نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
قلم را در دستانم میفشارم.
میخواهم بنویسم از همه دردهایم!
از همه بغضهایم،
زجرهایم؛
ولی قلم نمینویسد و تنها بانگ میدهد:
- درد دلت را نگهدار که فقط خودت درمانش هستی!
نمیگویم درد دلم را!
باران نمیدهم چشمانم را!
باز میکنم راه گلویی که سالهاست بسته است.
میخندم!
نقابی از جنس شادی بر روی خود میکشم!
من شادم،
میخندم،
بازی میکنم؛
بیآنکه توجهی به خونریزی قلبم داشته باشم!
خونریزیای از جنس درد،
از جنس زجر،
از جنس مرگ... .
میگردم دنبال کاشانهای
که عطرت را در آن استشمام کنم!
به دنبال آغوشی حیرانم که
آرامش آغوشت را هدیهام کند؛
بیانصافی است،
باران چشمانم به دنبال تو
برای بارشاند!
گاهی باید سخت بود؛
سختی از جنس کوه،
سختی از جنس سنگ!
سخت بود تا با خراشهای خنجر عزیزانت،
نابود نگردی!
دنیا گاهی در مقابل بیرحمی عزیزان کم میآورد
و به یقین میرسد که او بیرحمترین نیست!
و امان بر آن روزی که دلت تنگ بیرحمت شود، همین کافی است برای مردن!
نمیدانم چه کردم!
نمیدانم چه شد که محکومش گشتم!
دلتنگی جرم سختی است...
تنهایی اوج بیانصافی است...
اگر حال قصد اعتراف کردم،
شاید برای این است که میدانم دیگر نخواهم ماند!
مرگ نزدیک است و دل بیتاب...
کاش دل هم میدانست این دنیا جای ماندن نیست؛
ولی امان از دلی که عقل را قبول ندارد!
حوّا دلبسته آدم بود یا اجبار؟
آدم، فرهاد حوا بود یا بیزار؟
داستانهای عاشقانه واقعیست؟
شاید تنها افسانههایی هستند که قصد دارند عقدهها را خالی کنند.
پس آنگاه که زلیخاه به یوسف رسید،
مگر یوسف از اجبار نبود؟!
شاید هم عاشق بود!
پس اگر عشق وجود دارد، کو؟
مگر پاکترین عشق، مجنون حق بودن نیست؟!
پس چرا مرا پیش خود نمیبرد؟