اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان در ظِل جنون| سیده نرگس مرادی خانقاه

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. معمایی
inshot_۲۰۲۵۰۵۳۰_۲۱۰۹۰۵۱۶۴_l0m6.jpg

نام رمان: در ظِل جنون.
ژانر: عاشقانه، معمایی.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.

خلاصه:
این قصه، حکایت دو خانواده‌ای را قرار است بازگو کند که حرف اول‌شان انتقام است که هیچ‌گاه به پایان نرسید. همه‌ی این‌ آتش‌ها از گور فردی آغاز می‌گردد که از آن دو خانواده کینه دارد. حالا اگر در بین آن دو خانواده، دختری عاشق پسر خانواده‌ی دشمن‌شان شود، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا راحیل برای اتمام دعوای این دو خانواده، حاضر است به عقد رامان در بیاید یا آن که به دنبال معمای خانواده خویش می‌گردد؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ظِل: پناه و سایه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
( گذشته )
فرشته دستش رو توی دستم گذاشت و به پاییز که برگ‌های زرد و قرمزش، روی زمین‌های آسفالت‌شده ریخته بود، نگاه کرد. پدرش رو از دست داده بود و افسردگی شدیدی گرفته بود. مثل من بود. تنها و اندوهگین. فقط به عشقم رامان فکر می‌کردم و اصلاً به پیرامون خودم توجهی نداشتم. فرشته هم همین‌گونه بود. امروز هفتم پدرش بود. دوباره بهش خیره شدم. چهره‌ای گرد و پوست سفید، ابروهایی پهن که به تازگی اون‌ها رو رنگ قهوه‌ای که سه‌ماهی میشد رنگ کرده است، مژه‌هایی پرپشت و بلند، چشم‌های قهوه‌ای عسلی که وقتی گریه می‌کرد برق می‌زد. دماغی کوچیک و لب‌هایی قلوه‌ای و کوچیک.
چشم‌هاش از شدت گریه پُف کرده بود. با همون صدای گرفته‌ش که به شدت جیغ و فریاد کشیده بود، گفت:
ـ راحیل تو برو خونه‌تون. من یه جوری ظاهر خودم رو درست می‌کنم.
دست‌هام رو محکم توی دست‌هاش فشردم و زیر لب گفتم:
ـ من هیچ‌وقت تو رو ترک نمی‌کنم. اگر بخوای این رفیقت رو که الآن اومده، بیرون کنی هرگز تو رو نمی‌بخشم. این رو مطمئن باش!
با چشم‌هایی که از من داشت التماس می‌کرد، گفت:
- راحیل، تو دلت می‌خواد من آزارت بدم تا ابد از من متنفر بشی؟
فریادی بر سرش کشیدم:
ـ خجالت بکش! یعنی اون‌ قدر از من بدی دیدی و خجالت می‌کشی که به من راستش رو بگی؟ من که می‌دونم تو براچی اصرار داری که من تنهات بذارم.
این‌بار پوزخند زدم.
- پس خواهش می‌کنم از من چنین خواسته‌ای نخواه!
دست‌هاش رو از دست‌هام خارج کرد و آروم گفت:
- منم نمی‌خوام بازی که تازه راه افتاده و بابام به خاطرش جونش رو از دست داد، موجب حال تو هم بشه!
متعجب نگاش کردم. بازی؟ کدوم بازی؟
- فرشته، منظورت چیه؟
با چشم‌هایی که از اون‌ها نگرانی موج می‌زد، نگاهم کرد و گفت:
- هیچی.
من هم مثل خودش گفتم:
- باشه!
فرشته دست-دست می‌کنه و من رو بعد از دقایقی منتظرم می‌ذاره.
- راحیل، توی خانواده‌ی دشمن‌تون یه نفر با شما دشمنی داره که مدام کاری می‌کنه که بین‌تون تفرقه بندازه؟
این چیزی که به دنبال اون بودم یک سرنخ بود. یک سرنخ که من رو هم همین الآن مورد کنجکاو قرار داده.
باید دنبالش بگردم. حتماً همین کار رو می‌کنم.
اخمی کردم و گفتم:
- این معما رو خودم حل می‌کنم. فرشته، می‌تونی کمکم کنی؟
 
فرشته کمی این پا و اون پا می‌کنه. درحال بررسی افکارشه که چیکار کنه و چطوری برای امسال تابستونش برنامه‌ریزی کنه؛ اما با این حرفی که زدم مونده که کدوم رو انتخاب بکنه.
لبخندی زدم و گفتم:
- خب این بستگی به خودت داره، می‌خوای یار و همدمم باشی یا نه؛ این به خودت مربوط هست.
فرشته سرش رو پایین انداخت و با اندوهی که به تازگی به اون سرزده بود، گفت:
- منو ببخش؛ ولی نمی‌تونم باهات توی این معما شریک باشم.
سرم رو با اندوه فراوون پایین آوردم. برام خیلی سؤال پیش اومده بود که چرا من هیچ یار و یاوری با خودم نداشتم. من از این تنهایی می‌ترسیدم. خوف بدی به من دست داد که از این آینده‌ی نه چندان دور، تنهایی و عذاب رو جلوی چشم‌هام ببینم. خیلی وقته که رنگ خوشبختی رو در زندگی دورادور من دیده نمی‌بینم؛ حتی یه ذره!
به چشم‌های قهوه‌ای عسلیش نگاه می‌کنم. غمی در اون‌ها نمی‌بینم. فقط یه ذره شکاکی رو در وجودم میارن که باعث شد چشم‌هام رو ریز بکنم. فرشته یک چیزی رو از من داشت پنهون می‌کرد. این که نمی‌خواد توی این معمای مخوف شریک بشه، برام خیلی تعجب‌آور نبود. فقط زیاد باعث شده بود که شَکَم نسبت بهش ایجاد بشه.
فرشته، چشم‌هاش فقط یه چیز می‌گفت. یه چیزی که اصلاً نمی‌تونستم بفهمم که داخل اون‌ها چی میگه؟!
به اتاقش خیره شدم.
دیوارهای صورتی‌رنگ؛ ولی سقف بالای اتاق سفیدرنگ بود، تخت صورتی‌رنگ و دونفره که بالای آن تابلوی گل وجود داشت، سمت راست فرش‌های صورتی‌رنگ که کنار اون یه میز بود که بالای همون میز، آباژور صورتی‌رنگ قرار داشت و در سمت چپ هم همین‌طور بود. انگار دوتا آباژور بود که کنار تخت گذاشته بودن. کنار آباژور سمت راست، صندلی هم گذاشته شده بود که در واقع چند متر دورتر از تخت‌خواب بود. در سمت چپ، پنجره‌ای بود که فکر کنم بالکن باشه، با فاصله‌ای از تخت قرار داشت.
ناگهان یادم اومد که به مادربزرگ قول دادم که باهاش به مسجد برای روضه شب‌های قدر برم.
سرم رو به سمت فرشته کردم و نیز دستم رو روی شونه‌ی پهنش گذاشتم و لبخند مهربونی رو مهمون لب‌هام کردم و گفتم:
- اشکالی نداره، من دیگه باید برم. ببخش که تا همین‌جا هم نتونستم کمکت کنم.
اون هم مثل خودم لبخندی از جنس تبسم زد و گفت:
- اشکالی نداره، این چه حرفیه!
از اون خداحافظی کردم و از اتاقش خارج شدم. فرشته دختری مهربون که از همون کودکی تا الآن با هم رفیق بودیم. فکر کنم از سن هشت‌سالگی تا این سن که میشه ۲۴سالگی، دوست بودیم.
 
گوشیم زنگ خورد. نگاهی به اون کردم. عمه صنم بود. نفس کلافه‌ای کشیدم و جوابش رو دادم.
- الو سلام عمه جان؟
نفس عصبیش رو داخل گوشی فوت می‌کنه. در دلم پوزخندی زدم. انتظاری از این خانواده‌ی پرنفرت از خودم رو داشتم. همه از من نفرت داشتن و منم اصلاً نمی‌خواستم چشم تو چشم اون خانواده‌ی پدریم بشم. تا الآن کلی هم طعنه و کنایه بهم زده بودن و هیچی رو دم نمی‌زدم.
- عمه، چی شده که زنگ زدین؟
عمه صنم گفت:
- خواستم بگم که هرچه زودتر به عمارت آقاجون خسرو بیای! مثل این که آقاجون با همه کار داره، به خصوص تو!
با تعجب گفتم:
- چه کاری عمه؟
صداش فقط عصبی بود. این من رو مورد تعجب و شک انداخته بود.
- راحیل، فقط سؤال نپرس و خودت رو سریع برسون!
اوه خدای من! این یکی از عمه‌های من خیلی غد و یک‌دنده است.
چشم‌هام رو فوری و محکم می‌بندم.
- چشم عمه جان!
تلفن رو که به روم قطع کرد، اولین کاری که کردم پوف کشیدن بود. قرار بود با مادربزرگ برم مسجد برای روضه ها! ببین کار به کجا رسید ها!
از منصوره خانم خداحافظی کردم و سپس از خونه‌ی فرشته بیرون اومدم.
اولین دستم رو برای تاکسی حرکت دادم و وقتی که ایستاد، سوار شدم.
به لباس‌هام نگاهی انداختم. مانتوی سفید و شلوارلی کرمی‌ مانند، یک شال کالباسی هم روی سرم انداخته بودم. خوب بود و لازم به تعویض لباس نداشتم.
آدرس رو به راننده تاکسی دادم و سپس تکیه‌ام رو به صندلی چرم مانند دادم و نگاهم رو به پنجره دوختم.
کاش رامان میومد و من رو از دست خانواده پدریم نجات می‌داد. کجایی رامان؟ رامان... .
فردی که خواننده‌ی پاپ جهان بود و حالا الآن توی این شهر بود. در واقع اصالتش مشهدیه و من از این موضوع خوشحال بودم.
یه لحظه لبخندی به لبم شکل گرفت که از جانب اعماق درونم بود. نفس عمیقی از سر شعف و شور کشیدم و به ادامه‌ی نگاه کردن به خیابان شدم.
راننده که مردی ۳۶ساله بود، ضبط ماشین رو روشن کرد و صدای اون رو زیاد کرد.
پوفی کشیدم. این هم دلش خوش بود ها! حالا اگه من رو ببینی چه کارها تو خونه‌مون نمی‌کنم. آهنگ می‌ذارم، می‌رقصم، ورزش می‌کنم، کارهای خونه‌مون رو می‌کنم. مثل ظرف شستن، جارو کردن خونه و اتاق‌هامون. در واقع مامانم من رو کاری به بار آورده و الآن تو خونواده پدریم و همین‌طور مادریم، من از همه‌ی دخترخاله‌هام و دخترعموهام معروف‌ترم.
 
چند دقیقه گذشته بود که ناگهان صداش تو گوشم پیچید. نه این امکان نداره! آهنگ‌های رامان رو داخل این تاکسی بشنوم. یعنی معجزه‌ست که بهش فکر کنم؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به ادامه‌ی آهنگ گوش سپردم. دوباره بغض کردم. کاش میشد الآن می‌داشتمش؛ ولی ندارمش. ندارمش!
کلمه‌ی این جمله برام خیلی سخت بود. خیلی سخت! بیش‌تر از اونی که فکرش رو بکنی!
قسمت کلمه‌ای که گفت دنیا دست توعه؛ پس قشنگ و درست اونو جلو ببر و به هیچ‌کس و هیچ چیز فکر نکن!» من رو بیشتر عاشق کرد. این کلمه، من و درونم رو بیشتر به غوغا به پا کرد و باعث شد لبخند ژکوندی بزنم.
راننده تاکسی نگاهی به من کرد و بعد گفت:
- خانم، چیزی شده؟
لبم رو به دندون گرفتم. این داره منظورش رو بهم می‌رسونه؟ خخخ!
- هیچی آقا، شما بفرمائید رانندگی‌تون رو بکنید.
راننده سری تأسف تکون داد و سپس به ادامه‌ی رانندگیش رسید.
***
زنگ خونه‌ی پدربزرگم رو زدم که در با صدای تیکی باز شد و من به داخل حیاط هدایت شدم.
در رو بستم و با قدم‌های آروم و استوار وارد خونه شدم. تا وارد خونه شدم، همه‌ی نگاه‌ها به سمت من چرخید.
سلامی کردم که یک نفر هم، هم‌زمان سلام داد. به طرف اون فرد برگشتم و با دیدن فرد روبه‌روییم شوکه شدم.
رامان... رامان بود؟ واقعیت محض هست که دارم هم خواننده محبوبم و همین‌طور عشقم رو می‌بینم؟
نه امکان نداره! نه‌نه!
سرم رو مجدد به حرکت درآوردم که اون با ابروهای بالارفته‌اش گفت:
- راحیل خانم، چیزی شده؟
چندین‌بار پلک می‌زنم تا بلکه بتونم واقعیت روبه‌روم رو هضم کنم و همین‌طور هم شد.
برای اولین‌بار صداشو از نزدیک شنیدم. بغض گلوم رو فشرد. جلو رفتم و با دستم، دستی به موهای بالازده‌اش زدم. نه واقعیت داشت! خدایا، بازهم داری سورپرایزم می‌کنی؟
من از خدامه که رامان یکی از فامیل‌های دور ما باشه.
با چشم‌های سیاهش به چشم‌هام نگاه کرد و سپس از اون‌ها چشم گرفت.
نفس عمیقی مثل آه بیرون کشیدم و گفتم:
- هیچی نشده؛ فقط کمی شوکه شدم، همین!
به سر تکون دادن اکتفا کرد و سپس پشت من گردوند و خواست بره که گفتم:
- میشه یه امضا به ما بدی جناب سرلک؟
ابتدا ایستاد و بعد با پاشنه‌ی پاهاش به طرفم برگشت.
به طور جدی به چشمام خیره شد و بعد گفت:
- من فعلاً کارهای مهم‌تری دارم خانم!
 
سپس مجال حرف زدن به من رو نداد و به طرف پله‌ها به راه افتاد.
یک قطره اشک از گوشه‌ی چشم‌هام چکید و پایین روی دستم افتاد.
چه‌طور تونست به حرفم اعتنا نکنه و این حرف رو به من بزنه؟
چه‌قدر حرف‌هاش تلخه! مثل یک قهوه که تا می‌خوری دهنت سریع مزه تلخ میده.
با گذاشتن دستی روی شونه‌هام، یک متر پریدم که باعث شد اون طرف به من بخنده.
به سمت اون آدم برگشتم که با دیدن عمو آرمان مواجه شدم. مجرد بود و یک‌سال از من بزرگ‌تر بود. عمو ماجرای عشق و عاشقی من رو می‌دونست. البته مچ بنده رو گرفتن که فهمیدن، وگرنه که تا الآن هم هیچی نمی‌فهمید.
عمو لبخندی به من زد و گفت:
- راحیل، بلآخره اومدی؟
عصبی شدم و گفتم:
- عمه صنم زنگ زده بود و گفت که پدربزرگ همه رو توی خونه‌ش دعوت کرده و منم با عجله اومدم.
عمو بازهم گفت:
- من هم می‌دونم براچی شما رو دعوت کرده! اون از من خواسته که هیچ چیزی بهتون نگم تا بلکه خودتون بفهمید. فقط یه چیزی راحیل، این که تو داری به مراد دلت می‌رسی.
با تعجب نگاهش کردم. منظورش از این که تو داری مراد دلت می‌رسی یعنی چی؟
با انگشت اشاره‌اش، ضربه‌ای به دماغم زد و بعد گفت:
- زیاد فکر نکن که شیرت خشک میشه!
با آرنج دستم، محکم کوبیدم به شکمش که آخش به هوا رفت.
- یه پا بی‌شعوری راحیل!
با حرص گفتم:
- مثلاً تو عمویی؟ یه سال از من بزرگ‌تری ها! به جای این که به عنوان مشاور و روان‌شناس کمکم کنی، داری میگی:
دهنم رو کج کردم و شکلش رو در آوردم:
- زیاد فکر نکن که شیرت خشک میشه! عمو، باید بگم من خودم می‌تونم زیاد هم فکر نکنم؛ اَه!
سپس راهم رو کج کردم و به همه سلام و احوال‌پرسی کردم. اولین نفر، عمه محدثه بود که با اون عینک عجق و وجقش داشت با غروری کاذب نگاهم می‌کرد.
چشم غره‌ای براش رفتم که اول تعجب کرد و بعد گفت:
- دختره‌ی چشم سفید، چرا برام چشم غره میری؟
خنده‌ی مسخره‌ای براش زدم و گفتم:
- چون خیلی دوست‌تون دارم.
چه اسکل! زود باور کرد. خنگه دیگه! من همش بهش کنایه می‌زنم، خودش متوجه نمی‌شه. میگم اسکله، واقعاً اسکله! همش شونزده سالشه ها!
 
زیرلب گفتم:
- طرف چه‌قدر اسکله!
نشنید؛ اما عمو آرمان شنید؛ چون که زیر خنده زد و باعث شد که همه‌ی خانواده به طرف اون برگردن. منم خنده‌م گرفته بود و نزدیک بود زمین رو گاز بزنم.
همه حیرون مونده بودن که چرا عمو ناگهانی زیر خنده زد. همین‌طور که دستم رو جلوی دهانم برده بودم، نگاهم به نگاه رامان گره خورد. اون هم جلوی دهانش رو گرفته بود و به من خیره شده بود. داشت جلوی خودش رو می‌گرفت که نخنده!
عمه محدثه اخمی کرد و روبه عمو گفت:
- احمق، ساکت شو دیگه!
این دفعه من بلند زیر خنده زدم. هم‌زمان رامان هم خندید.
چه‌قدر خندیدن بهش میومد. نگاهم به چال روی گونه‌اش افتاد. از روی همون سبیل‌هاش هم اون دوتا چال‌گونه مشهود بود. عاشق اون دوتا چالش بودم.
چرا حس می‌کردم قراره یک خبر خوب واسه‌م بیاد؟
نگاهم رو ازش گرفتم و به عموی اخموم که بهم خیره شده بود، خیره شدم. بهش خندیدم و گفتم:
- بسه دیگه!
بعد روبه عمو فرهاد که روی مبل ولو شده بود، سلام دادم.
تقریباً به همه سلام دادم و کنار عمو آرمان نشستم.
عمو با حرص گفت:
- به تو هم میگن برادرزاده؟
چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم:
- تو هم چطور عمویی هستی که حتی نمی‌تونی یه حرفی رو برای تسکین قلبم بگی؟
اخم کرد و هیچی نگفت. داشت فکر می‌کرد که چطوری جواب پیدا کنه.
با صدای رامان یک‌جا پریدم که عمو ابروهاش بالا پرید و لبخند مرموزی زد و سپس از جاش بلند شد و به رامان دست داد و اون رو بغل کرد.
این‌ها از کجا هم رو می‌شناختن که خودم خبر نداشتم؟ اصلاً چرا پدربزرگ کارم داشت؟
نفس کلافه‌ای کشیدم و خواستم بلند بشم که پدربزرگ از پله‌های چوبی با طمأنینه پایین اومد و به من و رامان نگاه کرد.
راستی چرا خانواده‌ی رامان نیومده بودن؟
با صورتی تعجب کرده به عمو آرمان خیره شدم که به قدم‌های پدربزرگ چشم دوخته بود. رامان به من خیره شده بود و این حرکات من رو هول‌زده کرد.
سریع از چشم‌هاش رو برگردوندم و به پدربزرگ که با همون قدم‌های استوارش داشت از پله‌ها پایین می‌اومد.
بغض داشت من رو خفه می‌کرد. حس می‌کردم عمو و بقیه خانواده از من یک چیزی رو پنهان می‌کردن.
عمو آرمان از روی مبل بلند شد و بعدش رامان با فاصله زیاد کنارم نشست. ضربان قلبم محکم به سینه‌ام می‌خورد و هرلحظه ممکن بود که حتی از جا هم کنده بشه. رامان با اخم و جدیت تمام کنارم جاخوش کرده بود و به قالی‌های لوکس و شیک نگاه می‌کرد.
من هم از این کارهای یهویی‌شون شاخ درآورده بودم.
 
آروم گفتم:
- این‌جا چه خبره؟!
پوزخند زد و مثل خودم آروم گفت:
- یعنی تو نمی‌دونی؟
- نه نمی‌دونم!
دوباره پوزخند زد.
- مثلاً داری خانم خونه‌م میشی راحیل خانم.
از این حرف هم شوکه شدم و هم خوشحال.
- منظورت چیه؟
جدی به سمتم چرخید و گفت:
- یعنی قراره به خاطر دشمنی‌های خانوادگی‌مون و دعواهامون، با هم ازدواج کنیم!
ابروهام از شدت شوکه و حیرون گره خوردن. ازدواج با رامان؟ اون هم با رامان سرلک که حتی فکرش رو هم نمی‌کردم و با رؤیاهای دخترونه‌م دست و پنجه نرم می‌کردم، حالا دارم به دستش میارم؟
در دلم خدا رو شکر کردم و ازش سپاس‌گزاری کردم؛ ولی رامان رو چیکار کنم؟ اون که من رو دوست نداره که من رو بخواد. تا الآن هم با من اخلاق سردی داشته که این اصلاً خوب نیست.
نگاهم رو ازش گرفتم و از روی مبل بلند شدم و خواستم به سمت حیاط قدم بردارم که با صدای پدربزرگ ایستادم:
- راحیل، لطفاً سرجات بشین!
به سمت پدربزرگ برگشتم.
- به چه دلیل؟
با تحکم فراوون گفت:
- همون دلیلی که هم بقیه و خودت می‌دونین!
با بغض بهش خیره شدم.
- حاضرید به خاطر دشمنی ساده که از قبل‌ها به خانواده‌ی سرلک‌ها داشتید، دست روی من بذارید آره؟
با تمام خونسردی که در چهره‌اش هویدا بود، یک ابروی کمانیش بالا پرید.
- این آخرین کاریه که می‌تونم برای حشمت خان سرلک بکنم و این دشمنی تموم بشه. حالا هم که داری می‌بینی رامان خان با خانواده‌اش نیومد؛ چون که باعث دعوا و پُرسِتیزی میشد؛ اما نگران نباش، الآن‌هاست که مهدیه خانم با علی آقا از راه برسن و مراسم عقد و شام برگزار بشه.
من از خدام بود که با رامان ازدواج کنم؛ اما می‌ترسم که با رامان به خاطر همین مسئله جنگ و جدال داشته باشیم.
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو پایین انداختم.
خدایا کمکم کن، خواهش می‌کنم! چاره‌ای بیاندیش تا بتونم زندگی و مسیری که قراره برام درست بشه، درست پیش ببرم. بحث یک عمر زندگیه!
چشم‌هام رو استوار بستم. چه مرگته راحیل؟ چرا الآن ناامید شدی؟ خدا مثل همیشه همراهت بوده و هست!
چشم‌هام رو باز کردم و سرم رو بالا آوردم و به چشم‌های سیاه پدربزرگ خیره شدم. مغزم کار نمی‌کرد تا بلکه راه درستش رو انتخاب بکنم؛ باید به حیاط می‌رفتم و عمیق به تمام این اتفاقات فکر می‌کردم و بعد اون‌ها رو تجزیه و تحلیل می‌کردم.
آهسته و آروم گفتم:
- باید در این موضوع فکر کنم پدربزرگ!
لبخندی زد و دستش رو روی سرم کشید.
- باشه، هرچی تو بگی!
من هم به متقابلاً بهش لبخند گرمی رو زدم و به طرف حیاط به راه افتادم.
 
چشمم که به تاب حیاط خورد‌، به طرفش حرکت کردم و نشستم. با غمی فراوون به ستاره‌ای که پررنگ بود نگاه کردم. خدایا میشه کمکم کنی؟ من بهت نیاز دارم. بنده‌ت بهت نیاز داره.
چشم‌هام پر از اشک شد. چی‌کار کنم تا مورد آزمایش‌های سختت مواجه نشم؟ می‌دونم سخته و باید بدترین‌هاش رو هم بچشم؛ ولی من اینو نمی‌خوام!
می‌دونم که حواست به منه و نمی‌ذاری آب تو دلم تکون بخوره. کمکم کن که بتونم از این مرحله سخت عبور کنم.
پدربزرگ بلد بود که واسه‌م استخاره بگیره و همیشه من عاشق استخاره گرفتن‌هاش بودم. باید برم پیشش و ازش بخوام که برام این کار رو بکنه!
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از ستاره‌ی پررنگ گرفتم. اگر سرنوشتم مثل حضرت ایوب ( ع ) بشه چی؟
چشم‌هام رو محکم بستم و از روی تاب برخاستم.
- خدایا خودت کمکم کن، خواهش می‌کنم!
چشمام رو که باز کردم، رامان رو جلوی خودم دیدم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- شما این‌جا چی‌کار می‌کنید؟
روی تاب نشست و گفت:
- منم اومدم فکر کنم، مشکلی هست؟
پوزخندی زدم.
- شما؟ از قبل که می‌دونستید و با پدربزرگم قرارداد ازدواج رو بستید و این یه سوءاستفاده از بنده هست!
پلک زدم و به طور جدی به چشم‌های سیاهش خیره شدم؛ اما اون نگاهش به روبه‌روش بود. اون هم به طرفم چرخید و با ابروهای بالا رفته‌اش گفت:
- من؟ من سوءاستفاده کردم؟ من که در واقع دارم ازت خواستگاری می‌کنم!
من هم مثل خودش ابروهام بالا رفت و گفتم:
- چی؟
پوزخندی زد و با همون ابروهای بالا خورده‌اش گفت:
- خودم، با پاهای خودم اومدم خواستگاریت!
اخم کردم و گفتم:
- داری بهم طعنه می‌زنی؟
نوچی کرد و بعد گفت:
- من به تو طعنه نزدم، من به تو واقعیت محض رو گفتم خانم نویسنده!
گارد بدی رو جلوش گرفته بودم و مدام سوتی می‌دادم.
- تو از کجا می‌دونی که من نویسنده‌ام؟ هان؟
دستش رو به عنوان تسلیم بالا برد و گفت:
- خیلی خب، چرا داری همین‌طوری برام گارد می‌گیری؟ من بهت واقعیت رو گفتم! بی‌خیال این حرفا، بگو ببینم تو چرا داشتی گریه می‌کردی؟ از این که داری به خاطر دشمن بودن خانوادگی‌مون ازدواج می‌کنی، گریه کردی؟
نمی‌تونستم بهش بگم که من حاضرم اجباری با تو ازدواج کنم؛ ولی تو رو از دست ندم!
پس بهش دروغ گفتم:
- به خاطر دوستم که پدرش رو تازه از دست داده گریه می‌کنم، مشکلیه؟
خنده‌ای کرد که نگاهم به چال‌گونه‌ی راستش افتاد. خیلی قشنگ می‌خندید و من عاشق‌شون بودم. دلم می‌خواست الآن برم توی آغوشش پناه بگیرم و بگیرم روی سینه‌اش بخوابم؛ اما چه خیال‌پردازی‌های دخترونه‌ای! به قول سهراب سپهری که میگه:
- چه خیالی...
چه خیالی!
فقط خوب می‌دانم که
حوض نقاشی من
بی‌ماهی است!
سرم رو پایین انداختم و متأثر از این اندوه که درون دلم لانه کرده بود، اشک‌هام بی‌اختیار پایین افکنده شدن.
بسه دختر! دیگه بسه! هرچی سختی که در این دوسال کشیدی کافیه و فقط به رسیدن بهش فکر کن! همه چیز رو به خدا بسپار راحیل!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
8
بازدیدها
496
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
413
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
244

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 4)

عقب
بالا