. . .

در دست اقدام رمان یارگیلاما(قضاوت شده)| لبخند زمستان

تالار تایپ رمان
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. تراژدی
عنوان اثر: یارگیلاما
نویسنده: لبخند زمستان
ژانر: عاشقانه، اجتماعی

مقدمه:
زندگی کمی آرام‌تر قدم بردار.
من خسته‌ی این روزگارم

تو صبر کن تا شاید پا به پای تو برسم
زندگی کمی آرام و آهسته و بی‌مهابا
من هر چقدر که دویدم باز به تو نرسیدم
روزگار کمی آرام...
وقتی تمام نوجوانی و جوانی‌ات را به انتظار بنشینی باز هم چیزی تغییر نخواهد کرد.
تمام دخترها در طول زندگی، فقط به دو مرد تکیه می‌دهند یکی بابا و دیگری عشق‌شان اما او فقط به انتظار این دو مرد نشسته است تا شاید بیایند و زخم‌های تازه و کهنه‌اش را مداوا کنند!

خلاصه:
فاطمه دختر مظلوم هفده ساله، چند سالی
می‌شد که منتظر پدرش نشسته بود پدری که برای دفاع از حرم عازم سوریه شده بود و حالا بعد از چند سال در بی‌خبری از پدرش به سر می‌برد.
در مسیر زندگی‌اش فراز و نشیب‌های زیادی را پشت سر می‌گذارد و طی یک اتفاق یا شاید حکمت خدا با پسری آشنا می‌شود.
ساسان پسر مغرور صد البته جذاب داستان با فرهنگی خیلی متفاوت وارد زندگی او می‌شود و سبب پیدا شدن رضا که باعث می‌شود نهال عشقی که در دل فاطمه نهفته بود رفته رفته بزرگ‌تر باشد و بعد از کلی کش مکش محرم هم‌دیگر می‌شوند اما درست زمان عروسی اتفاقی پیش می‌آید که دوباره آن‌ها را برای مدت طولانی از هم دور می‌کند که فصل دوم رمان آن‌ها را به ما نشان خواهد داد.
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
839
پسندها
7,189
امتیازها
218
محل سکونت
romanik.ir
وب سایت
romanik.ir

  • #2
Negar__f19057b2c9f2a505.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

لبخند زمستان

رمانیکی پایبند
ناظر
رمانیکی
شناسه کاربر
4822
تاریخ ثبت‌نام
2023-04-16
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
261
پسندها
1,138
امتیازها
303

  • #3
پارت اول

کنار پنجره‌ی بزرگ اتاقش ایستاده بود و به باغچه‌ی کوچک مادرش چشم دوخته بود. باغچه‌ای که پیاده رو سنگ فرش باریکی داشت که به کوچه منتهی می‌شد دو طرف پیاده رو را درختان میوه و گل‌های رنگارنگ احاطه کرده بودند و پای درخت‌ها هم سبزی‌جات مختلف کاشته شده با دیدن در کوچک آهنی آبی رنگ حیاط، باز هم مثل خیلی از روزهای زندگی‌اش دلش گرفت، خاطرات جلوی چشمانش جان گرفتند.
رضا، پدر مهربانش باز هم آماده‌ی رفتن شده ‌بود همیشه از آمدنش خوش‌حال و از رفتنش ناراحت می‌شد. کنار دیوار آشپزخانه با همسرش وداع می‌کرد. نرگس دیگر به این خداحافظی‌های سخت و طاقت فرسا عادت کرده بود ولی باز هم عاشق سینه چاک همسرش بود و او را با اشک‌های چشمش بدرقه می‌کرد.
رضا چشم چرخاند، کنار ستون پذیرایی دخترش فاطمه را دید. لبخند مردانه‌ای زد و جلوی او ایستاد. غم در چهره‌ی دخترکش هویدا بود و رضا خوب می‌دانست که سرخی چشمانش حاصل خلوت دخترانه‌ی دخترش بود! فاطمه سعی کرد خوددار باشد و بیشتر از این پدرش را ناراحت نکند. لبخندی که بر لبش نشست جزء تلخی چیزی را نشان نداد.
رضا دست کوچکش را در دستش گرفت.
- دخترم بازم میرم که دوباره برگردم پس ناراحت نباش.
در جواب پدرش سرش را تکان داد و پایین انداخت. رضا آهی کشید و گفت: فاطمه تو عمر بابایی! نگات رو از بابا نگیر به من نگاه کن!
فاطمه این‌بار چشمان نمدار خودش را به چشمان عسلی پدرش دوخت. چه‌قدر این چشم‌ها به هم‌دیگر شبیه بودند! رضا دستش را برد و موهای خرمایی‌ خودش را به پشت گوشش راند و گفت: باید بهم یه قول بدی!
فاطمه با کنجکاوی پرسید: چه قولی بابا جون؟
رضا تک خنده‌ای کرد و نگاهی به نرگس انداخت و دوباره به دختر معصومش چشم دوخت.
- می‌دونی اگه نرم، مدیون امام حسین و حضرت زینب میشم؟
فاطمه سرش را تکان داد و رضا حرفش را ادامه داد.
- باید به من قول بدی که تو هم در راه حضرت زینب مجادله کنی؛ تو هم با حفظ حجاب و با پیش گیری راه حضرت زینب می‌تونی در این راه پیروز باشی.
فاطمه با اطمینان چشم روی هم گذاشت و لب باز کرد.
- خیالت راحت بابا جون تا پای جونم می‌جنگم.
رضا این بار ب×و×س×ه‌ای بر سر دخترش نشاند و بدون هیچ حرفی از در خارج شد. فاطمه صدایش را از حیاط شنید.
- میرم که برگردم دخترم منتظرم باش.
حالا بعد از سال‌ها به آن حیاط و به همان در آبی چشم دوخته بود و هنوز منتظر بابایی بود که به او قول آمدن داده بود او خوب می‌دانست که پدرش هیچ وقت بد قولی نمی‌کند.
نفسش که به تنگ آمد؛ طی یک تصمیم ناگهانی از کمد مانتو و چادرش را چنگ زد و از اتاقش بیرون رفت. این خانه برایش حکم زندان را داشت برعکس مادرش که عاشق این خانه و خاطره‌هایش بود. زمانی این خانه برایش بهشت می‌شد که بابایش می‌آمد.
در وسط پذیرایی ایستاد و در حین این‌که چادرش را بر سر می‌کرد، تنها رفیق این روزهایش را صدا زد.
- مامان!
نرگس با شنیدن صدای یادگاری باارزشش لبخندی به لبش نشست و جوابش را داد.
- جان مامان! چیزی شده؟
فاطمه که صدای مادرش را از آشپزخانه شنید گفت: من میرم بیرون کمی قدم بزنم، چیزی لازم نداری؟
لوبیاها را بر روی روغن داغ شده حاوی پیاز داغ ریخت و از پنجره به بیرون نگاه کرد. هوا رو به تاریکی بود و او دلش نمی‌خواست دخترش این موقع بیرون باشد اما باز هم نتوانست دلش را بشکند.
- نه دخترم، فقط قبل از تاریکی هوا برگرد.
می‌دانست که مادرش در تمام این سال‌ها مثل گنج با ارزشی او را از خودش دور نمی‌کرد و همیشه از او مراقبت می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:

لبخند زمستان

رمانیکی پایبند
ناظر
رمانیکی
شناسه کاربر
4822
تاریخ ثبت‌نام
2023-04-16
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
261
پسندها
1,138
امتیازها
303

  • #4
پارت دوم

می‌دانست که تا آمدنش دل مادرش آرام نخواهد گرفت ولی چاره‌ای نداشت هوای آزادی می‌خواست تا نفسش باز شود. به سمت جاکفشی رفت و در حالی که کفش‌های اسپرتش را در دستش می‌گرفت، مادرش را خطاب قرار داد تا خیالش را راحت کند.
- باشه مامانی، تا یه ساعت دیگه خونه‌ام. فعلاًخداحافظ.
سریع حیاط کوچک را طی کرد و خودش را به کوچه انداخت. با این‌که دیگر خورشید غروب می‌کرد اما باز هم بچه‌های محله از بازی با توپ سبز با خط‌های سفیدش خسته نشده بودند.
صدای ناله‌های ریزی، نظرش را جلب کرد به آن سمت برگشت؛ پسر بچه‌ای با موهای بور و چشم‌های درشت مانتوی مادرش را گرفته بود و انگار با دوستان فوتبالیستش دعوایش شده ‌بود که با هزار بهانه مادرش را به سمت بستنی فروشی که آخرین نفس بستنی‌هایش را جار می‌زد می‌کشاند.
نزدیک او که شدند، کودک باهوش، سنگینی نگاهش را حس کرد که لحظه‌ای از تلاش دست کشید و به چشمان او چشم دوخت با لبخند فاطمه، دوباره به کارش ادامه داد. کناری کشید تا کودک راحت‌تر بتواند به کارش برسد.
وارد خیابان اصلی شد. تصمیم داشت تا سر خیابان پیاده روی کند و قبل از تاریکی هوا برگردد اما خیابان آن‌قدر شلوغ و پر سر و صدا بود که با کلافگی به قدم‌هایش سرعت بخشید.
باز هم تمام خاطرات به ذهنش هجوم آورده بودند.‌ یاد روزی افتاد که پدر و دختری برای خوردن بستی بیرون رفته بودند و آن‌قدر برای بابایش نق زده بود که در آخر پدرش مجبور شده بود ده نوع بستنی برایش بخرد و دعوای خانومش، نرگس را به جان بخرد.
دستش را طبق عادتش بالا برد تا از بیرون نبودن موهایش مطمئن شود. غرق در افکارش، آرام قدم بر می‌داشت که صدای گوشی، او را از افکارش بیرون کشید.
دستش را داخل کیف دوشی کوچکش برد و موبایلش را در آورد. نگاهش که به صفحه گوشی‌اش افتاد لبخندی بر لب نشاند. عادت نداشت در خیابان کسی صدایش را بشنود پس تماس را رد کرد و سرگرم نوشتن پیامک به مریم شد. بهش اطلاع داد که در خیابان است و بعداً با او تماس می‌گیرد. موبایل را دوباره به کیفش برگرداند. سرش را لحظه‌ای بلند کرد که در لحظه میخکوب شد.
چند قدم عقب‌تر رفت و دوباره سرش را پایین انداخت. پیش خودش فکر کرد که چون افکارش در هم بود می‌خواست به فرد مقابلش بخورد برای همین باید معذرت خواهی می‌کرد.
- ببخشید آقا، معذرت می‌خوام. حواسم نبود شرمنده.
حرفش را که زد خواست از مسیر دیگری برود که در کمال تعجبش راهش را سد کردند.
کمی ترسید و لرز بر اندام نحیفش افتاد اما خودش را نباخت.
- ببخشید میشه اجازه بدین رد بشم؟
چند تن از پسرهای جوانی که راهش را گرفته بودند و به تنهایی این دختر جشن گرفته بودند و سر دسته‌ی آن‌ها که پسری با سر و وضع نامناسب با این حرف دختر معضب روبه رویش پوزخندی زد و با انگشت شصتش کنار لبش را خواراند.
- کجا هانی؟ تشریف داشتی حالا!
فاطمه لحظه‌ای هم فکر نکرد که مخاطب این حرف، خودش باشد. سرش را بلند کرد و در اطرافش چشمی چرخاند وقتی تاریکی مطلق هوا و تنهایی خودش را در آن خیابان خلوت و بی در و پیکر یافت تمام امیدش فرو ریخت. لب بر دندان گرفت و سرش را تا آخرین حد پایین انداخت. پیش خودش فکر می‌کرد که کی شب شده بود که او بی‌خبر از اطرافش قدم می‌زد؟
- بچه‌ها نظرتون چیه کمی بخندیم و شاد باشیم! ها؟
باز هم سر دسته‌ی آن‌ها بود که با لحن چندش آوری تمام خیال‌های دخترک را به تاراج می‌برد.
فاطمه چشمانش پر شده بود نه راه پس داشت و نه راه پیش! یاد حرف‌های عمویش افتاد که گفته بود:( دخترم، وقتی دیدی حیا مرده است و جوان‌مردی و ناموس پرستی را خاک کرده‌اند تو حیا کن و دور بمان)
آخر مگر حیا مرده بود؟
فرهاد از این دختر با این همه صبوری‌اش حرصش گرفته بود. پسری که هیچ دختری نمی‌توانست از او چشم بردارد حالا روبه روی دختری ایستاده بود که حتی نیم نگاهی به او نمی‌انداخت. چند قدم جلو آمد و فاطمه سایه‌ای او را که بر زمین افتاد دید.
 
آخرین ویرایش:

لبخند زمستان

رمانیکی پایبند
ناظر
رمانیکی
شناسه کاربر
4822
تاریخ ثبت‌نام
2023-04-16
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
261
پسندها
1,138
امتیازها
303

  • #5
پارت سوم

سرش را که بلند کرد فرهاد پیروزمندانه خندید که توانسته توجه او را جلب کند ولی او که نمی‌دانست این دختر دست پرورده‌ی چه پدر و مادری است.
فاطمه بدون توجه به او دنبال امیدی می‌گشت تا شاید راه نجاتش باشد اما در آن اطراف جزء یک خیابان خلوت با چراغ برق‌هایی که آن‌جا را روشن کرده بودند و درخت‌های سر به فلک کشیده در کنار عابر پیاده رو که بر وحشت آن‌جا افزوده بود چیزی وجود نداشت.
دستش را بلند کرد و چادرش را تا روی ابروهایش پایین کشید. سرش را تا آخرین حد ممکن در گریبانش فرو برد. دریغ از این‌که نمی‌دانست این کارش پسر مقابلش را عصبی‌تر می‌کند. فرهاد که پیش رفیقانش قلدری می‌کرد. مشتش را محکم فشرد و نفسی گرفت. دوباره قدمی به او نزدیک شد که باعث شد فاطمه چند قدم عقب برود. دستش را در جیب شلوار شیش جیبش برد و زنجیری بیرون کشید در همان حالی که اخم‌هایش در هم بود زنجیر را دور انگشت اشاره‌اش می‌چرخاند و دوباره باز می‌کرد.
- چادر چه‌قدر بهت میاد عزیزم!
لب‌هایش می‌لرزید با خودش فکر می‌کرد که کی ناموس پرستی را خاک کرده بودند که او خبر نداشت؟
- ولی حیف که...
دیگر حرفش را ادامه نداد. فاطمه در دلش خدایش را صدا می‌کرد. هم‌چون بره‌ای که در کله‌ی گرگ‌ها اسیر شده باشد دور خودش می‌چرخید. چادرش را محکم در مشتش گرفته بود و نای حرف زدن نداشت.
فرهاد لبخند شیطانی بر لبش نشاند و سرش را خم کرد تا صورت او را ببیند اما فاطمه این‌بار رو بر گرداند و پسر مقابلش دندان قلوچه‌ای کرد و در یک لحظه دستش را دراز کرد و گوشه چادر را گرفت و محکم کشید. فاطمه که انتظار این حرکت را نداشت جیغی کشید و چون چادر در مشتش بود از سرش نیفتاد. بی‌مهابا گریه می‌کرد! آیا التماس برای این ناجوان‌ مردان اثری دارد؟
- خ...خ ... خواهش می‌کنم بزارید من برم. التماس‌تون می‌کنم!
فرهاد که همدم شیطان شده بود. زجه‌های دختر بی‌پناه را نمی‌شنید، سمت دوستانش برگشت.
- هه هه شنیدین چی میگه؟ می‌خواد بره!
کلمه‌ی بره را کشیده و با تمسخر ادا کرد و این‌بار فاطمه را مخاطب قرار داد.
- خیلی زرنگی دختر خانوم.
هر چند خیابان خلوت بود اما باز هم افراد کمی در حال عبور و مرور بودند در این میان یکی دلش خیلی گرفته بود. دوست و همراهش چند ماهی می‌شد که او را تنها گذاشته و به خارج از کشور مهاجرت کرده بود و حالا ساسان دلش برای او که از کودکی‌اش نازش را کشیده بود دل‌تنگش بود. دستانش را در جیبش گذاشته و با شانه‌های خمیده و سر به پایین در دنیای خودش قدم می‌زد. صداهایی هر از گاهی به گوشش می‌رسید اما برایش مهم نبود او این محله را می‌شناخت. کاملاً واقف بود که این‌جا مکان سرگرمی هم سن و سال‌هایش بود و او خودش هم گاهی با دوستانش به این‌جا می‌آمد.
در آن سکوت و به ظاهر آرام شب، صدای پر التماس دختری به گوشش رسید. موهای بلندش که جلوی پیشانی‌اش افتاده بود را کنار زد و با نگاهش اطراف را از زیر نظر گذراند. خیابان خلوت بود و جزء چند تن آن طرف خیابان، کسی را نمی د‌ید. نگاهش را تیز کرد. در میان سه چهار پسر، دختر چادری را دید که زیر درخت بزرگ سرو، مقابل آن‌ها ایستاده بود. تکیه‌اش را به دیوار زد و یک پایش را روی دیوار گذاشت و پای دیگرش را ستون بدنش کرد. صحنه‌ی مقابلش را به نظاره نشست بعد از چند دقیقه سیگارش را از جیبش بیرون کشید. درست است زیاد نمی‌کشید ولی وقتی خیلی آشفته بود به سیگار پناه می‌برد.
فاطمه با دلی به درد آمده و تنی لرزان، مانده بود که چگونه از این مخمصه خلاصی بیابد. خشم و کینه تمام وجودش را فرا گرفته بود. خواست تمام ناجوان‌مردی‌های روزگار را سیلی کند و بر صورت این پسر بی‌غیرت بکوبد اما جرات که نه، حیاء مانعش شد.
تمام قوایش را جمع کرد در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود هق هق کنان صدایش را کمی بالا برد.
- شما بویی از غیرت نبردین، لعنت به شماها که من رو این‌جا تنها گیر آوردید. تف به هم‌چنین بی‌ناموسی که شماها دارین، از جون من چی می‌خواین؟ مادر تنهام، منتظر من نشسته! به‌خدا که خدا رو خوش نمی‌یاد!
 
آخرین ویرایش:

لبخند زمستان

رمانیکی پایبند
ناظر
رمانیکی
شناسه کاربر
4822
تاریخ ثبت‌نام
2023-04-16
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
261
پسندها
1,138
امتیازها
303

  • #6
پارت چهارم

چشمان ریز شده سیگار نیمه کنار لبش بود و هم‌چنان به روبه رویش نگاه می‌کرد. با شنیدن صدای درمانده‌ی دختر‌ی رفته رفته خشمش بیشتر می‌شد. سیگار را زیر پایش انداخت و با حرص آن را له کرد و طول خیابان را با عجله پیمود حتی دستش را مقابل ماشینی که نزدیک بود به او بزند را نگه داشت تا اتومبیل توقف کند.
فاطمه؛ بنده‌ی خالص خدا این‌بار امیدش را از خود خدا هم قطع کرده بود! دیگر حتی نای ایستادن نداشت چه برسد به مقاومت در برابر این بی‌ناموس‌ها! این بار فریاد کشید.
- شماها مرد نیستین؟ شما ها با اون افرادی که چادر از سر دخت پیغبر کشیدند چه فرقی دارین؟
در حالی که از درون دلش، ناله می‌زد در همان سرجایش چند دور چرخ زد.
- در میان شما کسی نیست بویی از جوان‌مردی و غیرت برده باشه؟ ای خدا!
فرهاد که دیگر طاقتش طاق شده بود دوباره دستش را بلند کرد. تمام وجود دختر بی‌نوا در یک لحظه فرو ریخت و چشمانش سیاهی رفت. صدای قدم‌های محکمی را از پشت سرش شنید ولی سرش را بر نگرداند.
ساسان که خشم کل وجودش را فرا گرفته بود. دست فرهاد رفیق دوران کودکی‌اش را نزدیک چادر فاطمه محکم در مشتش گرفت.
پشتش به فاطمه بود مثل شیر درنده‌ای به چشم‌های فرهاد زل زد بود اخم‌هایش در هم گره خورده بود. محکم و با حرص با چشمانی که به قرمزی می‌زد فاطمه را مخاطب خودش قرار داد.
- چرا هست! شاید جوان‌مرد نباشم اما می‌شکنم دستی که به ناموس مردم دست درازی کنه!
پشت بند حرفش دست رفیقش را پیچاند و مشت محکمی زیر چشم او زد.
- دست دراز کردن به ناموس مردم در مرام ما نیست. چند بار گفتم دیگه این کارهات رو نبینم؟ چند بار گفتم هر کاری اهل خودش رو داره؟ چند بار گفتم جلوی راه هر کسی رو نگیر...
یک دستش را به یقه‌ی باز فرهاد گرفت و با دست دیگرش در حالی که انگشت اشاره‌اش را سمت فاطمه نشانه گرفته بود فریاد زد.
- ببین، خوب نگاه کن؛ این دختر اهل این کارهای کثیف تو هست یا نه؟
مدام فریاد می‌زد و پشت بند هر کلمه‌اش مشت و لگدی بود که نثار تن دوستش می‌کرد. آن‌قدر خشمگین بود که هم‌چون ببر زخمی می‌غرید و کسی جلودارش نبود.
- فرهاد! می‌شکنم دستی که به ناموس وطنم دست درازی کنه حتی اون دست، برا رفیقم باشه!
فرهاد نفس زنان و له له کنان گفت: ساسان، تو رو خدا بس کن. غلط کردم، دیگه آخرین بارم بود، اشتباه کردم.
ساسان خیال رها کردن او را نداشت. فاطمه که از آزادی خودش خوش‌حال بود. دو جوان را جلوی چشمش می‌دید که سر و صورت یکی پر از خون بود از ترس چهره‌اش به سفیدی می‌زد و روی دو زانو بر زمین نشست و فقط آرام و باصدای تحلیل رفته گفت: تو رو خدا بس کن! نمی‌خوام به‌خاطر من بمیره.
فرهاد روی زمین افتاده بود و ساسان روی سینه‌اش نشسته بود و مشت‌هایش را نثار سر و صورت او می‌کرد. وقتی صدای دخترک را شنید مشت بعدیش در هوا ماند. بعد محکم فریادی زد و مشتش را کنار گوش فرهاد بر زمین کوبید. دست اشاره‌اش را جلوی چشم دوستش گرفت.
- برو گورت رو گم کن، یالا.
با گذشت چند دقیقه هنوز هم خشمش فرو کش نکرده بود. مشتش را چند بار محکم به دیوار زد و وقتی خسته شد مشتش را روی دیوار نگه داشت و پیشانی‌اش را روی آن گذاشت. برای لحظه‌ای چشمانش را بست.
همه رفته بودند. فاطمه هم‌چنان روی زمین بر روی زانوهایش خشک شده ونشسته بود. به ناجی‌اش فکر می‌کرد، پیش خودش می‌گفت این پسر حتماً از تبار رفیقانش نیست و با آن‌ها فرق دارد. وقتی صدایی نشنید سرش را بلند کرد و ساسان را دید که بی‌حرکت ایستاده است. موهای پر پشت و آشفته‌اش پیشانی‌اش را پوشانده و پیراهن آستین کوتاه قرمز رنگ با شلوار لی نود سانت تنگ و کتانی‌های سفیدش تعجب فاطمه را بیشتر بر انگیخت! چرا که تیپ ساسان مثل دوستانش یا شاید بدتر از آن‌ها بود!
ساسان چند نفس عمیق کشید و وقتی آرام شد، چند قدم نزدیک او رفت. دختری که مقابلش بود جوری خودش را پوشانده بود که حتی جسارت هم‌کلام شدن با او را هم نداشت!
 
آخرین ویرایش:

لبخند زمستان

رمانیکی پایبند
ناظر
رمانیکی
شناسه کاربر
4822
تاریخ ثبت‌نام
2023-04-16
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
261
پسندها
1,138
امتیازها
303

  • #7
پارت پنجم

دستی دور دهانش کشید و گفت: ببخشید، من از طرف دوستام معذرت می‌خوام.
فاطمه تکانی به خودش داد و از جایش بلند شد اما سرش مثل همیشه پایین بود.
- نمی‌دونم چه‌طوری باید از شما تشکر کنم. من پاکی‌ام رو مدیون‌تون هستم، باز هم ممنون.
با این حرفش ساسان بیشتر شرمنده شد. بپیش خودش گفت این دختر دیگر چه کسی هست که حتی در این موقعیت با تمام ادب و احترامش با او سخن می‌گفت.
- این چه حرفیه! من رو بیشتر از این شرمنده نکنین خانوم.
او فقط سرش را تکان داد و راه افتاد. ساسان هم‌چنان با نگاهش او را بدرقه می‌کرد. چند متر که جلوتر رفت با دیدن گروه دیگری از پسرها آه از نهادش بلند شد. دوباره چشمه‌ی اشک‌ش جاری گشت. سر جایش تنها و درمانده ایستاد.
ساسان که شاهد تمام این صحنه‌ها بود. سرش را با شرم‌ساری به طرفین تکان داد و راه افتاد. چند قدم از او دورتر ایستاد و از پشت سرش گفت: اگه مشکلی نیست من راهنمایی‌تون کنم؟
فاطمه هم‌چنان به روبه رویش چشم دوخته بود. میان آب و آتش گیر کرده بود. چاره‌ای جزء این ناجی را نداشت. می‌ماند جواب عمو و مادرش که حتماً او را درک می‌کردند.
ساسان وقتی دید او حرفی نمی‌زند از او جلوتر راه افتاد و با دستش راه را نشان داد.
- بفرمایین من همراهی‌تون می‌کنم. اصرار نمی‌کنم با ماشینم برسونم‌تون چون می‌دونم قبول نمی‌کنید.
نزدیک آن‌ها که شد قدم‌هایش را آهسته کرد و وقتی فاطمه با او هم قدم شد او را با دستش سمت دیوار راهنمایی کرد و خودش سنگر نگاه‌های کثیف آن نامردها شد.
فاطمه در تمام مدت سرش پایین بود اما لحظه‌ای دود انبوه سیگار نفسش را برید و به سرفه افتاد. ساسان سمت او برگشت که دید فاطمه سرش را سمت دیوار برگردانده و سرفه می‌کند.
- خوبین خانوم؟
فاطمه که کلاً حضور او را فراموش کرده بود. صاف ایستاد و سرش را تکان داد.
فاطمه که راه افتاد او هم چند قدم از او دورتر راه افتاد. خیابان نحسی که هیچ وقت فاطمه آن را فراموش نمی‌کرد را پشت سر گذاشتند و نفس راحت فاطمه از گوش پسر تیز بین دور نماند اما هم‌چنان گاهی صدای ناله‌های ریزش به گوش او می‌رسید. فاطمه در شوک اتفاقات آرام راه می‌رفت و ساسان با سنگ ریزه‌های جلوی کفشش بازی می‌کرد.
- مقصر همه‌ی این اتفاقات من بودم!
فاطمه پیش خودش فکر می‌کرد او که جزء کمک به او کاری نکرده بود و چرا خودش را مقصر می‌دانست ولی با جواب ساسان فهمید که بلند فکر کرده است.
- اون‌های که دیدی، رفیقای من بودن از کودکی با هم‌دیگه بزرگ شدیم. دو ساعت پیش به من زنگ زدن که باهاشون بیرون برم ولی چون حالم خوش نبود ترجیح دادم تنهایی قدم بزنم اگه من باهاشون بودم هیچ کدوم از این اتفاقات برای شما نمی‌افتاد. امکان نداشت من این اجازه رو به اون‌ها می‌دادم.
فاطمه حرفی نزد. پیش خودش گفت که یا این پسر شیر پاک خورده را دوستانش از راه بدر کردند. چون لباس و تیپ این جوان، چیزی که در باطن او بود را نشان نمی‌داد.
کنار جاده‌ی اصلی ایستاد تا چراغ قرمز شود. ساسان هم چند قدم با فاصله از او ایستاد در حالی که دستانش را در جیب شلوارش می‌گذاشت، سرش را پایین انداخت.
- نمی‌دونم شده یه روز دلتنگ باشی و بخوای از عالم و آدم دوری کنی یا نه؟ من امشب بد جوری دلم گرفته بود چند ماه پیش، یکی که خیلی برام عزیز بود بی‌خبر، گذاشت رفت. فکر می‌کرد تو زندگی‌ام مزاحمه اما نبود!
پسر جوان نمی‌فهمید که با حرف‌هایش او را می‌رنجاند از کجا باید می‌دانست که درد این دختر چه بود و برای چه این وقت شب به کوچه و خیابان زده بود تا این بلاها سرش بیاید. افسوس که دیر بود و دوباره چشمه اشک او جاری شد.
حرف‌های تلنبار شده‌ی زیادی در دلش بود که می‌خواست به این پسر بگوید. شاید می‌گفت که او چندین سال است که دلتنگ می‌شود. شاید هم می‌گفت آمده بود دلتنگی‌اش را رفع کند که دوستانش به دلتنگی او دامن زدند اما لبش را باز نکرده دوباره بست.
 
آخرین ویرایش:

لبخند زمستان

رمانیکی پایبند
ناظر
رمانیکی
شناسه کاربر
4822
تاریخ ثبت‌نام
2023-04-16
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
261
پسندها
1,138
امتیازها
303

  • #8
پارت ششم

در تربیت او تعبیه نشده بود که با نامحرم‌ها هم صحبت بشود. با نوک انگشتش نم چشم‌هایش را گرفت تا رنگ قرمز بر چهره‌اش روشنایی داد بی‌توجه به دست فروشانی که روانه‌ی خیابان شدند به تندی عرض خیابان را پیمود.
ساسان مضطرب‌تر از هر زمان، نفهمید که کجا اشتباه کرد که دوباره اشک این فرشته را در آورد به سنگ ریزه‌ها لگد می‌زد کلافه که شد لگد محکم‌تری زد و سنگ نسبتاً درشت کمی جلوتر از پای فاطمه ایستاد. نفسی کشید و گفت: تو رو به خدا این همه گریه نکن که دارم دیوونه میشم. منه احمق امشب باید اون‌جا بودم.
فاطمه چشمانش را پاک کرد. دلش نمی‌خواست مردی که او را نجات داده بود این همه عذاب بکشد. آرام و با صدای گرفته‌ای گفت: شما مقصر نیستین پس خودتون رو عذاب ندین. من زندگی‌ام رو مدیون شمام!
صدای پوزخند ساسان را شنید که پشت بند آن گفت: هه فکر می‌کردم صحبت کردن‌تون با من موجب کسر شان شما بشه!
در یک کلمه خلاصه کرد.
- نه، نیست.
لحنش آن‌قدر تند بود که ساسان فهمید این دختر با تمام دخترهای که تا به حال دیده بود فرق می‌کند.
داخل کوچه‌ای پیچید و ساسان هم پشت سرش پیچید. مردی که چند پاکت غذای آماده در دست داشت با عجله از کنارش رد شد. پسر بچه‌ای هم که بالاتر از توانش دو عدد نوشابه‌ی خانواده را حمل می‌کرد پشت سر او می دوید.
عجیب بود که غریبه هم دیگر سکوت کرده بود عجیب‌تر از آن این بود که فاطمه گریه را فراموش کرده بود و این پسر همه چیزدان خوب توانسته بود فکر او را از اتفاقات دور کند.
وقتی صدای قدمی را پشت سرش نشنید ایستاد و برگشت. غریبه دور و اطرافش را که زیر نظرش می گذراند پرسید: ببخشید، می‌تونم بپرسم کجا میریم؟
اشکالی نداشت که جواب این حرف محترمانه‌ی او را بدهد.
- کوچه‌ی شهید ایرانی.
ساسان این بار سرش را خاراند و چشمش که روی تابلویی ثابت ماند با دستش اشاره کرد.
- آهان فکر کنم راه زیادی نمونده.
با گیجی به دور و اطرافش نگاهی کرد. فکرش آن‌قدر مشغول بود که حرف‌های او را درک نمی‌کرد.
ساسان لبخندی زد و دوباره گفت: ببخشید، میگم که رسیدیم فکر کنم اون‌جا محله‌ی شماست.
با چشم دست او را دنبال کرد و وقتی تابلو را دید با خجالت سرش را پایین انداخت دیگر وقت خداحافظی رسیده بود. لب‌هایش را تر کرد و باصدای خسته‌اش گفت: خیلی ممنون آقا...
ساسان حرفش را قطع کرد.
- حشمتی هستم، ساسان حشمتی!
فاطمه که لزومی نمی‌دید اسم او را بداند جمله‌اش را تکمیل کرد.
- آقای حشمتی، اجرتون با خدا باشه و این رو هم بدونین یکی هست که همیشه مدیون شماست!
ساسان ابرو در هم کشید.
- تو رو خدا این‌طوری نفرمایین. امیدوارم من و دوستم رو بخشیده باشین.
- من همون موقع که شما کمکم کردین بخشیدم.
ساسان که خیالش راحت شده بود لبخند رضایت بخشیدی صورتش را پوشاند.
نرگس دلش شور می‌زد فاطمه نیامده بود و از همه بدتر موبایلش خاموش بود و نمی‌توانست به او دسترسی پیدا کند. چشمش به ساعت افتاد؛ عقربه‌ها ده شب را نشان می‌دادند. چادرش را برای چندمین بار بر سرش انداخت و دوباره دم‌در رفت اما توی کوچه کسی نبود. دستش را روی دستش زد و با نگرانی لبش را زیر دندان گرفت.
- آخه تو کجا موندی دخترم؟ حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟ خدایا چی‌کار کنم؟
با تمام نگرانی دوباره به خانه برگشت و این‌بار موبایلش را در دستش گرفت و برای هزارمین بار شماره‌ی فاطمه را گرفت و باز هم صدای نحس آن خانم در گوشش پیچید.
- مشترک مورد نظر شما خاموش...
نگذاشت ادامه بدهد گوشی را با حرص روی مبل انداخت و به آشپزخانه رفت شاید لیوان آبی آرامش می‌کرد.
از وقتی رضا رفته بود به فاطمه تنها یادگار عشقش عادت کرده بود و از آن زمان هیچ وقت شب‌ها را تنها نبود و امشب اولین شب و بدترین شبش بود!
لیوان آب سرد را که با یک نفس بالا کشید دوباره به پذیرایی برگشت دو دل بود که به محمد خبر بدهد یا ندهد!
فاطمه چادرش را که روی سرش مرتب کرد. دلش ساز ناسازگاری برداشت و خودش هم می‌خواست چهره‌ی این ناجی را به خاطرش بسپارد. چشمانش با عقلش سر جنگ برداشته بودند که در آخر قلب و چشم بر عقل چیره شدند. اول به اطرافش نگاه کرد، کوچه تقریباً خلوت بود جزء چند مغازه از جمله سوپر مارکت و قصابی کسی در محله نبود. سرش که تا این زمان پایین بود را بلند کرد. عمویش گفته بود یک نگاه حلال است و این جمله این‌جا چه‌قدر به کارش می‌آمد!
 
آخرین ویرایش:

لبخند زمستان

رمانیکی پایبند
ناظر
رمانیکی
شناسه کاربر
4822
تاریخ ثبت‌نام
2023-04-16
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
261
پسندها
1,138
امتیازها
303

  • #9
پارت هفتم

زیر چراغ برقی ایستاده بودند که سرش را به‌خاطر قد بلند بودن ساسان کمی بالا برد. انتظار هر چیزی را داشت به غیر از این در کمال تعجبش ساسان سرش تا گریبانش پایین بود و در تمام این مدت که با او صحبت می‌کرد سرش را پایین انداخته بود! فاطمه دختری که فکر می‌کرد نامردی دنیا را فرا گرفته است امشب برای چندمین بار این پسر را تحسین ‌کرد.
چراغ نورش را بر سر او تابانده بود و موهای پر پشتش بر روی چشمانش سایه انداخته بود.
وای از زمانی که عسلی چشمانش غرق دریایی آبی شد که طوفان به پا می‌کرد و چه کسی دلش می‌آمد گره این نگاه‌ها را از هم باز کند؟
ساسان به کتانی‌های سفیدش چشم دوخته بود و هر دو دستش را با ژست مخصوص خودش در جیب شلوارش گذاشته بود طوری که فقط چهار انگشتش در جیبش جا شده بود. نوک پای چپش را خیلی آرام به زمین می‌کوبید در طول این مسیر فهمیده بود که نباید این دختر را معذب کند. وقتی دید در میان‌شان سکوت بر قرار است لحظه‌ای ناغافل نگاهش را بالا کشید تا ببیند طرف مقابلش چه‌کار می‌کند تا سرش را بالا آورد با دو جام عسل درشت با پلک‌های پر پشت که خجالت در آن موج می‌زد چشم در چشم شد. هیچ کدام خیال پلک زدن نداشتند. انگار دنیا در آن فاصله خلاصه شده بود. فاطمه غرق آن دریای پاک و آرام و البته غمگین شده بود سعی بر آن داشت که از او چشم بگیرد و در دلش التماس خدا را می‌کرد که این پسر دوباره سر به زیر باشد. وقتی که نگاه آسمانی او را تاب نیاورد سریع روی برگرداند و به سرعت باد در کوچه پیچید ولی ساسان همان جا خشک شده بود که حتی پاهایش یارای او نبودند.
کلید را روی در انداخت که دوباره سایه‌ی غریبه که همان جا ایستاده بود را دید و داخل حیاط شد.
صبر کرد تا از آن دختر خیالش راحت باشد و وقتی فاطمه به خانه رفت، لبخند محوی بر لبانش نشست خودش هم سر در نیاورد که چرا حال دلش این گونه دگر گون شده است. به همان آهستگی که آمده بود به همان آرامی هم برگشت و رفت.
...
با خستگی تمام خودش را به خانه انداخت. کفش‌هایش را در جا کفشی گذاشت و در را که بست. نرگس با شنیدن صدای در، سراسینه از آشپزخانه خارج شد. فاطمه از سالن کوچک رد شد؛ خانه‌ی صد و بیست متری که با دوتا اتاق و یک آشپزخانه‌ی بزرگ و سرویس بهداشتی و به علاوه سرویسی که در اتاق فاطمه بود تشکیل شده بود آشپزخانه وسط دو اتاق قرار گرفته بود و از کنار اتاق نرگس می‌شد راه سرویس بهداشتی را در پیش گرفت یک دوم خانه را هم پذیرایی مستطیل شکلی تشکیل داده بود یک خانه‌ با ساخت قدیم بود اما نرگس یک سال پیش به کمک محمد و منصور تعمیرش کرده بود و حالا مثل یک خانه‌ی نو با دکوراسیون عسلی و شیری به نظر می‌رسید.
نرگس خودش را بهش رساند این چند ساعت را به زور سپری کرده بود و از طرفی دلش مدام شور می‌زد، عصبی و تند به او توپید.
- هیچ معلوم هست تا حالا کجا بودی؟
فاطمه کمی به صورت مادرش نگاه کرد کاش می‌شد با او درد و دل کند و اتفاقات را بگوید تا کمی سنگینی این بار را از دوشش کم کند اما وقتی چهره‌ی نگران و تکیده‌ی او را دید دلش نیامد، لبخند زورکی زد و گفت: داشتم قدم می‌زدم زمان از دستم در رفت.
نرگس سخت بود، تنهایی‌هایی این سال‌ها از او یک شیر زن ساخته بود. اخم‌هایش پر رنگ‌تر شد و صدایش را کمی بالاتر برد.
- حداقل می‌تونستی که یه زنگی بزنی، زنگ هم می‌زنم گوشی‌ات خاموشه.
فاطمه لبش را گاز گرفت و سرش را پایین انداخت او نمی‌توانست به این زن که در تمام سال‌ها برایش هم مادر بود و هم پدر دروغ بگوید ولی از طرفی هم نمی‌توانست به دل نگرانی‌های او دامن بزند.
- شرمنده مامان، گوشی‌ام شارژ نداشت.
نرگس که قانع نشده بود و گوشی در دستش را بالا آورد.
- فاطمه، می‌فهمی چی میگی؟ هیچ می‌دونی چند بار اومدم سر کوچه و برگشتم؟ ببین دیگه می‌خواستم عموت رو خبر کنم. خودت می‌دونی که اگه می‌دونست این وقت شب خونه نیستی چه اتفاقی می‌افتاد.
فاطمه چادرش را از سرش پایین کشید و دستی به صورت آشفته‌اش کشید. خوب می‌دانست عمویش کل شهر را به هم می‌زد تا پیدایش کند و بعد از آن حسابش با کرم الکاتبین می‌شد! حرفی برای گفتن نداشت.
- مامان خیلی خسته‌ام. میشه اجازه بدی بعداً حرف بزنیم؟
واقعاً خسته بود از یک مجادله‌ی بزرگ جان سالم به در برده بود و این برایش یک پیروزی بزرگ محسوب می‌شد و وای به حالش اگر آن غریبه پیدایش نمی‌شد. چشمانش خستگی را بیداد می‌کردند و صورت رنگ پریده و بی‌حال او خبر از حال درونش را می‌داد. نرگس که از لحن او دلش خون شد، دستی به صورت سفید شده‌ی دخترش کشید.
- الهی قربونت برم باشه برو دست و صورتت رو بشور بیا شام بخوریم.
هر چند اشتها نداشت اما به‌خاطر مادرش مجبور بود. چشمانش را روی هم گذاشت و بعد از شستن دست و صورتش سمت آشپزخانه رفت.
 
آخرین ویرایش:

لبخند زمستان

رمانیکی پایبند
ناظر
رمانیکی
شناسه کاربر
4822
تاریخ ثبت‌نام
2023-04-16
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
261
پسندها
1,138
امتیازها
303

  • #10
پارت هشتم

نرگس که با تمام دل نگرانی‌هایش مشغول چیدن سفره بود با دیدن فاطمه لبخند تصنعی زد، دیس برنج را روی میز گذاشت و یکی از صندلی‌ها را برای او بیرون کشید.
- بیا دخترم؛ بیا بشین. حتماً گرسنه‌ات هستش.
فاطمه پیش مادرش رفت و دست او را گرفت و او را روی صندلی نشاند و خودش هم روبه روی مادرش نشست. نگاهش را روی میز چرخاند.
مادرش مثل همیشه سنگ تمام گذاشته بود؛ بوی لوبیا پلو که مشامش را پر کرد بیخیال سالاد و دوغ و حتی چینی‌های گل سرخ مادرش شد. بشقابی را در دستش گرفت و در حالی که آن را پر می‌‌کرد گفت: اوممم، چه کردی نرگس خاتون؟
نرگس که لب‌های او را خندان دید دلش آرام گرفت. نمی‌خواست با پرسش‌های بی‌جا او را ناراحت کند از طرفی خیالش راحت نبود. هزاران سوال در ذهنش را سر کوب کرد و لبخندی به روی دخترش پاشید.
- می‌دونستم این غذا رو دوست داری از وقتی تو بیرون رفتی مشغول آشپزی شدم.
فاطمه علارغم تمام ناراحتی و حس‌های بدش، قاشق را برداشت و بعد از کشیدن غذا مشغول خوردن شد. انگار که هیچ کس در این دنیا وجود نداشت.
مادرش دستانش را ستون صورتش کرد و با عشق، دخترش را به نظاره نشست. فاطمه یادگار عشقش بود و تمام زندگی او!
- بابات هم مثل تو لوبیا پلو رو دوست داشت!
لقمه‌ی در دهانش را با بغض قورت داد و کمی از دوغ را نوشید. آهی کشید و رو به مادرش گفت: وا! تو چرا برا خودت غذا نکشیدی؟
پشت بند حرفش، کف گیر را برداشت و برای او غذا کشید.
به خیالش می‌خواست مادرش خاطراتش را مرور نکند ولی نرگس خیال دست کشیدن نداشت.
- هفته‌ای سه بار غذامون لوبیا پلو بود.
فاطمه که این بار از تلاش ناامید شد تقریباً سیر شده بود که قاشقش را روی میز گذاشت و یک دستش را ستون فکش کرد و سرش را گج کرد تا مادرش خاطرات شیرینش را مرور کند.
نرگس که او را مشتاق دید ادامه داد.
- تازه عروسی کرده بودیم، اومد و کنارم نشست رو بهم گفت که خانوم من عاشقتم اما عشق اولم لوبیا پلوست! دروغ چرا با حرفش غم دنیا رو دلم نشست. تازه عروس بودم و من هم مثل بقیه می‌خواستم همسرم رو ناامید نکنم‌ ولی از طرفی لوبیا پلو رو اصلاً بلد نبودم. چند روز بعد دست به دامن مادرشوهرم شدم، خدا رحمتش کنه حوصله کرد و یادم داد.
به این جای حرفش که رسید لبخند تلخی زد و گفت: روز اول که براش لوبیا پلو درست کردم رو یادم نمیره با این‌که غذام غیر قابل خوردن بود اما خم به ابرو نیاورد و بعد از تموم کردن غذاش با آب و تاب ازش تعریف کرد طوری که خودم هم باورم شده بود که خوشمزه پختم!
فاطمه به چشم‌های پر حسرت مادرش چشم دوخته بود و نرگس حالش خوش نبود. قطره اشکی لجوجانه از گوشه‌ی چشمش که سر خورد و او با لجاجت تمام سر برگرداند و با گوشه روسری‌اش آن را پاک کرد و گمان کرد که فاطمه ندید.
فاطمه‌ای که با دیدن آن یک قطره دنیایش آتش گرفت او در اوج کودکی‌اش خوب می‌دانست که پدر و مادرش چه‌قدر عاشق بودند و بعد از آن تمام ثانیه‌های عمرش شاهد بود که مادر جوانش بدون معشوقش فقط عاشقی کرده بود.
بعد از شام وضو گرفت و سمت اتاقش رفت سجاده‌ی سبز رنگش را روی زمین پهن کرد و با چادر سفیدی که گل‌های ریز صورتی داشت به دیدار پرورگار شتافت.
دلش گرفته بود و چه کسی بهتر از معبودش که می‌توانست با او درد و دل کند. سلام را که گفت به فکر رفت به این‌که اگر اون غریبه نبود چی می‌شد؟ اصلاً اگر نبود او الان این‌جا بود؟ حتی از فکر بلاهای که قرار بود بر سرش بیاید لرز بر تنش افتاد.
دستانش را رو به آسمان بلند کرد مادرش همیشه می‌گفت خدا را با صدای بلند صدایش بزند تا حاجتش روا شود.
- خدایا بابت امروز شکرت! خدا جون حواست به اون بنده‌ی بی‌ریای خودت باشه، کمکش کن راه رو کج نره.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
58
پاسخ‌ها
7
بازدیدها
135

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

بالا پایین