کارِجان را تن ندادم ، روزگار از دست رفت
دست در کاری نزد دل، تا که کار از دست رفت
عمر در بیهوده شد صرف و نشد کاری تمام
روزگارِ دل سَر آمد ، روزگار از دست رفت
گوش بر گُلبانگِ بلبل تا نهادی ، گُل گذشت
چشم تا بر گل گشادی ، نوبهار از دست رفت
با دلم کردم قرارِِ آنکه باشم برقرار
چون به کوی او رسیدم...