نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
رمان خاکستر در میان آب
نویسنده: مرضیه کاویانی پویا
ژانر: عاشقانه، تاریخی
ناظر: @Nargess128
خلاصه: آتش هیچگاه در آب شعلهور نمیشود. آب همیشه با نرمی خود قلب او را تسخیر میکند و او را خاموش، اما وای بر روزی که آتش بر آب نفوذ کند و قلب آرام او را شعلهور سازد! چه میشود...
– ببین، حرفت جالب نیست!
من اگر میخواستم شما رو نابود کنم،
این راه رو انتخاب نمیکردم!
اصلاً چرا باید نابودتون کنم،
وقتی سال گذشته من این آقا رو از قصر نجات دادم
و نذاشتم بمیره؟
عجیب نیست؟
حرفش درست بود
ـ او باعث نجات آرتن شده بود.
ولی با این حال، اعتماد به او سخت بود.
آرتن نگاهش را به مهاوا میدهد.
او هم بلد بود عصبی شود؟
هر وقت او را مسخره کرده بود،
جوابی از او نشنیده بود،
و حالا این خشمش از سیاوش برایش غیرمنتظره بود.
– ثابت کن حرفهات رو، ثابت کن!
حرف آرتن، نگاههای معنیدار سیاوش را به دنبال دارد.
مهاوا بابت این شانس خوشحال میشود و هیجانزده میگوید:
– حتماً ثابت میکنم!
ببینید، من یه فردی رو میشناسم که برای این مردم قابل اعتماده ،
مخصوصاً برای شورشیهایی مثل شما!
اون یه کتاب داره…
و اون کتاب میگه که سرزمین ما، یعنی سرزمین وهومیسا،
دارای جادوی سفید بوده.
جادویی که باهاش از سرزمین محافظت میکردن،
اما با آمدن اهریمن و جادوی سیاه،
جادوی سفید از بین رفته!
و اهریمن این سرزمین رو تصاحب کرده.
حرفهایش برای آن سه نفر، غیرقابل درک نبود،
اما وقتی گفت که این فرد قابل اعتماد این حرفها رو زده،
نمیشد بهسادگی ازش گذشت.
– چه کسی این حرفها رو زده؟
– هامان…
با آوردن نام هامان، همه ساکت شدند.
هامان فرد مهمی بود
کسی که سالها پنهانی به مردم آموزش میداد و آنها را راهنمایی میکرد.
و اگر این حرفها را او زده بود،
همه چیز گواه بر حقیقت ماجرا داشت…
آرتن بلند میشود و نگاهش را به سیاوش،
که متعجب به مهاوا نگاه میکند، میدهد.
– سیاوش، من باید برم و هامان رو پیدا کنم.
باید ازش بپرسم که این حرفها حقیقت داره.
و ازت میخوام از این دختر تا زمانی که میام مراقبت کنی و نذاری بیرون بره.
– باشه، خیالت راحت.
آرتن از اتاق بیرون میزند.
بعد از راهرو عبور میکند و وارد خانهی اصلی میشود.
خانه بهگونهای بود که در آن یک راهرو مخفی وجود داشت،
چند اتاق در آن قرار داشت،
و در یکی از اتاقها، سلاحهای نظامی نگهداری میشد.
وقتی بیرون میآید،
سمت اصطبل اسبها میرود…
به سیاه (اسبش) نگاه میکند و صدایش میزند.
– سیاه، باید بریم.
سیاه شیههای میکشد و به سمت در میآید.
وقتی به آرتن میرسد، سر خم میکند و پاهایش را به زمین میکوبد،
و با این کار، خوشحالیاش از حضور آرتن را نشان میدهد.
آرتن دستی روی سر سیاه میکشد—
سیاه دوست کودکیهایش بود.
شاید یک اسب بود،
اما برای آرتن، یک دوست وفادار !…
سوار بر سیا میشود و دستش را آرام بر کمر او میزند.
با این کار، سیاه شروع به دویدن میکند…
***
به تپهی ماندا رسیده بودند.
به گلهای داودی که روی تپه روییده بودند، نگاه میکند.
این گلها در فصل بهار سبز میشدند،
و تا پایان بهار،
سبز بودند و زینت این تپه!
از سیاه پیاده میشود،
دستش را روی سر او میکشد،
و آرام میگوید:
– از اینجا به بعد قراره خودم برم،
تو اینجا منتظرم بمون.
و بعد قدم جلو میگذارد،
سمت تپه میرود.
هامان بیشتر اوقات در این منطقه بود،
و حالا آرتن امید داشت او را اینجا ببیند.
***
بالاتر که میرود،
نسیمی خنک به صورتش میخورد،
و بعد عطر گلها…
لبخند میزند.
هنوز هم جای امیدواری بود…
تا وقتی که در خاک این سرزمین،
گیاه میروید و درختان میوه میدهند،
هنوز جای امید هست.
***
به پایین تپه که رسید،
نگاهش را به درخت افرا داد—
درخت کهنسالی که مردم آن را مقدس میدانستند،
و هرسال، روز نوروز،
در کنارش جشن میگرفتند،
و برای طبیعت، یک درخت میکاشتند.
سمت درخت قدم برداشت.
خیلی وقت بود که اینجا نیامده بود،
حتی در نوروز.
وقتی نزدیکش شد،
کنارش نشست،
و به درخت تکیه داد.
چشمهایش را بست…
آرام نفس کشید…
صدای پرندهها،
حکم موسیقی را برایش داشت،
و او را به رویا میبرد…
***
یادش آمد وقتی که پسر بچه بود،
با پدر و مادرش به اینجا میآمدند،
و با هم شعرخوانی میکردند.
با بهیاد آوردن آن روزها،
لبخند زد.
صدای فرد آشنایی،
او را به خود آورد:
– منتظرت بودم.
چشمانش را باز کرد،
و نگاهش را به هامان داد.
موهایش کاملاً سپید شده بود…
با دیدنش، بلند میشود،
و با احترام میگوید:
– درود!
– درود،
چه عجب به اینجا آمدی!
– میخواستم شما رو ببینم،
برای همین به اینجا آمدم.
– چه عجب یاد استاد پیرت افتادی!
– همیشه به یادتونم.
– خب، چه کاری داشتی که به اینجا آمدی؟
بگو، میشنوم.
آرتن نگاهش را به چشمان میشیرنگ او میدهد،
و به آرامی پاسخ میدهد:
– شما مهاوا رو میشناسید؟
– بله، چطور؟
با شنیدن این حرف،
نفسهایش کند میشوند،
و دستانش از عصبانیت مشت میشوند.
با خودش فکر میکند:
نکند حرفهای آن دختر درست باشد؟
اگر اینطور باشد،
چه…؟
صدای هامان بلند میشود:
– اگر میخوای بپرسی حرفهایی که زده، حقیقت داره یا نه،
باید بگم که حقیقت داره.
و ازت میخوام کمکش کنی.
اون دختر خوشقلبیه…
مهاوا، نگاهش ثابت ماند روی آرتن،
و رفتنش را با چشم دنبال کرد.
خودش را سخت کنترل میکرد
تا اشک نریزد…
***
آرتن، نگاهش را به کتاب داد،
و نامش را زمزمه کرد:
"سیاه در مقابل سفید"
دستش را روی جلد سبزرنگ کتاب به گردش درآورد،
و بعد از مکث،
آن را باز کرد،
و خط اولش را شروع به خواندن کرد:
***
"در این سرزمین،
مردم این قدرت را دارند
تا آب و آتش را کنار هم قرار دهند،
و از آن شمشیر بسازند.
شمشیرهایی که فولاد را درهم میشکنند،
چون این سرزمین متعلق به ایزد است،
و جادوی سفید، موهبتی از طرف اوست.
اما برای استفاده از جادو،
مردم این سرزمین چه میکنند؟
آیا مثل جادوی سیاه،
از پوست مار و خون قورباغه استفاده میکنند،
و بعد خود را قوی میدانند؟
نه.
مردم این سرزمین از عنصرها میآموزند که چطور جادو کنند.
از باد، برای روشن کردن استفاده میکنند،
از آب، برای خاموش کردن پلیدی،
از آتش، برای پاک کردن زشتی،
و از خاک، برای ساختن…
هرکدام جزوی از جادوی سفید است،
ولی کار با آن آسان نیست.
برای استفاده از جادوی سفید،
باید قلب داشته باشی،
قلبی که از گوشت و خون نباشد…
تو قلبی را نیاز داری که از طبیعت باشد،
و با طبیعت جان بگیرد.
مثل وقتی که باران میبارد،
صدای قطراتش را به روح متصل کنی،
و بتوانی با ریتم آن راه بروی،
روی آبی که شناور است،
و آتش را نگه داری در دستت،
بدون هیچ آسیبی…
تو باید بتوانی با طبیعت ارتباط برقرار کنی،
اما برای این کار،
باید از سیاهی بگذری،
و قلبت را پاک کنی،
و بجنگی برای سفیدی.
برای انجام این کار،
باید به جنگلی بروی
که نیمهی آن پر از آب است،
و نیمهی دیگر آن خشک است.
و در آنجا، کلید را پیدا کنی."
***
خط آخر را خواند،
و متعجب،
صفحه را کنار زد.
تمام صفحهها سفید بود.
بدون هیچ نوشتهای…
یعنی تمام کتاب، همین چند خط بود؟
نگاهی به قطر کتاب انداخت،
و آن را روی میز گذاشت.
نمیتوانست چیزی بفهمد،
اما مهاوا در ذهنش خطور کرد.
شاید او چیزهای بیشتری میدانست.
با این فکر، بلند شد،
و اول، کتاب را زیر تخت گذاشت،
و بعد از اتاق خارج شد.
***
در اتاقش،
در فضای اصلی خانه باز میشد،
ووقتی در را باز کرد،
نگاهش روی نارتا و سیاوش خیره ماند.
جنگیدن همیشه با تاریکی و عذاب همراه است، اما مهم هدف بود، هدفی که پشت شمشیر زدنهای دلاوران نهفته بود.
آرتن با این فکر، چشمانش را بست.
او میخواست یک جنگجو شود...
***
صدای همهمه بلند شده بود، هر کسی چیزی میگفت.
این آشفتگی ذهنش را بههم ریخته بود، اما حرف نریمان باعث شد که کنترلش را از دست بدهد.
ـ ما برای جنگیدن اومدیم، نه دزدی!
ببین آرتن، تا حالا کار خودت رو انجام دادی و
گروه شورشیها برات ارزش نداشته!
آرتن نگاه سردی به نریمان انداخت.
ـ من مجبورت نکردم!
اگر نمیخوای باشی، نباش. اینجا هم کسی منتظرت نبوده.
اصلاً ببینم، کی تو رو خبر کرد که بیای؟
ـ من بهش گفتم!
با حرف سیاوش، آرتن نگاهش را به او داد.
میخواست بلند شود و جمع را ترک کند، اما نمیخواست ضعفش را دیگران بفهمند.
پس سعی کرد خودش را کنترل کند و حرفش را بزند.
ـ ببین، گروه ما یه گروه چهارنفرهست.
و طبق نظرسنجی، من سرگروه هستم.
حالا نقشه رو تغییر دادم.
اگر مشکلی دارید، میتونید از گروه خارج بشید و وارد گروههای دیگه بشید.
حرفش به مذاق نریمان خوش نمیآمد.
او مجبوری وارد گروه شده بود و نمیخواست کنار آرتن باشد، یا حداقل نمیخواست او سرگروه باشد.
همین باعث شده بود از او کینه به دل بگیرد.
پس حرفش را به زنندهترین شکل ممکن زد.
ـ من نمیخواستم توی این گروه باشم.
اگه اینجا هستم، فقط بهخاطر ترتیببندی پدرمه.
و اگر تو سرگروه شدی، فقط بهخاطر سیاوش و خواهرت بوده!
آرتن نگاهش را پر از خشم به او داد.
از همان روزی که عضو سربازهای شورشی شده بود، با نریمان مشکل داشت.
و اگر پدر نریمان شهید نشده بود، همینجا کارش را تمام میکرد و از شر این موجود آزاردهنده خلاص میشد.
از جایش بلند شد و برخلاف خشم درونیاش، با صدایی خونسرد گفت:
ـ من تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم.
اگر برات غیرممکن یا ترسناکه، میتونی کنار بکشی و مثل همیشه پشت پدرت قایم بشی و از دور، فقط نظارهگر مبارزهی همرزمات باشی.
حرف آرتن مثل هیزمهای خشکشدهای بود که روی آتش ریخته شوند.
نریمان خشمگین شد، سمت او خیز برداشت و با او گلاویز شد.
قبل از اینکه سیاوش بتواند آنها را از هم جدا کند، آرتن مشت محکمی به صورتش زد.
و همین باعث شد جیغ بلند نارتا بلند شود...
سیاوش، آرتن را از عمارت بیرون برد و خودش هم همراه او از عمارت خارج شد. با رفتنشان، نارتا نگاهش را به نریمان داد و با دلخوری به او خیره شد و گفت:
ـ ما دزد نیستیم! ما هم برای دزدی نمیریم، برای جنگیدن میریم و برای برد توی نبرد، اگه لازم باشه خون هم می دیم. این که ، گرفتن حق خودمون از حارثه… الانم راهی برای همگروهی بودنمون نمونده.
نریمان بعد از حرف نارتا، نگاهش را مبهوت به آنها داد. او نمیخواست پس زده شود. همیشه به دنبال قدرت بود، حتی در بدترین شرایطش. اما حالا غرورش را لهشده میدید… آن هم در دستان آرتن!
صدای مهاوا بلند شد. آرام، با همان لحن گرم همیشگیاش گفت:
ـ حارث چیزی از خودش نداره. هر چی که هست، برای این مردمه!
نریمان پوزخندی زد و نگاهش را به چشمان مهاوا داد. این چشمها را یکبار دیگر دیده بود، اما نمیدانست کجا… با این حال، سری تکان داد و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
ـ از دیدنتون خوشحالم، شاهزادهخانم!
و بعد نگاه معنادارش را به نارتا داد، ابرو بالا برد و بدون هیچ حرفی از عمارت بیرون زد.
با رفتنش، مهاوا نفسش را بیرون فرستاد و به حرف آرتن فکر کرد: «او بدشوم است و از خون حارث...»
امروز میفهمید که چقدر این حرف درست بود.
با این فکر، ناخواگاه اشکهایش جاری شد و روی گونههایش فرود آمد.
نارتا که متوجه شد، آرام سمتش رفت.
او این حس را خوب درک میکرد—حسی که به یاد میآورد تو ناخواسته بد هستی، و همین ناخواسته بودنش دردناک بود.
چراکه اگر به دلخواه خودت بود، هیچگاه این را انتخاب نمیکردی! یا اگر انتخاب میکردی که بد باشی، برایت عذاب نداشت…
عذابی که روح را سنگین کند، رشد را متوقف کند، و همانجا بنشاند—آرام و غمگین.
نارتا دستانش را از هم باز کرد، مهاوا را در آغوش کشید.
و بدون هیچ حرفی...
***
مهاوا نقشه را روی میز گذاشته بود.
مهاوا خم شد، با دقت آن را وارسی کرد با قلم دستش زیر یکی از مکانها خط کشید و گفت:
ـ این نقشهی قصره! اولین جایی که شک دارم نقشهای که حارث پنهان کرده اونجاست… زیرزمین عمارت!
و بعد چند جای دیگر را خط کشید و ادامه داد:
ـ داخل زیرزمین، من و توهان میگردیم.
با آوردن نام توهان، آرتن اخم کرد و با صدای حقبهجانب گفت:
ـ مگه قرار اون مرد هم همراه ما بیاد؟ من که بهش اعتماد ندارم. حتی به تو هم اعتماد کامل ندارم!
ـ اینطوری نیست، توهان به من وفاداره، اون آدم بدی نیست.
و اینکه، از زیرزمین صد نفر مبارز محافظت میکنن— وافراد وفادار به حارث هستن، و توهان راحتتر از شما می دونه که چطور وارد بشه!
با این حرفش، سیاوش نگاهی به مهاوا انداخت. او هم حس آرتن را نداشت و هنوز به مهاوا اعتماد داشت.
به همین خاطر گفت:
ـ به نظرم مشکلی نداره که بیاد، ولی تو باید پیش نارتا بمونی… اینطوری بهتر میشه اعتماد کرد.