اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

انتشاریافته دلنوشته سنجابک | نفس (nfs_nm)

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
ژانر اثر
  1. عاشقانه
سطح اثر ادبی
نقره‌ای
اثر اختصاصی
نه، این اثر در جاهای دیگر نیز منتشر شده است.
Negar__fd419dfc4c2c9b2c.png

به نام آفریدگار عشق=)
نام اثر: سنجابک
نویسنده: نفس (nfs_nm)
ژانر: عاشقانه
طراح: @naf.as.o.o
منتقد: @لیانا رادمهر
مقدمه:
عشق‌های بی دلیل زیباترند!
ماندگارتر، عمیق‌تر
عشق‌های بی دلیل پر حجم‌ترند
آن‌قدر که تمام قلبت را پر می‌کنند و
تمام غم‌ها و آدم‌های اضافی را دور می‌ریزند!
عشق‌های بی دلیل، طوفان‌اند؛
همه چیز را جمع می‌کنند و می‌برند و
هیچ چیز جز ردپایشان را در قلبت جا نمی‌گذارند و همان ردپا، آن‌چنان مجنون و ویرانت می‌کند که تو می‌مانی و احساسی که تا ابد تو را پایبند کرده!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
در حصار بغل مردانه‌اش،
درست وسط آغوش گرم و پر از محبتش،
امنیت را حس کردم.
او که هوایم را داشت،
دیگر چه نیازی بود به قوی بودن؟
او مراقبم بود،
من هم فقط مراقب او بودم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
حال خوب داد و حال خوب دادم.
از این همه امنیت و آرامش،
چنان اعتمادی در وجودم ریشه کرد که همان شب اول، قلبم را به او سپردم
و وای از این امانتی بزرگ و حساسم که به دستش دادم!
دلم را پیش او به امانت گذاشتم تا هوایش را داشته باشد.
وای از اویی که خیانت در امانتم کرد!
دل کوچکم را میان اقیانوس بی پایان محبتش غرق کرد و به تاراج برد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفسی را که کم آمده بود قوت داد!
جان داد به تنم و محبتش مثل گرد جادویی پریان،
پیرزن هفتاد ساله‌ام را جوان کرد!
اما قبل از همه‌ی این‌ها،
شاید روزها و ماه‌ها قبل‌تر،
بی‌دلیل در دلم جاگیر شد و
به خدا که عشق‌های بی‌دلیل زیباترند!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
احساسی که بی دلیل به جانم افتاده بود،
زنجیری شد و دست دلم را به دست دلش وصل کرد.
پایبند شدم!
قسمِ ماندن خوردم به جان اویی که قسمِ آخرم بود،
او هم عهد ماندن بست و
جان من به فدای او و معرفتش!
 
شبی که آمد، چشم‌هایش لبالب از اشک بود!
پر از بغض،
پر از فریادها و دردهای دفن شده در س*ی*نه...
دردمان مشترک بود!
برای من، جانم بود که می‌خواست تنهایم بگذارد،
برای او، تکه‌ای از روحش!
عزیزترین‌مان قصد رفتن کرده بود و
ما هر دو از غصه جان می‌دادیم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
از درد رفتن تکه‌ای از روحش برایم گفت
و بی‌خبر بود از خودش که تکه‌ای از روح من شده بود!
پاره‌ی تنم شد
و عزیزکرده‌ی دربار قلبم.
رفاقت‌مان طولی نداشت؛
اما عمق داشت و
این درخشش گوهر پنهان شده‌ی در وجودش بود
که مرا چون مجنون به پی مهربانی لیلی‌وارش می‌کشید... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مخفف اسمش معنی می‌شد آسمان!
خودش هم درست مثل آسمان بود،
آسمانی صاف، بدون ابرهای بدی و پلیدی و خالی از ستاره‌های اضافه!
فقط ماهِ خوش قلبیِ کامل و درخشانی میانش بود که نورش تمام شهر را روشن می‌کرد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
معجزه‌ام به غم از دست دادن تکه‌ای از روحش آمد
و من رویایی محال در سر پروراندم.
رویای این‌که روزی،
من هم تکه‌ای دیگر از روحش شوم!
رویایی که فقط در خواب‌های شبانه‌ام
برایم معنا پیدا می‌کرد و ملموس می‌شد.
 
خواسته‌ی زیادی بود؟!
من فقط می‌خواستم سهمم از زندگی
عزیز شدن برای اویی باشد که دلیل نفس‌هایم بود.
میان آرزوهایم، بی‌هوا سنجابک لقبم داد!
اسمی که هیچ کسی جز خودش مرا به آن نخوانده بود.
راست می‌گفتند کسی که دوستت دارد،
لقبی به تو می‌دهند که هرگز کسی جز او به تو این لقب را نداده؟!
 
سنجابکش بودم!
و منِ بی ارزش،
منی که چون سنجابی کوچک
در جنگل دنیایش گم و پنهان بودم را
چه به تکه‌ای از روح شدن؟!
کوچک‌تر از آنی بودم که آن‌طور که رویایم بود در دلش جا باز کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
189

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا