نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان رمان: تازیانه جنگل
نویسنده: عسل خان بابایی
ژانر: عاشقانه، ترسناک، فانتزی
ناظر: @CANDY
خلاصه: در مورد دختریه که توی سن هفده سالگی خوابهایی میبینه که بهشون حس نزدیکی داره. حالا دختر قصّهی ما توی تولّد هجده سالگیش حقیقتی رو متوجّه میشه و به جایی میره که بهش تعلّق داره؛ بین یک جنگ، جنگی پر از سیاهی.
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید. قوانین پرسش سوال ها
مقدّمه :
درون سوز و سرمای وحشت پا به فرار گذاشت. توی جنگل میدوید؛ حتّی ماه هم چهرهی خود را پوشانده بود. شاخه و برگهایی که مثل تازیانهای
خشن،گوشت و پوستش را از هم میدرید. پاهایی که دیگر جان نداشت، امّا برای نجات جانش میجنگید .
اشک و وحشت، چهرهی دخترک را پوشانده بود و خود را گسترهای در وجود او کرده بود، آنگاه که
من از درد او لذّت میبردم و ناظر آن بودم ، صدای گرگهای درندهی که خود را برای هر چه ضعیفتر کردن دخترک خسته با آن لباس بلند سفید که خود را به خون مزین کرده بود.
دخترک نای دویدن نداشت، درمانده بود . پشت درختی پنهان شد که از قضا تاریکترین وحشت اون شب هنوز در راه بود . دخترک هنوز نمیدانست آن لحظه که صدای جیغ گوش خراش دوستش را که آن قاتل در حال تکّهتکّه کردن او بود هنوز در گوشش مثل نوای پیانویی نواخته میشد.
او کابوسش را برای بارها در بیداری مشاهده میکرد. او باید میجنگید، امّا جنگجوی خستهی
بود که حتّی شمشیرش هم گم کرده بود. دخترک انگار در بیداری آتش گرفته بود. باز به دویدن ادامه داد، آنگاه که فکر میکرد از مرگ گریخته
است، امّا در خیال خام به سر میبرد .
آن همش نقشهای برای جذابیت بیشتر داستان آن قاتلک کوچک بود. دخترک را مثل خیمهشببازی در دست داشت و نخش را خود کنترل میکرد و تکان میداد.
°•شروع رمان هیجان انگیزمون •°
الآن سه ماه شده که خوابهای ترسناک و عجیب و غریب میبینم . جنگل، یک جنگل لعـ*ـنتی با آن موجودات ترسناکش، امّا با اینکه هر کدوم از خوابهام من رو تا مرزسکته میبرد؛ ولی انگار بهشون عادت کردم. فضا،حرفها و موجودات؛ انگار همشون رو میشناسم و بهشون احساس نزدیکی میکنم. انگار با هر بار دیدنشون یکی از حفرههای قلبم پر و خالی میشه . یک حسّ هیجان که توی کّل عمرم دنبالش بودم . اوه!لعـ*ـنتی! من هنوز خودم رومعرّفی نکردم .من پریام؛هفدهسالمه و آخر این ماه میشم هجده ساله میشم.! توی یک خانوادهی معمولی زندگی میکنم و یک برادر بزرگتر از خودم دارم که اسمش میثم هست. اوم! میدونم اسمهامون اصلاً به هم ربط نداره؛ ولی زندگی لذّتش به همین تضادهاست . برادرم روانشناسه . مادرم هم خونه داره و پدرم معلمه . یک خونهی معمولی داریم که به لطف مادرم به بهترین نحوه چیده شده و خیلی زیباست . حسّ آرامش میده . من قراره آخر امسال دیپلم انسانیم رو بگیرم . قیافهی کاملاً زیبا و عروسکی دارم که آرزوی همه هست؛ولی برای خودم مهم نیست . چشمهای آبی با مژههای فر و بلند، بینی عروسکی سر بالا که همه فکر میکنن عمل کردم . لـ*ـبهای قلوهای فانتزی دارم که میتونید توی گوگل بزنید ؛ طرحش براتون میاد.پوست سفیدی دارم . موهام طلایی و تازگیها هالههای نقرهای هم داخلشون خودنمایی میکنه؛درسته !دقیقاً از وقتی که این کابوسهام شروع شد . قدّمنرماله و هیکل خوبی دارم . از بچگی مغرور و ساکت بودم ؛ البته شیطونی هم زیاد
می کردم . شخصیت مرموز فامیل به حساب میام؛ چون از هیجان و درد لذت میبرم . از بچگی کیکبوکسینگ و، کاراته و، تکواندو و دفاع شخصی رو رفتم ؛ چون استعداد زیادی داشتم کمربند همه رو گرفتم . دفاع شخصی که میدونم میگیدوقتی همهی رزمیها رو رفتی، چرا دفاع شخصی رفتی ؟ خب چون دلم برای اسلحههای سرد و کار و دفاع ازشون قنج میره و عاشقشونم . این هم از من !
- پریا !
- جانم مامان؟
- بیا پایین صبحونهات رو بخور، دیرت شد دختر.
- اوکی مامان، الآن میام.
وقتی پایین رفتم داداشمم سر میز صبحانه نشسته بود.کرم درونم هی میگفت (پریا من رو بیار بیرون، میخوام کرم زدایی کنم) منم به حرفش گوش دادم. پشتش رفتم و یک پس گردنی زدم که کلش توی مربا رفت.
وا ! من که آروم زدمش. به سمتم برگشت و با دیدن من گفت:
_ اگه دستم بهت نرسه، پریااا میکشمت.
بعد دنبالم دوید من هم مثل میگمیگ جان عزیزم را در دست گرفتم و دِ برو که رفتیم .
بعد اینکه برادر گرام من را گرفت چند تا مشت و لگد و نیشگون از من گرفت و ولم کرد، من هم پیش به سوی اتاقم رفتم که حاظر بشوم و به مدرسه برم بلی من بچه منظم و درس خوانی هستم .
وقتی حاضر شدم بیرون آمدم که پیمان مثل خرس مهربان به سمتم آمد و دو تا لقمه اندازه یه کروکدیل دستش بود گفت:
_ یکیش مربا گل هست اون یکی پنیر سبزی کدوم رو میخوای؟
یک دو دوتا کردم و نون سبزی را گرفتم که او هم آن یکی را توی حندق بلا کرد و آنقدر تندتند میخورد که برگهایم ریخت.
پریا:
_ خفه نشی.
با دستش علامت "اوکی" نشانم داد.
رفتم کفشهایم را بپوشم که پیمان هم آمد و گفت:
_ پریا؟
گفتم:
_بله؟
پیمان:
_ صبر کن خودم میرسونمت.
پریا:
_ اوکی، فقط زودتر دیرم شد.
سریع کفشهایم را پوشیدم و سوار ماشین شدیم البته ماشین پدرم.
پریا:
_ پیمان، خدافظ.
سرش را تکان داد و گفت:
_ مواظب خودت باش آتیش کم بسوزون، شاید ظهر خودم دنبالت بیام.
سرم را تکان دادم و گفتم:
_ باشه، حالا گمشو دیرم شد.
بعد سریع وارد مدرسه شدم و دنبال ویدا و ندا گشتم دوتا خواهر بودن جالبیش اینجا بود که کپی هم بودن حتی خال زیر چشمهایشان یکیِ؛ وقتی پیدایشان کردم با یک لگد توی ماتحتشان زدم که هر دو محکم یک پس گردنی توی ملاجم زدند و گفتند:
_ هزار بار بهت گفتیم عین آدم اعلام حضور کن.
یک چپچپ نگاهشان کردم و گفتم:
_ خوب شاسکولا چه خبر؟
گفتند:
_ هیچ خبر تازهایی نیست.
بعد یکهو ویدا گفت:
_ از خوابهای تو چه خبر ؟
این دوتا توی این چند وقت خیلی مشکوک میزدن. یک نگاه بهش کردم و گفتم:
_ هیچی والآ همون قدیمیها، ولش بیاین بریم سر صف زنگ رو زدن.
هردو موافقت کردند و سر صف رفتیم؛ بعد از اینکه کارهای کسل کننده هر روز را انجام دادیم توی کلاس رفتیم.
بچهها تا ما را دیدن همه یکم ساکت شدن، عادت داشتیم؛ چون ما کلاً بچههای به ظاهر ساکتی بودیم اما ! بر عکس ظاهر آروممون خیلی شیطون بودیم این را وقتی فهمیدن که با اکیپ بچه قلدرهای مدرسهیمان دعوا کردیم، آنقدر با کارهایمان اذیتشان کردیم که آخر جلوی بچهها آمدن و به غلط کردن افتادن .خخخ هر کی با ما در افتاد ور افتاد ما اینیم داوش.
سرجایمان نشسته بودیم که یک خبر دسته اول به گوشم خورد.
_ هی، نسرین تو مطمئنی که جایِ خانم فرامرزی یه استاد مرد میاد؟
نسرین:
_ اه، اره دیگه گفتم که از مدیر شنیدم .
سریع به بچه ها نگاه کردم که انگار آنها هم متوجه شده بودن سریع یه لبخنده شیطانی رو لبهایشان آمد.
درگیر نقشه کشیدن واسه استاد جدید بودیم که دیدم همه بچه ها بلند شدن و دارن پچپچ می کنن. ما هم بلند شدیم که چشممان به جمال استاد خورد. نه ! این که پسر همسایه ماست با این حرفم ندا و ویدا هم گفتند:
_ مطمئنی ؟
پریا:
_ اره بابا، اسمش خیلی عجیب بود بزار ... آها یادم اومد.
ندا و ویدا:
_ خوب اسمش رو بگو دیگه.
_ من آرنام احمدی هستم دبیر جدیدتون .
ندا:
_ بیا انقدر لف دادی که ضایت کرد خودش گفت .
این دوتا اسکول همینطوری داشتن بهم میخندیدن که یه نیشگون از ماتحتشون گرفتم صدای جیغشان در آمد .
آرنام:
_ اون عقب چه خبره؟
با صدای آرنام سریع با یک جهش پریدم صندلی عقب که جای من بود نشستم، آن دوتا هم مثل چوبخشک خشکشان زد.
آرنام:
_ خوب همه می تونن بشین به جز اون سه تا خانم آخر، بلندشید خودتون رو معرفی کنید دلیل جیغ کشیدنتون هم بگین .
من سریعتر بلند شدم و خودم را معرفی کردم.
پریا:
_ من پریا یوسفی هستم هفده سالمه دلیلی هم نداشتم؛ چون اصلاً جیغ نزدم (دستم را به آن دوتا شاسکول نشان دادم و گفتم) ندا، و ویدا هر دو خواهرن فامیلاشون هم ابجدی هست دلیل جیغ کشیدنشون هم این پرچ رو صندلی بود که چندبار به مدیر گفتیم درست کنه که با هر بار نشستن داغون نشیم ولی دریغ و افسوس که اهمیت ندادن.
آخيش نزدیک بود خفهبشم یک نفس زر زدم.
آرنام:
مگه میشه من این سه تا دختر را نشناسم. اصلاً دلیل اینکه توی این مدرسه آمدم به خاطر این سه تا وروجک بود؛ وقتی پریایِ سرتق بلند شد و تندتند شروع به حرف زدن کرد آخرش دیگه دیدم داره کبود میشود، آخه دختر خب یک نفس بگیر؛ ولی الحق خیلی شیطونه، من دیدم که کار خودش بود صدایِ جیغ دخترها را درآورد. راحت میتونم از طریق نیروم ذهنشان را برسی کنم؛ ولی خب بزار فکر کنه قانع شدم.
آرنام:
_ فکر کنم خانمهایِ ابجد زبون ندارن که شما جاشون صحبت کردین درضمن یه نفس بگیرن بین صحبتهاتون که تلف نشین، و من با مدیر صحبت میکنم که میز شما رو عوض کنن و شما هم خواهشاً دیگه جیغ نکشین حالآ بفرمایید تا بقیه خودشون رو معرفی کنند که زمان کلاس همینطوری داره میره.
یعنی آنقدر حرص خوردم، پسری شاسکول قشنگ گفت صدام بده .
در تمام طول کلاس بغض کرده بودم و به درسش درست گوش نمیدادم. توی حال خودم بودم که نمیدانم چرا یکهو احساس خواب شدید کردم سرم را روی میز گذاشتم و به عالم بیخبری فرو رفتم.
آرنام:
داشتم درس میدادم یکهو قدرت زیادی را حس کردم، سریع برگشتم همه را از نظر گذراندم. دیدم ندا و ویدا دارن با نگرانی نگاهم می کنند. تماس ذهنی ویدا را باز کردم که گفت:
_ الهه خواب گرد اینجاست، رفته تو خواب پریا الانم داره باهاش حرف میزنه، باید جلوشو بگیریم.
سریع تماس را قطع کردم و به سمت بچه ها برگشتم و گفتم:
_ بچهها کلاس تعطیله میتونید برید حیاط تا زنگ بخوره من یه کاری دارم.
آنها هم که انگار از خدایشان بود. همه سریع بیرون رفتند؛ صبر کردم تا کلاس خلوت بشود.
سریع به سمت پریا رفتم و به ندا هم گفتم که در کلاس را ببند.
دستم را روی پیشانیش گذاشتم؛ لعنتی آخه چرا نمیشد؟ یعنی آنقدر این دختر قویه؟
سعی کردم با تکان دادنش بیدارش کنم اما نمیشد. یکهو ویدا بطری آب معدنیاش را روی پریا خالی کرد.
پریا:
_ تو کی هستی؟
_ من الهه خواب گرد هستم .
با بهت نگاهش کردم. حاجی دوربین مخفیه؟ یکهو از آنجایی که بودیم به یک جای دیگه رفتیم، آن هم با یک بشکن آن زن. دیگه به سرم زده بود که گفت: _ تو باید زودتر همه چیز رو بفهمی دنیات بهت نیاز داره، تو باید قدرتهات رو جمع کنی تو قوییترین موجودی هستی که میتونه همهی جهانها رو نجات بده...
بعد وسط حرفش، هین ! چشمهایم را باز کردم، با ششتا چشم روبهرو شدم. خب چیه؟ هر آدمی دوتا چشم داره حالآ سه جفت چشم میشه ششتا دیگه، بگذریم.
پریا:
_ اینجا چه خبرِ؟
به خودم نگاه کردم و گفتم:
_ من چرا خیسم؟ کدوم الاغی من رو خیس کرده، هان؟
بعد نگاهم به دبیر جدید افتاد، با اخم گفت:
_ شما سر کلاس من خوابتون برده بود هر کاری دوستات کردن بیدار نشدین، آخر مجبور شدیم با آب ریختن روتون از اون خلسه توی خواب بیرونتون بیاریم.
-با این حال کم نیوردم ، شما هر کی از خواب بیدار نشه روش آب میرزین ؟
__یک بار گفتم من روت آب نریختم کار دوستت بود .
-خاک تو سرت کنم تو باید جلو اون خرس گنده ها رو می گرفتی حالا بیخیال
__عجبا از دست این ،دختر این همه قر زد که بگه آخرش بیخیال یه نگاه بهش کردم . میشه بدونم چه خوابی دیدی؟
-با سوال ارنام یاد خوابم افتادم ولی به اون چه ربطی داره ها اومدم بزنم تو ذوقش قشنگ قهوه ایش کنم که با دیدن قیافش که نکته بین و یه جورایی خواهش توش موج مکزیکی میزد بیخیال شدم .
چیز مهمی نبود خواب هایه من زیاد با عقل جور در نمیاد .
__هر خواب یه علتی داره این که میگید خواب هاتون با عقل جور در نمیاد شاید دید شما با خواب هاتون متفاوته اگه برام میگفتید شاید می تونستم کمکتون کنم .
-با شنیدن حرفش یکم فکر کردم یعنی می تونست بهم کمک کنه ؟
باشه . اوم یه خانومی اومده بود تو خوابم که میگفت الهه خواب گردم خواب گذارم نمیدونم یه همچین حرفی زد بد گفت که باید جهان نجات بدی به دنیا خودت برگردی از این چرت پرتا دیگه حالا به نظرت من با خوابم مشگل دارم یا خوابام با من مشگل دارن ؟
__با حرفی که زد از فکر در اومدم پس داره نزدیک میشه باید سریع نیروهای به دست بیاره تا ببرمش دنیای خودمون نگامو دادم گفتم تو باهاش مشگل داری اگه خواستی می تونم بهت کمک کنم .
بعدم کیفمو برداشتم بهتر بود برم تا همین جاشم زیاده روی کرده بودمو برا امروز کافی بود .
-این پسره واقعا دیونس با فکر دخترا سریع دویدم دنبالشون که اونا فرار رو به قرار ترجیح دادن .
بعد از آخرین کلاس یه راست اومدم خونه هیچکی خونه نبود طبق معمول حال گرم کرون غذا هم نداشتم پس تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم بعدش بخوابم والا من به خرس درونم گفتم عزیزم برو من جایه تو شیف میدم .
داشتم وسایل هامو آماده می کردم که برم حموم یهو در اتاقم با شدت بسته شد یه نگاه کردم به در شاید باد از پنجره اومده بستش با این فکر اومدم برگردم که یادم اومد اتاق من شاسگول که پنجره نداره سریع برگشتم که همون لحظه برق رفت لعنتی .
رفتم لامپ رو روشن کنم همین که دستم به پریز برق خورد احساس کردم یه چیزی زیر دستمه با ترس دستمو کشیدم گوشیمو با بدبختی تو تاریکی پیدا کردم نورش رو انداختم رو پریز که با چیزی که دیدم تا مرز سکته رفتم اون سم داشت نصفش انسان بود نصفش گوسفند دهنمو باز کروم چنان جیغ کشیدم که پشمایه خودم ریخت دویدم رفتم تو حموم تو اتاقم درم قفل کردم همین که آروم شدم با برگشتم و دیدنش تو نیم سانتی صورتم از حال رفتم
___پیمان : وقتی اومدم دیدم برق خونه خاموشه هر چی اومدم روشن کنم نشد رفتم کنتر رو چک کردم که دیدم از کنتره روشن کردم اومدم داخل داشتم میرفتم تو اتاقم که نگام افتاد به اتاق پریا گفتم یکم اذیتش کنم رفتم دیدم با رنگ پریده خیس ع×ر×ق رو تخت خوابیده نشستم کنارش یه دونه از پر اون مرغ تاکسی درمی که رو میزش گذاشته بود کندم شروع کردم به کرم زُدایی .
-با حس خارش بینیم چشامو وا کردم نگام افتاد به پیمان طی یه حرکت چنگیزی بالشتمو از زیر سرم برداشتم افتادم به جونش با یه لگد از اتاقم بیرونش کردم به ساعت نگاه کردم وا کی اینقدر خوابیدم بد تازه یادم اومد چه اتفاقی افتاده بود هر لحظه بیشتر می ترسیدم و ترس به بند بند وجودم رسوخ می کرد امکان نداره که خواب بوده باشه چون همه اینا رو انگار با پوست جونم حس کردم امکان نداره رفتم طرف گوشیم تو کانال خودمون به اون دوتا همه چیو گفتم که اونا یکم دل داریم دادن و گفتن تنها نمونم اینا .
اخه شاسگولا چطوری تنها نباشم میخواین یکی استخدام کنم کلا هر جا میرم دنبالم راه بیوفته .
-خوب حالا قاطی نکن،میخوای ما چند روز بیایم پیشت ؟
نه باو باز میاین اینجا چتر می کنید دیگه نمیرین هنوز دفعه قبل یادم نرفته تخت خودمو گرفته بودین .
اصلا ولش باو من برم فعلا.
قبل اینکه حرفی بزنن از گروهمون اومدم بیرون اف شدم کلا عادتمه.
رفتم پایین دیدم بوی غذایی مورد علاقم خونه رو ور داشته خورشت کلفس عسیسم ووی ننه فدات شه
رفتم آشپز خونه در قابلمه رو ور داشتم که ناخونک بزنم ننم زد رو دستم .
__باز تو اومدی آشپز خونه شروع کردی ناخونک زدن به غذا مگه نمی دونی بدم میاد !
--خودم عین گربه شرک کردم ننه جونم آخ من فدات شم این بچه تفلیم گشنس ناهارم کوفت نکردم .
__صبر کن الان می کشم برو پدرت و اون داداش خرس گندتو صدا کن بیان سر میز تا من غذا رو می کشم .
--یه ب×و×س از لپ مامان گرفتم تو جون بخواه رفتم سراغ پیمان و بابایی خودم .
همه رو صدا کردم خ خ هر کی ندونه انگار چند نفرو صدا کردم کلا دو نفر بودن دیگه .
رفتم نشستم پشت میز زود تر از همه شروع کردم به غذا خوردن .
وقتی غذام تموم شد از مامان بابت غذا تشکر کردم و بعد بلند شدم که بیام اتاقم .
تو راه پله احساس کردم ته راه رو اتاق مهمان یه چیزی رد شد .
تو دلم گفتم حتما خیالاتی شدم اومدم برم که با صدایه افتادن چیزی از اتاق آخری راهمو به اون سمت کج کردم در اتاق مهمان رو باز کردم برو زدم داخلی از نظر گذروندم که دیدم یکی از دکوری ها که مامان به دیوار زده افتاده بیخیال اومدم برم که احساس کردم اتاق داره سرد میشه .
تو دلم گفتم این عادیه چون خیلی وقته کسی تو این اتاق نیومده .
اومدم بیرون ولی تو فکر بودم یه چیزی ته دلم وادارم می کرد که موضوع ظهر و الان رو بهم ربط بدم و این داشت مثل خوره مغزم نابود می کرد .
رفتم تو اتاق لب تابم رو در آوردم.
تو گوگل در حال سرج کردن و نت گردی بودم که یه پیام ناشناس از ایمیل برام ارسال شد .
کنجکاو شدم بازش کردم که متنش این بود .
مواظب خودت باش و سعی کن پیش دوستات بمونی و به چیزی که تو رو راهنمایی می کنه گوش کن و به حس هات توجه کن تا زنده بمونی تو به حقایق نزدیکی .
پیامش که عجیب غریب بود سعی کردم فرستنده پیام رو از ایمیل پیدا کنم اما نمیشد .
واقعا عجیبه چرا اینجوری شده زندگیم ؟
بیخیال همه ایم موضوع ها لب تابلو جمع کردم رو میز کامپیوترم گذاشتم و بعد شونه کردن موهام برق اتاق رو خاموش کردم زیر پتو خزیدم همیشه خنکی پتو رو پوستم بهم لذت زیادی تزریق می کنه .
با همین فکرا خوابم برد .
صبح از خواب بیدار شدم دیدم زوده پس رفتم دستشویی مسواک زدم و صورتم شستم اومدم بیرون شروع کردم به بافت زدن دو طرف موهام یکمم ریمل زدم جون چه ناز شدم من مخصوصا با اون دوتا سوسکی ها که آزاد گذاشتم رو صورتم سریع لباس مدرسمون پوشیدم کیفمو برداشتم بعد از چپوندن کتابام راهی اشپزخونه شدم صبحونه رو چیدم خودمم چند تا لقمه نون پنیر گردو خوردم یه لقمه هم گرفتم برا مدرسم اینطوری که معلومه امروز خودم باید برم مدرسه .
کفش هامو پوشیدم از خونه زدم بیرون داشتم راه مدرسه رو میرفتم که بوق پی در پی یه ماشین ۳ متر شوت شدم هوا برگشتم که دیدم همون همسایه یا جناب دبیرمون هست . __ارنام : بعد اینکه دیشب اون ایمیل رو فرستادم مطمئن شدم اونو دیده یکمی خیالم راحت شد .
صبح داشتم میرفتم مدرسه که دیدم پریا هم داره میره تو فکر بود و اصلا حواسش نبود منم یکم کرمم گرفته بود مثل این آدم زمینی ها واسه همین پشت سر هم بوق زدم که از ترس پرید با چشای گشاد شده برگشت با دیدن من اخماشو کشید تو
شیشه سمت خودمو پایین دادم .
دارم میرم مدرسه اگه میخواید میتونید سوار شید مسیرمون یکیه برسونمتون این موقع صبح هم ماشین درست گیر نمیاد.
-پریا: اول خواستم بهش برینم اما دیدم بدم نمیگه واسه همین پیشنهادش رو تو هوا زدم قبول کردم سر راه هم میرفتیم دنبال اون دوتا پت مت والا هرچی مفت باشه کوفت باشه .
__ارنام : سریع قبول کرد سوار شد با خوندن ذهنش برگام ریخت چقدر این آدم پرو بود میخواست منو با زیرکی تموم ببره دم خونه ندا و ویدا تا اونا هم ببرم منم عمرن از اون طرف برم.
انداختم تو بلوار از اونجا راهی مدرسه شدم ترافیک رو به جون خریدم که این دخترو ضایع کنم تو این فکر بودم که واقعا این می تونه دنیا ما رو نجات بده یا نه .
اه عجب پسره خری چرا از این مسیر رفت .
ولش باو یه تختش کمه ، همین جوری داشتم غر میزدم که یه نگاه بهم کرد و اهنگ رو پلی کرد و اهنگ ملایمی تو ماشین پخش شد .
من خوشم نیومد همین جوری عوض کردم تا رسیدم به یه اهنگ از امیر خوشنگار گذاشتم بخونه .
تا رسیدن چند بار دیگه هم همونو از اول گذاشتم تا رسیدیم .
ممنون بابت رسوندنم.
__ارنام : تا اومدم جوابش رو بدم سریع از ماشین پیاده شد . عجب دختریه این هوف .
-پریا :رفتم تو حیات تا دخترا رو پیدا کنم اما هر چی گشتم نبودن به تخمدانم ولش باو
بعد راهی کلاس شدم که دیدم شنگولو منگول داخل کلاسن دارن خر خونی می کنن.
من نمی دونم چرا انقدر اینا در گیر درسن ؟
بیخیال شدم رفتم سر جام نشستم که اونا برگشتن نگام کردن .
--ندا: به چه تیپی زدن خانم موهارو موژ هاشو خبریه ؟
-پریا : یه چپکی نگاش کردم حرف اضافه موقوف یکیتون میاد پیش من ها من امتحان امروزو نخوندم.
--ویدا : نه بابا رو دل نکنی یه وقت ؟
-پریا : یه چشم غره خفن رفتم براش شما نگران خودت باش .
درحال جـ×ر بحث بودیم که بچه ها و دبیرم اومدن .
اون دبیر خرمون تا رسید گفت کتاب هامونو بدیم به مبصر تا جمع کنه تقلب نکنیم تا امتحان بگیره .
منم کتابمو دادم والا نخوندم به دردمم نمیخورد.
موقع امتحان هر کاری کردم ندا بهم نمی رسوند از عصبانیت کم مونده بود میز جلومو آتیش بزنم .
یکم تمرکز کردم بعد دیدم انگار می تونم همه جواب هایه ندا رو بدون اینکه نگاش کنم ببینم ، برگام ریخت احساس کردم سرم داره درد می گیره بیخیال اینا شدم فعلا بزار جواب ها رو بنویسم از اون چیزایی که نمی دونم چه طوری تونستم ببینم و جواب سوال ها بود شروع کردم نوشتن یکم که تمرکز کردم دیدم می تونم برگه هر کیو که خواستم ببینم پس تمرکزم گذاشتم رو شیدا بچه درس خونمون هر چی می نوشت منم نوشتم و بعد بزرگمو تحویل دادم .
ندا با تعجب و هاج واج نگام می کرد خخ اوس کریم نوکرتم نمی دونم چه طوری ولی دمت گرم بعد با احساس خیسی صورتم از تشکر کردن از خدا گذشتم دستمو کشیدم رو صورتم که دیدم از بینیم عین دریاچه نیاگارا داره خون میره برگشتم که به دبیرمون بگم که با دیدن من سریع گفت چت شد بدو برو دفتر بجنب تا اومدم اولین قدم بردارم جلو چشامو یه حاله سیاه گرفت بعد این حاله کم کم تغییر کرد یه دختر بچه که داشت تو یه دشت سر سبز بازی می کرد ناگهان میشینه شروع می کنه گریه کردن زنی که مادرش به نظر میومد بغلش کرد شروع کرد براش یه لالایی رو خوندن نمی دونم چرا ولی من اون لالایی رو با اینکه اولین بارم بود میشنیدم ولی کاملا بعدش بودم داشتم باهاش می خوندم
__ارنام : با صدای جیغ از کلاس بغلی سریع به بچه ها یه سوال دادم تا حل کنن خودمم رفتم بیرون که دیدم پریا جلو در با صورت خونی داره میوفته سریع رفتم سمتش گرفتمش تو بغلم هی هی خانم پریا خانم دختر بلند شو ولی اون با صدایه ضعیف داشت یه چیزی رو زمزمه می کرد گوشمو بردم نزدیک که دیدم داره لالایی شهر زمرد سبزو میخونه پس اون از یه قدرتش استفاده کرده سریع بغلش کردم بردم دفتر که مدیر خانم اسماعیلی با دیدنم شروع کرد جیغ جیغ کردن .
--اسماعیلی : اینجا چه خبره شما چرا به این دانش آموز دختر دست زدین اقایه احمدی ؟
__ارنام : اومد که مواخضم کنه که با دیدن پریا اونم با اون حال بغلم با بهت گفت این چش شده سریع گفتم چیزی نیست که کهنه تمیز بیاره با یه لیوان آب سریع رفت با وسایلی که خواستم اومد با کهنه صورتشو پاک کردم و دستمالو به بینیش گرفتم گفتم یه تیکه دستمال کاغذی رو رول کنه آبلیموی کنه بیاره بعد چند دقیقه اومد که اون دستمالو از بینیش ور داشتم اون دستمال هایه آبلیموی رو گذاشتم تو بینیش و بعد دستمو خیس کردم چند بار پاشیدم تو صورتش که کمکم بیدار شد سریع از حالت دراز کش ور داشتم نشوندمش سرشو بالا گرفتم و بعد اون لیوان آبو دادم دستش که بخوره .
یکم احساس سبکی می کردم وقتی چشامو باز کردم دیدم تو بقل این ارنامم عصبی شدم اومدم واکنش نشون بدم که با حرفش کلک پرام ریخت.
__ارنام : خوبی عزیزم خیلی ترسونیدم که زندگی .
-پریا: با پشمایه ریخته داشتم نگاهش می کردم که خانم اسماعیلی گفت :
--چه خبر اینجا !
__ارنام : ببخشید زود تر نگفتم ولی منو پریا با هم نامزدیم به هم محرمیم برا همین بود که دیدم از حال رفته بغلش کردم . یه نگاه به پریا کردم که عین گیج ویجا نگاه می کرد لعنتی الان لو نده ؟
--پس چرا به مدرسه اطلاع ندادین ؟یه نگاه به این دانشجو کردم و تو باید یه توضیح بدی بگو ببینم آقای احمدی درست میگن؟
-پریا : تا اومدم بگم نه باوا کدوم اش کدوم کشک دیدم که فقط شرایط داغون میشه بین دو راهی افتضاحی گیر کرده بودم ولی الان وقت لجبازی نبود واسه همین گفتم بله راست می گن تازه نامزد کردیم وقت نشد که اعلام کنیم .
__ارنام : فکر کردم الان از حرصم که شده برا ضایع کردنم قبول نمی کنه ولی دیدم که حرفمو تایید کرد نگامو دادم به این زن گفتم واقعا این انتظار رو از شما نداشتم یعنی من دروغ می گم ؟
--اسماعیلی : با اینکه شک کرده بودم ولی کاری هم نمی تونستم بکنم واسه همین گفتم نه منظورم این نبود شما بد برداشت کردین .
__ارنام : دیگه حرفتون رو زدین . بد نگامو دادم به ایم جونور کوچولویه بغلم که الان با چشمای درشتش زل زده بود بهمون دستشو گرفتم بریم یه آب به دست صورتت بزن بد بدون نگاه کردن به این زن فضول زدیم بیرون .
- پریا : هنوز باورم نمیشد انقدر پرو باشه عصبی شدم پامو بلند کردم محکم کوبوندم به ساق پاش که یه جوری نگام کرد که فهمیدم رنگ قهوهای چقدر خوشگله .