مقدمه:
عاشق که شدی، وارد بزرگترین بازی زندگیت میشوی، عشق همچون قمار است؛ یا آن را میبری و بر طبل شادی و شادکامیش میکوبی یا میبازی و تا ابد در حسرتش میسوزی.
مقدمه: خانهای خواهیم ساخت که در آن عشق بیداد کند. خانهای خواهیم ساخت که در آن غم گذر نکند. من و تو میسازیم خانهای که عشاق جهان را به حسرت بکشاند! بنا میکنیم خانهای را که ورودی آن دوست داشتن است و حسی که به آن...
خلاصه: آن اتفاق، همان اتفاقی که نباید میافتاد و افتاد، همانی که باعث مرگ یکیشان شد، ظاهراً حادثهای بیش نبود؛ اما چه کسی دید؟ چه کسی زوزههای چشمان پلید را شنید؟ که پوزخندهای مرموز پشت این حادثه را دید؟ باور بر این بود...
خلاصه: عشق که بیاید شخص نمیشناسد. عشق که بیایید چه مزدور باشی، چه قاتل و چه ملکهای مثلاً دربند. کاخ آرزوهایت را میسازد و بالا میبرد و تو میمانی و حسی شاید بسان طوفان نوح ویرانگر. مقدمه: داستان ما داستانی...