم. میا خودش رو منقبض و کوچیک کرد و به راحتی از سوراخ کلید روی در داخل رفت. منم که مانعی نداشتم و از در رد شدم. اولین چیز رایحه دلپذیر گل رز بود که تو بینیم پیچید و بعد درخت بید مجنون، درختی که دیوانه وار عاشقشم بین درختای سیب و پرتقال و درختای دیگه مثل ستاره چشمک میزد.
میا- قشنگه نه؟
- محشره.
میا- داخل و ببینی چی میگی؟