اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان در سایه های وفاداری | لیلا وارسته

رده سنی
  1. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. تخیلی
  2. فانتزی
عنوان رمان: در سایه های وفاداری
ژانر: فانتزی، تخیلی، عاشقانه
نویسنده:لیلا وارسته
ناظر: @_Aho_
خلاصه:
در سرزمین‌های سرد و سخت شمال، جایی که زمستان‌ها به‌دور از ترحم به جان‌ها و زمین‌ها حمله می‌کنند، و در دنیای گرم و پر از توطئه‌های سیاسی جنوب، جایی که قدرت‌ها به‌سختی در رقابت برای سلطه بر تخت آهنین به یکدیگر می‌زنند، دو جهان متضاد هم‌زمان در مقابل یکدیگر ایستاده‌اند. نِد استارک، لرد وفادار اهل شمال، با افتخار و شکوه از اصولی دفاع می‌کند که در سرمای بی‌رحم سرزمینش شکل گرفته است: وفاداری به خانواده، شرافت و نظم. در حالی که آشارا دین، از خاندان قدرتمند دین در سرزمین‌های جنوبی، دختری با روحی آزاد و جلب‌کننده است که در دنیای پر از سیاست و دروغ‌های جنوب، به‌دنبال حقیقت و آرامش خود می‌گردد.
اما هنگامی که سرنوشت این دو را در مسیری پر از توطئه‌ها و رازها به هم می‌رساند، مرزهای میان عشق و وظیفه، وفاداری و خیانت، روشن و تاریک، محو می‌شوند.
در دنیای وستروس که هیچ‌چیز، حتی عشق، از آسیب‌دیدن در برابر قدرت‌های بزرگ مصون نیست، هر انتخاب می‌تواند سرنوشت را تغییر دهد.
این داستانی است از تقابل‌هایی که تنها در قلب‌های انسان‌ها نهفته است. این داستانی است از دو جان که در دنیای سخت و بی‌رحم دست به دست هم می‌دهند، در حالی که درختان شمال با برگ‌های سفید خود به ما یادآورده می‌شوند که هیچ‌چیز، حتی عشق، هم نمی‌تواند در برابر طوفان‌های زمان ایستادگی کند...
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
به نام نخستین داستان سرای گیتی

مقدمه:
در زمانه ای که زمستان‌های تلخ و بی‌پایان، حقیقت زندگی را می‌بلعد و سایه‌ی شکوه و افتخار خاندان‌ها بر هر عشق سایه می‌اندازد،نجوای عشق در سکوت به نگارش درآمده است؛ عشقی خاموش، میان دو قلب که تقدیر هرگز برایشان بهار نسرود.زمستانی، سرد و شرافت‌مند مانند برف‌های سرزمینش، و بهاری آراسته به زیبایی ستارگان و غم نهفته در چشم‌هایش، در تقاطع سرنوشتی تلخ یکدیگر را یافتند.
آنان نه در روشنای روز، بلکه در تاریکی معماهای وستروس برای یکدیگر معنا یافتند.
در دنیایی که پادشاهان تاج بر سر می‌نهند و شمشیرها سرنوشت را مهر می‌کنند، عشق مانند ستاره‌ای کوتاه در آسمان بی‌کران درخشید؛ شهابی که هرچند گذرا، بازتاب جاودانه‌ای از شور، ناراحتی و چیزی بود که هرگز به کلام نیامد. زمستان و بهاری که، نه تنها قهرمانان یک افسانه، بلکه عاشقانی بودند که تراژدی نامشان را به ابدیت پیوند زد. در این تقاطع سرما و شور، آشکار و نهان، تنها زمزمه‌ای برجای مانده است: حقیقتشان آیا عشق بود، یا خاطره‌ای گم‌شده در دل برف و ستارگان؟

................................................

سرآغاز:

# فصل اول: سایه‌های هارن هال

بادهای پاییزی از فراز برج‌های سوخته هارن هال می‌نالیدند، همان‌گونه که ند استارک جوان کلاهخودش را زیر بغل فشرد. بوی سنگ‌های ذوب‌شده قلعه، حتی پس از هشتاد سال، همچون زخمی کهنه در هوا می‌پوسید. از دور، خنده‌های بلند لردهای جنوبی به گوش می‌رسید که بر سر میزهای میهمانی انبوهی از نوشیدنی سرخ رنگ ریچ را می‌ریختند.
پایش را که روی سنگفرش مرمرین گذاشت، نخستین بارقه‌های مهتاب بر گردن باریک،آشارا دین، تابید. اصیل زاده دورنی با موهایی به رنگ شبِ بی‌ستاره، پارچه‌ای ابریشمی به رنگ بنفش سیر را دور کمرش پیچیده بود که با هر حرکت، رقص نورهای مشعل بر روی آن موج می‌زد. گل‌های صحرایی دورن که از گوشه‌اش آویزان بود، بوی خلسه‌آوری از یاس و نمک دریایی می‌پراکند.
باصدایی چون زمزمه شمشیر بر فولاد والریان بود،گفت:
_ لرد استارک، می‌گویند مردان شمال رقص را جنگجویان می‌دانند. امروز ثابت کنید این افسانه حقیقت دارد!
ند دستمال ابریشمی آغشته به ع×ر×ق پیشانی را در مشتش فشرد. انگشتانش که به جای دستکش‌های زرهی، حالا بـر×ه×ن×ه بود، لرزشی نامحسوس داشت. "خانم... من..."
آشارا پیش از آنکه جمله‌اش تمام شود، دستش را گرفت. کف دستش گرم بود، گرم‌تر از آتشین‌ترین روزهای وینترفل. وقتی چرخیدند، دامن بنفش‌اش بر زره سرد ند سایید و صدایی چون ناله شمشیر بر زره از آن برخاست.
در همان لحظه، گل بنفش از موهایش جدا شد و میانشان به زمین غلتید. ند خم شد تا آن را بردارد، اما دست آشارا مچش را محکمتر گرفت:
_ نه لرد استارک، این گل تنها برای دستانی شکوفا می‌شکفد که شمشیر را رها کنند!
نفس گرمش بر گردن ند لغزید، بوی نارنگی‌های باغ‌های آبی‌ستاره را به یادش آورد که مادرش هرگز اجازه چیدنشان را به او نمی‌داد.
از پشت ستون‌های شکسته، نگاه سرد،آرتور دین،را احساس کرد. شمشیرزن سلطنتی مثل مجسمه‌ای از یخ در سایه‌ها ایستاده بود، انگار خود "سپیده دم" به پیکر انسان درآمده باشد. آشارا انگشتش را به آرامی روی زخم تازه ند بر گونه کشید؛ یادگاری از نبرد امروز صبح با سرهنگ ریگلند.
_ خون گرگ‌ها حتی در جنوب هم یخ می‌زند؟
خنده‌اش چون زنگوله‌های بادهای بنفشه‌ای دورن به صدا درآمد. ند ناخواسته به لب‌هایش خیره شد که برق شـ×ر×ا×ب سرخ را منعکس می‌کردند، سرخی که از جام براندون برادر بزرگترش به آنجا رسیده بود.
ناگهان فریاد شاد رابرت باراتیون فضا را شکست:
_ برای لیانا! برای ملکه عشق و زیبایی!
صدای شکستن جامی از جنس کهربا بر سنگ‌ها، سکوت مرگباری آفرید. آشارا دستش را به سرعت پس کشید، گویی ند را با آهن گداخته لمس کرده بود.
وقتی ند برگشت، تنها رد پارچه بنفش را دید که از دریچه پلکان مارپیچ ناپدید می‌شد. گل همچنان میان انگشتان یخزده‌اش می‌لرزید، گویی قلبی تپنده بود که از قفس سینه آشارا دزدیده بودو او را وارد خلسه ای رویاگون نمود:
از برج بلند، نوای عجیب نی‌نوازی به گوش رسید که آهنگش شبیه ناله گرگ‌های وینترفل بود. جیغ کلاغی سیاه از فراز برج شکسته، پرده سکوت را درید. ند ناگهان متوجه شد دست راستش را بی اختیار روی قبضه شمشیر گذاشته، همان جایی که گرمای دست آشارا همچنان روی مچش می‌سوخت.
ناگهان نی‌نوازی از تاریکی برج قدیمی بلندتر شد. ند با گام‌هایی که سنگ‌ها خودشان راه را نشان می‌دادند، به سمت صدا کشیده شد. در پشت ستونی شکسته، هولند رید را دید با نی‌ ای که از جنس استخوان گرگ ساخته شده بود. چشمان زردرنگش در تاریکی می‌درخشیدند:
_ خون تو با ریشه‌های درخت وییروود گره خورده است، گرگ جوان!
آشارا ناگهان از مه پدیدار شد، دامن بنفشش با گردباد کوچکی از برگ‌های قرمز ابرغول در رقص بود. دستانش را دور گردن حکاکی کرده‌اند!" بوی گل‌های آبی‌ستاره از موهایش برخاست، عطری که یادآور شبی بود که براندون اولین شمشیرش را از لرد ریکارد دریافت کرده بود.
ناگهان سردی فولاد را روی شانه‌اش احساس کرد. آرتور دین مثل شبحی از نقره پدیدار شد:
_ رقصیدن با شمشیرهای دیگران خطرناک است، لرد استارک!
تیغه سپیده دم شعله‌ای سرد از نور ماه را منعکس می‌کرد که شکل گرگی در حال زوزه کشیدن را می‌ساخت. آشارا با حرکتی سریع گل بنفش را در میان زره ند جای داد:
_ این را نگه دار تا وقتی ماه از برج شکسته سه بار بگذرد...!
صدایش در همهمه بادی که ناگهان وزید گم شد. ند دستش را روی سینه گذاشت، اما تنها چیزی که لمس کرد زنجیر سرد نشان گرگ بود که جونورلن مورمونت به او هدیه داده بود. از دور، فریاد رابرت باراتیون دوباره طنین انداخت: "به شمشیر! به شمشیر!" صدای غرش خرسی از توالت برج به پاسخ آمد. نی هولند رید ناله‌ای کشید که شبیه زوزه سگ‌های گرگ‌پوست شمال بود.
 
آخرین ویرایش:
پارت دوم: رقص زیر نور ماه

************************
ماه کامل در آسمان شکسته به سه پاره تقسیم شد: قطعه نقره‌ای بالای برج شکسته، تکه زردرنگ در حوضچه خونین حیاط، و تکه آبی که در چشمان آشارا می‌درخشید. ند خود را در حلقه بازوهای او اسیر یافت، هر قدم رقصشان ردپایی از گل‌های یخی بر سنگ‌های باستانی حک می‌کرد.
ناگهان سایه‌ای غول‌آسا بر دیوارها افتادآرتور دین با شمشیر بـر×ه×ن×ه در مرکز حیاط ایستاده بود، نور سپیده دم روی تیغه شمشیرش نقش گرگی را می‌ساخت که به ماه زوزه می‌کشید:
رقص شما شمال را به آتش می‌کشد، استارک!
آشارا انگشتانش را در موهای ند گره زد:
بیا پرواز کنیم به جایی که دیوار یخی نمی‌تواند ما را پیدا کند!
باد ناگهان دامنش را پر از گل‌های آبی‌ستاره کرد که هر کدام حامل تصویری از آینده‌ای محتوم بودند - ند روی تخت آهنین، آشارا در برجی تنها، کودکی با چشمان بنفش و موهای مشکی...
تیغه سپیده دم ناگهان میان آن دو فرود آمد و گل بنفش را به دو نیم کرد. نیمه بالایی به شکل گرگی یخ‌زده در هوا ماند، نیمه پایینی به مار دریایی تبدیل شد که دور مچ پای ند پیچید. از جای زخم گل، آوازی به زبان قدیمی شمالیان برخاست که تنها هولند رید می‌توانست معنی آن را بفهمد.
ناگهان کلاغ سه‌چشمی بر شانه راست ند نشست صدایش ترکیبی از زمزمه برگ‌های درخت وییروود و غرش خرس بود:
_دیدن درد می‌آورد، ولی نادیدن نابودی! .
آشارا با چشمانی که حالا ستاره‌ها در آنها می‌رقصیدند، به آرامی در مه ناپدید شد، تنها رد ب×و×س×ه‌ای سوزان بر گردن ند باقی ماند که شکل نشان گرگ را به خود گرفته بود.
باد شمالی با خود برگ‌های یخ‌زده درخت وییروود را آورد که روی شن‌های باغ شیشه‌ای وینترفل فرود آمدند. ند در میان گل‌های آبی‌ستاره ایستاده بود که آشارا از دورن با خود آورده بود، هر گلبرگ حاوی نقشه‌ای از تونل‌های مخفی قلعه سرخ بود. کلاغ سه‌چشمی حالا روی شانه چپش نشسته بود، نوکش قطره‌ای از خون قدیمی را از زخم گونه ند می‌کشید.
"ببین!" صدای کلاغ تبدیل به زمزمه لیانا استارک شد. گل‌ها ناگهان به آینه‌هایی تبدیل شدند که تصاویری از آینده را نشان می‌دادند:
- سایه اژدهایی بر فراز برج شکسته
- موجودی سنگی با قلب آتشین در زیر دیوار
- کودکی با موهای بنفش و چشمان یخی که شمشیری از نور ماه می‌ساخت
ناگهان هولند رید از میان آینه‌ها بیرون جهید، پوستینش بوی مرداب خورده‌های ناکجا را می‌داد.:
_ رقصت را تمام کن قبل از اینکه مارها بیدار شوند
نی استخوانی‌اش به شمشیری از جنس یخ زمستانی تبدیل شد که نشان گرگ و مار دریایی را همزمان حکاکی داشت.
آشارا ناگهان با جامه‌ای از مه زمستانی پدیدار شد، اما این بار چشمانش رنگ خون خشک شده گرفته بود. گردنبندی از اشک‌های یخ‌زده به گردن آویخته بود که هر قطره حاوی تصویری از رابرت باراتیون در حال شکستن پیمانش بود. "
انتخاب کن یا قلبم را با خود به شمال ببر، یا جسدم را به تاج‌خوابی در دورن بسپار!
در همان لحظه، سپیده دم آرتور دین از پشت ستون‌ها درخشید و تمام آینه‌ها را خرد کرد. تصاویر آینده میان تکه‌های شیشه پراکنده شدند، هر تکه حالا نشانگر سرنوشتی متفاوت برای هفت خاندان بود. ند شمشیر یخی را که هولند به او داده بود بالای سر گرفت، اما پیش از ضربه زدن، کلاغ سه‌چشمی فریاد زد: "یادت باشد برف را!"
ند پس از آنکه رویای آینده گونش به پایان رسید و از دنیای پر از اشباح بیدار شد، همچنان در سکوتی سنگین ایستاده بود. حس گرمای دستی بر شانه‌اش، که از حضور رابرت باراتیون بود، او را از افکار خود بیرون کشید. گرمای دست رابرت، بلافاصله از حس سردی که در دلش داشت، به ذهنش نفوذ کرد.صدای رابرت پر از طعنه و تحقیر بلندشد:
_ تو همیشه همین‌طور هستی، ند. در دام رویاهای بی‌پایان خود می‌افتی، اما حقیقت همیشه زنده است!"
ند سرش را بلند کرد و به چهره‌ی آتشین رابرت نگاه کرد. این مرد که در میدان جنگ بی‌رحم و بی‌پروا بود، هیچ‌گاه نتوانسته بود به اندوه درونی ند و عشق ممنوعه‌اش پی ببرد. همچنان که دست رابرت فشار بیشتری به شانه‌اش می‌آورد، نیرویی سرد و یخ‌زده از درون ند بیرون زد.صدای ند به اندازه‌ی طوفانی که در درونش رگبار می‌زد، خشک و پر از دود بود.:
_ چه می‌خواهی از من، رابرت؟ آیا می‌خواهی در دنیای جنگ‌ها و خون‌ها مرا همیاری کنی؟ یا من فقط باید در خدمت نام تو باشم؟"
رابرت از تحقیر بیشتر منصرف شد، نگاهش از آسمان شب به صورت ند برگشت:
_ نمی‌خواهی بپذیری که در این بازی، هیچ‌کس نمی‌تواند تنها عشق را دنبال کند. مسئولیت، وظیفه و حقیقت همیشه برنده خواهند بود!
اما کلاغ سه‌چشمی همچنان پر از علامت‌های رازآلود در شانه‌اش می‌نشست. او به ند نگاه کرد و به آرامی گفت:
_گوش کن به ندای آینده، ند. خون و سرنوشت تنها در هم تنیده نیستند."
چند لحظه سکوت میان دو مرد نشست. هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند، تنها نشانه‌های گذشته و آینده در سکوت حضور داشتند. به طرز عجیبی، احساس شد که نیروهای جهان، در این نقطه، در حال تقابل و شکل‌دهی به سرنوشت هر دو نفر بودند. ند می‌توانست احساس کند که رویاها و واقعیت‌های دردناک به سوی هم می‌آیند، اما هنوز هم در پی یافتن راهی برای ترکیب دو دنیای مختلف بود: دنیای عشق و دنیای تعهد.
در این لحظه بود که هولند رید، به عنوان همراه قدیمی و دوست ند، آرام از سایه‌های دیوار بیرون آمد. او به ند نزدیک شد و با صدای آرام و خنک گفت:
_ این جنگ‌ها همه در ذهن ما هستند، اما حقیقت همیشه خود را از میان سایه‌ها نشان خواهد داد!
رابرت چشمانش را تنگ کرد، اما هیچ کلمه‌ای از دهانش بیرون نیامد. هولند همچنان در سکوت ایستاده بود، دستانش در کنارش به صورت نامحسوس بسته شده بود.
در این لحظه، ند به یاد گل‌های آبی‌ستاره و تأثیرات عمیق آن بر افکارش افتاد. در دل شب، گیاهانی که از دورن به همراه آشارا آورده بود، اکنون در این سرزمین سرد می‌درخشیدند، گل‌هایی که نماد عشق و امید بودند. اما در مقابل، رزمندگان و جنگ‌ها همیشه بر زندگی‌شان سایه افکنده بودند. آیا امکان داشت که او بتواند هر دو را در کنار هم حفظ کند؟ آیا باید در مقابل وظیفه‌ای که بر دوش خود داشت تسلیم می‌شد؟
چنین پرسشی که در دلش شکل گرفته بود، آنقدر سنگین بود که حتی صدای نی سه‌چشمی نیز نتواست آن را از دلش بیرون بکشد.
در این میان، در دوردست، صدای پرشکل و دلهره‌آور کلاغ‌ها، که همیشه با پیام‌های پنهان از آینده می‌آمدند، دوباره شنیده شد. این بار نه تنها به ند، بلکه به تمام سرنوشت‌ها هشدار می‌دادند. سرنوشت‌هایی که از میان تکه‌های آینه‌ها در حال درهم‌%%%%% بودند.
 
آخرین ویرایش:
پارت سوم:

****************************

آشارا دین در انتهای راهروی طولانی ایستاده بود. نور کم رنگ ماه از پنجره‌های بلند بر روی سنگفرش‌های مرمرین می‌ریخت و سایه‌های بلندش را به سقف می‌رساند. او با دقت نگاهش را از لبه راهرو به سمت اتاق میهمانان شمالی دوخت. در دل شب، هیچ صدای دیگری جز نرمی قدم‌هایش در این دالان سرد به گوش نمی‌رسید. هنوز هم تصویر رقص چند ساعت پیش در ذهنش می‌چرخید، دست‌های ند که در کنار او می‌چرخید، نگاه‌های پنهانی که در عمق شب با هم داشتند و حالا… حالا باید انتخابی می‌کرد.
او نفس عمیقی کشید و گل بنفش خانواده دین را از کمربند سیاهش بیرون آورد. گل ظاهراً ساده بود، اما لایه‌های پیچیده‌ای از معنا و نماد در آن نهفته بود. هر گلبرگ به گونه‌ای طراحی شده بود که گویی از تاریکی بیرون آمده و با نوری خفیف درخشان بود، گلی که همزمان نمایانگر زیبایی و اندوه باشد. گل‌هایی که وقتی در دستان کسی قرار می‌گرفتند، احساس می‌کردی که در دل شب به چیزی فراتر از زندگی دست یافته‌ای، به یادگاری از یک دنیای گمشده.
آشارا گلی را به دست گرفت و چند لحظه به آن خیره شد. سپس قدم‌هایش را به سوی اتاق میهمانان برداشت. این حرکت نه فقط نماد دین، بلکه اراده‌ای از گذشته بود. قرار بود این گل، نشانه‌ای از اتحادی باشد که در آینده بر دوش آنها سنگینی کند. با احتیاط، در به آرامی باز شد و درون اتاق، ند ایستاده بود. دستانش را به پشت خود زده بود و شانه‌هاش به طور ناخودآگاه از سنگینی مسئولیت‌هایش خم شده بودند.
چشمان آشارا در تاریکی سالن به سمت او دوخته شد. بدون کلمات، دستش را به جلو کشید و گل بنفش را در دستان ند گذاشت. او کلماتی را که از دل نمی‌آمدند، به زبان نیاورد. تنها سرش را کمی خم کرد و به گل اشاره کرد:
این، هدیه‌ای از خاندان دین است. نمادی از تعهد… و از قدرتی که در سرنوشت نهفته است!
ند برای لحظه‌ای به گل در دستانش خیره شد. سپس نگاهش را از آن به آشارا دوخت.
_ آشارا، این گل فقط نماد یک خاندان است یا چیزی عمیق‌تر از آن؟
آشارا با لبخندی بی‌صدا، نگاهش را از ند گرفت و به بیرون پنجره خیره شد:
_ این گل، مانند سرنوشت است. چه بخواهی، چه نه، در دست توست. اما باید بدانیم که هیچ‌وقت نمی‌توانیم از سایه‌های قدرت فرار کنیم.
آشارا در حالی که درب اتاق را به سرعت پشت سر خود می‌بست، هیچ‌گاه نگاهی دیگر به داخل نینداخت. پاهایش به شکلی غیرارادی سرعت گرفتند، گویی می‌خواست از آن لحظه و از بار مسئولیتی که احساس می‌کرد، فاصله بگیرد. هر چند که کلام ند در دل او اثر گذاشته بود، ولی نمی‌توانست از حضورش در این اتاق در همان لحظه رها شود. انگار همه‌چیز در آن لحظه سنگین شده بود.
ند در حالی که در سکوت به در بسته اتاق خیره شده بود، نفس عمیقی کشید و به درختانی که بیرون پنجره به آهستگی می‌رقصیدند، نگریست. خورشید کم‌کم در افق پایین می‌رفت و در دل شب، آن خنکای شمالی دوباره به او حمله می‌کرد. احساساتش مانند دمای هوا، میان سردی و گرما نوسان داشتند. این گل که در دستانش بود، نه تنها نشانه‌ای از یک هدیه ساده به نظر می‌رسید، بلکه نوعی بار سنگین از امانت و مسئولیت بود.
او لبخند زد. لبخند پر از حساتی که شاید هیچ‌کس جز خودش قادر به درک آن‌ها نبود. لبخندی که از درونش بیرون می‌آمد، آن هم از کسی که هیچ‌گاه نمی‌خواست خود را در برابر خواسته‌های دلش تسلیم کند. "جنوب گرم و شمال سرد، شاید رویاهایم به حقیقت نرسید..." کلماتش در فضای اتاق طنین‌انداز شد. صدای خودش گویی به گوش‌هایش نمی‌رسید، اما در اعماق قلبش، این کلمات بار معنایی عمیقی داشتند.
او در حالی که به تکه‌ای از نور که از درختان وییروود خارج می‌شد، نگاه می‌کرد، ادامه داد:
_ رویاها در این دنیای بی‌رحم همیشه از دست می‌روند. حتی اگر در سرما و یخبندان شمال باشی، دل‌های آدمیان درگیر آتش‌هایی هستند که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شوند."
لبخندش کمی محو شد، انگار از خود سؤال می‌کرد که آیا همه چیز فقط یک فریب است؟ آیا برای این گل و این کلمات، واقعا ارزش جنگیدن و جستجو کردن وجود دارد؟
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
2
بازدیدها
408

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا