اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان گریز از مرکز دور | سیده نرگس مرادی خانقاه

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
نام رمان: گریز از مرکز دور.
ژانر: عاشقانه، پلیسی.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.
خلاصه: مرگی را جلوی پیش و روی من نگاشته شده است که می‌خواهم از آن مرگ فرار کنم، اما تو آمدی و جان خود را در من پناه دادی. تو آمدی و ساز دلم را رقصاندی. از این راه دوریمان گریز می‌کنم، گریزی که از یک مرکز شروع شد. آن هم از عشقی که چیره‌ی دستان عشق تو شد؛ اما با کاری که می نمایی، باعث اختلاف و دوری‌مان می‌گردد، دوری که خودت از ابتدا به مقصدت می‌خواستی! هم‌اکنون هم مرا از خود راندی و باعث کینه و نفرت نسبت به خود گشتی و هم بایستی این معرکه را نیز به فرجامی ناهویدا و نیک‌نام به غایت رسانی که از ابتدا تا انتهای این داستان، گریز از مرکز دور بود.
«این رمان رو تقدیم به پلیس‌‌های فداکار کشورم می‌کنم».
 
img_0978_29i2.jpeg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
در را که گشود، چهره‌ی سرد و یخ‌زده‌ی او را مشاهده نمود. خوب می‌دانست که با چه کسی روبه‌رو گشته است. حال و هوایش را او حس کرده بود و می‌دانست در چه حالی به سر می‌برد!

اخمی کرد و نیز دست‌های او را در دست‌هایش گرفت و نیز گفت:
- چرا امروز دمغی؟
کمی نگاه‌اش کرد و نیز سرش را بر روی میز نهاد.
- امروز یک پرونده‌ی جدید بهم خورده بهروز!
بهروز با نگرانی او را نگریست.
- خب تو که همیشه همه‌ی پرونده‌ها رو حل می‌کنی، چرا غر می‌زنی؟
خسته شده بود از آن‌همه بازرپرسی و سؤال پرسیدن! خسته شده بود از بس که سوال پرسیده بودند و او باید به تک‌تک آن‌ها پاسخ می‌داد.
پوفی کشید و نگاهش را بالا آورد و به بهروز خیره شد.
- باید به تو هم جواب بدم بهروز؟ چرا من وقتی سؤال می‌‌پرسم، کسی جواب منو نمیده؟ اون‌وقت من باید سؤال‌های شما رو جواب بدم؟

با تعجب نگاه‌اش کرد و دستش را از دستان او خارج نمود و کمی به عقب متمایل گشت. خودکارش را از روی میز برداشت و با اخم‌های درهم‌اش کاغذ را امضا کرد و سپس روبه بهروز متعجب گرفت.
- اینم برگه‌ی ترخیص‌ت بهروز! شکایت نکن، چون منم به اندازه کافی خستم و مامان داره منو بابت ازدواج نکردنم بازخواست می‌کنه!
بهروز، چشم‌هایش را از چشمان سردش برداشت و برگه را نیز گرفت.
- من به خاطر مرخصی گرفتن نیومدم هامین!
سپس کمی مردد نگاه‌اش کرد و ادامه‌ی حرفش را زد:
- من برای یه چیز دیگه‌ای اومدم!
هامین پوزخندی زد و سپس رویش را به سوی صندلی چرم مانند که در گوشه‌ای از دیوار جاخوش نموده بود، سوق داد و با کلافگی گفت:
- چه چیزی بهروز؟
سپس دستی بر موهای بالازده‌اش کشید و با جدیت فراوان، بهروز را نگریست. بهروز سرش را پایین فکند و گفت:
- پس‌فردا مراسم عقدیمه و اگر به این مجلس بیای، ازت ممنون میشم! لیلا گفت که اگه نیای هرگز منو نمی‌بخشه! به خاطر گذشته‌ای که باهاش داشتی عذر می‌خوام!
پوزخندی به افکار لیلا و بهروز زد و سری تأسف برای هردویشان تکان داد و گفت:
- خیلی دوست داری آدمو اذیت بکنی بهروز؟ من دیگه لیلا رو با اون گذشته‌ی لعنتی و دردآور فراموشش کردم! البته نمی‌دونم هر روز اون کارهاشو می‌کنه یا نه؟!
سر بهروز به ناگهان بالا آمد و پرسید:
- چه کاری؟
آب دهانش را بلعید. می‌خواست چه چیزی بگوید و بهروز از گذشته‌ی پر درد و اندوه لیلا خبردار شود؟! هیچ‌چیزی برای گفتن نداشت و برای همان سکوت کرد تا بلکه چیزی از دهان‌اش خارج نشود.
- بهتره از خودش بپرسی! اون بهت درمورد گذشته‌ی پر دردش میگه!
بهروز متفکر به او خیره شد و سپس پوزخندی برای هامین زد. نگاه‌اش به برگه مرخصی افتاد و کم‌کم از حضور هامین خارج شد و قبل از آن‌که در اتاق هامین را ببندد، گفت:
- بابت برگه مرخصی ممنونم پسرعمه!
هامین پوزخندی برایش زد و بهروز برایش پا کوبید و نیز از حضور هامین خارج شد.

هامین، نگاهی به برگه‌ی مشکوک خیره می‌شود و آن را باز می‌کند.
- افعی!
اخمی کرد و کلمه را یک‌بار دیگر خواند. افعی!
کلمه‌ای که از آن نفرت داشت و به شدت نفرت را در دل خود فرا می‌خواند.
پوزخندی زد و زیر لب گفت:
- وقت پلیس‌بازی نیست، اما کاری می‌کنم که از کرده‌ی خودت پشیمون بشی آقای افعی!
خواست بقیه در پرونده را بگشاید که در باز شد و قامت ستوان جمالی، در قاب در پدیدار گشت.

ستوان جمالی که از آن می‌ترسید، با تته‌پته گفت:
- ق... قربان! سرهنگ قذافی ک... کارتون داشتن!
پوزخندی به ستوان جمالی زد و گفت:
- بهشون بگو تا اطلاع‌ثانوی بنده به ایشون هیچ‌کاری نداره!

ستوان کمی نگاه‌اش کرد و نیز گفت:
- چ... چشم ق... قربان!
سپس احترامی به او گذاشت و از او، با ترس و لرز دور گشت.
نفس کلافه‌ای کشید و زیر لب گفت:
- از دست این ستوان جمالی!
از سرجای خود برخاست و نیز چشم‌های خود را بست. می‌دانست که چه چیزی مانع خواب و استراحت او گشته است!
اخمی نمود و به پرونده‌ی افعی خیره شد. مسبب نخوابیدن‌های جدیدش نیز همین پرونده بود و اگر از آن پرونده دست می‌کشید، امکان سربلندی جلوی سرهنگ را نداشت.
پوفی کشید و چشم‌های خود را گشود و به عکس پدرش که در دیوار اداره نصب شده بود، خیره شد. نمی‌دانست تا کی پیش برود! تا کی انتقامش را از آن ناصر فلاح مزدور بگیرد! او هنوز مانده و این پرونده‌ی جدید، گریبان‌گیر او گشته است.
او به برادرش قول داده بود که انتقام پدرش را از ناصر فلاح می‌گیرد و هرگز این قول را از دست نمی‌داد.
ناصر فلاح! کسی‌که دوسال پیش تنها جانِ تنها فرد حامی‌اش که پدرش محسوب می‌گردید را گرفته بود. هامین، قطره اشکی از گوشه‌ی چشم‌هایش می‌غلتد و روبه همان قاب عکس بزرگ می‌گوید:
- چرا تنهام گذاشتی؟ چرا؟ چرا منو با این دنیای کثیف و آشغال تنها گذاشتی؟ به خدا قسم که انتقامتو از اون ناصر فلاح می‌گیرم! به خدا که حتی تا پای مرگمم میرم بابا!
پوزخندی زد.
- جاسوسا بهمون گفتن که یه دختر هم داره، ولی اونم زیردست خود آشغالش نیست! بهش تهمت زدن! اینکه با یک‌نفر بوده و الان گندکاری‌هاشو جمع کرده و انتقالی دانشگاه میاد این‌جا!
با نفرت ادامه‌ی حرفش را می‌زند:
- می‌خوام انتقاممو از دخترش شروع کنم! اول باید این پرونده‌ی افعی رو به یکی از سرگردهای زن بسپارم! قراره جدید بیاد و غیرممکنه که سرهنگ نذاره که این زن هم مثل من به مأموریت‌های خطرناک به خصوص باند افعی نره! دعا کن که همه‌چی طبق فکرهای من و سرهنگ پیش بره!
عقب رفت و دست از درد و دل برداشت و در اتاق خود را گشود و به سوی اتاق سرهنگ قذافی رفت و نیز تقه‌ای به در اتاق‌اش زد. با صدای «بفرماییدش» وارد شد و احترامی به سرهنگ گذاشت. خوب می‌دانست که این مرد همه‌ی کارهایش را روی دوش او هموار نموده است تا بلکه به ترفیع و درجه برسد و چه بسا که هامین این را نمی‌خواست!
- بشین سرگرد!
بر روی صندلی چرم‌مانند که نشست، سرهنگ با خوشحالی گفت:
- هامین! چطوری پسر؟!
هامین پوزخندی زد و پاسخ او را داد:

- بابت پرونده فرستادن برای من خوشحالین یا دست کشیدن از انتقام بابام؟
سرهنگ پوفی می‌کشد و انتظار دارد که هامین با حالی مسرور، به دیدنش بیاید که این‌بار هم با شکست مواجه شده بود.
- بس کن هامین! سرهنگ خلیلی قراره جدید این‌جا نقل‌ومکان کنه پسرجان! می‌دونی، فقط زمانش اون دوسالی نبود که توی اون دوسال تحریک می‌شدی! شاید بگم، الان وقتشه هامین! به خصوص که تو و این سرهنگ زن که جدید اومده، پرونده‌هاتون با هم یکیه! چجوری بگم، ناصر فلاح و افعی، توی یک باند هستن و همکاری می‌کنن!
هامین با کلافگی بسیار می‌گوید:
- سرهنگ! من از آخر نفهمیدم که سرگرده یا سرهنگ؟
شاید آن‌طور با مافوق‌اش حرف بزند، خیلی بد به‌نظر می‌آمد؛ ولی باید عادت بدش را ترک نماید تا بلکه به آن احترامی بگذارد و حرمت او را که با نان و نمک سرهنگ بزرگ شده بود، نشکند.
سرهنگ سری تأسف تکان داد.
- هامین، این زن سرهنگه و از تنهایی جون هزاران نفر رو نجات داده!
در دل پوفی می‌کشد و می‌گوید:
- بله قربان!
سرهنگ لبخندی می‌زند و نیز بلند می‌شود.
- بسیار خب، هامین پسرم خواستم این پرونده‌ی پدرتو که نصف‌ونیمه هم هست، ادامه بدی و با سرهنگ همراه باشی! بلاخره اونم مافوقته و نباید روی حرف اون حرفی بزنی!

هامین چیزی نمی‌گوید و می‌خواهد سرهنگ ادامه‌ی پرونده را تعریف نماید تا بلکه به سراغ اصل قضیه برود. کنجکاوی بر او غلبه نموده بود و نمی‌توانست آن را پنهان نماید.
نفسی تازه کرد و نگاه خیره‌اش را از میز گرفت و با جدیت کامل به سرهنگ قذافی خیره شد.
سرهنگ، طی گفتن نقشه‌اش برای گرفتن ناصر فلاح، هم به هامین خیره بود و هم با جدیت کامل برای او بازگو می‌کرد؛ اما سرهنگ جدید و تازه‌وارد چه؟! او از نقشه‌شان برای گیر انداختن ناصر فلاح، از سرهنگ قذافی می‌فهمید؟
در دل پوفی کشید و نگاهش را به سرهنگ سوق داد. حواسش را باید بیشتر جمع می‌کرد و این به عنوان بازرس بود. انگاری در جست‌وجوی پی گرفتن ناصر فلاح بود.
با اتمام حرف سرهنگ، برخاست و با احترام برایش پا کوبید و خواست برود که با حرف سرهنگ چند لحظه ایستاد.
- هامین! امشبو با خانواده یادت نره پسرم!
با تعجب به سویش بازگشت که سرهنگ افزود:
- برای برگشت دخترم، یه مهمونی خانوادگی گرفتم و تو رو با مادر و برادرت دعوت کردم!
نفس عمیقی سر داد و کلاه نظامی‌اش را بر روی سرش تنظیم نمود و گفت:
- امشبو نمی‌تونم سرهنگ! باید با خانواده برم بهشت‌رضا! امشب شبی هست که قراره به دیدار بابام برم!
سرهنگ تبسمی زد و گفت:
- غم آخرت باشه پسرم! سلام منو به پدرت برسون!
هامین اندوهگین، سرش را پایین فکند و لبخند تلخی زد.
- شما هم همین‌طور قربان؛ چشم!
سپس از حضور سرهنگ دور گشت و به سوی حیاط اداره حرکت کرد و سوار ماشین خود شد و راه خانه را طی نمود.

***
 
باد سرد و گذرگاهی از میانش گذر نمود و لرزش خفیفی کرد و دستانش را میان بازوان قدرت‌مندش کشید و نگاهش را به قبر پدرش انداخت و با اندوه فراوان، به برادرش چشم دوخت و با خودش فکر کرد که هیراد در سه‌سال قبل تغییر بسیاری کرده است. مرد شده بود، مردتر از مردهای الان! حتی دیگر مانند قبل‌ها دیگر نمی‌خندید و جدی‌تر از هر فرد دیگری گشته بود. دستش را بر روی شانه‌های خمیده و قدرت‌مندش گذاشت و آهسته گفت:
- قوی باش هیراد! قرار نیست که همیشه بدون بابا، رنجیده و شکست‌خورده باشی!
هیراد با بغض، نگاه‌اش کرد و او را مردانه در آغوش کشید و گفت:
- دلم براش تنگ شده هامین! خیلی!
او هم بغض می‌کند و چیزی مانند سکوت در میان‌شان نیست!
این سکوت به معنای بغض و شکست بود و آن‌ها آن را نمی‌خواستند. هامین این را نمی‌خواست! اویی که شادی برادرش از همه‌چیز مهم‌تر بود و نمی‌خواست او را ناراحت ببیند.
لبخند تلخی زد و گفت:
- منم همین‌طور! کم‌کم باید توی اداره ظاهر بشی هیراد! سرهنگ قذافی هردومون رو برای پرونده‌ی ناصر فلاح لازم داره!
با شتاب، او را از خود جدا نمود و جدی در درون چشم‌هایش خیره شد.
- جدی که این حرفو نمی‌زنی؟!
پلکی زد و نیم‌نگاهی به مادرش انداخت و آهسته گفت:
- جدی‌ام که دارم این حرف رو می‌زنم برادر من!
نگران نگاهم کرد.
- پس مامان چی؟! مامان رو به کی بسپاریم؟
پوفی می‌کشد. به این‌جای کارش به هیچ‌وجه فکر نکرده بود.
نفس کلافه‌ای کشید و دست هیراد را گرفت و گفت:
- یه فکری درباره‌ش می‌کنیم! بیا بریم پیش مامان!
هیراد کمی برادرش را می‌نگرد و اندکی بعد لبخندی به رویش می‌زند.
- باشه داداش!
هیراد با خود می‌پنداشت که هامین همانند خودش به دنبال انتقام از ناصر فلاح است و می‌خواست انتقامش را به زبانه بکشد. پارسال بود که به عشق پدرش رفت تا اهدای خون به یکی از نوجوان‌ تصادف کرده هدیه کند و همین‌کار را هم کرد. بسیار از خودش مایه نمی‌گذاشت و به همین سبب، مخفیانه که مادرش و هامین نفهمند اهدای خون را به انجام رسانیده بود.
عشق‌اش نسبت به مردم هیچ‌وقت کاسته نشده بود و دوست داشت به عشق مردمش همدم روزهایشان شود و به آن‌ها یاری رساند.
مردی که از خودگذشتگی را از همان کودکی آموخت و صبر نمود و برای خدمت به کشورش به نظام روی آورد و بعد آن را ادامه داد. مردی که سی‌سال عمر خود را با خدمت در وطنش گذراند. برعکس که هامین از همان کودکی‌اش سرد و خشک بود، هیراد پسری که شیطنت می‌کرد و همیشه خنده بر روی لب‌های پدر و مادرش داشت.
 
هامین لبخندی خسته‌کننده بر روی لب‌هایش می‌زند و با آن‌که ۳۵سال سن را داشت، خسته گشته بود. خسته، از تمامی آدمیانی که روزی برایش سنگ جلو انداختند و او با یک چشم گفتن، آن‌ها را انجام می‌داد؛ اما با یادآوری مادر و برادرش، حاضر بود آن‌ها را به دوش بکشد؛ ولی اندوهی در میان‌شان نباشد. عشق به خانواده‌اش را از همان کودکی آموخته بود و در کنار پدرش، یاد گرفته بود که فداکاری و عشق به خانواده و همان‌طور عشق به وطن را هم داشته باشد. او انگاری قرار نبود که به‌خاطر پول و مقام، به این کشور خدمت کند. او قرار بود که به‌خاطر وطنش، خاکش، کشورش، جایی که در آن بزرگ شده بود؛ جایی که تا دور دست‌ها و کیلومترها، حاضر نبود حتی یک وجبش را به یک اجنبی و وطن‌فروش بدهد، خدمت کند. آری! او آمده بود، برای مردمش که خیلی از آن‌ها را دوست داشت خدمت بکند و چه بسا که حاضر بود جان خود را بیفکند، ولی آسیبی به مردم و خانواده‌اش نرسد.
هیراد با لبخند روبه مادرش گفت:
- شما قرار نیست از پدر ما دل بکنی قربونت برم؟
هامین در دل‌اش برایش خندید. هامین هنوز کمی از ورژن شیطنتش به‌راه بود و هیراد دل‌اش می‌خواست مادرش شاد باشد و بخندد؛ اما غم، تمام بدن مادرش را از شدت دلتنگی پدرش فرا گرفته بود و نمی‌توانست کاری بکند و این عذاب وجدانی بود که مدام و پی‌ در پی در وجودش ادامه پیدا کرده بود.
مادرش، دستان پیر و فرتوتش را در دستان هیراد قرار داد و گفت:
- پسرم، پدرت وقتی‌که به مأموریت می‌رفت، می‌گفت که هروقت تنها شدم، به خدا روی بیار و ذهنت رو با اون آروم کن! حالا منم ازت می‌خوام که به‌خاطر من و پدرت آروم باشی و خودت رو به خدا بسپاری! می‌فهمی چی میگم؟!
هیراد لبخندی زد و گفت:
- چشم مادر عزیزم!
قلب هامین از دیدن آن صحنه‌ی دل‌انگیز، نورانی گشت و رویش را آن طرف گرداند تا بلکه کسی لبخند زیبایش را نبیند. عاشق برادرش بود و با همین تک برادرش، خانواده بودن را فرا گرفته بود و با هیراد اُنس گرفته بود.
لبخندش را جمع کرد و به حالت پیشین‌اش بازگشت و سرش را برگرداند و روبه برادر و مادرش گفت:
- بریم؟ چون حسابی سرهنگ قذافی ما رو شرمنده کرد با این مهمونی گرفتن‌هاش و دعوت کردن‌هاش!
مادرش تا اسم سرهنگ قذافی را شنید، اخمی نمود و گفت:
- این مهمونی به مناسبت چیه هامین؟
هامین نیم‌نگاهی به هیراد انداخت و گفت:
- به مناسبت برگشت دخترش، مهمونی ترتیب داده اونم خانوادگی که ما رو هم دعوت کرده!
 
زهراخانم سری تکان داد و گفت:
- خدا رو شکر هنوز وقت هست که به این مهمونی بریم پسرم!
هامین نفس عمیقی کشید و عمیق به مادرش نگریست. می‌توانست به راحتی او را به خاله‌اش محبوبه بسپرد که در شیراز به‌سر می‌برد و حال دلتنگ اوست! فکر خوبی بود، اما نمی‌توانست دوری او را تحمل نماید.
نفس عمیقی کشید و دست مادرش را گرفت و مادرش با نگاه‌کردنش، به او گفت:
- هامین، فکرهاتو کردی پسرم؟
هامین با کلافگی فراوان، اخمی نمود.
- الان وقتش نیست مامان!
زهراخانم جدی شد و گفت:
- ببین پسرم، تو ۳۵سالته و الان باید تشکیل خانواده می‌دادی! این رسمش نیست که تشکیل خانواده ندی!
آب دهانش را بلعید و نگاهش را به قبر پدرش سوق نهاد. نمی‌دانست این حرف مادرش را چگونه جمع نماید.
نفس عمیقی کشید و به مادرش چشم دوخت.
- مامان! خواهش می‌کنم درمورد ازدواج حرف نزنین! خواهش می‌کنم!
زهراخانم سری افسوس برایش تکان داد و چیزی نگفت و از او دور شد. هیراد به دنبال مادرش راهی شد و در گوش هامین گفت:
- این‌بار خرابش کردی داداش!
هاج و واج به هیرادی که این حرف را به او زده بود و پیش مادرش رفته بود، خیره شد. چه چیزی را خراب کرده بود که خودش این را نمی‌پنداشت؟
گیج‌زده بازگشت و به مادرش نگریست که با آن عصای چوبی‌اش با صلابت درونی راه می‌رفت و گهگاهی با هیراد حرف می‌زد و آن را موعظه و نصیحت می‌کرد.
سری تکان داد و پلکی زد و به‌سوی ماشین‌اش راه افتاد.
***
(فصل دوم: شروع عملیات پنهانی)
بادی از کنار دخترک گذر نمود و لرزی در تن نحیف‌اش کرد. نگاهی به کتابی که نوشته بود خیره شد. آثاری که نوشته بود، دو کتاب چاپی و سه دلنوشته‌ی عاشقانه بود. تمام کارش را بر روی نوشتن رمانی به ژانری عاشقانه و مافیایی بود و دوست داشت کمی پلیسی هم چاشنی رمانش کند.
لبخندی زد و در خودکارش را مانند همیشه بست.
دوست داشت که یکی از همان رمان‌های مافیایی‌اش تبدیل به واقعیت بپیوندد.
نگاه‌اش را به برف‌های زمستانی اسفندماه گره داد و بعد نگاهش را از او دریغ کرد و به برگه‌ی سفید و نانوشته‌اش خیره شد. چه می‌خواست بنویسد؟! از چه چیزی می‌خواست بنویسد که هرکاری می‌کرد تا بلکه یک چیزی به مغزش بیابد، نتوانست و پوفی از سر کلافگی کشید.
در دفترش را بست و چشم‌های خود را بست و سرش را بر روی میز گذاشت و به آینده‌ای نامعلوم فکر کرد. به آینده‌ای که پدرش قرار بود که او و پسر شریک پدرش ازدواج نماید و او این را نمی‌خواست. این ازدواج اجباری را به هیچ‌وجه نمی‌خواست. می‌خواست با فردی که دوست داشت ازدواج کند و هنوز کسی را جایگزین قلبش نکرده بود.
نفس عمیقی کشید و سرش را از روی میز برداشت و از سرجای خود برخاست و به‌سوی اتاق پدرش روانه شد. می‌خواست او را مجاب کند که عشق حرف اول را می‌زد و نمی‌خواست که با زور و تقلا بازنده بازی شود. همه چیز هم به وقت‌اش!
 
تقه‌ای به در اتاق پدرش زد که با «بفرمایید» پدرش مواجه شد. لبخندی زد و وارد اتاق پدرش گردید. مانند همیشه وارد اتاق پدرش می‌شد، اتاق کلاسیک و با اصالتش، بوی چوب گردو و چرم را می‌داد. نور چراغ مطالعه، سایه‌ی روشن بر روی کتاب‌های قطور قفسه می‌انداخت. یک میز تحریر سنگین با جوهردان برنجی، یک صندلی که چرم اصل بود و یک کاغذ دیواری چوبی بر روی دیوار سنگینی می‌کرد. قاب عکس پدرش که بر روی مبل سلطنتی نشسته بود و انگاری احساس قدرت بر او غلبه کرده بود. پدرش، عینکش را از درون چشم‌هایش برداشت و با لبخند نگاهش کرد.
- چطوری دختر بابا؟
به آغوشش اشاره‌ای کرد و ادامه داد:
- بیا اینجا ببینم!
با لبخند به سویش رفت و در آغوش پدرش خزید و با لحن لوسی گفت:
- بابا؟ دلم برای مامان تنگ شده، کی میاد؟
ناصر فلاح با لبخند مهربانی، دستی بر موهای دخترش کشید و ب×و×س×ه‌ای بر موهایش زد.
- هنوز هم باور نداری که مرده؟
بغضی در گلوی دخترک چنگ انداخت و سرش پایین فکند.
- چطور دلت میاد که این حرف رو بزنی بابا؟
ناصر فلاح، ب×و×س×ه‌ای بر سرش کاشت و آغوشش را برای دخترک محکم‌تر کرد.
- چطور نه، بگو که هنوز خیانتش رو باور نکردی! برای من مهم نیست که مرده، مهم اینه که بهم خیانت کرده! مهم بزدلی که کرده!
بغض‌اش شکست و یک قطره اشک ناخودآگاهی در چشم‌هایش مشهود شد. به طرف پدرش چرخید و با جدیت کامل گفت:
- بابا! بلاخره که مامانم بوده!
ناصر فلاح پوزخندی زد و سرش را به سویی پرتاب کرد.
- چه فایده که خیانتش توی زندگیم هنوز هست.
از آغوش پدرش بیرون آمد و با گریه گفت:
- متأسفم که هنوز هم بخشش رو توی اخلاق‌تون ندارین!
سپس از او دور شد و به سوی اتاقش به‌ راه افتاد.
ناصر فلاح پوزخند دیگری زد و با یک حرکت، تمام آنچه که بر روی میزش بود را پرت کرد و فریادی دلخراش زد.
- لعنت به تو و مادرت! لوس ننر مامانی!
گوشی‌اش را برداشت و زنگی به مهراد زد و مهراد پس از دوبار بوق خوردن، برداشت.
- سلام رئیس!
یک‌تای ابرویش را بالا می‌فرستد.
- می‌خوام برای من یک کار ناتموم رو تموم کنی!
مهراد پلکی زد و گفت:
- هرچی شما بفرمایین قربان!

ناصر، نفس عمیقی کشید و با یک چشم کوچک کردن گفت:
- می‌خوام کارش رو تموم کنی! کار یکی از باندهای مافیایی که سر دسته‌شون عماد قربانی هست.
مهراد چشم‌های خود را می‌بندد و می‌گوید:
- چشم قربان!
***
صدای زنگ گوشی‌اش، باعث گردید که از خواب بیدار شود و صدای اذان را از گلدسته‌های مسجد بفهمد. برخاست و وضویی گرفت. دیشب نمی‌دانست کی به خواب رفته بود که حتی تصاویر شامی که میل کرده بود را به یاد آورد. از دستشویی که بیرون آمد، قامت بست و نمازش را آغاز نمود. از وقتی‌که به یاد داشت، همیشه پدرش بود که او را تشویق به نماز می‌کرد و این دلیلی بود که مدام با عشق نمازهایش را می‌خواند.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
34
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
17
پاسخ‌ها
21
بازدیدها
438
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
260

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 8)

عقب
بالا