داریوش ارجمند تو یکی از دیالوگاش میگفت: وقتی به کسی تعهد داری توی همه چیز مسئولشی. تو اشکش مسئولشی، تو غمش مسئولشی، تو تنهاییش مسئولشی. اگه یادت بره این تعهد، دنیا یادت میاره. بدجوریام یادت میاره.
فیلمایی که دوست داری رو نگاه میکنم، آهنگایی که گوش میدی رو گوش میکنم، میرم به جاهایی که تو همیشه میری، سعی میکنم از چشمای تو به دنیا نگاه کنم؛
فقط برای اینکه تا ابد حرفی برای گفتن با تو داشته باشم.
یه روز که خیلی دیر هم نیست، برای چند لحظه هم که شده بغض بدی گلومو میگیره و من از همیشه دلتنگتر خواهم بود. روزهای پیریِ من، که از همیشه دلگیرتر خواهد بود. من دلتنگِ تو میشم، من دلتنگِ بودنت میشم، من دلتنگِ لبخندت، صدات، حرف زدنت، راه رفتنت، بوسیدنت، بغلت و دلتنگِ تویی میشم که تو این سالهای جوونی از دستش دادم. روزهای غمانگیزی دارن میان که قراره خیلی منو اذیت کنن. قراره نبودنت رو یادم بیارن، قراره یادم بیارن که من بعدِ چندین سال، تو روزهای پیری، تورو کنارم ندارم. قراره حتی لبخندِ دوتا جوونِ عاشق، منو به گریه بندازه و تورو یادم بیاره که اگر بودی، ما هم میتونستیم مثل اونها باشیم. پاییزای دلگیری منتظر منن. چه روز تولدایی که قراره بی تو سر کنم. روزهایی دارن میان که من از الان بخاطرشون غمگینم. من نمیخوام سالها بعد، بجای خودت، حسرتِ نداشتنت رو داشته باشم. من نمیخوام بعدها، تو سالهای پیری و روزهای آخرِ عمرم، تنها باشم و بشینم یه گوشه و به یادت بغض کنم. من روزهای پیریِ نداشتنت و نبودنت رو نمیخوام. من زندگیِ بدون تورو نمیخوام. همه چیز با تو برام قشنگه؛ من تورو خیلی دوست دارم.
تو یسری حسارو فقط میتونی با یک نفر تجربه کنی مثلِ عاشق بودن، قلبت فقط یکبار میتونه برای یکی بتپه، فقط یک نفر میتونه جوری باشه برات که وقتی میبینیش دستات یخ بشه و موقه حرف زدن لکنت بگیری، فقط یک نفر میتونه انقدر برات ارزش داشته باشه که قید چیزای دیگرو بزنی، فقط یکبار جوری عاشق میشی که چشم رو همه آدما میبندی و جز اون کسی نمیبینی، همون عشقِ ممنوعه، دقیقا همونی که اگه نباشه عاشقی ممنوعه، دل دادن ممنوعه، خوشحالی از ته دل ممنوعه، دیوانگی ممنوعه.
من فقط ازت احترام و توجه میخوام.
فکرم نمیکنم کار سختی باشه، چون من چندین برابرش رو برات گذاشتم بدون اینکه متوجه بشی، بدون اینکه توجه کنی.
شایدم تقصیر منه، تقصیر منه که بزرگ ترین کار هارو بدون توقع و منت برات انجام دادم، که الان بتونی اینجور نسبت بهم بی توجه باشی و من فکر کنم که هنوزم برات کم گذاشتم.
گاهی از پشت پنجره
روحی به من زل میزد
روحی که سال ها پیش ترک شده
روحی که راه خانه را گم کرده
یا اینکه دیگر نمیخواهد
به خانه برگردد
و یا شاید اجازه ندارد.
روزی جنازه اش را دیدم که پشت همان پنجره خود را دار زده.
در آغوشش گرفتم، خاکش کردم
و از او برای همیشه خداحافظی کردم.
و از آن روز من گم گشته در میان این مردمم.
و دلتنگ روحی که سال ها پیش ترکش کردم.
هرچه فکر میکنم نمیتوانم با این همه فلاکت و بدبختی به زیستن ادامه دهم.
گاهی دیوانگی ام گُل میکند و دلم میخواهد قبل از اینکه آب از سرم بگذرد خودم را تکه تکه کنم و بروم یک جای دور، یک جای خیلی دور...
طوری که هویتم فراموش شود.
طوری که خودم را گم کنم.
طوری که نابود شوم.
برای همیشه...
- سکوتِ من پر از فریادهاییست که قبلها؛
قهقهه را جایگزینِاشکریختن میکردم و رویا را ترجیح میدادم ، بهگشودنِ چشمهایِ بهغم نشستهام . . و لبخند میکاشتم میان باغچهیخیسچشمانم که مبادا کسی زین حالِمن خبردار شود..
و حال . ..
گلِلبخندمپژمردهحال و پریشان است و گورِپدرکسی که بفهمد حال مرا و بخواهد طعنه بزند بهمنِغم دیدهی سیاه دل :)! . .
اگه جوابمو دیر نمیدی تو توی قلبمی ، اگه وقتی خیلی سرت شلوغه اما بازم چند دقیقه از وقتتو واسه من گذاشتی تو توی قلبمی ، اگه وقتی باهات مهربون بودم باهام سرد نشدی تو توی قلبمی ، اگه وقتی بهت گفتم دوستدارم و ع×و×ض×ی نشدی تو توی قلبمی ، اگه وقتی حالم بد بود گم و گور نشدی و پیشم موندی تو توی قلبمی ، اگه وقتی کسی اذیتم کرد پشتم دراومدی تو توی قلبمی ، اگه رل زدی یا رفیق پیدا کردی اما اخلاقت با من عوض نشد تو توی قلبمی ، اگه بهم توجه میکنی و یکاری نمیکنی حس کنم تو زندگیت اضافه ام تو توی قلبمی ، اگه وقتی حالت بد بود باهام بد رفتاری نکردی و سرد نشدی تو توی قلبمی. ولی اگه هیچکدوم از اینا نبودی خوشحال میشم از زندگیم گمشی بیرون چون لیاقت هیچ مهربونی و خوبی از طرف من رو نداری.