نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: تباهی
نویسنده: مهدیه(M.R)
ژانر: تراژدی - عاشقانه - اجتماعی
ناظر: @AYSA_H
خلاصه:
در مورد زندگی دختری به نام آترا هست که پدرش فوت کرده و همراه مادر و برادرش زندگی میکنه.
آترا، دختری هست که در برابر کارهای برادرش، مقاومت کرده و سعی میکنه با مادرش یک زندگی آروم رو داشته باشه؛ اما متأسفانه کارهای برادرش همچین اجازهای رو بهش نمیده و... .
تباهی یعنی چیزهای بزرگی که حالمون رو خوب نمیکنن و چیزهای کوچکی که حالمون رو خراب میکنن!
کنار ساحل نشستم. با بارش باران، دریا طوفانی شده بود. دستم رو، روی ماسهها گذاشتم و با انگشتم یک قلب کوچیک روی ماسهها کشیدم.
- آترا!
با شنیدن صدایی شخصی که از پشت سرم اسمم رو صدا زد، جیغی زدم و برگشتم که با همایون روبهرو شدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و در حالی که نفس نفس میزدم، گفتم:
- وای خدا لعنتت نکنه، همایون! ترسیدم!
همایون لبخندی زد و اومد کنارم روی سنگ نشست و گفت:
- خوبی؟
آهی کشیدم و گفتم:
- هی بد نیستم، تو خوبی؟ کی اومدی شمال؟
همایون به دریا خیره شد و گفت:
- همین الان رسیدم. رفتم خونه ترنج، گفت اینجایی؛ اومدم پیشت!
- آهان، خانوادم چی کار میکنن؟
- همشون خوبن، راستی مژدگانی میخوام!
با تعجب پرسیدم:
- برای چی؟
- پسره مصطفی به دنیا اومده.
با این حرفش از روی خوشحالی جیغی زدم و گفتم:
- واقعاً؟ کی؟
همایون لبخند محوی زد و گفت:
- دیشب!
با شوق چشمهام رو بستم و زیر لب خدا رو شکر کردم؛ اما با حرف همایون، لبخندم محو شد.
- راستی یک خبر بد هم دارم.
چشمهام رو باز کردم و پکر بهش خیره شدم و با نگرانی گفتم:
- چیه؟
همایون سنگی برداشت به طرف دریا پرتاب کرد و گفت:
- کامران داره دنبالت میگرده.
شونههام رو بالا انداختم و گفتم:
- به درک! برام مهم نیست.
- واقعاً مهم نیست؟ مثلاً بچش توی شکمته ها!
به دریای طوفانی خیره شدم. واقعاً برام مهم نبود؟ چرا مهم بود! دوستش داشتم؛ اما اون غرور من رو شکوند. آهی کشیدم و گفتم:
- همایون! راستش نمیدونم!
- پس دوستش داری؟
- نمیدونم.
- اگه میخوای بهش برسی، من یک نقشهای دارم.
بهش خیره شدم و گفتم:
- چه نقشهای؟
همایون از جاش پا شد. گفت:
- بیا بگم.
اخم کردم؛ گفتم:
- کجا بیام؟
- تو پاشو بیا، بریم توی ویلا بهت میگم.
با بیحوصلگی از جام پا شدم و پشت سر همایون به راه افتادم و با هم وارد ویلا شدیم. در ویلا رو بستم و گفتم:
- اوه! هوا خیلی سرده همایون!
همایون کفشهاش رو در آورد و گفت:
- آره!
با همایون وارد پذیرایی شدیم. با دیدن فردی که روی مبل نشسته، بهتزده شدم و ناباور لب زدم:
- نیما!
نیما کلاهش رو از روی سرش برداشت و گفت:
- آترا!
ناباور بهش زل زدم. زود برگشتم به سمت همایون و گفتم:
- این، اینجا چی کار میکنه؟
نیما از جاش پا شد و گفت:
- از دیدنم ناراحت شدی؟ دوست قدیمی!
برگشتم سمتش و گفتم:
- نه؛ اما شوکه شدم!
نیما به سمتم اومد. از سر تا پام نگاهی انداخت. گفت:
- آترا! دلم برات تنگ شده بود.
به چشمهای طوسی رنگش خیره شدم و زمزمه کردم:
- من هم دلم برات تنگ شده بود!
نیما لبخندی زد و گفت:
- بیا بشین، سر پا نمون؛ برات خوب نیست.
نیما به مبلها اشاره کرد. رفتم روی مبل نشستم. همایون و نیما هم روبهروم نشستن.
بعد چند ساعتی که با نیما، همایون و ترنج حرف زدیم، گفتیم و خندیدیم، از بس خندیده بودم، دل درد گرفته بودم. بعد از مدتی، همایون بحث کامران رو وسط کشید که هممون ساکت شدیم. همایون گفت:
- خب همهی ما اینجا هستیم تا مشکل آترا و رفیق خل چل من رو، حل کنیم. آترا خودش بهتر از همه میدونه که رفیق صمیمی کامران هستم و الان چند ماه کامران در به در دنبال آترا میگرده و از من هم چند باری کمک خواسته؛ اما من به خاطری کاری که با آترا کرده، هیچ وقت بهش نگفتم که من آترا رو فراری دادم و آوردم پیش دختر خالم، ترنج. نیما خان! اینها رو به تو میگمها، خوب گوش کن!
نیما سرش رو تکون داد و گفت:
- میدونم، من هر کاری که از دستم بر بیاد، برای آترا انجام میدم. همایون! حالا نقشت چیه؟
همایون سیبی از روی میز برداشت و گازی زد. گفت:
- میخوام کاری کنم که کامران به آترا حسودی کنه و برای به دست آوردنش، هر کاری کنه.
اخم کرده بودم و به میز خیره شده بودم. منتظر بودم ببینم همایون چه خوابی برام دیده که با حرف بعدیش شوکه شدم.
- میخوام آترا با نیما ازدواج کنه.
من، نیما و ترنج همزمان داد زدیم:
- چی؟!
با حرص گفتم:
- چی میگی همایون؟ همچین چیزی غیر ممکنه!
همایون: میدونم؛ آترا! صبر کن ببین چی میگم. کمی آروم باش، منظورم این نبود که واقعاً با هم ازدواج کنید، منظورم اینه که الکی ادای زن و شوهرها رو در بیارید.
نیما با اخم گفت:
- اون وقت چطوری؟ میخوای کامران بیاد من رو بکشه؟
- نگران نباش! نیما! کامران هیچ کاری نمیتونه بکنه، انگاری یادتون رفته منه پلیس اینجا نشستم!
ترنج: پسر خاله! حالا ادامه نقشت رو بگو ببینیم.
همایون: راستش توی تهران یک جشن بزرگی توسط خانواده کامران، برای موفقیت کامران در کارهاش گرفته میشه و قراره همه دعوت بشن، حتی تو نیما! همه با زوجهاشون میرن به اون مهمونی، تو هم قراره با آترا بری. نظرت چیه؟ خوبه؟
نیما نگاهی به من انداخت و پوزخندی زد. گفت:
- اون وقت اگه کامران اومد پیشمون و گفت آترا از کی حاملست، جواب سؤالش رو چی بدم؟
همایون نگاهی بین من و نیما رد بدل کرد؛ گفت:
- اون وقت میگی بچهی توعه؛ اما فکر نکنم غرور کامران همچین اجازهای بهش بده.
ترنج: حالا مهمونی کِی هست؟
همایون: جمعه!
ترنج جیغ زد:
- همین جمعه؟!
همایون نگاهی بدی بهش انداخت و ترنج سرش رو پایین انداخت و همایون گفت:
- آره!
نیما: پس چطوری آماده بشیم؟
همایون پوفی کشید و گفت:
- نیما برای چی میخوای آماده بشی؟ مگه تو دختری؟ یک کت و شلوار تنت میکنی و میری دیگه، این آتراس که باید به فکر این چیزها باشه.
من و ترنج با این حرف همایون زدیم زیر خنده که نیما گفت:
- زهرمار! مگه خنده داره؟ خب منظور من لباس نبود، چطوری نقش بازی کنم.
همایون: نیما میام یک دست کتکت میزنم ها؛ مگه قراره بری تست بازیگری بدی؟
نیما پوفی کشید و گفت:
- باشه هر چی تو بگی؛ من اصلاً لال میشم.
به جمع دوستانمون نگاهی انداختم و فکرم پیش کامران کشیده شد. دلم براش تنگ شده بود؛ اما غروم اجازه نمیداد به زبون بیارمش. آهی کشیدم و به آینده نامعلومم فکر کردم.
*****
"کامران"
به بچهی توی دستم خیره شدم؛ پسر زهرا و مصطفی! حس تنفر توی وجودم ریشه زد. قلبم داشت آتیش میگرفت؛ به خاطر زهرا چه کارهایی که نکردم و سعی کردم از مصطفی جداش کنم؛ اما همهی کارهام بیهوده بود و به جز اینکه زندگی خودم رو نابود کنم، کاری نکردم.
زندگی خودم رو تباه کردم و الان زهرا و مصطفی صاحب یک فرزند شدن؛ اما من هنوز در به در دنبال آترام!
با خشونت پسر زهرا رو، توی آغوش مادر مصطفی گذاشتم و از جام بلند شدم و از خونشون بیرون زدم.
صدای زهرا از پشت سرم اومد:
- کامران! کجا میری؟
در حیاطشون رو با خشونت باز کردم و گفتم:
- میرم به جهنم!
از حیاطشون خارج شدم و در رو بستم و به صدا زدنهای زهرا توجهی نکردم. گرهی کراواتم رو شل کردم و سوار ماشین شدم؛ داشتم خفه میشدم. باز هم یاد آترا افتاده بودم، حالم خراب شده بود. هر وقت به فکر آترا و کاری که باهاش کردم میوفتم، حالم بد میشه و پشیمون میشم از بلایی که سرش آوردم.
دوست داشتم بفهم آترا چطوری از خونم فرار کرده و الان کجاست!
*****
"آترا"
با دقت به اطراف و جادهها خیره شده بودم. خیلی وقت بود شمال بودم و خیلی افسرده شده بودم. همایون در حالی که از توی آینه به من خیره شده بود، گفت:
- چرا توی فکری؟
با این حرفش، نیما هم به سمتم برگشت؛ نیمچه لبخندی زدم و گفتم:
- دارم به آیندهی نامعلومم فکر میکنم.
نیما: نگران نباش؛ قرار نیست اتفاق خاصی بیوفته.
- امیدوارم! راستی کی میری خواستگاری آذر؟
- نمیدونم.
همایون: آذر کیه؟
- دختری که نیما دوستش داره.
نیما اخم کرد؛ گفت:
- من به هیچ وجه آذر رو دوست ندارم.
با این حرفش من و همایون، دو تامون هم ساکت شدیم.
میدونستم دل نیما هنوز پیش من گیره؛ خب چارهای وجود نداشت، چون دیگه قرار نبود به هم برسیم.
همایون جلوی ساختمان زیبایی وایساد؛ گفت:
- رسیدیم. این هم از تهرون و خونهی من!
به نمایه ساختمون زل زدم و پیاده شدم. نیما و همایون هم پیاده شدند. همایون گفت:
- بفرمایین.
با این حرف همایون، هر سه تامون با هم وارد ساختمون شدیم.
*****
"ترنج"
از ویلای همایون بیرون اومدم و نفس راحتی کشیدم؛ خیلی وقت بود که با آترا توی این خونه زندگی میکردیم. دلم برای خونهی خودمون خیلی تنگ شده بود.
سوار تاکسی شدم و آدرس خونهی خودمون رو دادم. وقتی رسیدم به خونه، اول از همه مامان و بابا رو بغل کردم و بعدش ابوالفضل رو توی آغوشم فشردم و گفتم:
- داداشی! دلم برات تنگ شده بود!
ابوالفضل هم من رو سفت بغل کرده بود و گفت:
- من هم آبجی!
از هم جدا شدیم؛ مامان با شادی نگاهی به دوتامون انداخت. گفت:
- بسه دیگه، بیاین شام بخورین.
با هم سر سفره نشستیم و شاممون رو خوردیم که بابا در حین شام خوردن گفت:
- خب، ترنج دخترم! نمیخوای نظرت رو بگی؟
با این حرف بابا اخم کردم و فهمیدم به کدوم موضوع داره اشاره میکنه. پوفی کشیدم؛ گفتم:
- بابا! من قبلاً نظرم رو گفتم؛ پس نیازی نمیبینم دوباره نظرم رو بگم.
مامان در سکوت به حرفهای من و بابا گوش میداد.
بابا گفت:
- دخترم! اینطوری نمیشه؛ کیارش پسر خوبیه، تو باید عاقلانه به این موضوع فکر کنی.
پوفی کشیدم و فهمیدم که بابا دستبردار نیست.
گفتم:
- بابا! لطفاً!
بابا حرصی شد و گفت:
- ترنج! اگه میخوای من رو خوشحالی کنی، راضی به این ازدواج باش.
ناباور گفتم:
- یعنی چی بابا؟ یعنی نظر من مهم نیست؟!
بابا قاشق رو توی بشقاب رها کرد و گفت:
- مهمه؛ اما خب من خوبی تو رو میخوام.
قاشق و چنگال رو توی بشقاب پرت کردم و از سر سفره پا شدم؛ گفتم:
- هه! ممنون سیر شدم.
و به طرف اتاقم رفتم.
صبح دلنشینی بود؛ خیلی وقت بود از تخت خودم دور شده بودم و این من رو آزار میداد. به طرف پنجره اتاقم که به داخل حیاطمون بود، رفتم و به حیاط خیره شدم.
بابا مثل همیشه با نون توی دستش از نونوایی میاومد. لبخندی زدم و به طرف کمد لباسهام رفتم. درست دیشب شب بدی برام بود؛ اما امیدوار بودم نظر من برای بابا مهم باشه.
بعد از اینکه لباسم رو عوض کردم، از اتاق خارج شدم که با بابا روبهرو شدم؛ سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:
- سلام!
بابا سرش رو تکون داد و گفت:
- علیک سلام، برو صبحونه بخور بابا جان.
با این حرف بابا حیرتزده شدم! یعنی واقعاً بابا دیگه نمیخواست من رو به کیارش بده؟ چه خوب!
با لبخند از کنار بابا رد شدم و وارد آشپزخونه شدم. گفتم:
- صبحتون بخیر!
مامان سرش رو تکون داد و با بیحالی گفت:
- صبح تو هم بخیر دخترم!
ابوالفضل هم بیتوجه به ما، به خوردن صبحونش مشغول شد.
با این حرکت مامان به سمتش رفتم؛ گفتم:
- مامان! چیزی شده؟
مامان چاییای برای خودش ریخت و گفت:
- میخواستی چی بشه؟ بابات تصمیمش جدیه!
با این حرفش وا رفتم؛ گفتم:
- در مورد چی؟
مامان برگشت طرفم و گفت:
- در مورد اون پسره کیارش؛ هفته دیگه میان خواستگاری، الان کیارش توی ماموریت هستش.
با این حرف مامان، امیدی توی دلم باقی نموند. آهی کشیدم و روی زمین نشستم و بدون هیچ حرفی به ابوالفضل زل زدم.
*****
"چند روز بعد"
"آترا"
با استرس به شکم گندم و لباسهای توی تنم نگاهی انداختم. به نظرم خوب به نظر میرسید؛ اما نمیدونم این استرس لعنتی از کجا پیداش شده بود.
در اتاق زده شد؛ میدونستم نیماست. گفتم:
- بیا تو.
نیما در اتاق رو باز کرد و اومد توی اتاق. به کت و شلواری که توی تنش بود، نگاه کردم. خیلی جذاب شده بود.
نیما نگاهی بهم انداخت و سوتی زد؛ گفت:
- خوشگل خانم!
با این حرفش لبخندی زدم و گفتم:
- به نظرت خوب شدم؟
نیما به در تکیه داد؛ گفت:
- خوب نه، دختر عالی شدی.
برگشتم سمت آینه؛ دوباره نگاهی به صورتم انداختم و گفتم:
- نیما! من استرس دارم.
- چرا استرس داری؟ چیزی نمیخواد بشه که؛ فوقش با کامران چند کلام حرف میزنی.
کمی شالم رو جلو کشیدم؛ گفتم:
- اونوقت بگه از کی حاملهای، بگم از تو؟
نیما چشمهاش رو روی هم گذاشت و گفت:
- آره!
کیفم رو از جلوی آینه برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم. گفتم:
- خب ساعت شش شد، بریم؟
نیما نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
- خیلی عجله داری؟
- اوهوم!
نیما در اتاق رو باز کرد و گفت:
- پس بزن بریم.
سوار ماشین شدم و نیما در رو بست و خودش هم سوار شد. من هم سرم رو به شیشه تکیه دادم و با انگشتم، اول اسم کامران رو، روی بخار شیشه کشیدم و به دستبندی که کامران بهم داده بود، خیره شدم و یاد اون روز که کامران این رو بهم داده بود، افتادم.
"گذشته"
ظرفها رو تمیز کردم و به طرف صندلی رفتم و نشستم. امروز خیلی خسته بودم. بیش از حد کار کرده بودم، البته این کار هر روز من بود. صدای در خونه اومد، این نشون میداد که کامران اومده. صدای کامران اومد:
- هی دختر! تو کجایی؟
از این طرز صدا کردنش اصلاً خوشم نمیاومد و مثل خودش جواب دادم:
- هی پسر! اینجام!
این هم تازه یاد گرفته بود، هی بهم میگفت دختر و اسمم رو صدا نمیزد.
از وقتی که نیما اومده بود اینجا و باهاش دعوا کرده بود، هم رفتارش باهام خوب شده بود و هم کارهاش عجیب شده بودن.
کامران با جعبهی کوچک توی دستش وارد آشپزخونه شد. نگاهی به جعبه توی دستش انداختم و زود نگاهم رو ازش گرفتم. کامران چشمهای خیلی تیزی داشت؛ با این کار من پوزخندی زد و گفت:
- واسه شام چی درست کردی؟
به ظرف هایی که تازه شسته بودنمشون، اشاره کردم و گفتم:
- تازه ظرفهای ناهار رو شستم؛ خسته بودم، خوابیده بودم و الان متاسفانه شام نداریم.
کامران سرش رو تکون داد و گفت:
- پس پیتزا سفارش میدم.
- آره، هر جور که دوست داری.
کامران سرش رو تکون داد و بدون این که نگاهی بهم بندازه، جعبه رو به سمتم گرفت و گفت:
- بیا!
متعجب بهش خیره شدم؛ گفتم:
- این چیه؟
از دستش گرفتم. گفت:
- یه هدیست، همین!
به خودم اشاره کردم و گفتم:
- برای منه؟
کامران در حالی که از آشپزخونه خارج میشد، گفت:
- آره!
لبخندی زدم و جعبه رو باز کردم. با دیدن دستبند ظریف و زیبایی متعجب شدم و با حیرت بهش خیره شدم. این کار از کامران بعید بود!
"حال"
با هم از ماشین نیما پیاده شدیم و کیفم رو روی دوشم انداختم. نیما در ماشینی که همایون داده بود رو بست و به سمتم اومد و بازوش رو به طرفم گرفت و گفت:
- بریم!
نگاهی بهش انداختم و بازوش رو چسبیدم؛ عجیب قلبم تند تند میزد.
با هم وارد حیاط ویلای بزرگی شدیم که گفتم:
- نیما! اینجا خونه کیه؟
نیما پوزخندی زد و گفت:
- خونه بابای کامران!
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
- چه بزرگه!
- آره، همینطوره.
صدای آهنگ از توی خونه داشت میاومد. با هم وارد خونه شدیم؛ نگاهی به جمعیت انداختم. لامپها رو خاموش کرده بودند و داشتند میرقصیدن.
- نیما! اینجا بیشتر شبیه همون مهمونیاییه که خودت میدونی.
نیما با ملایمت کتم رو از تنم در آورد و گفت:
- آره، کامران همیشه اینطوری مهمونی میگیره.
- چه بد!
اخم کردم و با نیما به طرف میز خالی که گوشه خونه بود، رفتیم و نگاهی به اطراف انداختم. گفتم:
- نیما! کامران کجاست؟
نیما لبخندی زد و برگشت سمتم نگاهی به چشمهام کرد و خم شد با تعجب بهش زل زدم و توی گوشم گفت:
- الان مستقیم داره ما رو نگاه میکنه.
با این حرفش لرزیدم یک دفعه سردم شد و نالیدم:
- غیر ممکنه!
نیما همینطوری که لبخندش روی لبش بود. گفت:
- نه، مطمئن باش به دو دقیقه نکشیده خودش رو میرسونه.
نیما سعی میکرد عاشقانه رفتار کنه؛ من هم دستم رو، روی بازوی نیما گذاشتم و گفتم:
- نیما... !
با صدای کامران که از کنارمون اومد، قلبم برای یک لحظه نزد. خیلی وقت بود صداش رو نشنیده بودم. من و نیما همزمان به سمتش برگشتیم. با کامران چند ماه پیش فرقی نداشت، فقط چشمهاش به سرخی میزد. بهم نگاهی کرد و پوزخندی زد؛ گفت:
- آترا!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم استرس وارد نکنم؛ گفتم:
- بله!
کامران نگاهی به دستم که روی بازوی نیما بود انداخت و غرید:
- نیما! آترا پیش تو چیکار میکنه؟
نیما دستش رو توی دستم گذاشت و با غرور گفت:
- این چه حرفیه میزنی تو کامران؟ آترا زن منه!
با این حرف نیما، کامران خشکش زد و با چشمهای سرخش به نیما چشم دوخت و در حالی که میلرزید، مشتی به صورتش کوبید. با این حرکت کامران جیغی زدم. کامران غرید:
- نیما! بگو که دروغه!
نیما با حرص دستش رو از دستم در آورد و خونی که گوشهی لبش بود رو پاک کرد و گفت:
- دروغ نیست، راسته کامران! چیه؟ خوشت نیومد؟
کامران به طرف نیما اومد یقش رو گرفت. گفت:
- میکشمت، من تو رو میکشم!
به طرف کامران رفتم با حرص دستش رو از روی یقهی نیما برداشتم؛ گفتم:
- کامران! بهش دست نمیزنی، فهمیدی؟
کامران پوزخندی زد و به چشمهام زل زد؛ گفت:
- پس اون روز بعد این که من رفتم شرکت، تو با نیما فرار کردی؟ آره؟
- نه!
کامران بازوم رو چسبید و فشار داد؛ گفت:
- پس چی؟ نکنه از قبل برای فرار نقشه کشیده بودین؟ تو عجب آدم حیله بازی هستی!
کامران به شدت من رو هل داد که نتونستم تعادلم رو با کفشهای پاشنه بلند حفظ کنم و به پشت روی زمین افتادم.
درد بدی توی شکمم پیچید؛ نیما به تندی خودش رو بهم رسوند و با نگرانی گفت:
- آترا! چت شد؟
دستم رو گرفت و روی زمین نشوندم؛ دستم رو با درد روی شکمم گذاشتم و گفتم:
- کمرم درد میکنه!
کامران به طرفمون اومد و با عصبانیت غرید:
- حقت بود! میدونم با تو چیکار کنم!
نیما در حالی که دست من رو گرفته، داد زد:
- کامران! ساکت شو، آترا حاملست اگه چیزیش بشه از چشم تو میبینم!
با این حرف نیما، کامران به وضوح رنگش پرید و نالید:
- چی؟ غیر ممکنه!
نیما دستش رو روی بازوی من گذاشت. من هم با وحشت به هر دوتاشون که داشتن با غیض و نفرت بهم نگاه میکردن، چشم دوختم.
نیما غرید:
- هیچ چیزی غیر ممکن نیست!
کامران دستی لای موهای لختش کشید و پوفی کشید و عصبی پرسید:
- پدرش تویی؟
نیما با عصبانیت به کامران زل زد؛ گفت:
- آره، منم!
درد کمرم هر لحظه داشت بیشتر میشد. نگاهی به اطراف انداختم؛ همه مشغول گفتگو و رقصیدن بودن، کسی حواسش به ما نبود. به کمک نیما بلند شدم و در حالی به کامران نگاه میکردم، لب زدم:
- خیلی نامردی کامران! بدیهایی که در حقم کردی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
بعدش روم رو به طرف نیما برگردوندم و گفتم:
- بیا بریم.
کامران نگاه نفرت انگیزش رو بهم دوخته بود. نیما نگاه بدی به کامران انداخت؛ گفت:
- آره، بهتره که بریم.
با هم از کنار کامران رد شدیم و به طرف در خروجی حرکت کردیم.
*****
"کامران"
از دیدن آترا کنار نیما شوکه شده بودم. این چطور ممکن بود؟ نباید اینطوری میشد! من عاشق آترا شده بودم!
یک نخ سیگار دیگهای از پاکت در آوردم و شروع کردم به کشیدن. خیلی وقت بود سیگار نمیکشیدیم؛ اما الان اوضاع فرق داشت. ته دلم داشت آتیش میگرفت. نیما دوست من بود، نباید این کار رو با من میکرد. باید حسابش رو میرسیدیم!
آره، همین الان باید حسابش رو میرسیدم. سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کردم و به گوشیم چنگ زدم و شمارهی مصطفی رو گرفتم. بعد از چند بوق با صدای خواب آلود جواب داد:
- الو؟
با حرص دندونهام رو روی هم ساییدم. دوست نداشتم باهاش حرفی بزنم؛ اما باید نیما تقاص پس میداد. گفتم:
- الو، مصطفی! خودتی؟
- تویی کامران؟
- آره منم، خواب بودی؟
- اگه نگاهی به ساعت بندازی، میفهمی آره. چرا زنگ زدی؟
نگاه به ساعت انداختم؛ یک شب بود. گفتم:
- خواهرت رو پیدا کردم.
با این حرفم چند دقیقهای ساکت شد و یک دفعه داد زد:
- چی؟ آترا رو میگی؟
- آره!
- الان کجاست؟
- خونه شوهرش!
- چی شوهرش؟ شوهرش دیگه کیه؟
پوزخندی زدم؛ گفتم:
- نمیدونم، من هم نمیشناسمش، امشب به مهمونی نیومده بودین؟ آترا با یک پسری توی مهمونی بود؛ وقتی دیدمش به سمتش رفتم و متوجه شدم ازدواج کرده. حتی یه بچه هم داره!
- چی؟
صدای داد مصطفی توی گوشم پیچید و گفت:
- من آترا رو میکشمش! زود باش بگو الان کجاست؟
- یک آدرسی برات میفرستم، برو اونجا من یک جورایی خونه شوهرش رو میشناسم.
- زود باش آدرس رو برام بفرست.
- حله، الان اس ام اس میکنم.
مصطفی بدون خداحافظی تماس رو قطع کرد. الان کمیته دلم شاد شد! حسابت رو میرسه نیما خان، تا تو باشی دیگه لقمههای گندهتر از دهنت رو برنداری.
مصطفی خوب نیما رو میشناخت و الان با دیدنش شوکه میشد.
*****
"نیما"
جلوی در حیاط وایساده بودم و منتظر زینب بودم که با صدای کفشهاش، سرم رو بلند کردم و به سمتش رفتم و داد زدم:
- زینب!
زینب سرش رو بلند کرد. با دیدن اشکهای توی صورتش، اخم کردم و با بهت پرسیدم:
- چرا گریه میکنی؟
زینب بدون اینکه حرفی بزنه، خودش رو توی بغلم انداخت و هق زد. با تعجب دستم رو روی سرش گذاشتم و دلم براش سوخت و زمزمه کردم:
- زینب! چت شده؟
زینب محکم بغلم کرد؛ گفت:
- دایی! به دادم برس!
زینب رو از خودم جدا کرد و نگاهی به صورت خیس از اشکش انداختم و گفتم:
- زینب! چت شده؟ چرا اینطوری شدی؟
- دایی! توی کوچه نمیتونم بگم، بیا بریم تو بگم.
با زینب وارد حیاط شدیم و در حیاط رو بستم. ساعت دو شب بود. توی تاریکی حیاط، زینب رفت گوشهی حیاط نشست و توی خودش جمع شد. با ناراحتی به سمتش رفتم و گفتم:
- زینب! میگی چی شده یا نه؟
زینب با دستهاش اشکهاش رو پاک کرد و نالید:
- دایی! کمکم کن!
کنارش روی زمین نشستم؛ گفتم:
- چت شده؟ بگو!
زینب به دیوار خیره شد؛ گفت:
- دایی! من نمیخوام با جعفر ازدواج کنم، درست چهار ماه هست من و جعفر نامزد کردیم؛ اما دایی شما متوجه نیستین، جعفر وقتی تنها هستیم، هی من رو کتک میزنه.
بعدش ساکت شد. با این حرفش اخم کردم. زینب دکمههای مانتوش رو باز کرد و بلند شد مانتوش رو از تنش در آورد و با تاپ توی تنش، نزدیکم اومد و گفت:
- دایی! پشتم رو نگاه کن؛ جعفر با کمربند زده.
بعد این حرفش دوباره شروع کرد به گریه کردن. زود زینب رو برگردوندم و به پشتش خیره شدم. با دیدن کبودیهای پشت کمرش، شوکهشده با عصبانیت غریدم:
- حساب اون جعفر ع×و×ض×ی رو میرسم.
زینب از من فاصله گرفت و گفت:
- دایی! حسابش رو نرس، فقط کمکم کن تا بتونم ازش طلاق بگیرم.
دلم براش سوخت و با شنیدن صدای مظلومش، بغض کردم. داشت از من کمک میخواست؟ زینب درست دختر شیطونی بود؛ ولی از وقتی پدرش مرده بود بیشتر مظلوم شده بود تا شیطون! درست یتیم شده بود؛ اما باز هم دختر قوی بود. لبخندی به روش زدم و توی بغلم کشیدمش و لب زدم:
- از کی کتکت میزنه؟
زینب فین فینی کرد و گفت:
- دو ماهی میشه.
- باشه دیگه گریه نکن، مطمئن باش نمیذارم باهاش ازدواج کنی.
زینب بعد اینکه خوب توی بغلم گریه کرد، آروم شد و از توی بغلم بیرون اومد و نگاه بهم انداخت و زمزمه کرد:
- ازت ممنونم دایی!
بعدش کیف و مانتوش رو از روی زمین برداشت و به طرف خونه رفت.
با رفتن زینب توی خونه، خواستم من هم پشت سرش برم خونه که صدایی از بیرون توجهم رو جلب کرد. بهتزده شدم و به طرف در حیاط رفتم و در رو باز کردم و نگاهی به کوچه انداختم که با دیدن مصطفی روبهروم، شوکه شدم.
مصطفی در حالی که چاقو توی دستش بود، گفت:
- نیما! تویی؟ خودتی نامرد؟
چاقو رو مقابلم گرفته بود. بهتزده قدمی به عقب برداشتم؛ گفتم:
- آره، خودمم! اتفاقی افتاده مصطفی؟
مصطفی پوزخندی زد. گفت:
- تو میشی شوهر خواهرم دیگه؟ آره؟
با این حرفش دو هزاریم افتاد و فهمیدم ماجرا از کدوم قراره و توی دلم به کامران لعنت فرستادم و لب زدم:
- ببین مصطفی، ماجرا اون طوری که تو فکر می کنی نیست، خودت یادته که من برای پیدا کردن آترا بهت کمک... .
با این حرفم مصطفی وسط حرفم پرید و با عصبانیت بهم زل زد؛ گفت:
- این حرفهات برام مهم نیست، آترا! توی خونست؟
سرم رو به نشونه منفی تکون دادم و گفتم:
- نه نیست!
داد زد:
- پس کجاست؟ هان!
با عصبانیت غریدم:
- نصف شبی داد نزن، توی این محله زن و بچه هست!
مصطفی چاقو رو توی دستش محکم گرفت؛ گفت:
- زود باش، آترا هر کجاست بگو بیاد.
دستهام رو توی جیب شلوار گرمکنم گذاشتم و گفتم:
- نمیگم، برو گمشو.
مصطفی ابروهاش رو بالا داد؛ گفت:
- حسابت رو میرسم.
دستش رو بالا آورد خواست چاقو رو توی شکمم فرو کنه که دستش رو گرفتم و پیچوندم و چاقو روی زمین افتاد. با پاش به شکمم کوبید که آخی گفتم و روی زمین افتادم. خواستم پاشم که زودتر از من چاقو رو از روی زمین برداشت و کوبید توی شکمم و خون از شکمم فواره زد.
شوکه دستم رو روی شکمم گذاشتم و ناله کردم.
- آخ!
مصطفی نگاهی به خونی که از زخمم بیرون میزد، انداخت و غرید:
- حقت بود، این رو مطمئن باش میام آترا رو هم میبرم و اون موقع تو، توی سینه قبرستون هستی. تو هم از پشت بهم خنجر زدی! نامرد!
با درد نالیدم:
- کور خوندی!
پوزخندی زد و چاقو رو از شکمم در آورد و غرید:
- خواهیم دید!
بعد از زدن این حرفش، با قدمهای سریع پا به فرار گذاشت. به رفتنش خیره شدم و سعی کردم بلند بشم.
دستم رو روی زخمم گذاشتم و آروم پا شدم و دستم رو به دیوار حیاطمون تکیه دادم و در حالی لنگ لنگان قدم بر میداشتم خون از شکمم سرازیر میشد. آروم در خونه باز کردم، چشمهام کم کم داشت سیاهی میرفت. گفتم:
- زینب! زینب!
تعادلم رو از دست دادم و دستگیره از دستم رها شد و روی زمین افتادم؛ صدای زینب اومد.
- بله دایی!
چشمهام نیمه باز بود.
زینب رو بالا سرم دیدم، با دیدن دستهای خونیم جیغی زد و داد زد:
- دایی!
پلکهام رو روی هم گذاشتم و در تاریکی مطلق فرو رفتم.