سلام من یه سال پیش یه رمان خوندم اسمش یادم نیست اسم دخترو پسر هم یادم نیست متاسفانه،اینطور بود که پسر یه پدربزرگ داشت که گفته بود برای اینکه مالو اموالم رو بنامت کنم باید یکی از همخون هات رو زنت کنی ولی اون میگفت نه تا اینکه یکی از دختر عموهاش رو پیدا میکنه که خیلی سال پیش پدرش رو ب جرم عاشقی و اذدواج نکردن با همخونش ترد کرده بودن دخترو میاره و میگه اینم از پسر زاده بزرگت حالا راضی میشی،یه قسمتی از رمان هم دختره یا معتاد میشه یا افسردگی میگیره یادم نیست ممنون میشم اسمشو بگید