اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان زن جلاد | ملکه خورشید

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
Picsart_24-07-12_22-43-07-724.jpg

نام عنوان : زن جلاد
ژانر : پلیسی ، انتقامی ،عاشقانه
نویسنده : ملکه خورشید
ناظر: @پرنسس مهتاب
خلاصه :تا به حال فکر کرده اید که در کوچه ،خیابان و بازار ها،از کنار چه کسانی رد می شوید ؟
شاید با خودتان بگید از آدم های معمولی!چه سوال مسخره ای می پرسد.جواب خوبیست ،اما تو از کجا میدانی ؟شاید هزاران نفری که امروز از کنارت گذشتند ، در کمد ، یخچال و یا حتی در باغچه بزرگ خانه اش ، جنازه خاک کرده باشد. بخواهیم کمی ترسناک تر جلوه دهیم ، شاید دنبال کشتن تو هستند ؟
هیچ کسی معمولی نیست. همه روحی شیطانی در خود دارند. فقط بعضی ها قادر به بیدار کردنش هستند ؛ چه با زور، چه بی زور!
مقدمه :
سزاوار نیست
مرگ زودرسش
بر دست بشر
زود رنج نیست
درد مرگش
بر خویشش
فقط او آرام است
در خدافظی*
منظور است
با جلادش
* منظور به مراسم تشییع جنازه _ سوگواری.

نکته : هیچ قسمتی از رمان واقعی نیست و برگرفته از تخیل هستش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
[سودا]
قلنج دستامو شکوندم و یکم با بالفیکس ورزش کردم ‌.
از توی آینه به خودم نگاه انداختم ، من این آدم و این جسم رو به هیچ وجه نمی‌خواستم. حتی اگر الان به قصد کشته شدنم هم میومدن،هیچ عرضی نداشتم و میزاشتم با یه تیر خلاصم کنه. مثل مواقعی که من گلوله رو در قلب بعضیا اصابت کردم.
در که باز شد شهاب امد تو و دقیق پشتم وایستاد ‌.
- چیشده؟
- پستچی آورد؛گفت شخصاً گفتن بهت بدم.
- از طرف؟
- نمیدونم.
-باشه ممنون .
ازش پاکت رو که گرفتم ، کنارم وایستاد ‌. انگار کنجکاوی داشت بر رفتنش غلبه میکرد .
با دیدن چندین عکس و مشخصات فردی گیج گفتم:
- واقعا نگفت از طرف کیه؟
- شاید از سیاهرگ ها باشه.
روی صندلی نشستم و بعد از چند دقیقه متعدد سایت برام باز شد .
توی قسمت چت گروهی ازم اسم برده بود و گفت بود:
«جلاد، ببینم چیکار میکنی.»
از صفحه بیرون آمدم و به شهاب نگاه کردم .
- آدمای گنده ای هستن سودا ، به نظر همینجا تموم کن.
- من هر طور شده باید انتقام پدرم رو بگیرم .
سمت کمدم رفتم و خواستم لباسی بردم که از بازوم گرفت . بهم نزدیک شد و حالت تهدید وار گفت:
- از این داستان خودتو بیرون بکش.
- شهاب برو کنار .
- تو داری با آدمای... .
- شهاب!
فشاری که روی بازوم وارد میکرد ، هر لحظه بیشتر می‌شد.
سمت گوشم رفت و زمزمه کرد .
- سودا، من نمیخوام بمیری، چون یکی از بهترین افرادمون هستی. خواهش می‌کنم مراقب خودت باش.
چشم از زمین ، به چشمام دوختم. انگار که نگرانیش فقط از دست دادن یکی از افرادش نبود. چیزی ته ته عمق چشماش داشت، قضیه رو لو میداد. اما من خود دار فقط باشه گفتم و ازش کنار زدم .
 
با برداشتن سوئیچ یکی از سوشیرتم رو برداشتم و زدم بیرون. تک تک کلمات و حرفای شهاب میومد تو ذهنم اما مغزم بر همشون غلبه میکرد . انگار واقعا نمی‌خواست واقعیت رو بپذیره، اینکه ته این بازی نه خوبی و نه بدی به من میرسه . چیزی بزرگتر از افکارم برام اتفاق میوفته . من از مرگ نمیترسیدم ، فقط میخواستم هر طور شده دِینم رو به پدرم اعطا کنم . هر طور شده خودم رو به انباری رسوندم و با برداشتن کیفم ، سوار موتور شدم . اما به یکباره تصمیم گرفتم با ماشین برم . به احتمال زیاد اون پلیس دنبال منه و منم اصلا دوست نداشتم قبل از اتمام حجت با زندان و حتی شاید اعدام رویارویی کنم .
نگاهی به آدرس و اطلاعاتی که سیاهرگ بهم داده بود ، کردم. اولین نفر درباره ی یک پسر به نام آریا هست و بعدی دختری به نام مینو بود .
دیگه نگاه ننداخته و با روشن کردن موتور ، حواسم رو درست جمع کردم.
***
اروم دور دهنش که خون بود ، پاک کردم و با دستکش مچش رو بالا اوردم . جالب بود که دیگه نسبت به هیچ چیزی واکنش نداشتم. انگار داشتم خودم رو با این اتفاقات و ماموریت ها اوخت می‌دادم. انگار احساسات و عواطف لطیفم زیر این کشت و کشتارها نابود می‌شد.
انگار داشتم با دختر رویایی که بودم خدافظی می‌کردم. عجیب این بود که متنفرم بودم از این حس و حال ، از این بی حس بودن . هیچ هدفی برای زندگی نداشتن . این پسر روبه روم آرزو داشت ، اما تا وقتی اسم سیاهرگ ها رو آوردم، خودش پیش قدم شد .
هر آدمی که جلادش بودم ، هیچوقت تکرار میکنم هیچوقت به همین سادگی نمی‌پذیرفتن . بعد از گرفتن عکس جنازه اش رو رها کردم و رفتم اما با دیدن جعبه ای کنجکاو سمتش رفتم .
با شکوندن قفلش اروم عکس و نامه هارو بیرون آوردم. عکس دختر کوچیکی بود که زیرش نوشته بود مهتاب من ، انگار تا به الان یکبار این دختر رو دیده بودم. یادم نمیاد در چه مکان و در چه زمان ، اما شکاک بر این بودم که دیدمش.
عکس و نامه هارو توی جیبم فرو بردم. با برداشتن کیفم سمت در رفتم که صدای زنگی به گوشم رسید .
عقب رفتم و خودمو به پنجره رسوندم . ارتفاع بلندی داشت و من مطمئن بر این بودم نمیتونم بپرم . به ملافه ای که ول شده روی تخت بود نگاه انداختم و فکری به ذهنم رسید . ملافه رو به یک قسمت از نزدیکای پنجره گره زدم و اروم به سمت پایین رفتم .
بعد از به پایان رسیدن، با تمام فشار ملافه رو کشیدم که روی سرم افتاد .
سریع جمع کردم و توی اشغالی انداختم. اروم ماسکم رو پایین کشیدم و با دقت به اطراف نگاه کردم . ماشین نبود! جای تعجبی هم نداشت ‌، بدون زدن قفل فرمون یک ثانیه ای دزدیده می‌شد.
با دیدن آمبولانس و پلیس سریع از منطقه دور شدم و توی پارک کنار یک خانمی نشستم . به نظر میومد متاهل باشه چون همش اسمی رو صدا میزد .
- آیسل؟ یاخدا... .
با دیدن بچه که وسط پارک بود بود ، اخمام از هم باز شد .
مادرش با جیغ دوید و خواست سمتش بره اما به یکباره افتاد . وضع مسخره ای بود و واقعا تحملم داشت به اتمام می‌رسید. انکار نمی‌کنم داشتم به این فکر می‌کردم که شاید خدا داره اشاره می‌کنه، من برم نجاتش بدم .
 
از جام بلند شدم که صدای گریه های بچه به گوشم رسید. روی مخم رژه می‌رفت. برخلاف تصورم جهت برگشتم و سمت بچه رفتم .
وقتی تو بغلم بردم با دیدن اخمام خنده اش گرفت.
پوف کلافه ای کشیدم و گفتم :
- این همه آدم رو دنبال خودت کشوندی ، حق میدم بخندی.
- وای خانم ازتون ممنونم . بیا اینجا قشنگم ببینمت ‌.
- خواهش میکنم.
با دیدن پلیس سریع تند پا کردم و خودمو به جاده رسوندم . یه تاکسی گرفتم که شهاب ادرس یک فردی رو برام فرستاد.
***
زنگ ویلایی که آدرس رو داده بودن ، زدم . صدای پیرمردی پیچید .
- بفرمایید؟
- پارک بان ۱۲۴.
در باز شد که وارد حیاط شدم . نمای آنچنان جالبی نداشت . پیامی از طرف شهاب امد .
«وارد خونه شدی؟»
«بله»
«خیلی مراقب خودت باش ، یکم وقت بگذرون سیستم پر محافظش رو هک کنم»
جوابی ندادم و گوشیمو توی جیبم بردم .
با صدای پایکوبی و آهنگ پر صدا حدس خوبی نزدم.
[امیر حافظ]
مغزم بشدت درگیر شده بود . در باز شد و با دیدن سیامک لبخند کوچیکی زدم .
- چه میکنی برادر؟
- دارم گیج میشم سیامک ، نمیدونم چی درست و چی غلط هست. مثل یه پسر تازه به دوران رسیده شدم که هیچی نمیدونه، این پرونده بدجور داره هوش من رو زیر سوال می‌بره.
- تو اول به من بگو. چرا هی گیر به این پرونده میدی؟
- تو هم سرهنگ‌شدی؟
- عاشق شدی؟
- من با تو شوخی دارم؟این چه ربطی داره؟
- پرونده رو نمیگم ، دختره رو میگم .
- کی؟
- همون دختره که صبح امد و میخواست ... .
- سیامک بزار برات روشن کنم . من به هیچ دختری علاقه ندارم و نخواهم داشت. گرفتی؟ نمیخوام بخاطر یه دختر اینقدر باهام راحت باشی .
انگار که بهش برخورده باشه بلند شد و گفت :
- همونجوری توی خودت پیله کن . انقدر احمقی که مینو به اون خوبی رو رد کردی . البته به نفع من کار کردی .
- کافیه دوباره تکرار کنی تا اون روی دیگم رو ببینی .
- من دارم با مینو نامزد ... .
مشتی روی صورتش فرود اوردم و یقه اش رو گرفتم.
- پس هنوز دوسش داری .
- اشتباه برداشت نکن . چون داشتی حرف مفت میزدی زدمت .
- من ... .
عقب رفتم و دستامو توی جیب هام فرو بردم .
- دوست خوبی باش و برو.
گوشیم به زنگ خورد که سریع برداشتمش.
- بله؟
 
- الو؟امیرجان؟
- سلام زن دایی ، بفرمایید؟
- میتونم ازت یه خواهشی بکنم؟
- بفرمایید ببینم در توانم ... .
- مینو رفته یه پارتی خطرناک ، خواهش می‌کنم یه لحظه پلیس بازیت رو کنار بزار .
- میدونید دقیقا کجاست؟
-دوستش داره آدرس رو برام می‌فرسته. الان برات میفرستم .
تلفن رو قطع کردم و لباسمو عوض کردم ‌. صدای سرهنگ میپیچید.
- امیر تونستی... .
- یه کاری فوری برام پیش آمده سرهنگ ، با اجازتون من رفتم.
دویدم که با داد گفت :
- مواظب باش .
[سودا]
وارد شدم که پیامی از شهاب امد .
«از پله ها بالا میری و وارد اولین اتاق می‌شی. لباستو که عوض کردی میری پایین و مثل مهمونا میرقصی.»
«واقعا این یه ماموریته؟»
«سودا جدی باش.»
بوی سیگار حالمو بهم میزد پس سریع دست به کار شدم .
پله هارو بالا رفتم . اولین اتاق رو باز کردم و بستمش.
اتاق بعدی رفتم که لباسی روی تخت بود. خیلی باز بود و رنگ نسبت جیغی داشت . شروع به تعویض شدم .
موهامو رو باز گذاشتم که صدای کوبیدن دری رو شنیدم .
لعنتی فرستادم و سریع لباسام رو توی کوله انداختم و توی کمد قایم شدم .
دختر و پسری وارد اتاق شدن . معلوم بود خیلی تو حال خودشون نیستن، پس از این فرصت استفاده کردم .
اروم در کمد رو باز کردم و خواستم برم که صدای پسره متوقفم کرد.
- صدا چی بود؟
- اهمیتی داره مگه؟
- معلومه نداره .
قدم های تندی برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
گوشیم رو در اوردم و به شهاب پیام دادم.
«به اینجاش فکر نکردی یه آدم میتونه اتاق بیاد؟»
«تو هم دختر مظلوم سر کوچه نیستی که نمیتونه از خودش دفاع کنه!»
«یه مرده داره سمتم میاد.»
«ریش های مشکی و سر کچلی داره؟ کیفت رو بهش بده و تفنگ رو ازش بگیر.»
- دخترجون ، کار باهاش رو بلدی دیگه؟
با انداختن گلوله خشاب رو کشیدم و پشتم قایم کردم که لبخند کوچیکی زد .
- اسحله سایلنسر دیگه کار بلد میخواد؟
- پایین آدمای گنده زیاد هستن . کارتو جوری تموم کن هیچ کس نفهمه.
از کنارش گذشتم و خواستم برم اما مانع شد .
- بزار حرفم تموم بشه بعد برو .
میکروفون ریزی توی گوشم گذاشت و گفت :
-به سلامت .
وارد جمع شدم و خودمو به پیست رسوندم .
صدای شهاب رو از پشت میکروفون شنیدم ، سریع گفتم :
- طرف کیه؟
- تو الان دقیق کجا هستی؟
- وسط پیست رقص!
- به سمت چپ نگاه کن ، یه مرد کوتوله ای هستش که کلی گنده بک نزدیکش ، درسته؟
- آره.
- هدفمون مرد کوتوله اس ، اما ریسک خیلی بزرگی هست .
- منظورت اون گنده بک هاس؟
- دقیقا .
خواستم برم سمتشون که دختری جلوم امد .
- تا حالا اینجا ندیدمت‌.
ابرو بالا دادم که دستامو گرفت و از پیست اورد بیرون .
- اسم من ارزو هست اسم تو؟
- بگو هانا .
- هانا .
- دخترجون راحت باش . جایی بهتر از اینجا پیدا نمیکنی ‌.
سمت جمع دخترا رفتیم که آرزو سوالی گفت:
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
31
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
57
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
226
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
133

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا