نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان: مأموریت یک جانبه
نویسنده: زری
ژانر: جنایی، پلیسی، عاشقانه
خلاصه: با وجود تلاشهایشان جنگ دولت کنیا تمام نشد. پس از مدت طولانیای، جنایتهای پنهان رو میشود و نقابها کنار میرود. تصویری از بیرحمترین و خطرناکترین باندها همانند فیلم جلوی چشمان مردمان کنیا گذر میکند و جنگ به نقطهی اوج، و روز سرنوشت مرگبار آنها فرا میرسد. همچنان مأموریت دولت کنیا ادامه دارد که در انتها، رازها پنهان و قتلها برملا میشود. عشق نقطه ضعف و خطرناکترین رازیست که در باندهای مختلف و مأموریتها پنهان شده و با خطی خوش بر روی دیوارهای شهر کنیا و دیگر شهرها حکاکی میشود و صفحهای از عشق، جنایتها و مأموریتها را مورد توجه دیگران قرار میدهد.
رئیس دونالد با لحنی که خشونت از آن میبارید، احساسات لگدمال شدهی آبرو را بیش از پیش تحریک نمود؛ اما او ریشخندی زد و نگاهش را بالا کشید، شاید طبق معمول باید ماسک بیتفاوتی را روی صورتش میکشید تا با احساساتش روبهرو نشود و به طرف شکست قدم بردارد. برای فیلم بازی کردن هم که شده باشد، لبخندی روی لبانش طرح زد تا اطرافیانش از دیدن غم بیجلای او خرسند نشوند. از روی صندلی برخاست و تا آمد پشت دست دونالد را ببوسد، دونالد دستش را عقب کشید و به خشونت گرائید.
- بهجای این آراجیف بازیها و خودنماییهات، یه فنجون قهوه بیار.
گرچه از این کار رئیس دونالد خشمگین شده بود؛ اما به اجبار لبخند زد و به سرعت وارد آشپزخانه شد. جسیکا چند رشته از موهایش را دور انگشت سبابهاش پیچید و با خنده خطاب به دونالد گفت:
- رئیس! فکر میکنم زیادی خستهتون شده باشه، پس بهتر نیست که توی اتاقی که براتون حاضر کردم یکم استراحت کنید؟
دونالد ته ماندهی سیگارش را در جای سیگاری انداخت و در دو گوی زیبای جسیکا خیره شد.
- پیشنهادت بد نیست، پس همین کار رو انجام میدم!
جسیکا با یک حرکت از روی کاناپه برخاست و دستش را به طرف رئیسش دراز کرد، سپس با لبخند به چشمان او خیره شد. دونالد نگاه سرد و بیروحش را به نگاه تیزبین جسیکا دوخت و دست سردش را در دست جسیکا قرار داد و از جای برخاست.
- رئیس! تا اتاقتون همراهیتون میکنم، شاید کم و کسریای باشه.
دونالد سرش را تکان داد و هنوز چند قدمی برنداشته بود که چندتا از محافظانش مسیر او را در پیش گرفتند؛ اما جسیکا تک ابرویی بالا انداخت و دستش را به پهلویش زد و مقابل آنها ایستاد.
- نیاز نیست شما جلوی درب اتاقش باشید، من خودم مواظب رئیس هستم.
یکی از محافظها نیشخندی زد و لب برچید.
- رئیس هر کجا که بره، ما به عنوان محافظ کنارش هستیم که مبادا اتفاقی اون رو مورد تهدید قرار نده.
دونالد به نزدیکی اتاق که رسید، زبانش را روی لبان گوشتیاش کشید و به تبعیت از جسیکا گفت:
- حق با جسیکاست! اینجا مکانی امن برای من خواهد بود و هیچکس نمیتونه به خودش این جرأت رو بده که به من صدمهای بزنه.
جسیکا همزمان با برگرداندن سرش، چند قدم برداشت. زمانی که دونالد وارد اتاقی که مخصوص خودش بود، شد؛ جسیکا هم خودش را به اتاق رساند. زمانی که درب را میبست، نیشخندی زد و به مدت چند ثانیه مردمک چشمانش را در اجزای صورت محافظانی که غول پیکر بودند، چرخاند. رویش را برگرداند و خطاب به دونالد که دمر روی تخت دراز کشیده بود، لب برچید.
- اتاقت رو دوست داری؟
دونالد نگاهش را حول فضای مرتب اتاق چرخاند و به قاب عکس خیره ماند. برای چند ثانیه سکوتی حزنآلود میانشان حکمفرما شد، تا اینکه دونالد قاب عکسی که تصویر اعضای خانوادهاش را به نمایش گذاشته، از نظر گذراند، جویای پاسخ شد.
- با وجود چیزهایی که متعلق به منه و این همه سال به خوبی ازشون مراقبت کردی، مگه میشه که دوستش نداشته باشم؟
جسیکا کت چرم قرمز رنگش را از تنش خارج کرد و روی صندلی قرار داد، سپس با فاصلهی اندکی روی تخت نشست و اجزای صورت دونالد را از دید گذراند.
- بیشک نه! ولی من حرفهای زیادی با شما داشتم که منتظر چنین لحظهای بودم که زمان وداع رو از ذهنم پاک کنم و جاش رو به یه دیدار شیرین بدم.
دونالد قاب عکس را روی میز عسلی گذاشت و با چهرهای ناباور و کنجکاو، به چشمان جسیکا که با بیقراری روی چشمانش میلغزید، خیره شد.
- گویا از زمانی که وداع تلخی با هم داشتیم تا به الان اتفاقهایی افتاده که من از رخ دادنش بیاطلاعم! و بیشک مطمئنم که علت اومدنت به اتاقم چیز سادهای نیست، بلکه از اهمیت بالایی برخورداره.
جسیکا روی تخت جابهجا شد تا فاصلهی بینشان را از بین ببرد، سپس دستش را روی دست دونالد قرار داد. این حرکت از چشمان دونالد دور نماند، بلکه نگاهش به طرف دست جسیکا که روی دستش قرار گرفته و کرختیاش را از بین برده بود، دقیقتر شد. جسیکا دست دونالد را به نرمی فشرد و بابت حدس و گمانهای رئیسش، او را تشویق کرد.
- براوو! خیال میکردم اینبار نمیتونی از چشمهام بخونی که دارم از چی رنج میبرم؛ ولی اینبار هم تونستی این کار رو به نحواحسنت انجام بدی.
دونالد سرش را پایین انداخت و خندید.
- قطعاً همینطوره!
سپس با تعجب مردمک چشمانش را در اجزای صورت جسیکا چرخاند و به ادامهی حرفش افزود:
- گفتی رنج میبری! مشتاق و کنجکاوم کردی که بدونم از چی رنج میبری؟
گرچه جسیکا به ترس بها نمیداد؛ اما ریسک کردن هم باعث میشد جان برادرش و دوستش به خطر بیفتد، پس اعتراف کردن بعضی از اتفاقها را در این بازهی زمانی مناسب ندانست و گفت:
- رئیس! من نه شک و تردید دارم و نه ترس از کسی؛ اما زمان مناسبی برای اینکه اعتراف کنم از چی رنج میبرم، نیست.
دونالد چانهی منقبض جسیکا را میان انگشتانش گرفت و سرش را بالا آورد، در چشمان او که در بین مژههای بلندش محصور شده بود، زل زد و او را تحریک کرد تا حرفش را بزند.
- هیچکس به جز من و تو، توی این اتاق حضور نداره، پس شخصی هم نمیتونه به تو صدمهای بزنه.
جسیکا به درب اتاق خیره شد، سپس از روی تخت بلند شد و قدم برداشت، پس از اینکه درب را قفل کرد، بازدم عمیقش را از پرهی بینیاش بیرون فرستاد. دونالد چنگی به موهایش زد و به ادامهی حرفش افزود:
- پس بخاطر اینکه درب قفل نبود و فکر کردی که شاید کسی از حرفهامون بویی ببره سکوت کرده بودی و چیزی نمیگفتی!
جسیکا پوست نازک لبش را برای ساکت ماندن جوید؛ اما نتوانست به این سکوت ادامه دهد؛ زیرا اگر صبر رئیسش لبریز میشد، به ضرر خودش تمام میشد، پس به زحمت لبانش را گشود و بیاختیار حرفهایش از زبانش جاری شد.
- حقیقت اینهکه یکی از افرادمون گم شده و یکی دیگهاش به قتل رسیده. من مدارکی توی مشتم دارم که به وضوح اثبات میکنه که این توطئه و دسیسهچینیهای آبرو باشه؛ ولی این مدارک کافی نیست و باید یه مدت کوتاه به من فرصت بدید تا بتونم مدارکهای بیشتری برای به اثبات رسوندن این اشتباهش پیدا کنم و در اختیارتون قرار بدم. قبل از اینکه شما بیاید، تموم افرادهاتون رو مورد آزار و اذیت خودش قرار داد و ادعا میکرد که رئیس اونه و از دستورهای شما سرپیچی میکنه. کلام آخر من اینهکه اون یه جاسوس میون ماست که قصد داره یکییکی همهمون رو از بین ببره تا مانعی برای حرکت کردنش به طرف قدرت و نمادین خودش، نداشته باشه.
دونالد چشمان درشتش را در جزئیات صورت جسیکا به چرخش درآورد و پس از اندکی سکوت به زحمت لبانش را گشود.
- متأسفانه آبرو از چشمهام افتاده، شاید از بین ببرمش.
جسیکا با شک و تردید پرسید.
- یعنی دستور مرگش رو صادر میکنی؟
- خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکنی.
با چهرهای ناباور و کنجکاو گفت:
- یعنی حرفهام رو باور کردی و نیازی به مدارک و اثبات نیست؟
- من به تو بیشتر از چشمهام اعتماد دارم. چیزهای دیگهای هم هست که بخوای بهم بگی؟
جسیکا لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.
- فعلاً نه.
- بعداً چی؟
- شاید.
جسیکا از روی تخت بلند شد و به ادامهی حرفش افزود.
- اگر بهم آسیب بزنه چی؟
- مگه تهدیدت کرده؟
جسیکا لبانش را به داخل دهانش کشید و سری تکان داد. دونالد یک نخ سیگار از پک بیرون آورد.
- چه نوع تهدیدی؟
- اون یکی از افرادمون رو به قتل رسوند و به من گفت آشپزخونه رو بشورم که بقیه متوجهی این قضایا نشن، بیشتر از این ترسیده بود که شما متوجهی این موضوع بشید.
پس از اینکه کام سنگینی از سیگارش گرفت، چشمانش را ریز کرد.
- کجا به قتل رسوند؟ تو از کجا متوجه شدی، نکنه کمکش کردی؟
ترس درون تن جسیکا رخنه بست و شانهاش لرزید.
- چرا باید کمکش کنم؟ اون من رو به چشم یه خدمه میبینه، اگر آشپزخونه رو تمیز نمیکردم ممکن بود بهم آسیب جانی بزنه.
- مطمئن باش جرأت همچین کاری رو نداره. شاید آبرو اون رو به قتل نرسونده.
- کسی که جرأت به خرج میده و من رو تهدید میکنه، نمیتونه یه قتل ساده انجام بده؟
خاکستر سیگارش را تکاند و به چشمان زیبا و دلربای جسیکا چشم دوخت.
- گیریم که انجام داده باشه، به نظرت توبیخش کنم اون زنده میشه؟
- لزوماً نه!
- خیلیخب پس همونطور که تشویقش نکردیم، توبیخش هم نمیکنیم.
یک پرتو نور در چشمان جسیکا ظاهر شد و صدایش به خشونت گرائید.
- با این اوصاف، من اینجا نمیمونم؛ چون تا الان هم جون برادرم در خطره.
جسیکا با عصبانیتی بیمنطق چند قدم برداشت؛ اما تا دونالد ماشه را کشید، دستانش را به نشانهی تسلیم بالا برد و به آرامی رویش را برگرداند.
- جسیکا؟
- بل... بله قر... قربان؟
اسلحه را به طرف جسیکا گرفت و گفت:
- من قصد نداشتم بهت آسیب بزنم. این اسلحه، آیا جرأتش رو داری به آبرو شلیک کنی؟
جسیکا مردمک چشمانش را روی اسلحه به چرخش در آورد، سپس به چشمان نافذ دونالد خیره شد.
- نه، چون آزاره من تا به حال به یه مورچه هم نرسیده.
- اینی که دست منه، اسباب بازی نیست جسیکا! بلکه اسلحهست. چیزی که تصمیم میگیره تو یا من یا آبرو زنده بمونیم یا نمونیم.
جسیکا دستان لرزیدهاش را مشت کرد و گفت:
- اما بحث من سر زنده یا نموندن ما نبود.
- میدونم؛ ولی هر گناهی یه تقاصی داره و هر تاوانی یه زمانی. الان به نظرت زمان مناسبی برای توبیخ کردن آبرو هست؟
جسیکا شقیقهاش را ماساژ داد.
- اینطور به نظر میاد.
- سخت در اشتباهی، چون آبرو هنوز کاری که بهش سپردم و تموم نکرده، اگر دستور بدم از بین ببرنش، کی کار نصفه و نیمهاش رو به اتمام برسونه؟
جسیکا ژست مغرورانهای گرفت و دستش را به پهلویش زد.
- مشخصاً من.
- کاری که یکی دیگه شروع کرده تو نمیتونی به اتمام برسونی جسیکا!
- به چه علت؟
- چشم بچرخونی علتش رو میبینی! روز اول طبق تموم افرادهایی که وارد تیم شدن پلن چیده شده، اگر بخوایم افرادمون رو بکشیم، پلن به هم میریزه.
جسیکا کلافه پوفی صدادار کشید، سپس در نزدیکی دونالد روی تخت نشست.
- چه پلنی؟ چندتا از افرادمون ناپدید شدن، یکیش به قتل رسیده؛ اما پلن به هم نریخته، چطوریه که اگر آبرو بمیره، پلن به هم میریزه؟
- شاید به این علت که روز اول پلن طبق دستورات آبرو برنامهریزی شده!
جسیکا از روی حرص خندید و با خشم گفت:
- اوه باورم نمیشه! دارم دیوونه میشم دیگه.
چنگی به موهایش زد و کاملاً جدی به ادامهی حرفش افزود.
- پس باید اعتراف کنم که امروز آخرین روز همکاری من و شماست رئیس!
هر دو دستانش را بالا برد و تن صدایش را پایین آورد.
- دیگه تحمل دیدن آبرو رو ندارم. هر دقیقه مثل جن جلوی روم احضار میشه! کافیه، ازش متنفرم، متنفر!
دونالد دستش را روی دست جسیکا گذاشت و به نرمی فشرد، سپس با دست دیگرش چانهی منقبض او را گرفت و سرش را بالا برد.
- ببین جسیکا! من رو ببین دختر! روز اول که دیدمت خیال میکردم یه جاسوسی که قصد داری تموم افرادم رو بکشی و بعد به سراغ من بیای؛ اما رفتهرفته متوجه شدم که طرز فکرم نسبت به تو اشتباهه. از همونجا بهترین دوستم شدی، حتی بعد از مرگ همسرم، تو تنها دلخوشی من شدی! آبرو که سهله، هفت نصلش هم نمیتونه به تو صدمه بزنه.
اکنون که اینگونه به او اعتماد کرده است، ظاهراً آسانتر از آنچه که میاندیشید، تیرش به هدف میخورد. با این حال که دونالد خیالهای وحشتانگیز که شامل خیانت و جنایت و مکافات و آدمکشی میشد و در سر میپروراند، میتوانست به اندکی دلخوشی هم فکر کند و دلخوشی دونالد، کسی جز جسیکا نخواهد بود.
گویا اطرافش، همه چیز یکنواخت و بیرنگ بود؛ اما بوی خون و قتل میداد؛ ولی درون جسیکا، انقلاب و نبردی سرد، توفان و صحنههای غیرقابل پیشبینی، برپا بود و بتدریج در یک برههی زمانی نه چندان دور، برگ برنده را در دست میگیرد. این خیالِ ثابت، بر تار و پود جسیکا و وجودش، پنجه انداخته و به شکل تازهتری، در ذهن و دیدگانش، جلوهگر میشد. زمان مرگ آبرو هم حالات هیجانانگیز و هم تشویش برای او دارد.
- جسیکا! خوبی؟
جسیکا از خاطرات جانگداز، لرزش و رعشه تب آلودی سراپای بدنش را فرا گرفته و تکان داد و برقی سرخرنگ، در چشمانش درخشید. زمانی که سرش را برگرداند و چشمانش را در اجزای صورت او چرخاند، با خندهی دونالد، روبهرو شد. گویا برق سرخرنگ، برای چراغقوهای بود که در دست او قرار داشت. از میان تمام اعضای باند، جسیکا آرام و ساکت بود و بیشتر از بقیه، نسبت به اتفاقهای اخیر و حال، مات و متحیر مانده. لبخندی کمرنگ روی لبانش طرح بست و گفت:
- بهنظر میرسه که خوب نیستم؟
- باید خوب باشی!
سپس تلفنش را روی تخت گذاشت و با اندکی جابهجا شدن، به ادامهی حرفش افزود:
- امشب بریم کلوب نوشیدنی بخوریم؟
جسیکا نه با انزجار و بیمیلی، بلکه با رغبت درخواست دونالد را پذیرفت. چشمان دونالد درخشید و همچون شراره آتش، برقی از آنها چهید؛ اما جسیکا در برابر سنگینی نگاه دونالد، با وقار و سرسنگینی، سرش را پایین انداخت. چهرهی جسیکا در خلوت خود، همانند چهره شیاطین نقابزده میمانست. آبرو پس از ضربه مضبوطی به درب زدن، وارد اتاق دونالد شد، بر سیمای او، آثار اخم و ترشرویی هویدا بود؛ اما به یکباره لبخند کمرنگی روی لبانش طرح بست؛ ولی لبخندش نتوانست آتشی که از چشمانش میچهید را از دیدگان آن دو، پنهان نماید، گویا به صحبتهای آنها گوش سپرده بود که اینگونه غرق در وحشت و اضطراب شده؛ اما باهوش و زیرکتر از دفعات قبل، نقشش را ایفا کرد.
- مزاحم صحبت کردنتون که نشدم؟
دونالد، باوقار و متانت آمیخته به تواضع و فروتنی از او استقبال کرد و پاسخ داد:
- اتفاقاً خوب شد اومدی!
جسیکا مردمک چشمانش را در حدقه چرخاند و نگاه سراپا تمسخرش را به اندام و جزئیات صورت آبرو داد. آبرو با وجود ترسی که درون تنش رخنه بسته و چنگزنان کمرش را طی میکرد؛ اما اثری از شادی و نشاط، در سیمایش دیده میشد. آبرو با لحنی نرم و شیرین، خطاب به جسیکا، گفت:
- میشه تنهامون بذاری؟
چهرهی جسیکا، بیش از حد پریشان و اندوهگین شد و بیشتر از قبل، سراپای بدنش به یکپارچه، یخ شد؛ اما به سختی لبخندی کمرنگ تحویل او داد و لبان یاقوتفامش را به زحمت گشود.
- البته!
هنوز از اتاق خارج نشده بود که صدای دونالد به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوشش پیچید.
- جسیکا!
روی پاشنهی پایش چرخید و از شرح حالی که در این شرایط شوم داشت، عاجزانه پاسخ داد:
- بله رئیس!
- برامون دوتا فنجون قهوه بیار!
جسیکا سری تکان داد و دستهی هلالی شکل درب را گرفت و به طرف خودش کشید، به محض خارج شدنش، به آرامی درب را بست و فالگوش ایستاد. زبان خشن و ناهنجار آبرو تکان خورد؛ اما سخنان نامفهومی از زبانش جاری شد. ناخودآگاه، دستانش را مشت کرد و پارچهی نرم لباسش را در بین انگشتانش، فشرد.
- لعنت بهت!
سپس با عصبانیت و سگرمههای درهم کشیدهاش، از پلکان سرازیر شد و با صدای بشاشی، خطاب به دیگر افرادی که روی کاناپه دراز کشیده و به تماشای سریال پرداخته بودند، گفت:
- نوشیدنی میخورید؟
مایکل اجزای صورت جسیکا را از نظر گذراند و از حالت بهت و اغما بیرون آمد و پاسخ داد:
- همه قهوه میخورن، من یه لیوان شیر!
از اینکه چیزی باقی نمانده بود تا تیرش به هدف بخورد، لبخند شیطانیای زد و به سرعت وارد آشپزخانه شد، شاید این آخرین نوشیدنیای که میخوردند، نباشد؛ اما قطعاً میتوانست جان برادرش را از دست کفتارها، نجات دهد. مشغول درست کردن قهوه شد، سپس فنجانها را روی سینی قرار داد و با گشوده شدن درب یخچال، پاکت شیر را برداشت و در لیوان ریخت. جسیکا، به آرامی از پلکان پایین رفت و از زیر تختش، داروی بیهوشی را برداشت و در جیب شلوار اتو کشیدهاش گذاشت و از پلهها بالا رفت و زمانی که وارد آشپزخانه شد، مایکل لیوان شیر را در دستش گرفته و با نزدیک کردن آن به لبش، جرعهای نوشید. جسیکا کمان ابروانش را درهم کشید و صدایش را بالا برد.
- هی! چیکار میکنی؟ اون نوشیدنی... .
مایکل سرش را برگرداند و انگار که یکه خورده باشد، لب برچید.
- دارم نوشیدنی میخورم!
جسیکا چند قدم برداشت و گفت:
- متأسفانه اون نوشیدنی برای تو نیست، برای رئیسه!
تا چند لحظه به چشمان همدیگر خیره شدند تا مایکل جرعهای از شیر را نوشید و لیوان شیشهای را روی زمین کوبید و فریاد زد:
- چطور جرأت میکنی با من اینطوری حرف بزنی؟
سپس چند قدم به طرف جسیکا برداشت و دستش را روی گردن او قرار داد و فشرد و با دست دیگرش، موهای بافته شدهاش را لابهلای انگشتانش گرفت که سر او به طرف دیوار آشپزخانه کج شد. در حقیقت، رنگ صورتش پرید و موی سرش از وحشت، به سمت راست ایستاده بود، گویا آخرین نفسهایش را میکشید که با چاقویی که از نظر گذراند، او را برداشت و در شکم مایکل فرو برد. آه از نهاد مایکل برخاست و با افتادن چاقوی آغشته به خون، دستانش شروع به لرزیدن کرد و به سرفه افتاد. برای اینکه کسی متوجهی این قضایا نشود، به سرعت از آشپزخانه خارج شد. یکی از اعضای باند که گویا افراد جدیدی بود، خطاب به جسیکا گفت:
- خانم! مایکل رو ندیدید؟
جسیکا مات و مبهوت مانده به سخنان او گوش سپرد؛ اما انگار که زبانش به سقف دهانش چسبیده بود. ناگهان چشمانش اجسام را تیره و تار دید و به اغمای عمیقی فرو رفت. پسر جوان، وحشتزده و هراسان چند قدم به جلو برداشت و با صدای بشاشی، لب برچید.
- رئیس!
دونالد به همراه آبرو، از اتاق خارج شدند. دونالد مردمک چشمانش را روی اندام و چهرهی جسیکا که سرش روی زانوان پسر جوان افتاده بود، چرخاند و به سرعت دوید و روی زانویش نشست، سر جسیکا را در آغوش کشید و با تکان دادنش، گفت:
- جسیکا! جسیکا خوبی؟
سپس خطاب به آبرو ادامه داد:
- برو یه لیوان آب بیار!
لیوان آب را به طرف دهان جسیکا گرفت و جرعهای از آن را روی صورت رنگ پریدهی او پاشید و با صدایی که با بغض همراه بود، ادامه داد:
- جسیکا! لطفاً چشمهات رو باز کن.
نگرانیهای دونالد به یک خشم فروخورده تبدیل شد. خشمش به آتش فورانکنندهای میمانست که هر لحظه ممکن بود اطرافیانش را بسوزاند. دست مشت شدهاش را روی میز شیشهای کوبید، همانطور که دست دیگرش را روی اجزای صورت جسیکا میکشید، فریاد زد:
_ شما کجا بودید که ندیدید حال جسیکا بد شده؟ حتی دستهاش هم پر از خون هست!
افکار پوسیدهی ذهنش به سمت بسیاری از اتفاقها پر کشید. تصمیمهای غلط و بیاعتمادی نسبت به تمامی افرادی که به عنوان محافظانش اطراف خود جمع کرده بود. برای رفع این مشکلات، هیچ راهحلی نداشت، گویا زوال مغز گرفته بود! از پشت پنجره اطراف حیاط عمارت را از دید گذراند، بهجز تاریکی هیچ چیز دیگری به چشمش نیامد، حتی درختان، ماه و آسمان هم درگیر همان آشفتگیای بودند که دونالد، سخت درگیرش شده بود. ضربان قلبش به مراتب بالاتر رفت. هر حرکت کوچکی از محافظانش، حتی نفس کشیدنشان مانند جرقهای بود که شعلههای خشمش را فورانتر میکرد. جسم بیجان جسیکا را در آغوش کشید، گویا ترس از مرگ با آبرو همراه بود، زیرا او بار اولش نبود که شاهد چنین اتفاقهای شومی در این ویلا میشد، او شاهد مرگ بهترین دوستش هم بود، همان کسی که به دست جسیکا به قتل رسید و مثل یک راز در دلش نهفته شد؛ ولی نتوانست به زبان بیاورد؛ گویا جان تمامی اعضای باند، در مشت جسیکا انباشته شده و او مشخص میکرد چه کسی زنده بماند و چه کسی بمیرد!
فشار درونیاش از حد تحملی که داشت، فراتر رفته بود.
او به سختی نفس میکشید و با خود میاندیشید که تا چه زمانی باید این راز، راز باقی بماند و فاش نشود؟ هر تصمیمی که میگرفت، میترسید شرایط را نابهسامانتر بکند، البته همیشه خودش را در موقعیتهای پر چالشتر قرار میداد؛ اما با حضور جسیکا، دیگر هیچ چیزی تحت کنترلش نیست، چون جایگاهش را جسیکا گرفته بود! آبرو رویش را برگرداند و زیر لب زمزمه کرد:
- نمیدونم با حضور جسیکا توی این عمارت، وضعیتمون همیشه همینطور ادامه پیدا میکنه یا آخرش، همه چیز از هم میپاشه و تموم قدرتهایی که دونالد داره رو توی مشتش میگیره؟
دونالد، جسیکا را روی تخت قرار داد و اطراف را از دید گذراند. خشم و نگرانی در چشمانش میچهید، هیچ چیزی در این لحظه نمیتواند او را آرام کند، حتی حال خوب جسیکا!
جسیکا پلک خستهاش را گشود، با وجود اینکه اجسام را تیره و تار میدید؛ ولی انگشتان آغشته به خونش را از دید گذراند و با ترسی که چنگزنان کمرش را طی میکرد، گفت:
- چیشده؟ من کجام؟
دونالد سگرمههایش را درهم کشید و چند رشته از موهای جسیکا را از روی اجزای صورتش کنار زد و به نرمی پاسخ داد.
- چیزی نشده، استراحت کن تا من برم و بیام!
دونالد با وجود اینکه خیالش بابت آبرو آسوده نبود؛ ولی چارهی دیگری بهجز اینکه جسیکا را به او بسپارد، نداشت، پس خطاب به او به ادامهی حرفش افزود:
- تا من میرم و برمیگردم، مواظب جسیکا باش! مبادا تنهاش بذاری ها!
جسیکا مچ دست دونالد را اسیر انگشتان بیجانش کرد و به چشمان دونالد که انگار از شدت تنفر منجمد شده زل زد و گفت:
- لطفاً تنهام نذار!
دونالد لبخندی زد و با از دید گذراندن اجزای صورت آبرو، لب برچید.
- خیالت راحت باشه تا زمانی که من زندهام، هیچ بنی بشری جرات اینکه به تو صدمه بزنه رو نداره! قول میدم زود برگردم.
آبرو نیشخندی زد و پوست نازک لبش را برای ساکت ماندن جوید. دونالد از اتاق خارج شد و درب را بست.
آبرو فاصلهی بین خودش و جسیکا را با چند حرکت ساده پر کرد و با چشمان آتشبارش به چشمان به خون نشستهی او خیره شد و لب زد:
- چیه! میترسی رازت رو فاش کنم؟
جسیکا چشمانش را در حدقه چرخاند و پتو را روی تنش کشید.
- اگر قراره که فاش بشه، پس راز نیست. درست میگم؟
آبرو قولنج انگشتانش را شکاند و به ساعت دیجیتالیاش نیمنگاهی گذرا انداخت.
- زمانی رازت فاش نمیشه که قصد جونم رو نداشته باشی، اگر داشته باشی؛ مطمئن باش که سکوت نمیکنم!
جسیکا تلخندی زد و به عقربههای ساعت که به دنبال هم میدویدند، چشم دوخت.
- میدونی که من بلد نیستم با پنبه سر ببرم؟ پس حواست به رفتارهات باشه آبرو!
آبرو بالش ابریشمی را زیر آرنجش قرار داد و به چشمان جسیکا خیره شد.
- میدونی که من هم سکوتم تبدیل به فریاد میشه؟
جسیکا سرش را به طرف دیگری برگرداند و به قابعکسهایی که روی دیوار قرار داشتند، چشم دوخت، سپس لب برچید.
- یه رازهایی راجعبه تو و همسر دونالد میدونم که اگر به گوشش برسونم، میدونستی چی میشه؟
دستان آبرو مشت شد و کمان ابروانش را درهم کشید، سپس از لای دندانهای کلید شدهاش غرید:
- تو هیچی راجع به من و اون زن نمیدونی! پس خفه شو جسیکا، وگرنه...
جسیکا تک خندهای کرد که دندانهای سفید و صافش نمایان شد، سپس سرش را کج کرد و گفت:
- وگرنه؟
_ وگرنه به زودی اون بازی رو که شروع کردی رو تمومش میکنم!
فضای اتاق تاریک بود، تنها نور ضعیفی از پنجرهی کوچکی که به طرف حیاط عمارت باز میشد، روی دیوارهای سرد که قابعکسهای زیادی وجود داشت، میتابید. جسیکا بر روی تخت خواب دو نفرهای که در وسط اتاق دونالد قرار داشت، دراز کشیده بود، گویا تنش از شدت ترس از تهدیدهای آبرو، شروع به لرزیدن کرده و انگشتانش را درهم گره زده بود. انگار نفس کشیدن برایش کار دشواری شده. آبرو از اتاق خارج شد؛ ولی به محض خارج شدنش، سایهی یک مرد که چاقو در دستش داشت، بر روی دیوار به حرکت در آمد. جسیکا از روی تخت بلند شد و در حینی که عقبعقب میرفت، با مردی که چهرهاش پیچیده و چشمانش از خشونت و تنفر منجمد شده و میدرخشید، روبهرو شد. انگار چشمانش به چشمان غریبه نمیمانست، بلکه بیش از حد تصورش، آشنا بود! مرد به طرف جسیکا قدم برداشت، او مثل جسیکا ترس دامنگیرش نشده، زیرا بار اولش نبود که دست به چنین کار اشتباه و احمقانهای میزد. بالش سفید و نرم را از روی تخت برداشت و با وقت آن را میان انگشتانش گرفت. انگار این نقشهی مرگبار را سالیانسال در سر میپروراند و در چنین شبی این نقشه را به عمل رساند. جسیکا با نگاه حیرتزدهای به حرکات او نگریست. تلاش میکرد تا از تخت پایین بیاید و جانش را از دست این شیطان نجات دهد؛ ولی تنش بیحرکت بود و در چنگال ترس فرو رفته؛ اما مردِ بیرحم بالش را به بالا پرتاب کرد و آن را محکمتر از قبل میان انگشتانش گرفت و قدم برداشت، مثل یک شکارچی که به قربانیاش نزدیک میشود، به او نزدیک شد. لحظات به کندی سپری میشد؛ انگار عقربههای ساعت به دنبال هم نمیدویدند. صدای نفسهای تند جسیکا سکوت حکمفرمای عمارت را شکست. قدمهای خرامانی به سمت او برداشت و بالش را روی صورت جسیکا گذاشت و فشار داد. هوا از ششهایش بیرون میرفت و فشار سنگینی بر صورتش وارد میشد. در حینی که دست و پا میزد، مرد با صدای کلفت و بمش لب برچید:
- اونقدرها هم که فکر میکردی زرنگ نیستی! بازی رو تو شروع کردی؛ ولی من با یه اتفاق، بهش پایان تلخی دادم.
دستها و پاهایش سست و بیحرکت شدند؛ ولی هنوز زندگی در بدنش جریان داشت، تلاش میکرد تا از میان همان بالشی که روی صورتش قرار داشت، فریادی برای نجات جانش بکشد؛ ولی صدایش خفه میشد و تلاشش بینتیجه ماند. چشمانش از وحشت گشاد شدند؛ گویا امیدی نداشت، حتی دونالد هم نبود که او را از چنگال مرگ نجات دهد. زمانی که فکر میکرد دیگر مرگ با او همراه شده، در اتاق صدای قدمهای سنگین و تندی در چاهسار گوشش پیچید. درب اتاق با صدای رسایی بهم خورد و مرد دیگری وارد اتاق شد. چهرهای مصمم و بیاحساسی داشت، اسلحهاش را از قلاف بیرون کشید که در نور کمسوی اتاق درخشید، نگاهش مستقیم و قاطع بود، او میدانست که باید چه کاری انجام دهد؛ ولی آن مردِ قاتل، دست از کارش برنداشت و فشار بیشتری به صورت جسیکا داد؛ اما با صدای شلیک اسلحه، پهن زمین شد. دستش را روی شکمش قرار داد و آه از نهادش برخاست. درد شدیدی در سینهاش پیچید و بیهوش شد؛ ولی هنوز نفس میکشید، نفسش سخت بود. ضربهای که خورد، او را به زانو در آورد؛ ولی کشته نشد. جسیکا که توانسته بود نفس راحتی بکشد، اطراف را از دید گذراند و گفت:
- تو... تو... کی... کی... هستی؟
دونالد اسلحه را روی سر مرد گرفت؛ ولی نگاهش به اجزای صورت جسیکا که هنوز از شدت ترس، میلرزید، دوخته شد. چشمان دونالد سرشار از ترس؛ ولی عشق شده بود. با سرعت به سمت جسیکا دوید و او را در آغوش کشید.
- خوبی؟
صدای دونالد سرد؛ ولی رسا بود، گویا نگرانی هم در صدایش موج میزد.
جسیکا که هنوز در شوک بود و نتوانسته بود باور کند که باری دیگر دونالد او را از چنگال مرگ نجات داده، تکانی خورد. هنوز هم صدای شلیک در گوشش طنین میانداخت؛ اما یک احساس جدید به قلبش راه پیدا کرده بود، احساس امید و آزادی، یا احساس همدلیای که دونالد به او تقدیم کرده و قهرمانش شده بود. دونالد به جسیکا کمک کرد تا از روی تخت بلند شود، سپس دستش را دور کمر او حلقه کرد و به ادامهی حرفش افزود:
- اینجا خطرناکه، بیا بریم.
جسیکا به سختی از روی تخت برخاست، تنش هنوز از شدت ترس و دلهره میلرزید؛ ولی خیالش از هر بابتی آسوده بود، زیرا دونالد محافظ جانش بود. در این شب تاریک و سرد که هر چیزی برای او یک تهدید به نظر میرسید، شخصی پشتوانهاش بود، شخصی که فکر میکرد روزی اجل جانش میشود.
دونالد به همراه جسیکا، با قدمهای آرامی از پلهها سرازیر شد. نسیم خنک پاییزی، برگهای خشک را به رقصی زیبا در آورده بود و به آهستگی روی سنگفرش عمارت میریخت. دونالد خطاب به محافظانش که یکی از آنها رانندهاش بود، گفت:
- چندتا محافظ بفرستید عمارت جدید! و تو، هانتر! ما رو میرسونی عمارت!
هانتر دستانش را که پشت کمرش گره زده بود را گشود و با عجله دوید و درب ماشین را برای دونالد باز کرد و با صدای ضعیفی گفت:
- بفرمایید رئیس!
دونالد که سوار ماشین شد، درب صندلی عقب را برای جسیکا گشود و لب برچید.
- بفرما جسیکا!
دونالد چشم غرهای نثارش کرد و با صدای بشاشی از لای دندانهای کلید شدهاش غرید.
- خانم! بگو خانم تا زبونت عادت کنه مردک!
زیر لب چشمی گفت، سپس سوار ماشین شد و پس از بستن درب، ماشین را روشن کرد و دنده عقب گرفت.
- رئیس! آدرس عمارت جدید کجاست؟
دونالد عقربههای ساعت دیجیتالیاش که به دنبال هم میدویدند را از دید گذراند و به سوال او پاسخ داد.
- فیلادلفیا، کوچه الفرت.
جسیکا چنگی به موهایش زد و لب برچید.
- مگه همسرت اونجا زندگی نمیکنه؟
دونالد صفحهی تلفنش را از دید گذراند و نیشخندی زد.
- زندگی میکنه.
- پس چرا میریم اونجا؟
دونالد کمان ابروانش را درهم کشید و چشمان آتشبارش را مقابل چشمان حیرتزدهی جسیکا قرار داد.
- ناراحتی؟
جسیکا در برابر نگاه دونالد طاقت نیاورد و سرش را پایین انداخت و انگشتان کشیدهاش را به بازی گرفت.
_ آخه اون همسرته، ممکنه ناراحت بشه!
دونالد مردمک چشمانش را در اجزای صورت جسیکا به چرخش در آورد و گفت:
_ تو نگران این چیزها نباش!
ماشین آئودی مشکیرنگی جلوی درب عمارت ایستاد، سپس پسری جوان که نمیتوانست روی پای خودش بایستد، از آن خارج شد. گویا با کسی دعوا کرده، زیرا صورتش آغشته به خون و زخم شده بود. به محض پیاده شدن دونالد از ماشین، جسیکا هم با نگرانی از ماشین پیاده شد و راه دونالد را در پیش گرفت. دونالد جسم بیجان پسرش را در آغوش گرفت و با صدای رسایی لب برچید!
_ پسرم! جکسون، چشمهات رو باز کن!
سپس انگشتان مردانهاش را بر روی صورت آغشته به خون او کشید و از جای بلند شد و خطاب به محافطآن گفت:
_ سریعاً با اورژانس تماس بگیرید!
یکی از محافظان تلفنش را از جیب شلوار مشکیرنگ پارچهایش خارج کرد و شماره تماس اورژانس را گرفت.
_ سلام خسته نباشید! یه اورژانس به آدرس فیلادلفیا کوچه الفرت بفرستید، مورد اورژانسیه!
سپس تلفن را در جیب شلوارش نهاد و تا آمد چیزی بگوید، دونالد دستش را به نشانهی ساکت باش بالا برد و با چشمان آتشبارش جزئیات صورت پسرش را از دید گذراند؛ تا چشمش به تکه کاغذی که در دست پسرش مچاله شده بود، افتاد. آن را برداشت و نوشته را با صدای ضعیفی خواند!
_ اگر دوست داری که پسرت زنده بمونه، پس فرصت زندگی کردنش توی مشتهای منه! پس بهتره هیچوقت به من پشت نکنی! من از هر چیزی که تو میدونی، باخبرم، حتی از اون چیزی که ازم پنهون کردی! از همون لحظههایی که فکر کردی من اشتباهاتت رو فراموش کردم، بازی رو باهات شروع کردم و هرگز به پایان خوشی نمیرسونمش.
اگر میخوای حرمتها رو حفظ کنی، از اون دختر فاصله بگیر و من رو راضی نگهدار. اونوقت به سرعت تصمیم میگیرم که به این بازی، پایان تلخی بدم؛ یا برعکس شیرین؛ ولی فراموش نکن که اگر اون رو انتخاب کنی، برات گرون تموم میشه!
دونالد نامه را میان انگشتانش مچاله کرد و با چشمانش که گویا از شدت نفرت منجمد شده بود، زیر لب زمزمه کرد.
_ کار توهه آلوینا!
هنوز قدمی برنداشته بود که صدای آژیر اورژانس به آسمان برخاست و زوزهوار به سرعت در کوچه الفرت پیچید. تعداد بسیاری از مردم در حیاطهایشان ایستاده و از پشت پنجره این اتفاق شوم را تماشا میکردند. جادهی باریک و پر از پیچهای تیز، مکان مناسبی برای چنین حادثهای نبود؛ اما به هر حال آمبولانس در کوچهای کوچک و شلوغ وارد شد.
چرخهای آمبولانس با صدای بلندی از روی آسفالت بیروح عبور کردند و زمانی که به عمارت بزرگ رسیدند، ماشین از حرکت باز ایستاد. درب آمبولانس را به سرعت گشودند و چهار امداگر، با صورتهای خسته؛ ولی مصمم، از داخل آن خارج شدند.
در میان گلیمی از لباسها و تجهیزات پزشکی، یک نفر از آنها به سرعت به سمت پسری که روی زمین افتاده بود، دوید. پسری جوان، شاید بیست ساله، که چشمهایش نیمهباز و رنگش پریده بود. زخمهای عمیقی بر روی پاها و بازویش دیده میشد و خون روی زمین لکههای سیاه بزرگی به جا گذاشته بود.
صدای امدادگر که روی پاشنهی پایش نشسته، در چاهسار گوش دونالد پیچید.
_ خونریزیش زیاده و زخمهاش عمیقه!
در حینی که زن امدادگر دستانش را روی زخم عمیق او گذاشته بود تا خونریزی را متوقف کند، امدادگر دیگری شروع به بررسی وضعیت عمومی بدنش کرد.
_ نیاز به فشردهسازی داریم، سریعتر بیارید.
با عجله جکسون را از روی زمین بلند کردند و به آمبولانس بردند. حرکتهای آنها سریع و با دقت بود، انگار که همه چیز، حتی سرنوشت جکسون در دستانشان نهفته بود! در حالی که یکی از امدادگران در حال تنظیم دارو و تجهیزات پزشکی بود، دیگری با بیوقفه فشار بر زخمهای پسر تلاش میکرد تا او را از خونریزی نجات دهد. پسر جوان که هنوز در بین هوش و بیهوشی قرار داشت، به آرامی تکان خورد. انگار که چیزی در ذهنش در حال چرخیدن بود. جملات مبهمی از زبانش جاری شد.
_ مادرم... مادرم... کجاست؟
امدادگری که پسری جوان بود، دستش را روی شانهی جکسون قرار داد و با صدای آرامی لب برچید.
_ نگران نباش، همه چیز درست میشه! کافیه آروم باشی.
آمبولانس دوباره به حرکت درآمد، صدای آژیر قطع و در سکوت شب کوچه گم شد. مردم همچنان در جاهای مختلف ایستاده بودند، نگاههایشان پر از نگرانی و سوال و شاید حتی ترس از اینکه چه چیزی در آن عمارت بزرگ و میان آن دیوارهای فروریخته اتفاق افتاده باشد. امدادگران برای زندگی جکسون که هنوز در خطر بود، با هر قدمشان به جلو پیش میرفتند و در تاریکی شب، تنها صدای چرخهای آمبولانس و صدای نفسهای نگران امدادگران باقی ماند.
دونالد وارد حیاط عمارت شد و کنار انبوهی از درختان کاج ایستاد. چشمانش سرد و بیرحم بهنظر میرسید، صدای گامهایش به قدری سنگین و مطمئن بود که انگار بر روی تصمیمش هیچ شکی نداشت و هیچ راه بازگشتی برایش وجود نداشت. به محافظانش که گوشه به گوشهی عمارت ایستاده بودند، اشاره کرد. صدای خشخش برگهای پاییزی زیر پاهایشان، طنینانداز شد. دونالد انگشتانش را پشت کمرش گره زد و چند قدم دیگر به آنها نزدیک شد و گفت:
_ آلوینا رو توی زیر زمین حبس کنید! تا زمانی که من نگفتم، هیچکس نباید اون رو از اونجا بیرون بیاره، چون از امروز به بعد، زیرزمین متعلق و لایق آلویناست! فقط من تصمیم گیرندهام و بهجز من، به حرف هیچکس گوش نمیدید!
صدای دونالد که در لحنش هیچ نشانهای از تردید وجود نداشت، به سرعت در گوشه به گوشهی عمارت پیچید. محافظها به هم نگاه کردند، سپس بدون هیچ کلمهای به سمت درب ورودی سالن عمارت حرکت کردند. یکی از آنها در نگاهش سردی و بیرحمی را احساس میکرد؛ اما دستورات واضح بودند. همسرش را باید حبس میکردند و هیچچیز نمیتوانست مانع این تصمیم دونالد شود. چند لحظه بعد، در زیرزمین، اتاق تاریک و نمزدهای که به نظر میرسید به سالها فراموشی سپرده شده باشد، درب بسته شد. نور ضعیفی از لامپی که به سختی روشن میماند، به چشم میخورد. آلوینا که در گوشهای از اتاق ایستاده بود، قلبش به تندی میزد. حتی در آن محیط سرد و تاریک، نمیتوانست باور کند که این اتفاق برایش رخ داده باشد. لحظاتی بعد، درب را گشودند و او را به طرف اتاق کوچکی که به زندان یا شاید جهنمی سرخ میمانست، هول دادند. آلوینا در حالی که از شدت ترس و عصبانیت بدنش میلرزید، در نگاهش شکستن و ناامیدی ماوا گرفت. نمیتوانست تصور کند که همسرش کسی که زمانی در کنار او بوده و وعدههای زیادی داده بود، اکنون چنین تصمیمی گرفته است. او با صدای لرزان و خسته، به سمت درب بسته زیرزمین فریاد زد:
_ دونالد! من همسرتم، مادر بچههاتم! چطور میتونی یه همچین کاری رو باهام بکنی؟
صدای او در فضای سرد و تاریک زیرزمین پیچید؛ ولی پاسخی نیافت، گویا سکوت حزنآلودی حکمفرما شد.
آلوینا به دیوار سرد تکیه داد، سپس بغضش شکست و دانههای مرواریدی چشمانش، باعث خیس شدن صورتش شد و به ادامهی حرفش افزود.
_ بخاطر این دختر، نمیتونی با من این کار رو کنی! تو اجازهی اینکه اینطور من رو مجازات کنی و نداری!
صدای نفسهای سنگین و دردناک او در زیرزمین طنین انداخت، تنها چیزی که در آن لحظه باقی ماند، صدای قدمهای محافظان بود که از دور میآمدند. در بالای خانه، دونالد به سکوت نگاه کرد، قلبش همچنان بیرحم و آرام. تصمیمی که گرفته بود، تصمیمی بود که نمیتوانست آن را پس بگیرد. چیزی در درونش تغییر کرده بود. باری دیگر صدای دونالد در گوشش پیچید، گویا هنوز هم از رخ دادن این اتفاق، حیرتزده بود!
جسیکا که هنوز از این تصمیم اخیر دونالد شوک و هضم جریانات برایش سخت و دشوار شده بود، با دستان لرزیدهاش چند قدم کوتاهی برداشت تا فاصلهی بینشان را شکست. درون چشمان زیبای جسیکا، سرشار از نگرانی و ناتوانی بود، گویا تلاش میکرد کاری کند تا دونالد از این تصمیم، صرفنظر کند، پس اجازه داد کلمات از زبانش جاری شوند.
_ دونالد! این کاری که تو کردی، اشتباهه. آخه مگه اون مرتکب چه اشتباهی شده که تقاصش این بود؟
صدای جسیکا لرزان بود، زیرا نمیتوانست دونالد را درک کند و بفهمد! ولی به ادامهی حرفش افزود.
_ لطفاً این کار رو نکن! اصلاً تصمیم درستی نگرفتی.
اما دونالد به سختی حتی یک نگاه به او انداخت. سرد و بیتفاوت، به محافظی که در نزدیکیاش قرار داشت، اشاره کرد و گفت:
_ به خدمهها بگو که اتاق رو به جسیکا نشون بدن. هر چیزی که لازم داشت، براش فراهم کنن. شام رو آماده کنن! شما هم مراقبش باشید. تا وقتی که من نیستم، چهار چشمی باید حواستون بهش باشه. اگر اتفاقی برایش بیفته، هیچ کدوم از شما رو زنده نمیذارم.
صدای دونالد قاطع و بیرحم بود. جسیکا نمیتوانست باور کند که چنین کاری از پس دونالد بر بیاید که زمانی آلوینا را به عنوان شریک زندگیاش میشناخت؛ اما حالا برایش هیچ اهمیتی ندارد که همسرش کجا باشد، گرسنه یا سیر؛ ولی تلاشش بینتیجه ماند، هیچ چیزی تغییر نکرد. او احساس میکرد که آلوینا در یک دنیای بیرحم و سرد گم شده. جایی که هیچچیز جز قدرت و سلطه اهمیت ندارد.
محافظها با حرکتهای سریع و دقیق، دستورهای دونالد را اجرا کردند. یکی از آنها به خدمهها پیامی داد و آنها بلافاصله به سمت اتاقی که برای جسیکا در نظر گرفته شده بود، حرکت کردند. جسیکا در حالی که از درد و ناامیدی در قلبش احساس فشار میکرد، ناخواسته قدم به اتاقی که برایش آماده کرده بودند، گذاشت. تمام دنیا برای او تیره و تار شده بود. هرگز نمیتوانست فراموش کند که این تصمیم دونالد، یک زمانی از قلب او سرچشمه میگرفت و همیشه از عشق و احساس خودش نسبت به آلوینا، به او میگفت؛ ولی حالا آلوینا را در ناامنترین و سردترین جای عمارت، حبس کرده بود، آن هم بیهیچ آب و غذایی!
در حقیقت، با کلافگی و سردرگم از رشتههای افکار ناتمام، تارهای موهای ژولیدهاش هر کدام راه خود را در پیش گرفته بودند، گویی آشوب پنهان در پس پیشانیاش از میان انگشتانش گریخته و بر سرش آوار شده. او تجسم طوفان بود که حتی در دشوارترین شرایط هم دست از وزیدن برنمیداشت. لرزش انگشتانش را در مشتش پنهان کرد و نگاهش را به سیاهچالهی کف پارکت زیرزمین دوخت، حالش را با تمام وجود لمس میکرد. در فضای سرد، تاریک و کثیف زیرزمین مار با بدنی عضلانی و کششدار، مسیر خودش را از میان خاک و غبار در پیش گرفته بود. گویی با هر حرکتش موجی از قدرتی ناگستنی را به رخ میکشید. بدنش با صدای رسایی کف بتنی کشیده میشد. آلوینا که حواسش به جای دیگری معطوف شده بود، با از دید گذراندن مار، ترسی چنگزنان کمرش را طی کرد. مار از گوشهای تاریک بیرون خزید و با یک حرکت پیچ در پیچ، خودش را به آلوینا رساند.
آلوینا چند قدمی عقبگرد کرد و مردمک چشمانش را اطراف چرخاند؛ اما چیزی برای از بین بردن مار، نیافت. مار با ضربهای سریع، نیش خود را در ناحیهی مچ پای او نشاند. سد صبرش شکست. شانههایش در هقهقی ممتد و عمیق، تکان خورد. گریهاش نه یک قطره، بلکه سیلی بود که هر چه در دل داشت با خود میشست و میبرد؛ طوفانی که بعد از فروکش کردن، تنها سکوتی سنگین و لبریز از خستگی بر جای گذاشته بود. یکی از بادیگاردها به دستور دونالد وارد زیرزمین شد، بوی تعفن همه جا را فرا گرفته بود و مشامش را قلقلک میداد. زمانی که درب اتاق زیرزمین را گشود و چراغ قوه را اطراف به چرخش در آورد، با از دید گذراندن آلوینا که پخش زمین شده بود و دانههای ع×ر×ق سرد از پیشانیاش میچکید و کمکم تمامی صورتش را در بر میگرفت، شماره تماس دونالد را گرفت و پس از گذشت چند بوق، صدایش از پشت تلفن پخش شد.
- رئیس! آلوینا بیهوشه!
سپس دوتا از انگشتش را روی گردن آلوینا قرار داد، نبضش بسیار ضعیف میزد.
- نبضش ضعیف میزنه!
دونالد که بر سر میزی بزرگ نشسته بود، تک خندهای کرد و مردمک چشمانش که روح را از بدن بیرون میکشید در جزئیات صورت جسیکا به چرخش در آورد و گفت:
- حتماً این هم جز نقشههاشه!
بادیگارد سرش را بالا برد و با چشمان گرد شدهاش مار را از دید گذراند، سپس اسلحهاش را از غلاف بیرون کشید و به مار شلیک کرد.
جسیکا تا صدای شلیک را شنید، دستش را در موهایش فرو برد و آنها را بیش از پیش پریشان کرد. بغض همچون تکه سنگی سرد در گلویش نشست و با صدایی که با ترس همراه بود، لب برچید:
- تو به آدمهات دستور دادی که آلوینا رو بکشن؟
با خشمی که درون چشمانش همچو آتش زبانه میکشید، دستش را بلند کرد و با یک حرکت ناشیانه، تمام آنچه که بر روی میز چیده شده بود را روی پارکت ریخت و بشقابهای بلوری با صدای خرد شدن مهیبی روی زمین افتادند. جامهای نوشیدنی به اطراف غلتیدند و محتواهایش روی قالیچهی گرد ریخت. جسیکا نفسنفس زنان و با چشمان آتشبارش، از لای دندانهای کلید شدهاش، غرید:
- برات متأسفم، دونالد!
دونالد دست مشت شدهاش را روی میز کوبید و چند گام استوار به طرف جسیکا برداشت و کلفتی صدایش را به رخ او کشید.
- صبر کن!
تارهای موی جسیکا، درهمتنیده و بیقاعده، حکایت از شبهایی داشت که خواب در آنها به مهمانی غریبه میماند. هر تاری که روی صورتش میافتاد، گویی مرزی بود بین دنیای بیرون و هزارتوی ذهنش که لحظهای از پچپچ و هیاهو آرام نمیگرفت. دونالد مقابل جسیکا ایستاد و چند تار از موهای او را پشت گوشش نهاد و با لبخندی که مزین لبانش شده بود، به ادامهی حرفش افزود:
- از چه موضوعی ناراحتی؟
بغض، چونان تکه سنگی سرد در گلوی جسیکا نشست. هر بار که سعی میکرد کلمهای بر زبان بیاورد، گلویش تنگتر میشد و کلمات، پشت سد لرزان صدایش، بیصدا فرو میریختند. چشمانش، نه از آب، بلکه از حرفهای ناگفتهای که راهی برای بیرون آمدن نداشتند و نمناک شده بود. دونالد دست مشت شدهاش را روی میز کوبید و با چشمان آتشبارش، اجزای صورت جسیکا را از دید گذراند.
- جوابی که من میخوام بشنوم، سکوت نیست!
جسیکا خیره به مردمک چشمان دونالد که در بین مژههای بلندش محصور شده بود، لب زد:
_ نمیخوام باهات حرف بزنم!
صورت دونالد از خشم سرخ شده و چنان ابروانش را درهم کشیده بود که انگار هر لحظه ممکن است چیزی را بشکند. دندانهایش را بهم فشرد، نگاهش همچو تیغ، تیز و برنده بود. جسیکا از پلهها بالا رفت و وارد اتاقی شد که توسط ایده و سلیقهی دونالد، طراحی و چیدمان شده بود. خشم در چهرهی زیبایش مانند آتشی خاموش نشدنی زبانه میکشید.
جسیکا مشتش را با تمام قدرت و توانایی که در بازویش نهفته بود به قلب آینه کوبید. صدای خرد شدن شیشه در چاهسار گوشش پیچید. صدای رسا و خشک همچو تکهتکه شدن استخوان. او میان خردههای شیشه قدم برداشت و چمدانش را روی تختش پرتاب کرد، سپس درب کمدش را گشود و لباسهایش را در چمدان ریخت. انگار خشمش از انگشتان زخمآلودش بیرون میزد. در همین دونالد درب را کوبید و فریاد زد:
_ جسیکا! درب رو باز کن، جسیکا!
صدای دونالد میلرزید، نه از شدت ترس، بلکه از خشم فرو خوردهای که هر لحظه ممکن بود فوران کند. مشتهای گره کردهاش را روی درب کوبید که بند انگشتانش سفید شده بود.
_ درب رو باز میکنی یا بشکنمش؟
در کسری از ثانیه، با ضربهی مضبوطی درب اتاق را گشود. درب چوبی با صدای خشک و بلندی به دیوار کوبیده شد. هوای اتاق به مدت چند ثانیه سرد و منجمد ماند. هنوز قدمی برنداشته بود و با چشمان دودوزن و قیرگونهاش اجزای صورت جسیکا را از دید نگذرانده بود که جسیکا با چهرهای آشفته و رنگ پریده؛ ولی خونسرد اسلحهاش را بالا برد و به سوی دونالد نشانه گرفت.
_ مبادا! مبادا بهم نزدیک بشی!
دستهی چمدانی که میان انگشتانش گره شده بود از دیدگاه دونالد دور نماند. دونالد دستش را به نشانهی تسلیم بالا برد و با چشمان گرد شدهاش اجزای صورت او را از دید گذراند. انگار چمدانش در چنین شرایطی تنها چیزی بود که توانسته با خود حمل کند. دونالد لحظهای در آستانه درب خشکش زده بود و نگاهش میان لولهی اسلحه و حالت وحشتناک جسیکا جابهجا میشد.
_ جسیکا! تو... تو داری چی... چی کار می... میکنی؟
جسیکا نه درنگ کرد و نه مکث، تمرکزش را به قدمهایی که با محتاط برمیداشت و به اسلحهای که در دستش قرار داشت، داده بود.
با دقت چند قدم به عقب رفت و با سرعتی ناگهانی روی پاشنهی پایش چرخید و به سمت پلهها دوید و در کسری از ثانیه، سرازیر شد. صدای کوبیده شدن کفشهای پاشنه ده سانتیاش در راهرو پیچید. دونالد رفتن او را تماشا میکرد که یکی از محافظانش وارد راهرو شد و اسلحه را به سمت جسیکا نشانه گرفت و چند بادیگارد دیگر به تبعیت از محافظ، دویدند و دورتادور جسیکا را محاصره کردند؛ ولی جسیکا مهرهی این بازی کثیف نبود، حالا که وارد این بازی کثیف شده بود، به خوبی میتوانست برنده باشد! اسلحهاش را روی تمامی بادیگاردها نشانه گرفت و نیشخندی زد، سپس از لای دندانهای کلید شدهاش غرید:
_ هی! نکنه شماها از جونتون سیر شدید؟
دونالد از پلهها پایین آمد و فریاد زد:
_ زود اسلحههاتون رو بیارید پایین!
یکی از محافظان خطاب به دونالد با لحنی اعتراضگونه، گفت:
_ ولی رئیس!
دونالد دست مشت شدهاش را روی میز کوبید و گفت:
_ همین که گفتم!
دونالد به خوبی میدانست که جسیکا بهجز او پناهگاهی ندارد، پس به او اجازه داد که برود، حتی اگر شده باشد شب تا صبح در خلوت خود هر کجای این شهر که دوست دارد، پرسه بزند. جسیکا در حینی که دستهی چمدان را به دنبال خود میکشید، نفسهای بریدهاش با ترس و شتاب، درهم آمیخت. زمانی که وارد حیاط عمارت شد، دونالد به ادامهی حرفش افزود:
_ مبادا اذیتش کنید! برید دنبالش و اجازه بدید هر کجا که دوست داشت بره؛ ولی
لحظهای مکث کرد و سپس لب زد:
_ مواظب باشید که اتفاقی براش نیفته، اگر بیفته... .
محافظ با ترس لب زد:
_ چشم رئیس!