خلاصه: سلمان یک آدمِ بیرحمی هست که یک سری افراد ضعیف را گیر میاندازد که کمی خودش را سرگرم بکند. و اینبار شاهان را هدف قرار میدهد. بازی اینطور است که شاهان برای نجات دخترش مجبور است پنج قتل انجام بدهد که قتلها را...
خلاصه: محمدحسین نمیدونست سربازی براش میتونه چطور باشه؛ ولی پوتینش رو محکم بست و رهسپار شد، رهسپار سفری بیبازگشت! سفری که ایکاش هیچگاه برای هیچ پسری رخ نمیداد. محمدحسین رازی درسینه دارد که اگر فاش کند نفس نخواهد...
خلاصه: عشق که بیاید شخص نمیشناسد. عشق که بیایید چه مزدور باشی، چه قاتل و چه ملکهای مثلاً دربند. کاخ آرزوهایت را میسازد و بالا میبرد و تو میمانی و حسی شاید بسان طوفان نوح ویرانگر. مقدمه: داستان ما داستانی...
هدف: نشان دادن گوشهای از مشکلات جامعه خلاصه: زندگی، دستخوش بازی سرنوشت شده و ما همانند عروسک خیمه شب بازی، با دستورات کتاب قطور تقدیر به این طرف و آن طرف میرویم و همانند خواستههای او عمل میکنیم! و امان از...
مقدمه: از رفتنت چندان نمیگذرد. تو نیستی و من در خود سرگردانم، نبودنت شایعهای بیش نیست. غیر قابل نفوذ برای واژگان، مصون برای سکوت، شبها را ترک میکنم، بدان شناخت مسیری بیآنکه بدانم زندگی را باید از کجا آغاز کنم! ...