#وارث_سقوط
#پارت_1
جلوی آینه وایسادم و نگاهم روی کبودی روی گونهام ثابت موند.
دستم رو بالا آوردم و به محض این که انگشت اشارهام روی ناحیهی کبود شده نشست، درد و سوزش عجیبی توی تنم پیچید.
سرم رو عقب کشیدم و دوباره به خودم، یا حداقل چیزی که از خودم باقیمونده بود نگاه کردم.
رنگپریدگی پوستم باعث میشد کبودی جای سیلی بابا بیشتر به چشم بیاد.
زیر چشمهام هم به خاطر شببیداری و گریه زیاد گود افتاده بود...
نگاهم به تقویم روی دیوار افتاد، تا همین سه ماه پیش همه چیز خوب بود، اما...
نگاهم رو از تقویم گرفتم و دستم مشت شد.
یه سوزش و گرمای شدید که هیچ ربطی به کبودی گونهام نداشت، توی گلوم پیچید و تا به خودم بیام، چشمهام از اشکهای نریخته برق میزد.
با سماجت لبهام رو روی هم فشردم تا جلوی شکستن بغضم رو بگیرم.
- یارا! کجا موندی دختر؟
کمی از جا پریدم، صدای مامان بود...
پلکهام رو روی هم فشردم، آثار قطرههای اشک رو از روی مژهها و گونههام پاک کردم، یه کم از موهام رو روی گونهی کبودم ریختم و درحالی که سعی میکردم لبخند بزنم به سمت در اتاقم رفتم.
به محض باز کردن در، با چشمهای مهربون و سرزندهی مامان مواجه شدم.
- لازم نبود بیای دنبالم مامان، همش چند دقیقه دیر کردم ها...
جوابم رو نداد و در عوض نگاهش روی صورتم چرخید.
ناخودآگاه سرم رو کمی چرخوندم تا گونهی کبودم رو از دیدرسش خارج کنم. اما مثل همیشه زود فهمید.
جلو اومد، اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست و موهام رو از توی صورتم کنار زد.
نگاهش چند لحظه روی گونهام موند و لبخندش کم کم محو شد و جاش رو به بغض داد.
- الهی دستش بشکنه!
قطره اشکی که روی گونهاش چکیده بود رو پاک کردم و لبخند تلخی زدم.
- گریه نکن قربونت برم، من خوبم بخدا. این کبودی هم تا فردا پاک میشه. چیز مهمی نیست...
آه لرزونی کشید، نگاهش یه لحظه کوتاه روی کبودی موند و بعد به زمین دوخته شد.
خجالت میکشید؟ از چی؟ از این که نبود تا جلوی بابا رو بگیره؟
ولی من خوشحال بودم که نبود. چون میدونستم که اگه بود و جلو میاومد، بابا به جای من اون رو میزد...
دستم رو گرفت و شبهی از یه لبخند نصفه و نیمه روی لبش نشست.
- یارا... پدرت... میدونی که این روزها حالش زیاد خوب نیست. یه کم طول میکشه که با شرایط کنار بیاد و باور کنه که دیگه اون آدم سابق نیست و همه چیز از دست رفته...
بغضی که توی گلوش نشست اجازه نداد جملهاش رو ادامه بده.
دستش رو آروم فشردم.
- میدونم مامان... اشکالی نداره... من دیگه عادت کردم؛ بابا هم کم کم به شرایط جدیدمون عادت میکنه... بعدش میتونیم همه چیز رو از نو بسازیم و همهی اون پول و ثروتی که از دست دادیم رو پس بگیریم.
حرف میزدم و توی دلم به خودم میخندیدم.
چطور میتونستیم پول و ثروتمون رو پس بگیریم، وقتی که بابا با اعتماد بیجا و سهلانگاری همهاش رو دو دستی تقدیم اون مرد کرده بود؟
#پارت_1
جلوی آینه وایسادم و نگاهم روی کبودی روی گونهام ثابت موند.
دستم رو بالا آوردم و به محض این که انگشت اشارهام روی ناحیهی کبود شده نشست، درد و سوزش عجیبی توی تنم پیچید.
سرم رو عقب کشیدم و دوباره به خودم، یا حداقل چیزی که از خودم باقیمونده بود نگاه کردم.
رنگپریدگی پوستم باعث میشد کبودی جای سیلی بابا بیشتر به چشم بیاد.
زیر چشمهام هم به خاطر شببیداری و گریه زیاد گود افتاده بود...
نگاهم به تقویم روی دیوار افتاد، تا همین سه ماه پیش همه چیز خوب بود، اما...
نگاهم رو از تقویم گرفتم و دستم مشت شد.
یه سوزش و گرمای شدید که هیچ ربطی به کبودی گونهام نداشت، توی گلوم پیچید و تا به خودم بیام، چشمهام از اشکهای نریخته برق میزد.
با سماجت لبهام رو روی هم فشردم تا جلوی شکستن بغضم رو بگیرم.
- یارا! کجا موندی دختر؟
کمی از جا پریدم، صدای مامان بود...
پلکهام رو روی هم فشردم، آثار قطرههای اشک رو از روی مژهها و گونههام پاک کردم، یه کم از موهام رو روی گونهی کبودم ریختم و درحالی که سعی میکردم لبخند بزنم به سمت در اتاقم رفتم.
به محض باز کردن در، با چشمهای مهربون و سرزندهی مامان مواجه شدم.
- لازم نبود بیای دنبالم مامان، همش چند دقیقه دیر کردم ها...
جوابم رو نداد و در عوض نگاهش روی صورتم چرخید.
ناخودآگاه سرم رو کمی چرخوندم تا گونهی کبودم رو از دیدرسش خارج کنم. اما مثل همیشه زود فهمید.
جلو اومد، اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست و موهام رو از توی صورتم کنار زد.
نگاهش چند لحظه روی گونهام موند و لبخندش کم کم محو شد و جاش رو به بغض داد.
- الهی دستش بشکنه!
قطره اشکی که روی گونهاش چکیده بود رو پاک کردم و لبخند تلخی زدم.
- گریه نکن قربونت برم، من خوبم بخدا. این کبودی هم تا فردا پاک میشه. چیز مهمی نیست...
آه لرزونی کشید، نگاهش یه لحظه کوتاه روی کبودی موند و بعد به زمین دوخته شد.
خجالت میکشید؟ از چی؟ از این که نبود تا جلوی بابا رو بگیره؟
ولی من خوشحال بودم که نبود. چون میدونستم که اگه بود و جلو میاومد، بابا به جای من اون رو میزد...
دستم رو گرفت و شبهی از یه لبخند نصفه و نیمه روی لبش نشست.
- یارا... پدرت... میدونی که این روزها حالش زیاد خوب نیست. یه کم طول میکشه که با شرایط کنار بیاد و باور کنه که دیگه اون آدم سابق نیست و همه چیز از دست رفته...
بغضی که توی گلوش نشست اجازه نداد جملهاش رو ادامه بده.
دستش رو آروم فشردم.
- میدونم مامان... اشکالی نداره... من دیگه عادت کردم؛ بابا هم کم کم به شرایط جدیدمون عادت میکنه... بعدش میتونیم همه چیز رو از نو بسازیم و همهی اون پول و ثروتی که از دست دادیم رو پس بگیریم.
حرف میزدم و توی دلم به خودم میخندیدم.
چطور میتونستیم پول و ثروتمون رو پس بگیریم، وقتی که بابا با اعتماد بیجا و سهلانگاری همهاش رو دو دستی تقدیم اون مرد کرده بود؟