نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: تباهی
نویسنده: مهدیه(M.R)
ژانر: تراژدی - عاشقانه - اجتماعی
ناظر: @AYSA_H
خلاصه:
در مورد زندگی دختری به نام آترا هست که پدرش فوت کرده و همراه مادر و برادرش زندگی میکنه.
آترا، دختری هست که در برابر کارهای برادرش، مقاومت کرده و سعی میکنه با مادرش یک زندگی آروم رو داشته باشه؛ اما متأسفانه کارهای برادرش همچین اجازهای رو بهش نمیده و... .
تباهی یعنی چیزهای بزرگی که حالمون رو خوب نمیکنن و چیزهای کوچکی که حالمون رو خراب میکنن!
*****
"ده صبح"
"کامران"
ماشین رو جلوی خونه همایون پارک کردم و نگاه به نمای ساختمان انداختم؛ خیلی وقت بود نیومده بودم خونش؛ اما الان بهش خیلی نیاز داشتم. وارد ساختمون شدم و سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه شش رو زدم. از توی آینه نگاهی به لباسهام انداختم. مثل همیشه شیک و جدی بودم؛ اما خب فقط دلم شکسته بود. آهی کشیدم و در آسانسور باز شد که از آسانسور خارج شدم و به طرف در رفتم و زنگ در رو فشردم و به دیوار تکیه دادم.
در باز شد و برگشتم و گفتم:
- سل... .
حرفم توی دهنم ماسید. با دیدن آترا شوکه شدم. این، اینجا چیکار میکرد؟ آترا با تعجب بهم زل زده بود. با بهت لب زدم:
- تو اینجا چی کار میکنی؟
آترا نگاهی به من انداخت و خواست زود در رو ببنده که پام رو لای در گذاشتم و خودم رو داخل خونه انداختم. آترا ترسیده در رو رها کرد؛ گفت:
- برو بیرون!
داد زدم:
- تا جواب سوالم رو ازت نگیرم، جایی نمیرم.
در خونه رو بستم. آترا اخم کرد؛ گفت:
- زود در رو باز کن و برو بیرون!
- نه!
آترا سرش و تکون داد و گوشی توی دستش رو تکون داد و گفت:
- پس خودت خواستی؛ باید به همایون خبر بدم.
زود گوشی رو از دستش گرفتم و گفتم:
- همایون؟ هه! واقعاً که چه زود هم با دوستهای من گرم گرفتی.
گوشیش رو از روی حرص روی زمین کوبیدم که شیشَش شکست. آترا هینی کشید و گفت:
- مرتیکه! چی کار کردی؟ هان!
قدمی به سمتش برداشتم و با خشم داد زدم:
- من مرتیکم؟
آترا با عصبانیت به چشمهام زل زد و گفت:
- آره تو!
دستم رو بلند کردم و کوبیدم توی صورتش که سرش به دیوار خورد. آترا با چشمهای گشاد شدش بهم خیره شد. دستش رو، روی سرش گذاشت و آخی گفت.
از این حرکت عجولانم خجالت کشیدم و به طرفش رفتم و گفتم:
- آترا! چی شد؟
آترا چشمهای خمارش رو بهم دوخت و یک دفعه افتاد که هینی کشیدم و زود گرفتمش و بهش خیره شدم. شوکه شده بودم! یعنی چش شد؟ توی بغلم گرفتمش. خیلی سنگین شده بود. نگاهی به شکمش انداختم و پوزخندی زدم؛ باید میبردمش بیمارستان حتی اگه زن اون نیمای نامرد باشه.
"ترنج"
در اتاقم کوبیده شد؛ هینی کشیدم و برگشتم سمت مامان و گفتم:
- چه خبرته مامان؟
مامان با هیجان گفت:
- ترنج! زود باش بیا.
با بهت پرسیدم:
- چی شده؟
- ترنج! خانواده کیارش اینها دارن میان خواستگاری؛ میفهمی؟
با این حرفش انگار یک سطل آب سرد رو روی سرم خالی کردن؛ نالیدم:
- مامان! بگو دروغه!
مامان اخم کرد و گفت:
- از خدات هم باشه. زود آماده شو و بیا خونه رو تمیز کنیم.
- مگه قرار نبود آخر هفته بیان؟
- برنامه عوض شد.
مامان بعد اینکه حرفش رو زد، از اتاق بیرون رفت. تلو تلوخوران عقب رفتم و خودم رو، روی تخت رها کردم. آخ من با این دل واموندم چه کنم؟ وقتی عاشق همایون هستم، چطوری باید با کیارش ازدواج کنم؟
*****
با استرس سینی چایی رو توی دستم گرفتم و از آشپزخونه بیرون اومدم و به طرف مامان و بابای کیارش قدم برداشتم و سینی چایی رو جلوشون گرفتم. مادر کیارش نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد و پدرش هم مثل مادرش برخورد کرد. بعدش سینی چایی رو به طرف مامان و بابای خودم گرفتم و بعدش سینی رو، جلوی کیارش گرفتم. اصلاً نگاهم رو به چشمهاش ندوختم. چایی رو برداشت و زود سینی رو عقب کشیدم و رفتم کنار مامان نشستم.
یک نگاهی به مامان خودم انداختم و یک نگاهی به مادر کیارش که خودش رو با چادر خفه کرده بود؛ مامان هم چادری بود؛ اما نه به انداره مامان کیارش! توی دلم بهشون گفتم «بابا مذهبیها»
نیم ساعت از هر دری حرف زدن و بعدش مامان کیارش گفت:
- آقای اصفهانی! اگه میشه این دوتا جون برن و با هم حرف بزنن.
بابا نگاهی به من انداخت و گفت:
- ترنج! دخترم! پاشو!
با استرس از جام پا شدم که کیارش هم پا شد و به طرف اتاق به راه افتادیم.
در اتاق رو باز کردم. اول کیارش رفت تو و بعدش من رفتم. در اتاق رو بستم. کیارش گوشهای وایساد؛ من هم روی تخت نشستم. بهش هم نگفتم بیاد بشینه.
همینطوری که سرم پایین بود، گفت:
- اوم ترنج خانم!
ترنج خانم؟ اَه از اینکه کسی به من بگه خانم، متنفرم!
برای همین گفتم:
- میتونید ترنج صدام کنید.
- میدونی برای چی اینجاییم دیگه؟
نگاهم رو به چشمهاش دوختم و گفتم:
- آره میدونم؛ خب راستش من نمیخوام ازدواج کنم.
پوزخند صداداری زد و گفت:
- اما من تو رو دوست دارم.
از جام پا شدم و زل زدم به چشمهاش و گفتم:
- من هم تو رو دوست ندارم! میفهمی؟
- چه بخوای، چه نخوای، پدرت به این وصلت راضیه، پس تو هم سعی کن راضی باشی.
دندونهام رو روی هم ساییدم و غریدم:
- توی خوابت ببینی!
- بس کن، میگم دوست دارم، پس حرف دیگهای نباشه.
کمی بهش نزدیک شدم و با عصبانیت گفتم:
- من نمیخوام با توعه پلیس ازدواج کنم. بفهم!
با این حرفم اخم کرد و به سمتم اومد و بازوم رو گرفت؛ گفت:
- به شما دخترها نباید رو داد. روی حرف من هم حرف نزن. مگه من چمه؟ هان! پلیسم که پلیسم، مگه من دل ندارم؟
از دادی که زد ترسیدم و ساکت شدم. بازوم رو ول کرد و به سمت در رفت و بازش کرد و بیرون رفت. من هم پشت سرش از اتاق خارج شدم و پشت سرش وارد پذیرایی شدم. مامان کیارش با دیدنمون از جاش بلند شد و گفت:
- خب، انشااللّه خیره؟
کیارش نگاهی به من انداخت و گفت:
- خیره!
مامان با تعجب نگاهی به من انداخت، خودم هم از این حرف کیارش شوکه شدم.
*****
"آترا"
کامران: من کاری نکردم!
همایون: که کاری نکردی؟ پس چرا نیما گوشهی بیمارستان افتاده؟ هان!
- به من ربطی نداره!
- کامران! تو رو خدا چرت نگو، نیما و مصطفی با هم رفیق شده بودن؛ معلوم نیست چی بهش گفتی که اینطوری رم کرده.
- مگه دروغ گفتم؟ آترا زن نیماست دیگه!
- نیست!
- چی نیست؟
- آترا زن نیما... .
نالهای کردم و چشمهام رو باز کردم؛ همایون ساکت شد. کامران و همایون با دیدن چشمهای باز من، به سمتم اومدن. همایون گفت:
- آترا! حالت خوبه؟
دستی به سرم که درد میکرد کشیدم و گفتم:
- سرم خیلی درد میکنه.
نگاهی به کامران انداختم و نالیدم:
- همش تقصیر اینه!
کامران پوزخندی زد و گفت:
- به من ربطی... .
همایون وسط حرفش پریدم و گفت:
- کامران! تو ساکت شو!
پرسیدم:
- شنیدم که گفتید مصطفی، نیما رو زده؛ راسته؟
همایون سرش رو پایین انداخت و گفت:
- آره، متاسفانه!
با این حرفش سردردم بیشتر شد و گفتم:
- همایون! این آقا رو از اتاق ببر بیرون و خودت بیا؛ کارت دارم.
نگاهم رو از کامران گرفتم. کامران گفت:
- برات متاسفم!
همایون: کامران! برو بیرون.
کامران عصبی گفت:
- چشم نارفیق!
کامران عصبی از اتاق بیرون رفت. همایون به سمتم برگشت. زود توی جام نشستم و با نگرانی پرسیدم:
- خب، زود باش بگو همایون! مگه نیما با مصطفی دوست نشده بود؟ چرا مصطفی نیما رو زده؟
همایون خودش رو روی صندلی انداخت و گفت:
- همه چی بهم ریخته؛ از وقتی تو رو بردم شمال، کامران با نیما دشمن شده. یک جورایی میشه گفت نیما رو هم از رستوران بیرونش کرده.
- آخه درد این مرد چیه؟
همایون لبخندی زد و گفت:
- فکر کنم عاشقت شده.
با این حرفش ضربان قلبم زیاد شد؛ ولی سعی کردم بیخیال باشم. گفتم:
- چرت نگو همایون! این مرد دل نداره؛ مثل ربات میمونه. بفهم!
همایون به تخت زل زد و گفت:
- چی بگم؟ اما من مطمئنم عاشقت شده و تمام!
*****
"سوم شخص"
صفورا و ناصر، با ناراحتی بالای سر پسرشون وایساده بودن و منتظر به هوش اومدنش بودن.
صفورا برای اینکه برای پسره یکی یدونش اتفاقی بیوفته، خیلی ناراحت بود و نمیدونست کی این بلا رو سر پسرش آورده؛ اما مطمئن بود کسی که این بلا رو سر پسرش آورده، یه روز تاوان این کارش را پس میده. چه دیر، چه زود!
*****
کامران همراه خانوادش، پیش هم نشسته بودن. کامران فکرش پیش آترا و حرفی که همایون زده بود، بود! خیلی عصبی و داغون بود! فقط میخواست دنبال یک گناهکار بگرده تا بتونه انتقام بگیره؛ ولی کسی جز خودش گناهکار این ماجرا نبود! اون خودش، آترا رو از خودش رونده بود؛ حالا نباید گلایهای داشت! از طرفی هم دوست چندین سالش را گوشهی بیمارستان انداخته بود. توی قلبش هزاران بار زهرا لعنت میفرستاد! همش تقصیر زهرا و مصطفی بود. به خاطر زهرا، اون بلاها رو سر آترا آورد. حالا از کارهایی که کرده بود پشیمان بود؛ اما خب پشیمانی سودی نداشت. توی این ماجرا شاید مصطفی و زهرا خوشبخت شده بودن و صاحب یک فرزند و از نظر خودشون یک زندگی آرامی داشتن؛ اما مصطفی خوب میدانست که این آرامش قبل طوفانه!
مصطفی نگاهی به پسر که توی بغل مادر مریضش بود، انداخت و فکرش درگیر نیما بود. شاید در حقش نامردی کرده؛ اما خب حقش بود؛ ولی وقتی یاد اون خوبیهایی که در حقش کرده، میوفته، عذاب وجدان میگیره و سعی میکنه خودش رو آرام کنه؛ ولی نمیتونه و فکرش پیش آترایی هست که به جای اینکه برایش برادری کنه، در حقش نامردی کرده بود.
آترا مثل همیشه کنار پنجره وایساده بود و اشک میریخت. بیگناهترین شخص این داستان بود! هیچ وقت فکر نمیکرد توی آینده همین اتفاقی براش بیوفته؛ اما حالا نمیدونست چه کار کنه! توی دوراهی گیر کرده بود، گاهی با خودش فکر میکرد میخواد فرار کنه؛ اما باز پشیمون میشد. گاهی هم میخواست حقیقت رو به کامران بگه. نمیدونست کدوم راه رو انتخاب کنه! آترا آهی کشید و تصمیمش رو گرفته بود، میخواست فرار کنه؛ اما بعد از دیدن مادر مریضش! حتی اگه مصطفی هم نمیذاشت، باید مادرش رو میدید و بعد فرار میرفت.
*****
"آترا"
با اشکی که توی چشمهام جمع شده بود، جلوی در خونمون وایسادم و دستم رو بالا بردم و ضربهای به در زدم.
قطره اشکی روی گونم چکید که صدای زهرا اومد:
- کیه؟
نمیتونستم حرف بزنم؛ انگاری داشتم خفه میشدم. با صدای گرفتهای گفتم:
- منم!
صدای لق لق دمپاییهای زهرا اومد.
- اومدم، اومدم.
در حیاط باز شد و چهرهی زیبای زهرا نمایان شد. زهرا با دیدنم تعجب کرد و نالید:
- آترا!
آروم لب زدم:
- آره خودم هستم، زن داداش!
زهرا لبخندی زد و به طرفم اومد بغلم کرد و گفت:
- خیلی خوش اومدی عزیزم!
من هم بغلش کردم و گفتم:
- ممنون.
زهرا از من جدا شد و به داخل هدایتم کرد و گفت:
- برو تو عزیزم.
با تردید پام رو توی حیاط گذاشتم و گفتم:
- مامانم خونست؟
- آره من، مامان و رادین خونهایم.
لبخندی زدم و گفتم:
- پس اسم پسرت رو رادین گذاشتی!
زهرا چشمهاش رو روی هم گذاشت و گفت:
- آره!
- اسم زیبایی هست؛ مصطفی نیست؟
- نه!
در خونه رو باز کردم. دلم برای این خونه و مامان خیلی تنگ شده بود. آهسته پام رو داخل خونه گذاشتم. با دیدن خونه، دوباره اشک توی چشمهام جمع شد.
با وارد شدن به خونه، مامان رو دیدم که رادین توی دستش بود و داشت براش لالایی میخوند. قطره اشکی روی گونم چکید. صدای زهرا از پشت سرم اومد:
- مامان جون! ببین کی اومده!
مامان سرش بلند کرد با دیدنم خشکش زد و رادین از آغوشش روی زمین افتاد، زهرا هینی کشید و به طرف رادین رفت. مامان اشک توی چشمهاش جمع شد و نالید:
- آترا! دخترم!
به تندی به سمتش رفتم و خودم رو توی آغوشش انداختم و نالیدم:
- مامان!
اشکهام سرازیر شدن. مامان محکم بغلم کرد و گفت:
- دخترم! کجا بودی؟
ازش جدا شدم و با دستهام اشک توی چشمهاش رو پاک کردم و گفتم:
- همه چی رو بهت میگم!
زهرا اومد سمت مامان و گفت:
- مامان جون! زیاد گریه نکن، سرت درد میکنه.
مامان با عشق نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
- سرم نه، دلم درد میکنه!
هق هقی کردم و گفتم:
- تو رو خدا مامان! اینطوری نگو.
مامان دستش رو، روی صورتم گذاشت و گفت:
- آترا! از وقتی رفتی نابود شدم!
دست مامان رو توی دستم گرفتم و ب×و×س×های روش زدم و گفتم:
- شرمنده مامان!
زهرا، رادین رو توی آغوشم گذاشت و بغلش کردم. درست شبیه مصطفی بود! ب×و×س×های روی پیشونیش زدم. زهرا با خنده گفت:
- وا! آترا! چقدر شکمت بزرگه!
با این حرفش لبخندی زدم. مامان نگاهش رو به شکمم دوخت و گفت:
- آترا! زهرا راست میگه.
نگاهی به مامان و زهرا انداختم چیزی برای پنهان کردن نبود برا همین گفتم:
- حاملم!
با این حرفم زهرا هینی کشید و مامان با دستش روی پاش کوبید و گفت:
- یا ابوالفضل! آترا! تو چی میگی؟
با این حرفش به وضوح رنگش پرید. لبم رو گزیدم و زود رادین رو روی زمین گذاشتم و رو به زهرا گفتم:
- زهرا! زود باش برو آب قند بیار.
مامان توی بغلم افتاد. صورت مامان رو توی دستم گرفتم و گفتم:
- مامان! تو رو خدا چشمهات رو باز کن!
زهرا زود آب قند رو آورد. آب قند رو به زور توی دهن مامان ریختم و با نگرانی به چشمهای نیمه بازش خیره شدم.
*****
مامان از وقتی به هوش اومده بود، میگفت باید بگی چه اتفاقی برات افتاده. به ناچار به زهرا نگاهی انداختم و شروع کردم به گفتن ماجرا؛ اون قدری گفتم تا اشکهای سه تامون هم سرازیر شد.
بعد از تموم شدن حرفهام، مامان با چشمهای سرخش نگاهش رو بهم انداخت و گفت:
- حالا این بچه کامرانه؟
- آره، اما مامان نمیخوام بهش بگم!
مامان دستم رو توی دستش گرفت و گفت:
- آترا! باید بگی!
سرم رو به نشونهی منفی تکون دادم و گفتم:
- نه، من میخوام برم و الان هم دیر کردم. باید برم!
زهرا زود از جاش پا شد؛ گفت:
- کجا میخوای بری؟
نگاهی به مامان انداختم و گفتم:
- میرم اصفهان!
مامان اخم کرد و دستش رو، روی دیوار گذاشت و با درد پاش از جاش بلند شد و گفت:
- دخترم! تو، توی اصفهان چی کار داری؟
نگاهی به مامان انداختم و دوباره توی بغلم کشیدم و گفتم:
- باید برم مامان! خیلی شرمنده!
مامان سرش رو تکون داد و گفت:
- با این کارت خیلی مخالفم؛ اما باشه برو ولی یادت نره من چطوری تو رو بزرگ کردم آترا، یادت باشه!
زهرا دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:
- از برادر زادم خوب مراقبت کن.
پوزخندی و گفتم:
- باشه؛ ولی زهرا من به تو اعتماد کردم و همه چی رو پیشت گفتم. اگه به کامران چیزی بگی... .
زهرا وسط حرفم پرید و گفت:
- نگران نباش!
مامان و زهرا تا دم در اومدن. مامان گفت:
- مراقب خودت باش آترا! نمیذاشتم بری؛ ولی حالا که تصمیم خودت رو گرفتی، برو!
آهی کشیدم و گفتم:
- خداحافظ!
باهاشون خداحافظی کردم و با چشمهای اشکی سوار تاکسی شدم.
با زنگ گوشی از توی کیفم برداشتمش. ترنج بود!
لبخندی زدم و دستم رو روی دکمه سبز رنگ کشیدم. جواب دادم:
- بله؟
ترنج: خوبی آترا؟
- ممنون، تو خوبی؟
- نه حالم خوب نیست!
اخم کردم؛ صداش هم گرفته بود. فوراً گفتم:
- نکنه مریض شدی؟
ترنج با صدای بغضآلودی گفت:
- حالم خیلی بده آترا! میخوام بیای پیشم.
به ناچار از پنجره به بیرون نگاهی انداختم و گفتم:
- خودت که میدونی من توی تهرونم.
- میتونی بیای شمال؟
آهی کشیدم و گفتم:
- باشه میام؛ اما چیزی به همایون نگی ها!
- چرا؟
- تو به حرفم گوش کن، خودم وقتی اومدم میگم.
ترنج آهی کشید و گفت:
- فقط خودت رو برسون!
- چرا؟
- آترا! امشب عقدمه!
با این حرفش داد زدم که بیچاره راننده تاکسی ترسید.
گفتم:
- چی؟ با کی داری عقد میکنی؟!
- وقتی اومدی میگم. فعلاً باید برم، مامانم صدام میزنه.
بدون اینکه بذاره من حرفی بزنم، تماس رو قطع کرد. شوکهشده، گوشیم رو توی کیفم انداختم و سعی کردم فکرم رو با حرفهای ترنج درگیر نکنم.
*****
"ترنج"
نگاهی از آینه به خودم انداختم. زیبا شده بودم؛ اما حیف که کسی رو برای عقد دعوت نکرده بودیم. فقط کیارش و پدر و مادرش بودن. پکر رفتم روی تخت نشستم و به بیرون خیره شدم. آسمان صاف و آبی بود! دلم گرفته بود، خودم رو گوشهی تخت جمع کردم و سرم رو، روی زانوهام گذاشتم. کاش همایون هم من رو دوست داشت! اون وقت حتی به خاطرش حاضر بودم جون بدم. قطره اشکی روی گونم چکید.
در اتاق یک دفعه باز شد که ترسیده هینی کشیدم و با دیدن مامان، شوکه شدم. مامان نزدیکم اومد و به چشمهام خیره شد و گفت:
- تو گریه کردی؟
زود با دستم اشکهام رو پاک کردم و زود گفتم:
- نه، نه، چیزی نیست؛ فقط کمی دلم گرفته بود!
مامان اخم کرد و گفت:
- چرا اونوقت؟ چرا باید توی روز عقدت دلت بگیره؟
از روی تخت پایین اومدم و گفتم:
- نمیدونم مامان، اَه! یعنی چی؟ باید دلم هم از شما اجازه بگیره؟ بعد دلش دلتنگ بشه؟
مامان با اخم گفت:
- دلتنگ کی شدی؟
پوفی کشیدم و به دروغ گفتم:
- آترا! حالا خیالت راحت شد؟ میتونی بری!
- با من درست حرف بزن. حالا که آماده شدی، زود باش بیا پایین باهات کار دارم.
بعدش نگاهی به سر تا پای من انداخت و بیرون رفت.
دستی به کت و شلوار کرمی رنگم کشیدم و روسریم رو درست کردم و از اتاق بیرون اومدم. مامان سفره عقد رو آماده کرده بود. وقتی دید دارم میرم به سمت آشپزخونه گفت:
- میوهها رو بشور و بشقاب آماده کن که الان میرسن.
- باشه!
به طرف میوهها رفتم بعد از شستن میوهها و آماده کردن بشقابها، رفتم روی مبل نشستم. نشستنم مساوی بود با خوردن زنگ در خونه! مامان با شنیدن صدای زنگ گفت:
- وای! اومدن.
بعدش داد زد:
- مرد! کجایی؟ بیا اومدن.
و به من اشاره کرد و گفت:
- چرا وایسادی؟ برو در رو باز کن.
با تعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:
- من؟
- نه پس من! زود باش ببینم.
ابوالفضل از اتاقش با لباسهای شیکی بیرون اومد و گفت:
- من میرم، تو بشین ترنج.
بعدش مثل یک مرد جنتلمن رفت که در رو باز کنه. مامان چشم غرهای بهم رفت و گفت:
- اندازه یک بچه شعور نداری!
بعد رفت جلوی در وایساد. دستهام رو مشت کردم و به طرف مامان رفتم و همراهش جلوی در وایسادم.
پدر و مادر کیارش وارد شدن و با مامان من احوالپرسی کردن. مادرش به سمتم اومد، من رو بوسید و گفت:
- احوال عروس گلم؟
لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
- ممنون، خوبم!
مامانش از من جدا شد و بعدش کیارش اومد تو؛ مامان با دیدن اینکه کیارش داره میاد تو، زود پدر مادر کیارش رو توی خونه هدایت کرد تا من و کیارش تنها بمونیم.
از این کارش اصلاً خوشم نیومد! من حتی دوست نداشتم قیافهی کیارش رو ببینم، چه برسه باهاش حرف بزنم! کیارش دست گلی که توی دستش بود رو به سمتم گرفت و گفت:
- خوبی ترنجم؟
دندونهام رو روی هم ساییدم. میدونستم از قصد میخواد من رو عصبی کنه، من هم با عصبانیت دسته گل رو از دستش کشیدم و از در خونه به حیاط پرت کردم و غریدم:
- من ترنج تو نیستم، اصلاً هم ازت خوشم نمیاد!
اخمی کرد و گفت:
- رفتارهات اصلاً مناسب نیست؛ اون از دیروز که کم مونده بود توی آزمایشگاه آبروم رو ببری، این هم از الان! چی میخوای؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- میدونی چی میخوام؟ میخوام تو رو نبینم!
کیارش اخم کرد، معلوم بود بهش بر خورد. گفت:
- توی خوابت ببینی!
- خواهیم دید، میدونی چیه؟ به خاطر شغل مزخرفی که داری، حتی نمیتونی عقد درست حسابی هم بگیری!
مشکل شغلش نبود؛ فقط از لجم شغلش رو بهونه کرده بودم وگرنه من خودش رو دوست نداشتم! کیارش نگاهی به چشمهام انداخت و گفت:
- هه! میدونم چی توی فکرته، پس الکی... .
با صدای مامان، حرفش نصف و نیمه موند.
- ترنج! بیاین دیگه!
کیارش نگاهش رو از من گرفت و به طرف پذیرایی رفت.
نگاهی به گل که توی حیاط افتاده بود انداختم و با حرص برگشتم و پشت سر کیارش راه افتادم.
*****
بعد از نیم ساعتی، عاقد اومد و من و کیارش به هم محرم شدیم.
توی وضعیت بدی بودم، تا به حال فکر نمیکردم عقدم به این شکل باشه. کیارش حتی خواهر و برادر هم نداشت! کیارش حلقه رو توی انگشتم انداخت، من هم حلقه اون رو توی انگشتش انداختم.
پدر کیارش برام سرویس طلا گرفته بود. مامان به کیارش اشاره کرد و گفت:
- ترنج جان!
با این حرفش پوفی کشیدم و نگاهی به کیارش انداختم و پا شدم، گفتم:
-بیا بریم توی اتاق من!
با این حرفم ابرویی بالا انداخت و پا شد بدون هیچ حرفی، با هم به طرف اتاقم رفتیم. امروز برام خیلی زود گذشت، دلم خیلی گرفته بود!
با کیارش وارد اتاق شدیم و در رو بستم.
*****
با رفتن کیارش و خانوادش، مامان و بابا هم رفتن تا بخوابن. به ساعت نگاهی انداختم؛ یک شب بود! آروم لباسهام رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و گوشیم رو توی کیفم انداختم و آروم از اتاق اومدم بیرون اومدم و کلید رو از جا کلیدی برداشتم.
کفشهام رو پوشیدم و خیلی آروم در حیاط رو باز کردم و بیرون اومدم. با پیامی که به گوشیام اومد، گوشی رو از کیفم در آوردم و نگاهی به پیام انداختم. آترا بود، نوشته بود:
"جلوی در ویلای همایون هستم، زود خودت رو برسون. هوا سرده!"
لبم رو گاز گرفتم و به طرف تاکسی که خبر کرده بودم، رفتم. در رو باز کردم، نشستم و آدرس ویلا رو به راننده دادم.
اگه مامان و بابا میفهمیدن خونه نیستم، مطمئن بودم سکته میکردن.
*****
با حرفهایی که آترا زد، با تردید گفتم:
- مطمئنی میخوای فرار کنی؟
آترا سرش رو تکون داد و گفت:
- آره مطمئنم، میرم اصفهان!
با این حرفش تعجب کردم و گفتم:
- اصفهان؟ چرا اصفهان؟
- میخوام مدتی از تهرون دور باشم.
رفتم کنارش نشستم و گفتم:
- کامران هنوز از چیزی خبر نداره؟
- نه؛ اما خواهرش خبر داره.
- فکر نکنم زهرا چیزی به کامران بگه!
- خدا کنه! تو چرا راضی نیستی با این پسر کیارش ازدواج کنی؟
اخم کردم و گفتم:
- دوستش ندارم!
آترا لبخندی زد و گفت:
- عشق بعد ازدواج هم میتونه به وجود بیاد، مثلاً من رو نگاه کن؛ نه ازدواج کردم، نه شوهر دارم، تازه حامله هم هستم!
بعدش آهی کشید و پا شد و رفت کنار پنجره وایساد.
گفتم:
- من یکی دیگه رو دوست دارم!
آترا همون طور که به بیرون زل زده بود، گفت:
- عاشق کی هستی؟
بدون هیچ فکری گفتم:
- همایون!
با این حرفم آترا هینی کشید و با بهت به طرفم برگشت و گفت:
- چی؟! غیر ممکنه!
- آترا! همه چی ممکنه!
با ناراحتی به سمتم اومد و گفت:
- حالا میخوای چی کار کنی؟
- نمیدونم؛ ولی این رو بهتر از همه چیز میدونم که نمیتونم با کیارش ازدواج کنم.
آترا نگاهی به من انداخت و آروم کنارم نشست و گفت:
- من یک پیشنهادی میدم؛ میتونی با من بیای، فرار کنیم.
با این حرفش شوکه شدم و فهمیدم بهتر از این نمیشه؛ زود گفتم:
- چرا به فکر خودم نرسید؟ آره این بهترین راهه! تو کی میخوای بری؟
- همین الان؛ میخوام لباسهام رو از اتاق مهمون بردارم. امشب قرار بود برم؛ اما اومدم اینجا.
با این حرفش استرس گرفتم و گفتم:
- خب یعنی من هم برم خونه یا همون لباسهایی که اینجا دارم رو ببرم؟ نظرت چیه؟
- به نظر من نرو خونه؛ درست دلت برای پدرت مادرت تنگ میشه؛ اما ممکنه بهت شک کنن!
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- راست میگی، کارت پولم هم همراهمه.
- خوبه من هم کمی پول دارم؛ اما وقتی رسیدیم اصفهان، کار پیدا میکنیم.
به خودش اشاره کردم و گفتم:
- با این وضع؟
- آره، مجبورم!
از جام پا شدم و گفتم:
- آترا! به نظرت باهات برم، چطوری باید برگردم؟ ممکنه آبروی بابا اینها بره!
آترا پوزخندی زد و گفت:
- هه! نمیدونم! بعد از چند ماه برمیگردی و میگی نمیخواستی با کیارش ازدواج کنی؛ تموم میشه میره!
لبم رو گاز زدم و گفتم:
- این حرف منطقی نیست... .
با فکری که به ذهنم رسید، ساکت شدم و داد زدم:
- آهان یافتم! میتونم بگم من رو دزدیدن.
آترا شروع به خندیدن کرد و گفت:
- دختر! دیوونه شدی؟ کی میخواد تو رو بدزده؟
- خب این هم حرفیه؛ حالا که تصمیمم رو گرفتم، هر چی میخواد بشه! باهات میرم، حتی اگه برای بابام هم بد شد به درک! من کیارش ر و نمیخوام و تموم!
- قرار ازدواجتون رو برای کی گذاشتین؟
- پنج ماه بعد!
- اوه! چه زود!
- آره.
آترا به طرف در رفت و گفت:
- پاشو بیا زود راه بیوفتیم؛ ممکنه مامان بابات بفهمن نیستی و به کیارش خبر بدن. اون هم که پلیسه، ممکنه زود پیدات کنه.
با این حرفش به سمتش رفتم و گفتم:
- راست میگی، اصلاً حواسم نبود! زود باش بریم.
*****
با چمدون، با آترا سوار اتوبوس شدیم.
آترا کنارم نشست گفت:
- باورم نمیشه داریم میریم.
- خدا کنه وقتی برمیگردیم، با شادی برگردیم.
آترا پوزخندی زد و گفت:
- محاله؛ اما باز هم آمین میگم.
نگاهم رو از آترا گرفتم و به بیرون دوختم.
*****
"زینب"
با چشمهای اشکی به دایی نیما خیره شدم. صدای نالههای مامان بزرگ، کل اتاق رو گرفته بود. دستم رو، روی شونهی مامان بزرگ گذاشتم و گفتم:
- گریه نکن مامان بزرگ!
مامان بزرگ دستهای دایی نیما رو توی دستش گرفت؛ گفت:
- ببین زینب! بچم داره توی دستهام جون میده، چطور گریه نکنم؟
مامان به طرفم اومد، گفت:
- زینب! برو بیرون؛ جعفر جلوی در بیمارستان منتظرت هست.
پوفی کشیدم و لب زدم:
- مامان! نمیخوام ببینمش!
مامان اخم کرد و گفت:
- مجبوری زینب، بفهم مجبور! قرار باهاش ازدواج کنی.
- ازدواجی برگزار نمیشه مامان، مطمئن باش!
مامان دستم رو گرفت و فشاری به سمتم داد که آخی گفتم. گفت:
- صدات رو ببر و برو بیرون.
دستم رو از دست مامان بیرون آوردم و با حرص به طرف در خروجی بیمارستان راه افتادم و از بیمارستان بیرون اومدم. با دیدن جعفر اخم کردم. با دیدنم به طرفم اومد، گفت:
- چرا دیر کردی؟
- به تو چه؟ هان!
جعفر عصبی سیلی بهم زد که هینی کشیدم و اشک به چشمهام هجوم آورد. با عصبانیت غرید:
- ببین! تو نمیتونی برای من بلبل زبونی کنی!
با چشمهای اشکیم روبهروش وایسادم و با گستاخی گفتم:
- اگه کنم چی؟
- اون موقع با همین دستهام خفت میکنم.
- تو غلط میکنی روی زن دست بلند میکنی.
با صدای مردی، عقب برگشتم با دیدن پسری بلند قد و زیبا، با بهت بهش زل زدم. جعفر گفت:
- به تو چه؟ زن خودمه، هر طوری که بخوام میتونم باهاش رفتار کنم.
پسر: نمیتونی. این حرفم یادت باشه! درست مردی؛ اما نباید روی یک زن دست بلند کنی.
بعد پسر برگشت سمت من و گفت:
- اگه جای تو بودم، با همچین آدمی ازدواج نمیکردم.
برگشت و به طرف بیمارستان رفت؛ از پشت به قامتش خیره شدم و لبخندی زدم. چه زیبا حرف زد!
*****
"کامران"
همونطور که سرم پایین بود و به صفحهی لب تاپ زل زده بودم، در اتاق یهویی باز شد. با عصبانیت سرم رو بلند کردم که با زهرا روبهرو شدم. از جام پا شدم و بهش توپیدم:
- این چه طرز داخل اومدنه؟
زهرا بیتوجه به حرفم در اتاق رو بست و گفت:
- کامران! بدبخت شدی رفت!
عصبی گفتم:
- اونوقت چرا؟
زهرا به طرف صندلی رفت، روش نشست و گفت:
- بیا بشین بگم.
پوفی کشیدم و به طرف صندلی رفتم روش نشستم و گفتم:
- خب بگو!
زهرا کیفش رو، روی میز گذاشت؛ گفت:
- کامران! میدونستی نیما مقصر نیست... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- درباره چی حرف میزنی؟ واضح بگو بدونم!
- میگم آترا رو نیما از خونت ندزدیده بلکه همایون، دوست عزیزت، بهش کمک کرده و برده پیش دختر خالش. آترا با نیما هم ازدواج نکرده.
بعدش ساکت شد و زل زد بهم. میدونستم، میخواست چیزی بگه؛ اما تردید داشت. گفتم:
- پس اونوقت آترا از کی حاملست؟
- خب میخوام همین رو بگم دیگه! پدر بچه آترا، تویی کامران! آترا بهت دروغ گفته که با نیما ازدواج کرده.
با این حرفش شوکه شده بهش زل زدم و غریدم:
- از کجا فهمیدی؟
- دیروز آترا اومده بود دیدن مادرش و اونجا به من و مامانش کل ماجرا رو گفت و رفت.
از جام پا شدم. عصبی دستی به موهام کشیدم و گفتم:
- کجا رفت؟
زهرا مثل من بلند شد و گفت:
- میخواد بره اصفهان؛ برو و نذار بره.
با حرص تمام اشیاهای روی میز رو زمین ریختم و عصبی داد زدم:
- لعنتی! چطور نفهمیدم آترا دروغ میگه؟
زهرا ترسیده گفت:
- حالا که دیر نشده، میتونی بری و نذاری.
به طرف زهرا برگشتم و با تن صدای بلندی گفتم:
- کی میخواست بره اصفهان؟
زهرا نگاهی به صورت من انداخت و آروم گفت:
- دیشب!
با این حرفش بیشتر عصبی شدم و داد زدم:
- چطوری نذارمش لعنتی؟ تا الان رفته دیگه!
- خب میری همه جای اصفهان رو میگردی و پیداش میکنی. اون دوستت هست، همایون! شاید بدونه کجای اصفهان رفته.
گرهی کراوتم رو شل کردم و گفتم:
- من میرم دنبال آترا، تو هم به مامان و بابا چیزی نگو.
- باشه!
با عصبانیت از شرکت اومدم بیرون؛ از دست خودم خیلی عصبی بودم. احمق بودم دیگه! دروغهای آترا رو باور کردم. به سمت ماشین رفتم درش رو باز کردم و سوار شدم.
*****
"پایان فصل اول"