اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان ردی از یک رویا | مهدیه سادات شهیدی

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
نام رمان: ردی از یک رویا
نام نویسنده: مهدیه سادات شهیدی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:گاهی یک تکه از وجودت را در روزگاری جای میگذاری، که جای خالی‌اش با هیچ چیز پر نمی‌شود، فقط حسرت و زخمی عمیق و قدیمی روی قلبت به‌جای می‌گذارد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
صدای خش خش کاغذ لای چشم‌هاشو به سختی باز کرد و هاله‌ای از چهره مه لقا رو دید دوباره چشم روهم گذاشت و بعد از چند ثانیه‌ وحشت زده ازجاپرید و سرجاش نشست. دهانش به تلخی می‌زد و زبانش مثل چوب شده بود. مه‌لقا یا چشم‌های سرخ و سرشار از تنفر بهش زل زده بود و تمام خشمش رو سعی می‌کرد به کاغذهای مچاله تو مشتش انتقال بده. چشم چرخوند و به عکس سیمین که گوشه اتاق رهاشده بود انداخت، چشم‌هاشو محکم روی هم فشارداد که داد مه‌لقا بلندشد:
-یک عمر جسمت کنار من نفس می‌کشید و روحت پیش عشق قدیمت بود آره؟ یک عمر دلت پیش سیمین بود و تظاهر می‌کردی به دوست داشتنم، چقدر احمق بودم که نفهمیدیم و گذاشتم دلم بازیچه تو بشه. منصور تو چه قدر پس فطرتی، چه قدر وقیح و بی چشم و رویی که چشمت رو روی تمام خوبی ها و زحماتم توی این سال‌ها بستی و به خیانتت ادامه دادی.
هق هق گریه اجازه ادامه دادن رو بهش نداد و به سمت در رفت.
منصور که متوجه وخامت اوضاع شد، پاتند کرد و مچ دست مه‌لقا رو تو دست گرفت و وادار به ایستادنش کرد.
-صبر کن، همه چیز رو برات توضیح میدم. تند نرو.
صورت مه‌لقا به کبودی می‌زد و هرلحظه نفس کشیدنش سخت تر میشد. انگار که سینه‌ش درچنگال‌های آهنی تحت فشار و درحال متلاشی شدن باشه.
گوش‌هاش دیگه چیزی نمی‌شنید و به سرعت ابر سیاهی در مقابل چشمانش قرار گرفت و همه چیز از نظر پنهان شد
 
یکتا به سرو صورتش می‌زد و از پشت شیشه بدن مه‌لقا رو که زیر دستگاه‌ها پنهان شده بود نگاه می‌کرد.
یونس و یوسف درحال صحبت با دکتر بودن و خبری از منصور نبود.
قامت یوسف از انتهای سالن پیدا شد و یکتا خودش رو به سرعت بهش رسوند.
-چی‌شد؟
-بابا کو؟
-نمیدونم، چی شد یوسف؟
-از یونس بپرس.
و بدون اهمیت به یکتا به سمت پله‌ها رفت.
چند دقیقه بعد یونس اومد و چشم‌های سرخش نشون دهنده خبرهای تلخی بود که باید به یکتا می‌داد.
-یونس تو بگو چیشد؟
-حالش خوب نیست یکتا. خوب نیست.
-یعنی چی؟
-میگه شوک عصبی وارد شده و ضریب هوشی و اکسیژن خونش خیلی پایینه. امیدی به هوشیاریش نیست.
یکتا به دیوار پشت سرش تکیه داد و رها شد روی زمین.
-یکتا بابا رو ندیدی؟
سری تکون داد و یونس پشت شیشه مشغول تماشای مه‌لقا شد.
شب بود و هنوز خبری از منصور نبود. آخرین بار تو بیمارستان دم آمبولانس بچه‌ها دیدنش و دیگه
خبری ازش نشد. گوشیش خاموش بود و خونه هم نبود.
نگرانی حال مه‌لقا از یک‌طرف و بی‌خبری از منصور بچه‌هارو تو بد وضعیتی قرار داده بود.
 
خبر به سوگند رسید و با مادرش به بیمارستان اومدن و با یونس گوشه‌ای مشغول صحبت شدند. سیمین چشم می‌چرخوند و دنبال کسی می‌گشت که همه رو بی‌خبر رها کرده بود.
یوسف با همون چهره اخم‌آلود همیشگی به سمتشون اومد و بالحنی کنایه‌آمیز گفت:
-دکتر میگه شوک عصبی باعث این حالش شده. تا دیروز قبل اومدن به خونه شما که حالش خوب بود.
یونس میان حرفش پدید و گفت:
-باید بابا رو پیدا کنیم بابا حتما از همه‌چی خبر داره.
یوسف روبرگرداند و رفت.
سوگند چادرش رو درست کرد و کنار یکتا نشست.
-درست میشه همه‌چیز یکتا جون، تو رو خدا اینقدر گریه نکن.
یکتا همونطور که تسبیح سبزرنگ شیشه‌ای‌ش رو تو دستش می‌چرخوند گفت:
-سوگند میترسم، میترسم حس مامان به واقعیت تبدیل شه.
-یعنی چی؟
-چند وقت پیش گفت فکر نمی‌کنم دومادی یونس رو ببینم، تو براش مادری کن.
و دوباره شاته‌هایش شروع به لرزش کردن.
سوگند با اخم‌هایی در هم‌رفته سعی در آروم کردن یکتا داشت. اما انگار حرف‌هاش هیچ تاثیری تو حال یکتا نداشت. بی حوصله بلند شد و با مادرش عزم رفتن کردن.
آخرشب بود که یوسف، به زور یکتا را با همسرش روانه کرد و یونس را هم به خانه فرستاد تا اگه خبری از منصور شد اونو درجریان بزاره.
 
روی صندلی‌های بخش دراز کشیده بود و ساعدش رو روی صورتش گذاشته بود، تازه چشماش گرم شده بود که با صدای قدم‌هایی که نزدیک و نزدیک تر میشد بلند شد و نشست.
صورتش رو برگردوند و با منصور چشم تو چشم شد، منصور حسابی جا خورد و توقع دیدنش رو نداشت، دست‌و پاش رو گم‌کرده بود و راه برگشتی هم وجود نداشت. صورت آشفته و زارش خبر از طوفان درونش می‌داد.
یوسف مقابلش ایستاد و با اخم‌ صداش رو بالا برد و‌ گفت:
-کجایی بابا؟ چی خبره اینجا؟
منصور به سکوتش ادامه داد و به سمت اتاقکی که میزبان جسم غرق درخواب همسرش بود چشم دوخت.
صدا از کنار گوشش آمد.
- چه بلایی سرش آوردی؟ با این کارات دارم مطمئن میشم هرچی هست زیر سرخودته.
منصور فکش از شدت سایش دندنهایش لرزید و غرید:
-نزار همینجا دندونات رو تو دهنت خرد کنم.
-فکر کردی با بچه طرفی؟ چی بلایی سر مادرم آوردی؟
شدت صدا هرلحظه بالاتر می‌رفت، پرسنل بخش سعی داشتن آرامشون کنن که نگهبان با زور منصور رو از تو بخش بیرون برد.
پاسی از شب گذشته بود و یونس همچنان با گوشی در حال صحبت با سوگند بود.
 
-کاش تموم شه این روزا، خسته‌م سوگند، نذر کردم مامان به‌هوش بیاد و عقد کنیم. اولین جایی که بریم‌ مشهد باشه.
-کار خوبی کردی، منم چند جا نذر کردم به نیت سلامتی مامان، خدا صدامون و میشنوه یونس، شک‌نکن.
یونس چشم‌هاش درخشید و با خنده گفت:
-پس نذر کردی که شوهر کنی هان؟
-وا من کی این حرف و زدم؟ گفتم به نیت سلامتی مامان.
-خب عقد ما هم در گرو سلامتی مامانه دیگه.
-اصلا از کجا معلوم بهت جواب بدم؟
-از خدات هم باشه، پسر به این خوشتیپی و جنتلمنی.
صدای خنده سوگند تو گوشی‌ همزمان شد با بستن در حیاط، یونس خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد.
سایه منصور از لابلای درخت‌ها بود که نزدیک و نزدیکتر می‌شد.
-بابا شما کجا بودی؟ مردیم از نگرانی.
-از خنده های پشت تلفنت مشخص بود.
-مامان بیهوشه.
-از بیمارستان دارم میام، خان داداشت توضیحات کامل رو دادن.
-بابا شما نمیدونین چرا حال مامان بد شد؟
-تو هم فکر میکنی تقصیر منه ها؟
-آخه غیبت امروزتون.
-یک بحث زن و شوهری پیش اومد مثل خیلی وقت‌ها. اونقدری شدید نبود که بخواد شوک عصبی بهش وارد شه. علت نبودم هم بخاطر همون دلخوری بود.
راهش رو پیش گرفت و به سمت اتاقش رفت.
 
هوا گرگ و میش بود که تلفن یوسف زنگ خورد. غلتی زد و بی توجه به شماره، تماس رو قطع کرد. مجددا صدای زنگش بلند شد و با کلافگی تماس و وصل کرد.
-بله.
صدای خش دار یوسف تو گوشی پیچید.
-یونس بیا بیمارستان.
از روی تخت پایین افتاد و وحشت زده پرسید:
-چرا؟
-حال مامان خوب نیست فقط بیا.
و بوق ممتد.
بدون تعویض لباس با گرمکن راهی بیمارستان شد. سوزش معده‌ش هر لحظه بیشتر چنگ مینداخت به جونش.
عصبی مشتش و روی شکمش فشار می‌داد و رانندگی می‌کرد.
معطل آسانسور نموند و با پله‌ها خودش و به ای سی یو رسوند. خبری از یوسف نبود. پرستار بخش صداش و بالابردن و گفت:
-اینجا چیکار میکنی آقا؟
-مریضمون نیست کجا بردنش؟
-اسمش؟
-مه‌لقا صبوری.
از بالای عینک‌گردش نگاهی به یونس انداخت و گفت:
-تسلیت میگم‌ پسرم، منتقل شد به سردخانه.
مردمک چشماش دودو می‌زد و انگار لحظه‌ای ضربان قلبش متوقف شد. سرتاپاش ع×ر×ق سردی نشست و زانوهای ناتوانش سر خوردن و روی زمین پهن شد.
صداهای گنگ و نامفهومی توسرش پیچ می‌خورد و سایه‌هایی که دور و دورتر میشد.
 
-یونس، یونس جان بیدارشدی؟
لای پلکش و به سختی باز کرد و صورت گریون سوگند رو دید که هرلحظه واضح‌تر می‌شد.
_چیشد سوگند؟
با شرم و تردید دستاش و جلو آورد و دست یخ زده یونس رو بین دستاش گرفت، بغضش ترکید و با صدای لرزون گفت:
-تسلیت میگم‌ یونس جان. خدا صبر بده بهت.
بی هیچ حرفی ساعدش رو روی چشماش گذاشت و شونه‌هاش شروع به لرزیدن کردن.
صدای جیغ یکتا از بیرون به گوش می‌رسید و همهمه‌ بقیه که سعی در آروم کردنش داشتن.
_یونس آروم باش، تو باید الان پیش خواهرت باشی بهش دلداری بدی، تو این وضعیت ببینت، حالش بدتر میشه‌.
-قلبم تو سینه‌م سنگینی میکنه، نمیتونم نفس بکشم.
به سرفه افتاد و سوگند دستپاچه بلند شد و بیرون زد، کمی بعد پرستار وارد شد و مشغول چک کردن وضعیت یونس شد.
از دور خانمی سیاه پوش و شیک پوشی که به سختی راه می‌رفت و هیکل سنگینش رو جابجا می‌کرد پیدا شد، نزدیک که شد عینک دودی‌شو برداشت و چشمان قرمز و متورمش نمایان شد، دست روی شونه یکتا گذاشت، یکتا تندی سربلند کرد و با دیدن چهره زن ایستاد و دوباره بغضش ترکید.
-عمه.
طهورا، یکتا رو در آغوش گرفت و سعی داشت آرومش کنه.
_تسلیت میگم عزیزدلم، خدا صبرت بده.
گریه‌هاش تبدیل به هق هق شده بود، طهورا از خودش جداش کرد و به صورت خیسش ب×و×س×ه زد.
 
آخرین ویرایش:
ظهر بود که همه به خانه برگشتند و مراسم خاکسپاری رو به فردا موکول کردن.
منصور از وقتی خبر دار شده بود با هیچ کس حرفی نمیزد و فقط سرش پایین بود و غرق در عالمی دیگه.
یوسف با صورت برافروخته نگاش می‌کرد و مثل مرغ سرکنده از این طرف به اونطرف می‌رفت.
صدای گریه یونس و یکتا اتاق رو پر کرده بود و با دیدن هر میهمان تازه که از راه می‌رسید بر شدت گریه‌شون افزوده می‌شد.
طهورا سعی می‌کرد بزرگتری کند و بچه ها رو آروم کنه اما موفق نمی‌شد.
فضا سنگین بود و داغ مادر از دست رفته تازه. به اصرار طهورا یکتا رو به اتاق بالا بردند تا کمی استراحت کنه.
آرامستان پر از جمعیت شده بود برای بدرقه مهلقا به خانه ابدیش.
بچه‌ها دیگه توان ایستادن نداشتند و بالای قبر مادرشون نشسته بودن و و خاک تازه رو با اشک‌هاشون خیس می‌کردن. منصور دورتر از بقیه در کنار دوستاش ایستاده بود و محو قبری بود که همسرش رو در آغوش کشیده. سوگند با بطری شربتی که تو دست داشت نزدیک یونس شد اما با نگاه خشمگین یوسف پا پس کشید و عقب ایستاد وقتی مراسم تموم شد یوسف به سمت سوگند رفت و بی‌مقدمه پرسید:
- مامانت نیومد!
سوگند جا خورده از صراحت کلامش خودشو جمع کرد و گفت:
-کسالت داشتند عذرخواهی کردند انشاالله برای... نذاشت حرفشو تموم کنه و گفت:
-لازم نکرده دیگه نه خودت و نه مادرت برای هیچ مراسمی بیاین. فقط بهش بگو خیالش راحت مادرمو دق داد و رفت
 
سوگند دیگه نتونست خودش رو نگه داره و فریاد کشید:
- حرف دهنتو بفهم فکر نکن چون داغداری اجازه داری هر طور دلت خواست حرف بزنی. مادرت مریض بود. چه ربطی به مادر من داره؟ دیوار کوتاه‌تر از ما پیدا نکردی؟
_چه خبره اینجا؟
_بیا یونس، بیا نامزدت و فبین چطور داره عوار میکشه سر برادرت. بیا خوی بشناسن که روی جدیدشون نشون داد.
_یوسف شر به پا نکن.
جلو اومد و یقه‌ یونس ‌و گرفت، صدای جیغو سپس قدم های طهورا که هر لحظه نزدیک تر میشد به گوش رسید. با وساطت که کرد آروم شدن و بدون اینکه توضیحی بخواد دست یوسف و گرفت و به سمت ماشین هدایتش کرد.
یونس کنار سوگند که روی نیمکت نشسته بود و زار می‌زد نشست.
_سوگند ببین چی میگم، بخدا مغزم کشش نداره حرف بزنم، دلم داره آتیش میگیره، الان نمی‌خوام بدونم چی گذشته بینتون باشه برای بعد . فقط از طرف یوسف ازت معذرت میخوام.
سر بلند کرد و به چشمای قرمز یونس چشم دوخت.
سپس سر تکون داد و بلند شد و رفت.
آه از نهاد یونس بلند شد اینقدر خسته و درمونده بود که پاهاش رو به سختی روی زمین می‌کشید و به سمت بقیه پیش می‌رفت.
 
دو روز گذشت. مراسم ترحیم تموم شد ولی نه سوگند اومد و نه مادرش.
شب که خونه خالی از مهمان ها شد یونس به حیاط رفت و باتردید با سوگند تماس گرفت.
بعد از چند بار تماس که بی جواب موند بالاخره صداش تو گوشی‌ پیچید:
_سلام.
_سلام، خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟
_الان وقت مناسبی نیست بزار برای بعد.
_خیلی هم مناسبه، اون روز بین تو و یوسف چی گذشت که اینقدر سرد شدی؟
_برو از داداشت بپرس که منو مادرم و به چشم قاتل مادرش میبینه.
_یعنی چی متوجه نمیشم؟
صداش و بالابرد و گفت:
_تو چشمام زل زده میگه به مادرت بگو خیالش راحت شد مادرم و دق داد؟ این یعنی چی یونس؟
_یوسف همچین چیزی گفت؟
_بله، ببین هرچی بین ما بوده تمومه، دیگه نه میخوام خودتو ببینم نه خونوادتو.
و تماس رو قطع کرد.
گوشی ر‌و تو چمن ها پرت کرد و با قدم های بلند به سمت خونه رفت.یوسف سرش تو گوشی‌ بود که با صدای در چشم دوخت به یونس که با غضب نگاش می‌کرد.
-ها چیه؟
-چی گفتی به سوگند؟
پوزخندی زد و با خونسردی جواب داد:
-پس چوقولی هم یاد داره بکنه.
-چی میخوای از جون من و زندگیم؟ البته که میدونم دردت چیه. بابا نمی‌خوام باجناقت شم، دست از سرم بردار. از من برای خواهرزنت شوهر در نمیاد.
-بیچاره سرت و مثل کبک کردی زیر برف نمیفهمی چی داره میگذره دور و برت.
-درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
-بابا و مادر نامزدت باهم سر و سر دارن. اینو شب خواستگاری فهمیدم وقتی باهم چشم تو چشم شدن وقتی مادره یهوخواستگاری رو به هم زد وقتی بابا هیچ کاری نکرد و سکوت کرد. وقتی مادرمون دق کرد و مرد. مامان فهمید و تو نفهمیدی.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
50
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
209
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
119

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا