اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان مأموریت یک جانبه | زری

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
  3. جنایی
عنوان: مأموریت یک جانبه
نویسنده: زری
ژانر: جنایی، پلیسی، عاشقانه
خلاصه: با وجود تلاش‌هایشان جنگ دولت کنیا تمام نشد. پس از مدت طولانی‌ای، جنایت‌های پنهان رو می‌شود و نقاب‌ها کنار می‌رود. تصویری از بی‌رحم‌ترین و خطرناک‌ترین باند‌ها همانند فیلم جلوی چشمان مردمان کنیا گذر می‌کند و جنگ به نقطه‌ی اوج، و روز سرنوشت مرگبار آن‌ها فرا می‌رسد. هم‌چنان مأموریت دولت کنیا ادامه دارد که در انتها، رازها پنهان و قتل‌ها برملا می‌شود. عشق نقطه ضعف و خطرناک‌ترین رازی‌ست که در باندهای مختلف و مأموریت‌ها پنهان شده و با خطی خوش بر روی دیوارهای شهر کنیا و دیگر شهرها حکاکی می‌شود و صفحه‌ای از عشق، جنایت‌ها و مأموریت‌ها را مورد توجه دیگران قرار می‌دهد.
 
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
مقدمه: گرچه شهر کنیا محل قتل‌گاه شد و شهر را بوی خون فرا گرفته بود؛ اما مرگ پایان زندگی آن‌ها نبود و هرگز نه جنگ و نه مأموریت به پایان نرسید؛ بلکه هدف آن‌ها قتل‌های عام ناگسستنی‌ای بود که همانند خون در رگ‌هایشان جریان داشت. پس از دهه‌ی ۲۰۱۳ مأموریت باندهای خطرناک به اتمام رسید و شهر به آرامش دیرینه‌ی خود دست یافت؛ ولی علت جنایت‌ها همانند راز در قلب آن‌ها پنهان ماند و هرگز برملا نشد.
 
«سال ۲۰۰۲ باند مانگیکیز»
دونالد آن‌قدر عمیق نفس کشید که به شش‌هایش فشار وارد شد. دستش را زیر عینک آفتابی‌اش برد و چشمانش را فشار داد.
- دولت کنیا «پلیس اف بی آی» دست از سر من برنمی‌دارن.
غبار غمی بی‌پایان گونه‌ی گلگون مایکل وجار را آزرد و صورتش را غمی‌ بی‌پایان کدر کرد. در حینی که با اضطراب چند گام برمی‌داشت، خطاب به دونالد بلیساریو گفت:
- چهره‌ات رو دیدن؟
- نه.
مایکل وجار سیگار برگ را از روی میز سفید رنگ بزرگ برداشت و در حینی که لای لبانش قرار می‌داد، بر روی صندلی راک چوبی نسکافه‌ای رنگ نشست و گفت:
- اوضاع گروه یاماگوچی‌گومی در چه حاله؟
اعتراف چنین چیزی برای دونالد، گلوسوز و زجرآور بود؛ اما پس از خوردن جرعه‌ای از آب، ل*ب زد:
- خیلی وخیمه.
دونالد روی کاناپه نشست و پای راستش را روی پای چپش گذاشت و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- با یه باند دیگه‌ای درگیر شدن.
مایکل جرعه‌ای از قهوه‌ را نوشید و پس از این‌که نفسی تازه کرد، پرسید:
- چرا؟
- چون چند‌تا از اعضا مرتکب اشتباه بزرگی شدن.
مایکل بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد و شبیه یک نوار ضبط شده گفت:
- پس به ژاپن می‌ریم.
دونالد دستانش را مشت کرد و پارچه‌‌ی لطیف پیراهنش را در بین انگشتانش، فشرد.
- برای چی؟
- چون زمانی که دو باند با هم توافق نکنن، درگیری پیش میاد و این درگیری منجر به جنگ میشه.
مایکل لبان گوشتی‌اش را به داخل دهانش کشید و گوشه‌ی چشمانش را مالید و ادامه داد:
- پس باند یاماگوچی‌گومی به حضور اعضای ما نیازمنده.
تام سلک، پلک‌های خسته‌اش را گشود و گفت:
- زمانی که نمی‌دونیم اعضای اون باند رو چه کسایی تشکیل دادن، چطور می‌تونیم وارد کشور ژاپن بشیم و با اون‌ها به جنگ بپردازیم؟
دونالد خیره به مردمک چشمان تام که در بین مژه‌های بلندش محصور شده بود، گفت:
- تو که ترس از نشناختن اعضای باندهای ناشناس داشتی، چرا وارد گروه مانگیکیز شدی؟
تام سلک، با لجاجت پتویی که به دور تنش پیچیده بود را کنار زد و با یک حرکت از روی کاناپه برخاست.
- ترسی ندارم! فقط نگران اعضای تیم و گروه هستم.
مایکل حقایق را مانند پتک بر سر تام کوبید:
- دلی که بترسه و بلرزه، نمی‌تونه هیچ قتل یا جرمی انجام بده.
- رئیس! ولی من تا به حال دو تا قتل انجام دادم.
پوزخندی بر لب‌ نشاند و با بالا انداختن نمایشی ابروان مشکی رنگش، خشمگین و نیش‌آلود از لای دندان‌هایی که بر روی هم می‌سایید، به خشونت گرائید:
- قتلی که از روی اجبار باشه با ترس و لرزه، باید دلی این کار رو انجام بدی و هیچ رحمی نداشته باشی.
در چشمان زمردین تام که حلقه‌‌ی مشکی رنگی درون آن افتاده و دور مردمکش را احاطه کرده بود، برق سرزنش شدیدی موج زد. دستانش را مشت کرد و لباس سفید رنگش را میان انگشتانش فشرد.
- اگر بی‌رحم نبودم که از خانواده‌ام نمی‌گذشتم.
مایکل باری دیگر پوزخندی بر لب نشاند و نگاه سراپا تمسخرش را به او داد و ویپ را در جیب شلوار اتو کشیده‌اش انداخت و در حین پوشیدن کُت چرم بلندش، گفت:
- زمانی از خونواده‌ات گذشتی که چندتا از انگشت‌هات رو بریدم و توی جعبه گذاشتم و برای اعضای باند مانگیکیز فرستادم.
تام در دلش به خودش و اعضای باند، بارها لعنت فرستاد و با جویدن پوست نازک لبش، برای ساکت ماندن تلاش کرد؛ ولی بابت این کار رئیسش دوست داشت تا او را توبیخ کند، اما چنین کاری باعث مرگش میشد؛ پس سکوت گزینه‌ی مناسبی بود.
تام بزاق دهانش را با اضطراب بیشتری قورت داد. با بلند شدن دونالد از روی صندلی راک چوبی و گام برداشتنش، ضربان قلب تام تندتر شد. به دلیل قد بلند مایکل، صورت پر جذبه‌ و خشنش، مماس صورت رنگ پریده‌ی محافظان قرار گرفت، ولی با این حال ده سانتی از آن‌ها بلندتر بود. سرانجام با حالتی عصبی نگاه آتشینش را به پارکت‌ها کوبید و گفت:
- بعد از ناهار به طرف کشور ژاپن حرکت می‌کنیم.
 
«سال ۲٠٠۲ باند و گروه یاماگوچی گومی کشور ژاپن»
در غروب، آسمان به رنگ سرخ بدل شده بود. آفتاب کنار می‌رفت و گوی نورانی جانشین آن می‌شد.
آبرو، کمان ابروانش را درهم کشید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- لعنت به همتون!
پی‌در‌پی، یک مسیر نه چندان طولانی؛ اما تکراری را با قدم‌های استوار و شتابان طی کرد و دستان مشت شده‌اش را بر روی میز شیشه‌ای کوبید و خلال دندان را از لای دندانش برداشت و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- آخر عاقبت کارتون رو می‌دونین، نه؟
ناخودآگاه یک تای ابروان شلاقی و مشکی رنگش‌ بالا پرید و پوست صورتش از شدت خشم از سفیدی به قرمز بدل شد.
- باید از اول می‌دونستم که هیچ بخاری از شماها بلند نمی‌شه.
سپس یک نخ سیگار از پک بیرون کشید و میان لبان خشکیده‌ و باریکش نهاد. محافظ کاتسو، اسلحه‌اش را میان دستانش رد و بدل کرد و دستش را در جیب شلوار اتو کشیده‌ی چرم و مشکی رنگش فرو برد تا فندک را خارج کند؛ اما با فریاد آبرو حرکت دستش متوقف و سرجایش میخ‌کوب شد.

- حالا من جواب رئیس رو چی بدم؟ هممون رو می‌کشه و همین‌جا چال می‌کنه. قبل از کشتن هم که حسابی زجرکشمون می‌کنه و هیچ رحمی هم نداره. فقط به اول داستان فکر‌ می‌کنین و آخر داستان رو به تقدیر می‌سپارین. کی می‌خواین بفهمین که قلم هر انسانی دست خودشه و تقدیرش رو خودش می‌نویسه؟
پس از این حرفش، نیشخندی زد و کام سنگینی از سیگارش گرفت، به طرف پنجره‌ی بزرگ که انتهای سالن قرار داشت گام نهاد. از پشت پنجره، به دور دست‌ها و سگ‌های ول‌گرد که اطراف حیاط عمارت بودند و پارس می‌کردند، چشم دوخت. با دو ابروان درهم فرو رفته، روی پاشنه‌ی پایش چرخید و گفت:

- ای کاش از اول هالو نبودم و می‌فهمیدم که چقدر شما نفهم و دست و پاچلفتی تشریف دارین. از کنده دود بلند میشه؛ اما از شما هیچ انتظاری نمی‌شه داشت. به حساباً این‌جا محافظ هستین، حتی از سگ‌های‌‌ نگهبان هم‌‌ کمترین. لااقل اون‌ها جنازه یا چیزهای دیگه رو شناسایی و پارس می‌کنن؛ اما شما... .
تنها نیشخندی زد و هیچ کلمه‌ی دیگری، به ادامه‌ی‌ جمله‌اش نیفزود. بادیگارد میساکی، دسته‌ی هلالی شکل درب را گرفت و کشید. در حینی که دستی روی کت مشکی رنگش می‌کشید، گفت:
- رئیس! گروه مانگیکیز از آمریکا به سمت ژاپن پرواز دارن و خبر دادن که تا امشب می‌رسن.
آبرو دستانش را روی صندلی راک چوبی قرار داد و آن را به طرف درب پرتاب کرد، از لای دندان‌هایی که بر روی هم می‌سایید، غرید:
- بفرمایید! تحویل بگیرین. واسه‌ی من لال‌مونی گرفتین، رئیس که اومد ازتون حرف می‌کشه.
سوزش پیشانی‌اش، باعث درهم رفتن ابروانش شد. اندکی پیشانی‌اش را ماساژ داد و لب برچید:
- کاتسو!
کاتسو دستش را از جیب شلوارش بیرون کشید و سرآسیمه چند گام شتابان به طرف آبرو برداشت و با اضطراب بزاق دهانش را به سختی قورت داد و با لکنت زبان گفت:
- بل... بله... رئیس؟
آبرو، انگشت سبابه‌اش را بالا آورد و به چند نفر از محافظان اشاره کرد و سپس ادامه داد:
- تن لش این نخاله‌ها رو جمع کن و به ستورگاه ببر و با طناب به صندلی ببند تا رئیس بیاد و تکلیفشون رو مشخص کنه.
سپس هردو دستش را به عنوان تسلیم بالا آورد و سرش را کج کرد و به ادامه‌ی حرفش افزود:

- من یکی که دیگه رد دادم و مغزم سوت کشیده.
یکی از محافظان با صدای پر از بغض و تحلیل رفته‌ای ل*ب زد:
- قربان! قربان، این‌بار رو نادیده بگیر. لطفاً به رئیس مایکل راجع به اشتباه‌های ما چیزی نگو، خواهش می‌کنم!
گویا آبرو کر شده بود و هیچ صدایی نمی‌شنید، حق داشت؛ زیرا در حوالی این شهر، هر کسی که پا بر روی قوانین بگذارد و اشتباهی از او رخ دهد، تقاص گناهش، مساوی با مرگ خواهد بود؛ گرچه سرنوشت آن‌ها بلاتکلیف باقی مانده بود؛ ولی آبرو هم‌چنان منتظر مانده تا رئیس بزرگ از کشور آمریکا به کشورشان بیاید تا حکم این دو را صادر کند و هر چه آن گفت، به عمل در آید. یک نخ سیگار از پک بیرون کشید و میان لبان خشکیده‌ و باریکش نهاد. دستی بر روی ریش‌های پروفسوری‌اش کشید. با صدای شکسته شدن قلب آسمان و غرش کوبنده‌ی ابرهای سیاه و سفید، هردو چشمش را بست. موجی از باد از پنجره‌ی بزرگ سالن عمارت، به داخل لولید که باعث شد تنش به لرزه بیفتد. لحظه‌ای سیگار را از روی لبانش برداشت و نفس عمیقی کشید و یک کام سنگین از آن گرفت، خطاب به کاتسو گفت:
- می‌خوام تنها باشم.
- اما رئیس... .
آبرو روی پاشنه‌ی پایش چرخید و احساسات لگدمال شده‌اش را در انگشتانش پر کرد و بر روی میز کوبید، از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- همین که شنیدی!
- چشم رئیس! هر چی شما امر بفرمایین.
آبرو اسلحه‌اش را غلاف کرد و سوئیچ ماشینش را از روی میز غذاخوری برداشت، به طرف اتاق کوچکی که انتهای پله‌ها قرار داشت، گام نهاد، روی صندلی راک چوبی نشست و با صدای تحلیل رفته‌ای؛ اما رسا لب زد:

- جسیکا!
جسیکا در حینی که قهوه‌ را در فنجان‌ها می‌ریخت، با صدای آبرو بالا پرید و دستش را روی قلبش که ضربان آن به مراتب بالاتر می‌رفت، گذاشت و به سرعت از آشپزخانه خارج شد‌.
- بله رئیس؟
- پس قهوه چی‌شد؟
جسیکا دستش را روی یونیفرم سفید رنگش که نشان‌دهنده‌ی لباس خدمه بود، کشید و گفت:

- قهوه‌تون آماده‌ست.
- پس چرا دو ساعت لفتش میدی؟
جسیکا سیاه‌چاله‌ی نگاهش را پایین انداخت و با ترس و لرز پاسخ داد:

- ببخشید رئیس! الان قهوه‌تون رو... .
آبرو دستش را به نشانه‌ی «کافیه» بالا برد و پس از آن حرفی نزد. جسیکا به سرعت وارد آشپزخانه شد و دستان مشت شده‌اش را از هم گشود، فنجان‌های قهوه را بر روی سینی نهاد و به آرامی قدم از قدم برداشت.
 
آخرین ویرایش:
آبرو روی پاشنه‌ی پایش چرخید و نیم‌نگاهی گذرا به جسیکا انداخت. جسیکا پس از این‌که دو فنجان قهوه را روی میز نهاد، سرش را کج کرد و با دو چشم سیاه رنگ نافذش، به اجزای صورت آبرو، خیره ماند. آبرو در حینی که ته مانده‌ی سیگارش را در جای سیگاری می‌انداخت و زیر انگشتان پهن و پرزورش له می‌کرد، روی کاناپه نشست و پای راستش را روی پای چپش نهاد‌‌.
- چرا وایستادی و به من زل زدی؟ برو به کارهات برس!
جسیکا چند رشته از موهای شلاقی‌اش را از روی شانه‌اش کنار زد و به طرف آشپزخانه پا تند کرد. دیگر از این شرایط خسته شده بود. ناخودآگاه، قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکید و تنش شروع به لرزیدن کرد. برای این‌که آبرو صدای هق‌هق‌هایش را نشنود، لبان باریک صورتی رنگش را به داخل دهانش کشید. ناگهان وانگ یونگ وارد آشپزخانه شد و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- جسیکا!
فنجان قهوه از دست جسیکا افتاد و به ده تکه تبدیل شد. در حینی که ترس به جانش رخنه بسته بود، دانه‌های ع×ر×ق‌های سرد از روی پیشانی‌اش لیز خورد. به وسیله‌ی سرآستین لباسش، رد ع×ر×ق‌ها را پاک کرد و سیاه‌چاله‌ی نگاهش را پایین انداخت.
- بل... بله قر... قربان؟
هر قدمی که وانگ‌یونگ به طرفش برمی‌داشت، ضربان قلبش تشدید پیدا می‌کرد. زبان بر روی لبان باریکش کشید و به دو چشم وانگ یونگ که سرشار از خشم و حرص بود، خیره شد و با لکنت زبانی که ناشی از تلاقی هم‌زمان ترس و استرس در وجود بی‌وجودش بود، به ادامه‌ی حرفش افزود:
- میشه این‌طوری نگاهم نکنی؟ دیگه کم‌کم دارم می‌ترسم!
وانگ‌یونگ
موهای بافته شده‌ی جسیکا را میان انگشتان پرزورش گرفت و محکم کشید، از لای دندان‌هایی که بر روی هم می‌سایید، فریاد زد:
- ترس! حس نمی‌کنی که برای ترسیدن خیلی دیر شده؟
به‌خاطر درد، جسیکا کمان ابروانش را درهم کشید و نگاه سردی به او انداخت و مظلومانه، پاسخ داد:
- مگه چه اشتباهی از من سر زده؟ من که هیچ‌وقت روی حرف شما و برادرتون حرفی نزدم.
وانگ یونگ چانه‌ی او را محکم فشرد که انگشتش در پوستش فرو رفت، سپس ماشه‌ی اسلحه را کشید و روی سرش قرار داد؛ دندان قروچه‌کنان، گفت:

- کاش یه اشتباه بود! بارها اشتباه کردی و به خاطر برادرم بخشیدمت؛ اما این‌بار بخششی در کار نیست و قبل این‌که رئیس، دونالد بیاد خودم کارت رو تموم می‌کنم.
آن‌قدر وانگ یونگ عمیق نفس می‌کشید که به شش‌هایش فشار وارد شد. جسیکا طبق معمول قصد داشت که از فرصت سواستفاده کند؛ اما این‌بار فرق می‌کرد و به این راحتی‌ها نمی‌توانست که از دست باند یاماگوچی گومی فرار کند. نیم‌نگاهی گذرا به چاقویی که در نزدیکی‌اش روی میز قرار داشت انداخت و با لحنی قاطع و محکم، گفت:
- تو نمی‌تونی من رو بکشی! چون رازهایی رو می‌دونم که اگر به قتل برسم، حتی کل داراییت رو هم بدی، هیچ‌وقت نمی‌تونی متوجشون بشی‌.
ناخودآگاه، یک تای ابروان شلاقی و مشکی رنگ وانگ یونگ بالا پرید. نگاه سراپا تمسخرش را به او داد و پس از تک خنده‌ای، با عصبانیتی بی‌منطق گفت:
- باز توی سرت چی می‌گذره؟ مبادا که دست از پا خطا کنی و به من دروغ بگی که تکه بزرگت گوشته!
جسیکا نیشخندی زد و دست سردش را روی دست گرم او قرار داد، اسلحه را از روی سرش برداشت و به آرامی پایین آورد.
- اگر دست از پا خطا کردم، می‌تونی با یه گلوله خلاصم کنی.
وانگ یونگ نیشخندی زد و چند گام برداشت.
- اعتماد کردن به تو، مثل مرگ می‌مونه!
جسیکا در حینی که دستش را به نزدیکی چاقو می‌رساند، به آرامی به سمت او قدم برداشت و دستش را روی شانه‌اش نهاد، سپس در چاهسار گوشش زمزمه کرد:
- مگه تو به من علاقه نداشتی؟ پس چی‌شد که به همین راحتی‌ها تصمیم گرفتی که من رو با یه گلوله خلاص کنی؟
دست راستش را دور گردن او قرار داد و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- ما هر دومون خوب می‌دونیم که وانگ وی به من علاقه نداره و فقط به‌خاطر منفعتش من رو پیش خودش نگه داشت و اجبارم کرد که باهاش ازدواج کنم؛ ولی... .
هر دو چشمان وانگ یونگ درخشش گرفت و لبخندی مزین لبانش شد. جسیکا به خوبی توانسته بود که با حرف‌هایش او را خام و مغلوبش کند. در همین حین، با دست دیگرش چاقو را روی گردن وانگ‌یونگ قرار داد و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- ولی مجبورم برای این‌که به هدفم نزدیک‌تر بشم، تو رو بکشم.
چاقو را روی گردنش کشید و سر او را از تنش جدا کرد. خون همه جا را برداشته بود، بوی خون وانگ یونگ را به مشامش کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- خیال می‌کردم که همچین چیزی رو فقط توی خوابم می‌بینم؛ اما توی واقعیت دیدم.
چاقو را میان انگشتان او قرار داد و دستان آغشته به خونش را با دستمال تمیز کرد و اسلحه را پشت شلوارش غلاف کرد، سپس بازدم عمیقش را از پره‌های بینی قلمی‌اش بیرون فرستاد و به سرعت از آشپزخانه خارج شد. درواقع حقیقت‌ها را کسی به جز جسیکا نمی‌دانست. طبق روال همیشگی به سمت سالن گام برداشت و لبخند ساختگی‌ای به لب طرح زد و روی کاناپه نشست و پای راستش را بر روی پای چپش نهاد، با لذت وافری سیگار مارلبرو را میان لبان خشکیده‌اش گذاشت و پس از یک کام سنگین گرفتن، کنجکاوانه سوالش را از آبرو پرسید:
- هنوز رئیس نیومده؟
آبرو بی‌آن‌که سرش را برگرداند یا روی پاشنه‌ی پایش بچرخد، زبان نیش‌دارش را به تن جسیکا زد‌.

- فکر نمی‌کنم که این موضوع به تو مربوط باشه!
جسیکا تک ابرویی بالا انداخت و هم‌زمان با کام گرفتن از سیگارش، چشم غره‌ای نثارش کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- تموم این موضوع‌ها به من مربوط میشه؛ اما اون‌قدری مغزت کشش نداره که بدونی جریان از چه قراره‌.
 
آخرین ویرایش:
با یک حرکت از جای برخاست و چنگی به موهای مجعدش زد و سیگار را به طرف او گرفت.
- فکر کنم با چند کام گرفتن از سیگار، اعصابت هم آروم بشه.
آبرو نگاه سردی به او انداخت، سپس کمان ابروانش را درهم کشید و سیگار را از جسیکا گرفت و بر روی دستش قرار داد، از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- همین که تو جلوی راه من سد نشی و صدات در نیاد، اعصاب من هم آروم میشه.
جسیکا از شدت درد، صورتش جمع شد و دیگر تعجیلی در حرف زدن نداشت. سیگار را از روی دست او برداشت و فریاد زد:
- برو داخل اتاقت و دیگه بیرون نیا! وگرنه دمار از روزگارت در میارم.
انگار سلول به سلول تنش برایش می‌گریستند؛ اما چشمانش خشک بود، گرچه او حقیقت‌ها را می‌دانست؛ ولی اعتراف کردن بعضی از حرف‌ها و حقایق برای دختری مثل او گلوسوز و زجرآور بود و اگر بیش از حد نصاب حاضر جوابی کند، احساس معذب‌کننده‌ی آبرو را بیش از پیش ت*ح*ریک می‌نمود و همین‌جا صفحه‌ی زندگی‌اش بسته می‌شد. به طرف اتاقش گام نهاد، زمانی که دسته‌ی هلالی شکل درب را میان انگشتان بی‌جانش گرفت، بغضش شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانش، باعث خیس شدن صورت زیبایش شد. خود را در آ*غ*و*ش تخت انداخت و با لجاجت اشک‌های مزاحم را از روی صورتش کنار زد و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- باید به‌جای وانگ یونگ، تو رو به قتل می‌رسوندم.
با فکری که در سر جسیکا جرقه زد، زاغ چشمانش درخشش گرفت. زبانش را روی لبان ترک‌ترک شده‌اش کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- امشب که داداشم از این خراب شده فرار کنه، فردا من از شر همتون خلاص میشم.
از روی تخت بلند شد. چند رشته از موهای بافته شده‌اش که به هم ریخته شده بود را از جلوی ماورای دیدش کنار زد و خود را در آینه آنالیز کرد. مقابل درب ایستاد و کلید را دو مرتبه در قفل چرخاند، سپس به ادامه‌ی حرفش افزود:
- باید لباس گرم و اسلحه رو به دست داداشم برسونم.
اسلحه را میان لباس برادرش گذاشت. لبخندی زیبا مزین لبان زخم‌آلودش شد.
- امیدوارم که بتونه از این جهنم فرار کنه.
لباس را در کیف کوچکی قرار داد و کیف را در کمدش گذاشت و بزاق دهانش را به سختی قورت داد. چند قدم برداشت تا رأس و مماس آینه قرار گرفت، سپس موهای بافته شده‌اش را گشود و آن‌ها را بالا جمع کرد. آبرو دستی بر روی ریش‌های پروفسوری‌اش کشید و با صدای بشاشی فریاد زد:
- جسیکا!
جسیکا مانند همیشه، ماسک بی‌تفاوتی را روی صورتش کشید و مشغول آرایش کردن صورت زیبایش شد. از این‌که این مدت غلام حلقه به گوش آبرو شده، خسته شده بود، پس ریلکس جلوی آینه ایستاد و مشغول کشیدن خط چشم شد. آبرو با کشیدن دسته‌ی هلالی شکل درب و باز نشدن آن، متوجه شد که جسیکا، درب را قفل کرده است، پس کلید زاپاس را در قفل چرخاند و با گشوده شدن درب توسط آبرو، بدن جسیکا شروع به لرزیدن کرد و هین بلندی کشید؛ اما او به خود قول داده بود که قوی باشد و مقابل کسانی که به او ظلم می‌کنند، بایستد، در غیر این صورت نمی‌تواند جان خود و برادرش را نجات دهد، پس بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد و سرش را پایین انداخت. آبرو نیشخندی بر لب طرح زد و چند گام به طرفش برداشت. نگاهش به طرف خط چشم و رژلبی که میان انگشتان ظریف و لرزیده‌ی جسیکا بود، چرخ خورد. چشمان سرشار از خشمش را در اجزای صورت او چرخاند، به یک‌باره کمان ابروانش را درهم کشید. از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
_ چند بار صدات زدم، مگه کری که نمی‌شنوی؟
جسیکا دو قدم برداشت و فاصله‌ی بینشان را از بین برد، سپس زبان بر لب کشید.
_ کارم داشتی؟
آبرو نگاه آتشینش را به پارکت‌ها کوبید، سپس لب زد:
_ چی توی سرت می‌گذره؟
جسیکا نیم‌نگاهی گذرا به چشمان به خون نشسته‌ی او انداخت و با لحنی قاطع و محکم پاسخ داد:
_ چی باید توی سرم بگذره؟
آبرو مچ دست جسیکا را میان انگشتان مردانه‌اش گرفت و او را با یک حرکت به طرف خود کشید، از لای دندان‌هایی که بر روی هم می‌سایید، غرید:
- اگر دست از پا خطا کنی، هرگاه پشت گوشت رو دیدی، برادرت رو هم می‌بینی، پس پیش خودت نقشه نکش که یه راهی برای فرار پیدا کنی!
جسیکا مات و مبهوت مانده در چشمان آبرو خیره مانده بود؛ اما سکوت در چنین شرایطی هیچ معنایی نداشت، پس مچ دستش را از میان انگشتان آبرو بیرون آورد و کلفتی صدایش را به رخ او کشید.
_ من هیچ‌وقت به فرار کردن فکر نمی‌کنم. چرا باید فرار کنم زمانی که می‌دونم تنها جایی که دارم، این خونه‌ست؟
آبرو تک ابرویی بالا انداخت و نیشخندی زد.
- نمی‌تونی با این حرف‌هات اعتماد من رو به خودت جلب کنی. جای هفت قلم آرایش کردن، برو میز شام رو آماده کن که رئیس اومد حرصش رو سر تو خالی نکنه. هر کی رو خوب نشناسی، اخلاق رئیس رو خوب می‌شناسی.
 
آخرین ویرایش:
جسیکا انگشت سبابه‌اش را زیر بینی قلمی‌اش کشید. با عصبانیت خط چشم را روی تخت خوابش انداخت، سپس دسته‌ی هلالی شکل درب را گرفت و به طرف خود کشید. نگاهش به طرف سالن چرخ خورد، خبری از آبرو نبود، گویا به اتاقش رفته بود تا استراحت کند. باید نقش آدم خوب‌ها را بازی می‌کرد تا آبرو متوجه‌ی این اشتباهش نشود. در حینی که به طرف آشپزخانه گام برمی‌داشت، جیغ بلندی کشید و دستش را روی لبانش نهاد. آبرو در حینی که کتش را بیرون می‌آورد و روی تخت می‌انداخت، با صدای جیغ جسیکا، به سرعت از اتاق خارج شد.
- جسیکا، چه اتفاقی افتاده؟
آبرو چند گام دیگر برداشت تا به آشپزخانه رسید، نیم نگاهی گذرا به چهره‌ی سرشار از ترس جسیکا انداخت، سپس مردمک چشمانش به طرف جسم بی‌جان و آغشته به خون وانگ یونگ چرخ خورد. جسیکا نقاب مظلومانه‌‌اش را روی چهره‌ی موزی‌اش کشید و از میان هق‌هق‌هایش با لکنت زبانی که همراه با ترس و لرز در صدایش بود، گفت:
- وا... وانگ... یون... یونگ... مر... مرده.

آبرو چند قدم نامتعادل به طرف وانگ یونگ برداشت، انگشتش را روی گردن او گذاشت و با صدای تحلیل رفته‌ای گفت:
_ نبضش نمی‌زنه.
نگاهش به طرف چاقویی که در دست وانگ یونگ بود، چرخ خورد و ادامه داد:
- باید دوربین‌های مداربسته رو چک کنم که ببینم قضیه از چه قراره.
جسیکا لبانش را به داخل دهانش کشید و مکید، سپس زیر لب زمزمه کرد:

_ اگر دوربین‌های مداربسته رو چک کنه، کارم تمومه.
آبرو دستانش را مشت کرد و پارچه‌ی لطیف پیراهنش را در بین انگشتانش فشرد. از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
_ زمانی که وانگ یونگ رو به قتل می‌رسوندن، تو کدوم گوری بودی؟
با هر قدمی که به طرفش برمی‌داشت، ضربان قلب جسیکا به مراتب بالاتر می‌رفت. ناخودآگاه، قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمان جسیکا چکید و روی گونه‌ی سرد و گلگونش افتاد. آبرو دستش را روی گلوی او قرار داد و در حینی که فشار می‌داد، به ادامه‌ی حرفش افزود:
- دختر می‌کشمت! به جان دخترم، می‌کشمت! حرف بزن و بگو که کی و چطوری وانگ یونگ به قتل رسید؟
جسیکا به سختی بزاق دهانش را قورت داد و دست لرزیده‌اش را روی دست مردانه‌ی آبرو گذاشت. در حینی که نفس‌نفس می‌زد، با لکنت زبان گفت:
- من... من... چی... چیزی... نمی... نمی‌دونم.
آبرو دستش را از روی گردن جسیکا برداشت و بلندی آستین لباسش را میان انگشتانش فشرد و انگشت سبابه‌اش را بالا آورد و چند مرتبه تکان داد.
- زمانی که دوربین مداربسته رو چک کردم، مشخص میشه که زمان به قتل رسیدن وانگ یونگ، تو کجا بودی و چی‌کار می‌کردی.
به یک‌باره تن جسیکا شروع به لرزیدن کرد و پایش بی‌جان شد. روی صندلی نشست و مردمک چشمانش را روی اجزای صورت وانگ یونگ به چرخش در آورد. صورت رنگ پریده‌اش را میان انگشتان ظریفش پنهان کرد و با صدای ضعیف و تحلیل رفته‌ای چند مرتبه زیر لب زمزمه کرد:
- حالا باید چی‌کار کنم؟ اگر متوجه بشه که من وانگ یونگ رو به قتل رسوندم، کاره نصفه و نیمه‌ی من رو تموم می‌کنه. قبل از این‌که جونم به خطر بیفته، باید برادرم رو از دست این ع×و×ض×ی‌ها نجات بدم.
با یک حرکت از روی صندلی بلند شد و یک مسیر کوتاه را چند مرتبه طی کرد. از شدت استرس ناخن‌هایش را جوید و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- چطور نقشه‌ام رو به عمل برسونم؟
آبرو دست مشت شده‌اش را روی کانتر سفید رنگ کوبید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- با اوضاعی که تو به بار آوردی، نمی‌شه شام درست کرد، پس برای شام غذا سفارش میدم. جنازه وانگ یونگ رو هم توی انباری می‌ذاریم که برادرش و رئیس نبینه.
جسیکا چند رشته از موهایش را پشت گوشش انداخت و به تکان دادن سرش بسنده کرد. آبرو زبانش را روی لبان گوشتی‌اش کشید و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- تنها کاری که باید انجام بدی اینه که آشپزخونه رو تمیز کنی که کسی از این قضیه بویی نبره.
جسیکا قلنج انگشتانش را شکست و بی‌هیچ اعتراضی، گفت:
- چشم قربان.
 
آخرین ویرایش:
پس از این حرفش، چنگی به موهای مجعد و به‌هم ریخته‌اش زد و به وسیله‌ی طی، در تلاش بود تا رد خون‌های کثیف آن مردی که زندگی‌اش را به خاک سیاه نشانده بود، از روی پارکت‌ها پاک کند که هیچ‌کس جز خودش و آبرو، از اتفاقی که تا چند ساعت اخیر رخ داده بود، مطلع نشوند و این راز، بین آن دو باقی بماند و فاش نشود، گرچه از بین بردن قطره‌های خون کار آسانی نبود، بلکه بیش از حد سخت و کمرشکن بود؛ ولی دستخوش موفق شد تا رد خون‌ها را از بین ببرد. در حالی که به تن خسته‌اش کش و قوسی می‌داد، به چاقویی که آغشته به خون بود، زل زد. بوی خون به‌قدری بود که گویا شخصی به داخل بینی‌اش مشت می‌کوبید. شیر آب را باز کرد و چاقو را زیر آب گرفت و با ابروانی درهم‌گره خورده، چشمان نافذ و بی‌رمقش را روی دسته و تیزی چاقو به چرخش در آورد و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- زندگی من و زندگی آبرو و وانگ یونگ و مابقی اعضای باند خلاف‌کارهای یاماگوچی گومی، مثل بازی شطرنجه! برای بردش باید زمان تعیین بشه و توی زمان تعیین شده، یه عده برنده اعلام میشن و یه عده دیگه که حریف‌ان، بازنده. طبق زمان تعیین شده، باید حواست به همه چیز باشه و اشتباه نکنی، با یه خطای کوچیک، ممکنه کوچیک‌ترین چیز که ارزشش هم زیاد نیست، مثل سرباز، از دست بدی؛ اما همون سرباز می‌تونه تا آخر بازی محافظ تو باقی بمونه و تا جایی از نبرد، همراهت باشه که لااقل احساس تنهایی نکنی و سرت با اعتماد به نفس بالا باشه. شاه این بازی شاید من نباشم؛ اما سرباز و فیل این بازی کثیف هم نیستم‌. شاه این بازی کثیف، رئیسمون، یعنی دونالد هست. درسته‌ که توی این بازی مرگ و زندگی و برد و باخت، شاه یعنی دونالد، مهم‌ترین مهره‌‌ست؛ اما ضعیف‌ترینه. مهره‌ی شاه فقط می‌تونه سمت یه هدف و یه خونه حرکت کنه اون هم به هر جهتی، فرقی نمی‌کنه بالا یا پایین، چپ یا راست یا حتی زیکزاکی، اون تنها یه حرکت می‌تونه به هر جهتی داشته باشه. دونالد، منتظره تا زمان موعود فرا برسه و این یه قدم رو همراه با سربازهاش برداره. هنوز امیدش نمرده و از حرکت باز ایستاده تا زمان موعود فرا برسه و اولین قدمش رو برداره، به‌نظرتون اولین قدمش رو به سمت چه جهتی و چه کسی برمی‌داره؟ بی‌شک من! شاید چون من قدرت‌مند‌ترین و هدف‌مندترین مهره توی این بازی کثیف باشم؛ اما اگر من قدرتمندترین مهره توی این بازی باشم؛ قطعاً قدرتم در حدیه که شکست رو نمی‌پذیرم؛ ولی تا سربازها و باقی مهره‌ها هست، قدرت من تنها کفایت نمی‌کنه و برگ برنده تو مشت من نیست. شاید من وزیرم که قدرتمند‌ترین مهره‌ی این بازی کثیف به چشم میام. شاید بخاطر این‌که قدرت و سود دارم تا الان زنده‌ام گذاشتن و نفس می‌کشم. من می‌تونم به هر جهتی که مستقیم باشه حرکت کنم؛ اما نمی‌تونم از کنار مهره مقابلم حرکت کنم شاید مهره‌ی مقابلم دونالد یا آبرو باشه که راه این بازی رو برای من سخت کرده. جهت مستقیم می‌تونه راهی باشه که قراره به برادرم کمک کنم تا فرار کنه. من چنین حکمی توی زندگی دشمن‌های اطرافم دارم که اگر من رو از بین ببرن، رئیس دونالد مجبور میشه که جونش رو توی خطر بندازه تا جون من رو نجات بده، یعنی با وجود این همه قدرتی که بادیگاردهاش و اعضای باندها به اون میدن، محافظ جون من محسوب میشه. برادرم مهره‌ی رخ هست که محافظ من و اعضای خانواده‌ام و رفیقش هست. اون جون خودش رو توی خطر انداخت، چون توی این بازی کثیف، نقش مهمی داره.
فیل این بازی، کسایی هستن که بی‌اختیار و اجباری، قربانی شدن و مجبور بودن که وارد این بازی کثیف بشن. فرق بین فیل و اسب اینه که فیل‌ها اجباری وارد این بازی و اسب‌ها با رضایت خودشون وارد این باند شدن. سربازها هیچ‌وقت نمی‌تونن از تصمیم‌هایی که می‌گیرن، برگردن؛ ولی می‌تونن نقش وزیر رو هم ایفا کنن، درواقع می‌تونن با فهمیدن نقطه‌ی ضعف و رازم، من رو از بین ببرن و خودشون جایگزینم بشن که این امر کار آسونی نیست، چون اگر سربازها به من آسیب برسونن، دونالد اون‌ها رو زنده نمی‌ذاره. آخر این بازی، شاه رو کیش می‌کنم و جایگاهش رو می‌گیرم. شاید از دور توی این بازی کثیف همراه هم به چشم بیایم؛ اما آخر این بازی، راه هممون از هم جداست، یه نفر می‌میره تا یه نفر دیگه زنده بمونه.
 
آخرین ویرایش:
صدای آبرو، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوش جسیکا پیچید.
- دو ساعته به یه نقطه خیره شدی و به چی فکر می‌کنی؟
با صدای آبرو، رشته‌ی افکارش پاره شد و چاقو را روی کانتر گذاشت. پوست نازک لبش را جوید تا برای ساکت ماندن تلاش کند. آبرو قلنج انگشتانش را شکست و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- داری به این موضوع فکر می‌کنی که چطور خودت و داداشت رو از این جهنم نجات بدی، آره؟
نیشخندی مزین لبان جسیکا شد. به کانتر تکیه داد و مردمک چشمانش را روی گل‌های رازقی به چرخش در آورد. ژست مغرورانه‌ای گرفت و چشمانش را در اجزای صورت آبرو چرخاند.
- فکر می‌کنی خیلی باهوشی؟ جای این‌که تلاش کنی ذهن من رو بخونی که دارم به فرار یا نجات جون برادرم فکر می‌کنم، برو کثیف کاری‌ای که توی نبود تو و محافظ‌های بی‌سر و پات بار اومده رو تمیز کن که اگر رئیس دونالد از این قتل سر در بیاره، اولین نفری رو که می‌کشه، بی‌شک خودتی!
جسیکا پس از این حرفش، یک توت فرنگی از میان توت فرنگی‌های دیگر برداشت و در دهانش قرار داد، سپس تک خنده‌ای کرد و از آشپزخانه خارج شد.
جسیکا از پله‌ها دوتا یکی بالا رفت، در حینی که نفس‌نفس می‌زد، زبانش را روی لبان باریک و صورتی رنگش کشید. از حیاط خلوت عمارت، به ساختمان‌های بلند و بدقواره و موزون که تا اوج آسمان پیش می‌رفتند و در پهنای خاکستری دود گرفته، گم می‌شدند، چشم دوخت. شاید گلویش پیش یکی از ساکنین این ساختمان‌ها گیر کرده باشد؛ اما در چنین جایی، حتی نفس کشیدن هم همانند سم در ریه‌هایش نفوذ می‌کرد، در دنیای جسیکا، جایی برای عاشقی وجود نداشت. موجی از باد گیسوان مشکی رنگش را به رقصی زیبا در آورد، از شدت درد، مچالگی درونش را حس کرد. دمر بر روی کاناپه دراز کشید، خودش هم صدای استخوان‌های ستون مهره‌اش را شنید که یکی بعد از دیگری بعد از چند روز طولانی همراه با دردی خوشایند، کنار هم آرام می‌گیرند. همه‌ جای حاشیه پیاده رو را برف انباشته شده و تکه‌تکه سنگ فرش خیابان، یخ بسته بود. موهای مشکی رنگش، مواج‌گونه در هوا به رقص در آمده بودند. هجوم سوز سرما، رعشه‌ای را به جسمش انداخت. با چند حرکت ساده از روی کاناپه برخاست و اطراف را از نظر گذراند. در خلوت‌ترین جای حیاط عمارت، ایستاد. برگ‌های زرد و نارنجی رقص‌کنان روی گیسوان مشکی رنگش، فرود می‌آمدند. زمانی که روی پاشنه‌ی پایش چرخید و سرش را به طرف خیابان و پیاده‌رو برگرداند، ماشین آئودی رئیسش دونالد، عقب‌تر از ماشین‌های محافظانش، در حرکت بود، گرچه از دونالد می‌ترسید؛ اما او را منجی شجاع خود نمی‌دانست‌. با فکر کردن به دشمنش دونالد، گویا در سیاهی مطلقی فرا رفته بود. جسیکا غرق در افکارش بود که صدای کلفت و بم یکی از محافظ‌ها، در چاهسار گوشش پیچید.
- جسیکا!
جسیکا بی‌آن‌که سرش را برگرداند، لب زد:
- بگو.
- آقا آبرو گفت که به اطلاعت برسونم که رئیس دونالد اومده.
جسیکا شانه‌ای بالا انداخت و به تمسخر گفت:
- خوش اومده!
سپس روی پاشنه‌ی پایش چرخید و انگشتانش را به نشانه‌ی «برو» تکان داد. از همان ابتدا که با دونالد روبه‌رو شد تا به حال، ترس و بی‌اعتمادی در دل جسیکا جا خوش کرده بود. پاهای خشک و بی‌جانش را به حرکت در آورد و دوتا یکی از پله‌ها پایین رفت. محافظ‌های زیادی در سالن عمارت گرداگرد رئیس دونالد نشسته و عده‌ای ایستاده بودند. جسیکا به زحمت لبان باریک و خوش فرمش را تکان داد و خطاب به رئیس دونالد، گفت:
- سلام قربان! خوش اومدی.
دونالد دست‌کم تا آن لحظه فکر می‌کرد که جسیکا به استقبالش نمی‌آید؛ اما برخلاف تفکراتش اتفاق افتاد و با لبخندی که گوشه‌ی لبان گوشتی‌اش طرح بسته بود، مردمک چشمانش را در اجزای صورت او چرخاند.
- سلام جسیکا!
جسیکا نقاب دروغینش را روی صورت خبیثش کشید و لبانش را مهمان لبخند ساختگی‌اش کرد، ب×و×س×ه‌ای بر روی دست دونالد کاشت.
- از این‌که دیدمتون خیلی خوش‌حالم!
نیشخندی مزین لبان آبرو شد و ناخودآگاه، تک خنده‌ای سر داد. ناگهان دونالد کمان ابروانش را درهم کشید و خطاب به آبرو، گفت:
- آبرو! آدم این‌طور از رئیسش استقبال می‌کنه؟
آبرو نیشش که تا بناگوش باز مانده بود را بست و با یک حرکت از جای برخاست، هنوز چند قدمی برنداشته بود که دونالد به ادامه‌ی حرفش افزود:
- اگر نمی‌تونی از پس کارهایی که بهت سپردم بر بیای، بگو تا فکر فرد دیگه‌ای باشم‌‌.
جسیکا مردمک چشمانش را در اجزای صورت آبرو به چرخش در آورد، ناخودآگاه، یک تای ابروان شلاقی‌اش بالا پرید و انگشت سبابه‌اش را به طرف خودش گرفت و با صدای آرامی خطاب به آبرو، گفت:
- دلم برات سوخت.
جسیکا چهره‌اش را مظلومانه کرد و روی کاناپه در نزدیکی دونالد نشست و پای راستش را روی پای چپش نهاد‌. آبرو کمان ابروانش را درهم کشید و دستانش را مشت کرد و پارچه‌ی نرم و لطیف کت پشمی‌اش را در بین انگشتانش فشرد، سپس چند قدم دیگر به طرف رئیس دونالد برداشت.
- رئیس! این حرف‌ها چیه که می‌زنی؟ مگه خطایی از من سر زده که این‌طوری در حضور همه توبیخم می‌کنی؟
دونالد نیشخندی زد و سیگار را میان لبانش گذاشت.
- توبیخ! مجازات همه‌ی شماها از توبیخ و سیلی گذشته؛ ولی من بیش از حد کوتاه اومدم تا خم به ابروهاتون نیاد.
جسیکا فندک مشکی رنگ را زیر سیگار دونالد گرفت، پس از روشن شدنش، فندک را روی میز گذاشت. دونالد کام سنگینی از سیگارش گرفت و خطاب به آبرو گفت:
- لااقل اگر استقبال کردن از مهمون رو بلد نیستی، یه فنجون قهوه بیار که پذیرایی کردن رو یاد بگیری.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
57
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
224

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا