نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: رجا در یأس
نویسنده: Mahsa83(M.M)
ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @poone20
خلاصه:
گاهی گذشتهی آدمها میتونه اونها رو به مسیر دیگهای بکشونه.
عشق هرگز مطالبه نمیکنه، همیشه میبخشه، عشق همیشه رنج میکشه؛ اما هرگز آزرده خاطر نمیشه، عشق هرگز انتقام نمیگیره.
مقدمه:
کوهها با نخستین سنگها آغاز میشوند و انسان با نخستین درد، و من با نگاه تو آغاز شدهام.
آوای صدای تو نشان از زیبایی کار خداوند میدهد و من رقصان بر زیر چتر پر محبت تو میروم.
به یاد داشته باش که اگر خورشید نباشد دنیا نیز از هم خواهد پاشید، بدان که تو همان خورشید من هستی.
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید. قوانین پرسش سوال ها
فرزاد:
نشد که بشه خودتم میدونی
من عاشقتم چی ازم میدونی؟
وقتی دلت نیست نمیشه کنارم بمونی!
نشد که بشه خودمم میدونم
زیادی حسـاب کردم میتونم
که عاشقت باشم و تا همیشه بمونم.....
تمـومش کن دیگه خسته شدیم
ما باختیـم و تازه برنده شدیم
ما واسهی هم مثِ سم کشنده شدیم
تمـومش کن تو ادامه نده
ببیـن که چه کردی با حـال بدِ
اونی که دوستت داشت قیـدتو دیگه زده
***
آخر تو میمونی و خاطـرههات همیشه
هیشکی واسه مـن مثِ تـو نبود و نمیشه
با این همه غم بذار زل بزنم به اون چشات
چجـوری تو هنوز اینجایی و خالیه جات؟!
تمـومش کن دیگه خسته شدیم
ما باختیـم و تازه برنده شدیم
ما واسهی هم مثِ سم کشنده شدیم
تمـومش کن تو ادامه نده
ببیـن که چه کردی با حـال بدِ
اونی که دوستت داشت قیدتو دیگه زده......
این آهنگ رو خیلی دوست داشتم، هم ریتم آهنگ و هم متنش خیلی خاص و دوست داشتنی بود. خسته و کمی هم گرسنه بودم، به سمت بچههای گروه رفتم.
موزیک تمومش کن تازه منتشر شده بود و بهنظرم هرکی این آهنک رو میشنید عاشقش میشد. من به شخصه خیلی دوسش داشتم! چشمهام رو روی هم گذاشتم و شروع به چرخ خوردن با صندلی توی استدیو کردم، رویای من این کار رو دوست داشت. نفس عمیقی کشیدم و به رفتن به این سمت و اون سمت استدیو ادامه دادم. چشمهام رو باز کردم و همونجور که روی صندلی نشسته بودم، چرخوندم صندلی رو به سمت لپتاپم که فقط مخصوص کارهای تنظیم و... بود رفتم.
آهنگهای زیادی مونده بود که هنوز پخش نشده بودن و مطمئنن طرفدارها بیصبرانه منظر شنیدن آهنگها بودن. امروز روز پر کاری بود و حسابی خسته شده بودم، عادت داشتم بعد از اتمام کار به خونه برم و یه دوش آب گرم بگیرم. کش و قوصی به بدنم دادم و شروع به تنظیم آهنگ بعدیام که تقریباً آماده شده بود و از دو وِرس، یکی آماده شده بود و هنوز کار داشت... .
لپتاپم رو بستم و از میز کارم فاصه گرفتم، امروز خیلی دلگیر و خسته کنده بود.
امروز اولین سالی بود که رویا زیر خروارخروار خاک خوابیده بود و دیگه زنده نبود، عشق من رفتن رو به بودن ترجیه داد. چه سخت بود نبودنش! رویا شیرینیهای خامهای خیلی دوست داشت.
***
آروشا:
امروز مدرک وکالتم رو گرفته بودم و این یعنی از این به بعد میتونستم با خیال راحت کار کنم. مثل قبل نباشه که همزمان هم درس میخوندم و هم کار میکردم. نفس عمیقی کشیدم و تاکسی دربست گرفتم تا مستقیم به خونه برم، حوصله نداشتم که بین راه سوار اتوبوس بشم و این دنگ و فنگها رو به دوش بکشم.
اینقدر خسته بودم که اگه چشمهام رو میبستم، فوراً به خواب میرفتم. با دستهام چشمهام رو مالیدم و به جلوم خیره شدم، که دقایقی بعد پراید زرد رنگ تاکسی جلوی خونه متوقف شد. از ماشین پیاده شدم و از توی کیف پولم مقدار پول مورد نظر رو بیرون آوردم و به راننده که یه مرد لاغر همراه با موهای جوگندمی و چشمهای قهوهای بود دادم. بعد از رفتن تاکسی، کیف پول رو داخل کیف مشکی رنگ دستیام انداختم و وارد ساختمون شدم. یه ساختمون کرم رنگ پنج طبقه که هر پنج طبقه مثل هم ساخته شده بود. یه آسانسور طبقه همکف بود و توی هر طبقه هم یه آسانسور قرار داشت. خونه ما هم طبقه سوم بود؛ البته یه سالی هست که من و بابا زندگی میکنیم و از شروین اثری نیست. هر چهقدر هم که به گوشیاش زنگ میزدم جواب نمیداد. به سمت آسانسور قدم برداشتم و دکمه اون رو فشردم، انگار کسی توی آسانسور بود که اومدنش کمی طولانی شده بود. منتظر شدم که بعد از گذشت حدود دو دقیقه دربش باز شد و آقای مهرابی که مسئول تمیز نگه داشتن کل ساختمون، بیرون گذاشتن آشغالهای هر خونه و... بود، بیرون اومد.
داخل آسانسور شدم و دکمه طبقه سوم رو فشردم؛ که بعد از دقایقی ایستاد. از اونجا خارج شدم و به سمت چهار پلهای که با فاصله کم از آسانسور قرار گرفته بود، رفتم و از اونها بالا رفتم. به سمت درب خونه قدم برداشتم و کلید رو توی قفل چرخوندم. درب باز شد و من داخل شدم. درب رو بستم و بعد از درآوردن کفشهای مشکی رنگم که تقریباً حالت پوتین داشت، از دو پله جلوی درب بالا رفتم. بوی قرمه سبزی رعنا خانوم توی کل خونه پیچیده بود و باعث میشد که مستقیم بالای سر غذا برم. درب قابلمه رو برداشتم و بو کشیدم عطر قرمه سبزی خوشمزه رعنا خانوم رو، همون لحظه یک دست روی دستم زد که باعث شد فوراً درب قابلمه رو بذارم.
رعنا خانوم با اخم و دست به سینه، وایساده بود و من رو نگاه میکرد. کمی حول شدم و با تتهپته لب باز کردم:
- عه وا سلام مامانی، تو اینجا بودی و من ندیدمت؟
- دختر مگه صد بار بهت نگفتم به غذا ناخونک نزن؟
- ببخشید!
چشمهام رو مظلوم کردم و ادامه دادم:
- دیگه تکرار نمیشه.
- خیلیخب، زود برو لباسهات رو عوض کن. بابات هم تو اتاق، صدا بزن! بیاین میخوام نهار بکشم.
- چشم!
از آشپزخونه خارج شدم و مستقیم رفتم تو اتاق. یه اتاق پانزده متری که دیوارهاش سفید بود و یه مبل کرم رنگ هم همراه با کوسنهای کرم و مخمل که سمت راست اتاق قرار داشت و اگه روی مبل هم میخوابیدی، باز هم نرمی و لطافتش رو احساس میکردی. یه پرده سفید با گلهای ریز نقرهای هم سمت چپ که پنجره قرار داشت وصل شده بود همراه با رویههای قهوهای رنگ که رو طرف پنجره فقط آوزیز بود. لوستر کرم رنگی هم به سقف آویز بود و درست روبهروی مبل، یه میز تلوزیون سفید رنگ قرار داشت و روی میز هم تلوزیون ال ای دی قرار گرفته بود که از بابا خواهش کرده بودم که یه تلوزیون بذاره توی اتاقم؛ تا وقتی حوصلهام سر میرفت فیلم ببینم.
یه قفسه کتاب هم با فاصله کمی از پرده به دیوار وصل شده بود و کتابهای رمان زیادی توی قفسه قرار گرفته بود، وقتهایی که خونه تنها بودم و رعنا خانوم بابا رو میبرد فیزیوتراپی، کتاب میخوندم. با فاصله از میز تلوزیون یه تخت قرار داشت؛ همراه با بالشتهای صورتی و پتو و خوشخواب سفید. کل تخت سفید بود، جز بالشتهاش که صورتی بودن، تخت نرم و راحتی که وقتی روش میخوابیدی، حس خوبی بهت میداد. انگار که روحت رو نوازش میکنه، یه کمد دیواری با دربهای قهوهای رنگ هم گوشهای از اتاق قرار داشت؛ که نه بزرگ بود و نه کوچیک.
بیخیال برانداز اتاق شدم و به سمت کمد رفتم. درب کمد رو باز کردم و یه تیشرت و شلوار خاکستری رنگ بیرون آوردم و پوشیدم. از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق بابا راه افتادم. چند تقه به درب زدم و بعد از کسب اجازه وارد اتاق شدم، بابا پشت میز کارش نشسته بود و داشت با لپتاپش کار میکرد. از پشتش رفتم و بغلش کردم. گونهاش رو بوسیدم و گفتم:
- بابای گلم چهطورِ؟!
خندید و گفت:
- خوبم خوشگل بابا!
- بهبه خیلی هم عالی! اهم خب مامانی میخواد غذا بکشه. زود بریم تو آشپزخونه که خیلی گشنمه!
خندید و شکمویی نثارم کرد. کمکش کردم و روی ویلچر نشوندمش. پشت ویلچر قرار گرفتم و از اتاق خارج شدیم. ویلچر رو به سمت آشپزخونه هول دادم و با هم وارد اونجا شدیم.
رعنا خانوم میز ناهارخوری رو با سلیقه چیده بود و ما که داخل شدیم او هم کاسهی ترشی رو روی میز گذاشت. ویلچر بابا رو بردم جلوی میز و خودم هم صندلی درست کنارش عقب کشیدم و نشستم. اینقدر گشنه بودم که فکر هیچی رو نمیکردم. بشقابم رو پر از برنج کردم و قرمه سبزی هم زیاد ریختم. به هیچ وجه از خورشت کم خوشم نمیاومد، بیتوجه به بقیه شروع به خوردن کردم؛ که باباگفت: آرومتر، ازت نمیگیرنش که! این همه غذا هم کشیدی که مطمئنن آخر شب دل درد میگیری.
- خب گشنمه!
- بخور.
بیخیال حرف بابا دوباره شروع به خوردن کردم. نصف بیشتر غذا مونده بود که از پشت میز بلد شدم و بعد از تشکر از رعنا خانوم، به سمت پزیرایی رفتم. روی مبل دراز کشیدم و چشمهام رو بستم. هوای خونه خیلی گرم بود و باید به پیاده روی میرفتم؛ تا هم کمی باد بهم بخوره و هم اون همه غذا که خوردم هضم بشه. از روی مبل بلند شدم و به اتاقم رفتم. یه مانتو سبز تیره روی لباسم انداختم و شال خاکستری رنگم رو سر کردم، از اتاق خارج شدم و گوشی و کلید خونه رو از روی عسلی توی پزیرایی برداشتم. جلوی درب خونه کفشهای خاکستری اسپرتم رو به پا کرد و همونجور که درب رو باز میکردم با صدای بلند گفتم: مامانی من به پیاده روی میرم.
از خونه خارج شدم و درب رو بستم و رفتم جلوی آسانسور ایستادم، دکمه رو فشردم و بعد از اینکه اومد، داخل شدم و دکمه طبقه همکف رو فشردم.
بعد از اینکه آسانسور به طبقهی همکف رسید از اونجا خارج شدم و به سمت درب ساختمون قدم برداشتم.
***
حدود دو ساعتی رو توی پارک پیاده روی کرده بودم، هوا حسابی گرم بود. روی نیمکت نشستم تا کمی خستگی از تنم بیرون بره و بعد به سمت خونه راه بیوفتم. پارک بزرگی بود و داخل محوطه پارک زمین چمن بود، چند نیمکت هم گذاشته بودن؛ که اگه کسی خواست روی زمین بشینه.
هر از گاهی صدای گنجشکها که درحال پرواز در آسمان بودند و ماشین نون خشکی به گوش میرسید. برگ درختان هم که روی زمین ریخته بود و با وزیدن باد آرومآروم روی زمین حرکت میکردن. چند دقیقهای رو نشستم و بعد از روی نیمکت بلند شدم. به سمت خونه راه افتادم و همون دو ساعت راه رفته؛ رو برگشتم. حسابی خسته شده بودم و کَف پاهام درد گرفته بود، روی پلهای که جلوی ساختمون بود نشستم و بعد از چند دقیقه داخل ساختمون رفتم. سوار آسانسور شدم و به طبقه سوم رفتم. کلید رو توی درب چرخوندم و بعد وارد خونه شدم، کفشهام رو همونجا جلوی درب درآوردم و مستقیم به اتاقم رفتم. خودم رو روی تخت انداختم و چشمهام رو بستم. باید فردا میرفتم دنبال کار، با فکر به اینکه وکیل موفقی بشم چشمهام گرم شد و به خواب فرو رفتم.
***
صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. همونجوری که چشمهام بسته بود، گوشیام رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم. چشمهام رو باز کردم و نگاهی به صفحهاش انداختم که ساعت هفت رو نشون میداد. از روی تخت بلند شدم و به حموم رفتم. بعد از یه دوش حدود نیم ساعته، از حموم بیرون اومدم و بعد از پوشیدن ست سفید و مشکیام حوله رو دور موهام پیچیدم و از اتاق خارج شدم. وارد آشپزخونه شدم، بابا هنوز خواب بود و رعنا خانوم هم نیومده بود. درب یخچال رو باز کردم و بعد از برداشتن خامه و مربا و نون، پشت میز نشستم و مشغول گرفتن لقمه صبحانهام شدم. یه لقمه برای خودم گرفتم و وسایل صبحانه رو سر جاش گذاشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم. لقمه صبحانهام رو توی دهنم گذاشتم و به اتاقم رفتم، درب کمد دیواری رو باز کردم و یه مانتو آبی کاربنی که بابا برای روز تولدم برام خریده بود رو همراه با شلوار جین جذب و ذغالی و شال مشکی رنگ بیرون آوردم و درب کمد رو بستم.
جلوی آیینه میز آرایشیام ایستادم و یه آرایش ملایم که شامل رژ کالباسی، سایه قهوهای کم رنگ، خط چشم و ریمل، و رژگونه آجری کمرنگ کردم و بعد لباسی که گذاشته بودم رو پوشیدم. کیف دستی مشکی رنگم رو برداشتم و گوشی، سوییچ ماشینم و کلید خونه رو توش گذاشتم و از اتاق خارج شدم. جلوی درب خونه که جا کفشی چوبی قهوهای تیره قرار داشت، کفشهای اسپرت مشکی رنگم رو پوشیدم و از خونه خارج شدم. سوار آسانسور شدم و به طبقه همکف رفتم. سوییچ رو از توی کیفم بیرون آوردم و سوار دویست و شش سفیدم شدم و به سمت دفتر وکالت «رز» که از قبل برای استخدام هماهنگ کرده بودم راه افتادم؛ که حدود یک ساعتی با خونه فاصله داشت.
***
خیابانها جوری نبود که ترافیک سنگینی ایجاد بشه و چندین ساعت توی خیابان موندگار بشی؛ اما باز هم کمی شلوغی داشت. بوق ماشینها روی اعصابم خط میانداخت و باعث شده بود که اخمی روی پیشونیام پدیدار بشه. بعد از حدود یک ساعت جلوی یه ساختمون که یه تابلوی بزرگ با عنوان «دفتر وکالت رز» قرار داشت، نگه داشتم و از ماشین پیاد شدم. وارد ساختمون شدم و از پلهها بالا رفتم و جلوی درب قهوهای تیره وایسادم و تقهای به درب زدم که بعد از چند دقیقه یه مرد حدود سی- سی و پنج سال درب رو باز کرد و با هم وارد دفتر شدیم.
- خیلی خوش اومدین خانم مجد!
- خیلی ممنونم، شما آقای؟
با خوش رویی لبخندی زد و گفت:
فرزین هستم!
لبخندی زدم و گفتم:
خوشبختم، پس آقای وکیل شما هستین؟
لحظهای غم توی چشمهاش نشست و پس از مکث کوتاهی گفت:
خیر صاحب این دفتر برادرم هستن، بفرمایین برادرم منتظرتون هستن.
- ممنون.
خواستم به سمت اتاقی که با دست بهش اشاره کرده بود برمکه زیر لب زمزمه گویان گفت:
خدا لعنتت کنه فرزاد، آینده شغلیام رو نابود کردی.
با تعجب نگاهی بین آقای فرزین و اتاق انداختم و مردد به سمت اتاق حرکت کردم. جلوی درب اتاق ایستادم و چند تقه به درب زدم و بعد از کسب اجازه از جانب مردی که داخل اتاق بود، وارد شدم و درب اتاق رو پشت سرم بستم.
یه مرد چهار شونه و قد یک متر و صد و نود و هشت- دو متر که پشت به من ایستاده بود و داشت سیگار میکشید، سلامی کردم و به سمت میز کارش قدم برداشتم. جلوی میزش وایسادم و اون همونطور که پشت بهم ایستاده بود، گفت:
- پس آروشا مجد تویی!
با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- بله!
این مرد من رو از کجا میشناخت؟ شاید بابا رو میشناختن، شاید هم شروین رو. بیخیال فکر کردن به اینها شدم و سئوالی که توی ذهنم بود رو پرسیدم:
- ببخشید شما من رو از کجا میشناسین؟
جواب سئوالم رو با سکوت داد، با اخم روی صندلی جلوی میزش نشستم.
- شروین کجاست؟
- جان؟!
حتماً اشتباهی پیش اومده بود، داداش شروین نبود و این مرد از من سراغش رو میگرفت.
- شروین کجاست؟
- نمیدونم کجاست.
داد زد؛ که با ترس از روی صندلی بلند شدم و دستپاچه به سمت درب اتاق عقبگرد کردم. با هر قدم که جلو میاومد من عقب میرفتم؛ تا جایی که به درب بسته اتاق برخورد کردم. دستهاش رو چند بار بالا و پایین کردم؛ اما درب قفل شده بود. مجدد داد زد:
گفتم شروین کجاست؟
با ترسی که توی دلم رخنه کرده بود و لکنت، لب باز کردم:
ب...به خدا ن...نمی....دونم.
میلرزیدم و بغض به گلوم چنگ انداخته بود. پشت درب اتاق که ایستاده بودم، آروم سُر خوردم و روی زمین نشستم. با خواهش و التماس نگاهش کردم.
توروخدا بزارین برم.
قدم به جلو بر میداشت و ترس رو بیشتر به دلم میانداخت. اونقدری جلو اومده بود که من از ترس به درب چسبیده بودم و اون فقط دو قدم تا رسیدن بهم فاصله داشت. دستهاش رو دو طرف سرم روی دیوار گذاشت و با دندونهای کلید شدهاش غرید:
یا بهم میگی اون برادر ع×و×ض×یات کجاست و یا از اینجا بیرون نمیری.
تمام التماسم رو توی چشمهام ریختم و با گریه نگاهش کردم، لبهای خشک شدهام رو با زبون تر کردم.
- بهخدا نمیدونم کجاست، بزار برم. ازت خواهش میکنم!
بیتوجه به من سمت میزش رفت و پاکت سیگار ماربرو رو برداشت. سیگاری بیرون آورد و بین لبهاش گذاشت، فندک طرح عقابش رو زیر سیگار گرفت و اون رو روشن کرد. کلافه دستی تو موهای مشکیاش کشید و با صدایی که سعی میکرد خونسرد باشه، گفت:
ببین دختر جون، اگه بگی شروین کجاست بهت قول میدم بزارم بری. حالا هم دختر خوبی باش و جای برادرت رو بگو!
- به جون بابا...
بین حرفم پرید و عصبی نزدیکم شد و فکم رو توی دستش گرفت، حس میکردم هر آن ممکنه فکم از زور فشار بشکنه.
با چشمهای مشکیاش که حالا در سفیدهاش رگههای سرخی پدیدار شده بود و اخمهاش رو در هم کشید و با درندوهای کلید شدهاش غرید:
خیلی خب، خودت خواستی.
بلافاصله بعد از اتمام حرفش دود سیگارش رو توی صورتم فوت کرد که به سرفه افتادم. شالم رو از سرم کشید و همراه با کلیپسم رو گوشهای انداخت. موهام رو توی دستهاش گرفت و کشید، با درد و سوزشی که توی سرم پیچید جیغی زدم و به دستهاش چنگ زدم. با جیغ و گریه و فریاد ناله کردم:
- بهخدا نمیدونم، ولم کن!
همونجور که موهام رو گرفته بود، دستش رو کشید و به سمت مبلها رفت. با التماس و خواهش گریه میکردم و موهام رو که میکشید، بدنم هم روی زمین کشیده میشد. روبهروی مبلی ایستاد و روی مبل پرتم کرد. افتاده بودم روی مبل مشکی رنگ و تموم موهام روی صورتم ریخته بود. صدای چرخوندن کلید توی قفل اومد و پشت بندش برادر این مرد ظالم وارد اتاق شد. اون مرد با چشمهای مشکیاش بهم نگاهی انداخت، نگاهش جوری بود که آدم رو توی خودش غرق میکرد، سیگارش رو که حالا کوتاه شده بود رو توی جا سیگاری که روی عسلی قهوهای چوبی بود خاموش کرد و با صدای برادرش سمت اون برگشت.
برادرش اعتراض مانند نگاهش کرد و گفت:
داری چیکار میکنی فرزاد؟ قرار نبود که اینجوری اذیتش کنی. گفتی که فقط ازش یه سئوال میپرسی نه اینکه بترسونیش.
فرزاد با اخمهای در هم رفته عصبی غرید:
دخالت نکن.
- اما...
وسط حرفش پرید و گفت:
- حرف دیگهای نمیخوام بشنوم فربد!
پس اسمش فرزاد بود. تا اونها سرشون گرم بحث کردن بود فرصت رو غنیمت شمردم و از روی مبل بلند شدم، سمت درب اتاق که باز بود رفتم و آروم از اونجا خارج شدم.
اما از شانس بدی که داشتم لحظه آخر فرزاد نگاهش به من افتاد. دویدم و اون و فربد هم پشت سرم دویدن، از چند تا پله پایین رفتم؛ ولی پله آخر رو که پایین اومدم، فرزاد رو روبهروم دیدم. برگشتم که دوباره از پلهها بالا برم؛ که پشت سرم فربد رو دیدم.
دیگه آخر خط بود، گیر افتادم. به بخت بدم لعنتی فرستادم و چشمهام رو بستم. فربد از پشت دستم رو کشید و کشونکشون دوباره به اون اتاق برگردوند.
فرزاد که آروم وایساده بود، وارد عمل شد و سیلی محکمی بهم زد که روی زمین افتادم و جاری شدن خون از لبم رو احساس کردم. از روی زمین بلند شدم که دستمالی روی بینیم قرار گرفت، به دستی که دستمال رو روی بینی و دهنم گرفته بود چنگی زدم و سعی کردم از دستش فرار کنم؛ اما اون زورش بیشتر از من بود و نتونستم کاری کنم. بوی الکل توی بینیام پیچید و دیگه نتونستم تقلا کنم، جلوی دیدم تار شد و در سیاهی مطلق فرو رفتم... .
***
با نوری که مستقیم به چشمهام میتابید چشمهام رو بیشتر به هم فشردم. بعد از چند دقیقه که به نور عادت کرد، آروم چشمهام رو باز کردم. یه اتاق که کلاً مشکی بود و تنها وسایلی که اونجا بود یه میز عسلی چوبی کهنه و یه کمد آهنی و تخت چوبی بود. میز پوستهپوسته شده بود و تخت هم قدیمی بود؛ که وقتی روش مینشستی یا بلند میشدی، انگار تو یه کلبه قدیمی هستی و صدای درب کلبه روی اعصابت رژه میره.
نور کمی هم اونجا رو در بر گرفته بود که وقتی روی تخت دراز میکشیدی، اون نور مستقیم به چشمهات میتابید. اون دفتر وکالت نبود، شاید همه اینها یه خواب بود. آره! همش یه خوابه!
از روی تخت بلند شدم و به سمت درب اتاق قدم برداشتم، هر چهقدر دستهی درب اتاق رو بالا و پایین کردم باز نشد. با دستهام محکم به درب اتاق میزدم تا اگر کسی میشنوه کمکم کنه؛ اما تلاشم بیفایده بود. با گریه همونجا پشت درب اتاق روی زمین سُر خوردم، این آدمها چی از من میخواستن؟ شروین چیکار کرده بود که سراغش رو از من میگرفتند؟ چرا نمیفهمیدند که جای شروین رو نمیدونم؟ ترهای از موهام رو که اومده بود توی صورتم رو پشت گوشم فرستادم و همونجور که پاهام رو به آغوش کشیده بودم، سرم رو به درب اتاق که پشت سرم بود تکیه دادم. نمیدونم چهقدر اشک ریختم و چند ساعت گذشت؛ که صدای چرخوندن کلید توی قفل باعث شد که از پشت درب اتاق بلند شم. درب باز شد و فرزاد توی چارچوب نمایان شد. این آدمها کی بودن؟ چی از من میخواستن؟ قبل از اینکه حرفی بزنه لب باز کردم.
- بهخدا نمیدونم شروین کجاست. اون یک ساله که نیست و از ما دوره!
- دروغ نگو! شروین کجاست؟
- نمیدونم.
وارد اتاق شد و درب رو پشت سرش قفل کرد. به سمت کمد آهنی و زنگ زده قدیمی که توی اتاق بود قدم برداشت، ندیدم چی برداشت؛ اما وقتی به سمتم برگشت ترس بیشتر به دلم چنگ انداخت. قدمی به عقب برداشتم که به دیوار برخورد کردم، چشمهام رو بستم و به بخت بدم لعنت فرستادم. با صدای فندک چشمهام رو باز کردم و به فرزاد نگاهی انداختم.
یه دستش شلاق چرم مشکی رنگی بود؛ که روح از تن آدمی میبرد. میخواست باهام چیکار کنه؟ به درب اتاق نزدیک شدم و همونجور که گریه میکردم، ضربه زنان با دستم به درب اتاق زدم؛ تا شاید فربد من رو از دستش نجات بده و با خودش ببره. تمام تلاشم بیفایده بود و فقط دست خودم به درد میاومد. همونجا پشت درب نشستم که به سمتم قدم برداشت. بازوم رو گرفت و کشونکشون به سمت تخت برد، دست و پام رو هر چهار طرف تخت با زنجیر بست و کامی از سیگارش گرفت.
- شروین کجاست؟
- نمیدونم!
این بار صدای دو رگهاش درد داشت، زخم میکرد و دل را به لرزه در میآورد.
-رویای من هم درد کشید... .
کمی مکث کرد انگشتانش را میان خرمن موهایش برد و با حرص آنها را به هم زد و ادامه داد.
اون برادر ع×و×ض×یات باید درد بکشه! میفهمی؟
بعد از اتمام جملهاش دستش رو بالا برد و شلاق رو روی بدنم فرود آورد. جای شلاق میسوخت و همین باعث شده بود شدت اشکهام بیشتر بشه. شروع کرد به دور تا دور تخت رو چرخیدن، ایستاد و اون شلاقی که باهاش درست روی ران پام زده بود رو روی بازوم کشید که ترس افتاده به دلم بیشتر شد.
- رویای من هم خیلی اذیت شد، حالا که شروین نیست که تاوان بده؛ خواهرش زجر میکشه. مگه نه، هوم؟
هیچی نمیگفتم و فقط خیره به دستهاش بودم. رویا کی بود؟ چرا همش از اون میگفت؟ چرا من باید تاوان پس بدم؟ همهی این سئوالات تک به تک توی سرم میچرخید و باعث شده بود که احساس بدی نسبت به این قضایا پیدا کنم.
دستش رو بالا برد و بعد شلاق رو روی بازوم فرود آورد. جیغی کشیدم و دستم رو که با زنجیر بسته بود رو تکون دادم؛ تا شاید بتونم دستم رو آزاد کنم. اما نمیتونستم، به هقهق افتاده بودم و فقط میخواستم از دست این مرد فرار کنم.
- رویای من هم اشک ریخت؛ اما اون برادر ع×و×ض×یات توجه نکرد. تو و اون برادرت هیچوقت نمیفهمین چقدر سخته که عزیزت توی بغلت پرپر شه. هیچوقت!
شروین با این گرگ زخمی چیکار کرده بود که اینجوری به خونش تشنه بود؟ وای شروین تو چیکار کردی. چیکار کردی که تاوان کارهات رو من باید پس بدم؟ چشمهای خیسم رو روی هم گذاشتم؛ که بلافاصله قطرهای اشک از چشمهام سُر خورد و روی لبم پایین اومد.
چشمهای مشکی رنگش؛ حتی توی اون نور کم هم درخشش خاصی داشت. با اینککه چشمهام رو بسته بودم ، اما تصور چشمهای جذابش قشنگ بود. وقتی چشمهام رو باز کردم از اتاق رفته بود و همه چیز مثل قبل از اومدنش بود، جز دست و پای من که هنوزم با اون زنجیرهای ضخیم به تخت بسته شده بودن. آهی کشیدم و با سوزشی که توی ران پام و بازوم میپیچید، به سقف خیره شدم. گذر زمان رو حس نمیکردم؛ اما با صدای شکمم از فکر و خیال بیرون اومدم. حسابی گرسنه بودم و در عین حال هم اشتها نداشتم. چشمهام رو روی هم گذاشتم که پس از گذشت دقایقی، به خواب فرو رفتم.
***
فرزاد:
بدون توجه به دردی که ممکن بود بعد از اون ضربههای محکم شلاق داشته باشه، از اتاق خارج شدم و درب اتاق رو قفل کردم. یه حسی همش میگفت ولش کنم بره؛ اما یه حس هم مدام میگفت که انتقام رویا رو بگیر. کلافه پوفی کشیدم و به سمت اتاق کارم قدم برداشتم. این عمارت خیلی بزرگ بود و فقط اون اتاقی که آروشا رو توش زندونی کرده بودم، قدیمی بود. وارد اتاقم شدم و خواستم درب رو ببندم که دست فربد مانع شد و درب باز شد و وارد اتاق شد. با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- این دختر باید از اینجا بره. دایی مهیار داره میاد!
- فربد میفهمی چی میگی؟ این دختر رو کجا بفرستم که امن باشه؟ از کجا معلوم وقتی از عمارت رفت بلایی سرش نیاد؟ نمیشه.
- نمیدونم! فقط یه فکری بکن؛ که اگه دایی بفهمه ما این دختر رو دزدیدیم بدبخت میشیم.
کلافه جوابش رو دادم.
- یه فکری به حالش میکنم.
فربد رفت و درب اتاق رو بستم، دایی مهیار چرا میخواست بیاد؟ اگه بویی میبرد هردومون رو به زندون میانداخت. پوف کلافهای کشیدم و از اتاق خارج شدم، به سمت اتاق آروشا قدم برداشتم. نه من نمیزارم دایی مهیار چیزی بفهمه.
وارد اتاق شدم و درب رو پشت سرم بستم. دختره خوابیده بود، نزدیک تخت شدم و شیشه حاوی الکل مواد بیهوشی رو از جیبم بیرون آوردم و مقداری توی دستمال خالی کردم.
دستم رو روی بینی و دهن دختره گرفتم؛ که از خواب پرید و وحشت زده شروع به تقلا کردن کرد؛ اما در آخر نتونست بیشتر از این مقاومت کنه و بیهوش شد. دهنش رو همراه با دستها و پاهاش رو محکم با چسب به هم بستم و روی شونم انداختمش، توی کمد گذاشتم و درب کمد رو بستم. این موضوع هم حل شده بود و فقط مونده بود لوازم شکنجه که توی همون کمد گذاشتم؛ به نظر همه چیز طبیعی بود ولی دایی تیز تر از این حرفها بود. از اتاق خارج شدم و درب اتاق رو بستم.
***
آروشا:
چشمهام رو که باز کردم خودم رو با دست و پای بسه یافتم، اطرافم تاریک بود و فقط نور خیلی کمی میتابید. یعنی این آدم من رو کشته بود؟ نهنه اگه کشته بود که دست و پام رو چرا بسته؟ با بغضی که به گلوم چنگ انداخته بود، به روبهروم خیره شدم؛ که بعد از گذشت چند دقیقه فربد درب اونجا رو باز کرد و من تازه فهمیدم دست و پا بسته توی کمد زندونی بودم. با التماس به فربد نگاه کردم و سعی کردم بگم «من رو از اینجا نجات بده.» اما بهخاطر چسبی که روی دهنم بود، صداهای خیلی ضعیفی از دهنم خارج میشد. بدون اینکه دست و پام رو باز کنه با صدای جدیش رو بهم گفت:
- خوب گوش کن آروشا! الان میبرمت بیرون از اتاق؛ یه نفر میخواد تو رو ببینه. اون شخص کسی جز دایی من نیست! دایی من صد درجه بدتر از فرزاده! فرزاد شکنجهات میکنه؛ ولی اون مستقیم میفرستت اون دنیا. حواست رو جمع کن خطایی ازت سر نزنه، باشه؟
سری به معنی تأیید حرفش تکون دادم و اون شروع به باز کردن دست و پام کرد. چسب روی دهنم رو باز کردم و گوشهای که سطل زباله قرار داشت دور انداختم، این خانواده کلاً روانی بودن. بدتر اون اون فرزاد هم وجود داشت. با ترسی که هر لحظه بیشتر از قبل به دلم میافتاد؛ همراه با فربد بیرون از اتاق رفتیم. عمارت خیلی بزرگی بود. بر خلاف اون اتاق که قدیمی بود، همه جای عمارت زیبایی خاصی داشت. یه عمارت سه طبقه؛ که وقتی از اتاق که خارج میشدی یه راهرو باریک بود که درست جلوی همون اتاق یه قالیچه قرمز با گلهای ریز کرمی پهن شده بود. انتهای راهرو هم به سه اتاق ختم میشد. وقت نشد که کاملاً عمارت رو برانداز کنم و فربد دستم رو کشید و به آشپزخونه رفتیم. بزاق دهنم رو قورت دادم و به مردی که کنار فرزاد ایستاده بود نگاهی انداختم.
یه مرد پنجاه- شصت ساله که قدی حدود صد و پنجاه متر داشت، چشمهای نه ریز و نه درشت عسلی، لبهای قلوهای و صورت گرد و کمی هم ته ریش داشت. بیخیال بر اندازش شدم و سلامی کردم که صحبتش با فرزاد قطع شد و با تکون دادن سر جوابم رو داد. لبخندی زد و قدمی به جلو برداشت و من هم قدمی عقب رفتم. سردی و لرزش دستهام نشون میداد که حسابی ترسیدم، بغض چنگ انداخته به گلوم هر لحظه بیشتر میشد و به اینکه خطایی کنم که نشه جمعش کرد نزدیکترم میکرد.
لحظه آخر پام پیج خورد و روی زمین افتادم و موهام کمی صورتم پخش شد. مطمئن بودم که فشارم افتاده؛ از استرس و نگرانی که با حرفهای فربد بیشتر شده بود. چشمهام رو باز و بسته کردم، که با چهرهی نگران اون مرد مواجه شدم. با کمک فربد روی صندلی نشستم و دقایقی بعد دایی فربد و فرزاد همراه با لیوان آب قند بهم نزدیک شد. لیوان آب قند رو به سمتم گرفت، تشکردی کردم که با لبخند جوابم رو داد. برخلاف چیزهایی که فربد دربارهاش میگفت، ظاهر آروم و رفتار خوبی داشت. فربد نزدیکم اومد و سرش رو کمی نزدیک آورد، جوری که حرفهاش رو بشنوم پچ زد.
- مواظب خودت باش! دایی میخواد با خودش ببرت.
با هر کلمه که از دهنش خارج میشد، انگار کسی گلوی من رو فشار میداد. نفسم تو سینه حبس شده بود و ترس افتاده به دلم بیشتر و بیشتر میشد.
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید، از پشت میز بلند شدم و بدون توجه به فرزاد، فربد و داییش به همون اتاقی که یادآور درد کشیدنهای چند ساعت پیش بود برگشتم. درب اتاق رو بستم و همونجا پشت درب روی زمین سُر خوردم، حرفهای فربد مدام توی گوشم زنگ میخورد و باعث عذاب کشیدنم شده بود. یعنی واقعاً میخواست من رو با خودش ببره؟ مگه من چیکار کردم؟ یعنی میخواست من رو بکشه؟ بغض سمج چسبیده به دیوارهی گلوم بالاخره شکست و اشکهام جاری شد.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و بیصدا اشک ریختم.
***
فرزاد:
معلوم بود یه اتفاقی افتاده که حالش اینجوری شده بود، مشکوک به فربد بیخیال نگاهی کردم و گفتم:
- وای به حالت اگه باعث حالش تو باشی.
شونهای بالا انداخت، به سمت اتاق شکنجه حرکت کردم. صدای هقهق ضعیفش باز هم به گوش میرسید از پشت درب اتاق، خواستم دست گیره درب رو پایین بکشم و به داخل اتاق برم؛ اما درب باز شد و درست روبهروی هم قرار گرفتیم. چشمهای اشکی و آبی رنگش سرخ شده بود و ترهای از موهای خرماییاش هم روی چشمش افتاده بود. موهاش رو کنار گوشش زد و من قدمی به جلو برداشتم، هنوز درب اتاق باز بود و اینقدر کارم رو تکرار کردم که کمرش به دیوار توی اتاق برخورد کرد. اخمهام رو در هم کردم و لب باز کردم.
- چرا زمین افتادی؟
- معذرت میخوام.
- جواب من رو بده، یادت باشه بعداً تاوان این اشتباهت رو پس میدی.
- من رو میدی داییت بکشه؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- مگه دایی من قاتله؟
- اما فربد گفت میخواد من رو بکشه، گفت مثل تو نیست و من رو میکشه.
- همچین چیزی نیست! اما تنبه میشی تا بفهمی دیگه جلوی کسی آبرو ریزی نکنی.
از اتاق بیرون رفتم و درب رو بستم. به سمت فربد و دایی مهیار حرکت کردم، دایی گوش فربد رو میکشید، انگار میخواست تنبیهاش کنه. کنار دایی ایستادم و محکم رو به فربد گفتم:
- اینا چیه به دختره گفتی؟ هان؟ نگفتی سکته کنه بیوفته رو دستمون؟ واقعاً که دیوونهای!
- ببخشید! دایی گوشم کنده شد. آی آی ولش کن!
***
آروشا:
روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم. روی بازو و ران پام بهخاطر ضربه شلاق کبود شده بود، بیخیال کبودیها چشمهام رو روی هم گذاشتم و سعی کردم کمی بخوابم؛ اما خوابم نمیاومد. نفسم رو بیرون فرستادم و نشستم، از روی تخت بلند شدم و به سمت آیینهای که گوشه اتاق بود رفتم. موهای خرمایی بلندم که بهم ریخته بود رو باز کردم و بعد از مرتب کردنش، مجدد بستم.
تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه درب اتاق باز شد و پشت بندش فرزاد داخل شد. با ترس آب دهنم رو قورت دادم و قدمی به عقب رفتم؛ که گفت:
- گفته بودم داییم بره تنبیه میشی.
فکم رو توی دستش گرفت و روی تخت پرتم کرد که یه لحظه سرم خورد به تاج تخت و لحظهای بعد جاری شدن خون رو که از پیشونیم چکه میکرد احساس کردم.
به سمت کمد آهنی گوشه اتاق رفت و شلاق و زنجیری که باهاش دست و پاهام رو میبست رو از اونجا برداشت و به سمتم اومد. دست و پاهام رو به هر چهار طرف تخت بست و شلاق رو بالا برد، روی تنم فرود آورد که اشک توی چشمهام جمع شد.
- شروین کجاست؟
- نمیدونم.
- دروغ میگی، یالا بگو برادرت کجاست؟
- بخدا نمیدونم،تروخدا ولم کن.
کلافه چنگی به موهای مشکیاش زد و انگار که آروم نشده بود مجدد شلاق رو بالا برد و روی تنم فرود آورد. اشکهام مثل چشمه جاری میشد و اون بیرحمانه میزد. شلاق رو گوشهای پرت کرد و به سمتم اومد:
- شروین کجاست؟
با گریه و گلوی به خسخس افتاده لب زدم:
- بخدا...نمیدونم.
- تو خواهرشی، چرا باید جاشو ندونی؟
- یه شب... از خونه ر...فت و دیگه نیومد، زنگ زدم... چند بار؛ ا...اما جواب نمیده.
سیگاری از توی پاکت بیرون کشید و با همون فندک طرح عقاب روشنش کرد، انگار که اون فندک رو دوست داشت که از خودش جداش نمیکرد. دود سیگار رو توی صورتم فوت کرد؛ که به سرفه افتادم.
از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد.
بدون اینکه من رو باز کنه رفته بود، چشمهام رو محکم روی هم فشردم و باز کردم. مجدد درب باز شد و فرزاد همراه با چندتا وسیله دیگه که نمیدونستم اسمشون چیه وارد اتاق شد. به سمت کمد رفت و وسایل رو توش گذاشت، به سمت تخت قدم برداشت و روی صندلی کنار تخت که من رو بسته بود نشست.
- کجاست؟
- نمیدونم.
- ببین تا زمانی که نگی اون برادر عوضیت کجاست، نمیذارم از این عمارت بیرون بری. فهمیدی؟
- نمیدونم کجاست، تروخدا ولم کن برم.
- من رو چی فرض کردی، هان؟ احمق؟ چی فرض کردی؟ چرا باید دروغهات رو باور کنم؟