اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

مهم ★پیدا کردن رمان‌های بی‌نام★

سلام . راستش من دنبال یه رمانم که درمورد یه دختریه که رعیت و خدمتکاره و با نامزدش که عاشق همن از جایی که کار میکنه فرار میکنن که نامزدش رو میکشن چون قاتل نامزدش عاشق دختره بوده و بعد دختررو به زور میبره با خودش جایی که کار میکنه که اونم اونجا خدمتکارِ یه مرد ع،و،ض،ی میشه. بعد این مرده دختررو میفرسته برای پسرش تا خدمتکار اون میشه. پسره عشقش بهش خیانت کرده بوده و از زنا متنفر بوده تا اینکه طی اتفاقاتی دعواشون میشه و این دختر خدمتکاره از ترس یه چی میخوابونه تو ملاج این پسره و این پسره حافظه اش قاط میزنه و فکر میکنه که این دختره همون عشق قبلیشه. بعد طی گذشتن دوران عاشقانه ای پسره از اسبش میافته و کلش ضربه میخوره و دوران خوبی که با این دختره داشته رو یادش میره و اونجایی که باهاش دعوا کرده رو یادش میاد و باباهه هم دختررو میفروشه به علی نامی. دختره چون مهره مار داره علی عاشقش میشه و ازش خواستگاره میکنه که دختره میگه نه چون هم اون ارباب قبلیه رو دوست داره و هم چون تو دورانی که اون پسره قاط زده بود به زور باهاش ازدواج میکنه و به علی میگه که من شوهر دارم و تا میگه شوهرم کیه علی میفهمه کیرو میگه و باورش نمیشه چون اون پسره رفیق فاب این علیه و علی میدونه از زنا بدش میاد .خلاصه این علی پسررو دعوت میکنه و جلوش هی به این خدمتکار بدبخت میگه خانومم و این چیزا اما این دختره اون پسررو دوست داره. ببخشید که زیاد شد، کسی میدونه اسم این رمان چیه؟
 
سلام یه رمانی بود دختره باباش معتاد بود و مامانش کار میکرد پول موادش میداد پسره هم یه زن داشته لاغر استخونی که کلا پیش هم نبودن به دلایلی که یادم نیست باهم ازدواج کردن و علاقه ای به هم نداشتن میخواستن طلاق بگیرن زنش هم آدم خوبی نبوده اخلاقش رفتارش خوب نبوده
نمیدونم چی شد دختره با پسره داستان باهم اشنا شدن(فکر کنم دختره دانشجو بوده و پسره استادش بود بازم نمیدونم)ولی یادمه مادربزرگ پسره حافظش زیاد خوب نبود این دو تا رو یه جا میبینه یادم نیست چه جوری و به چه علت پیش هم در یک مکان بودن مادربزرگه میگه تو عروس منی و همین الان باید بیای بریم خونه .
خوانواده پسره هم از دختره میخوان نامزده پسره بشه یه مدت ، مادربزرگه هم بعدا به دختره میگه من میدونم تو زنش نیستی ولی چون از اون دختره لاغر و استخونی خوشمون نمیومد گفتم تو باید زنش بشی تو خیلیدختره خوبی هستی راستی دخترعموی پسره هم ، پسره رو دوسش داره و خیلی آویزونه این دختره هم حرصش در میاره جلوی دخترعموش همو می،ب،وس،ن بغل میکنن یه قسمت دیگشم یادم که باباش مامانشو کتک زد (باباش هر چند وقت درمیون میرفت خونه پول مواد میگرفت) دختره اونموقع خونه پسره بود ،باهم میرن مادره رو میبرن بیمارستان دختره مادرشو خیلی دوست داشت و حالش خوب نبود پسره بهش دلداری میداد
یه چیزه دیگش رو هم یادمه اول رمان دختره زن استخونی و لاغر پسره رو دنبال میکنه میبینه رفت تو یه خونه ویلایی از دیوار خونه بالا میره و فیلم میگره ازش ، میخواد برگرده خونش یه مشکل پیش میاد برای ماشینش، نمیدونست چیکار کنه مجبور میشه زنگ بزنه به پسره که بیاد.
پسره زنشو طلاق میده و با دختره ازدواج میکنه
نمیدونم دقیقا درست گفتم موضوعش رو یا نه ولی تا اونجا که یادم بود گفتم .اگه میدونید ممنون میشم بگید
 
آخرین ویرایش:
اسم یه رمان میخوام
پسری که شخصیت اصلی بود...بهش میگفتن کاپیتان
و دختره هم روز عروسیش،داماد گزاشت رفت...اخرم همین دختر با کاپیتان که پسرعمه اش بود ازدواج کرد
 
یه رمان هستش که به اینصورته فرزاد زن داره و استاد دانشگاه اسم زنشم نگین ولی این نگین بش خیانت میکنه و این فرزادم طلاش میده این فرزاد یه دانشجو داره به اسم پناه ک با مادر مریضش زندگی میکنه و خیلی وقته عاشق فرزاده بعد این به دلایلی باهم همخونه میشن اسم شخصیتاش پناه و فرزاد ممنون میشم پیداش کنید
 
آخرین ویرایش:
سلاااام
میخواستم یه رمان معرفی کنم که خودم به شخصه خیلی ازش خوشم اومد
و از نظر خودم بهترین رمانی بود که خونده بودم
اسمشم اینه: تیمارستانی ها ، از مرجان مفیدی
با اینکه لحظات غمگین داره و من خودم باهاش گریه کردم اما پایانش خوبه و خیلی قشنگه
:heart:
 
سلام
دنبال اسم یه رمانم که قبلا خوندم از داستانش یادمه یه دختره بود که خانوادش میخواستن مهاجرت کنن ولی اون دوست نداره که از ایران بره اول کنکور میده که شاید به بهانه دانشگاه نره با خانوادش اما قبول نمیشه تصمیم میگیره بره حوضه علمیه درس بخونه چادر سر میکنه میره حوضه بالاخره نمیره با خانوادش اونجا داخل حوضه با یه پسری آشنا میشه ازدواج میکنه کلا دختره عوض میشه
 
سلام وقت بخیر یه رمان پلیسی خونده بودم پسری بود که به عنوان نفوذی وارد باندی میشه و لو میره بعد از کلی کتک خوردن زمانی که میخواستن بکشنش رییس باند وارد میشه و پسره میبینه که اون در حقیقت پدرشه
 
سلام یه رمانی بود ، دختره مهندس بود و یه شرکت مهندسی به تازگی افتتاح کرده بود، بعد چند روز بود حالش خوب نبود ، پشت فرمون ماشین از هوش میره و‌به خواب میره وقتی به هوش میاد میبینع دنیا ش عوض شده توی اون دنیا بهش میگن باید کاخ شاه اینده رو بسازی و دیزاین کنی تا بتونی به دنیای خودت برگردی ، دختره هم میسازه ولی عاشق شاه میشه ، اخرش میفهمه که این کار تقریبا ارثی بوده و شاه میخواسته با خودش ازدواج کنه
 
رمانی که خود دختره یه خال ریز زیر لبش داشت
پدربزرگش باغ میوه داشتو بخاطر یسری داستانا همسو اورده بود باغ
دختره لکنت داشت ولی پسرعموش که اسمش جهان بود بردش دکترو کمکش کرد
اون پسره بلد سالها اینارو پیدا میکنه انتقام بگیره با کیان دوستش میوهاشونو پیش خرید میکنه و ...
با دختره هم ازدواج میکنه درحالی که پسرعموش هم خواستگارشه لزفا اسمشو اگه میدونید بگین بهم
رمان زهار
 
سلام دوستان دنبال به رمان میگردم که پسره و دختره قبلاً باهم دوست بودن ولی بینشون یه سوتفاهمی پیش اومده و پسره فکر می‌کنه دختره بهش خ**ی**ا**ن**ت کرده . این دختره هم حافظه اش رو از دست داده بعد پسره میاد خواستگاری دختره برای انتقام و چون بابای دختره.، به بابای پسره بدهکار بوده ، دختره به خاطر خانواده اش تن به این ازدواج میده
کسی اسمش رو می‌دونه؟
من ارباب توام
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 4, کاربران: 0, مهمان‌ها: 4)

عقب
بالا