اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان حس عشق | دنیا

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. تراژدی
  4. دلهره‌‌آور(هیجانی)
عنوان رمان: حس عشق
اسم نویسنده: دنیا
ژانر: عاشقانه ، اجتماعی ، تراژدی
ناظر: @poone20
خلاصه:
لاوین در نگاه اول در سن ۲۲ سالگی عاشق هم کلاسی خود در دانشگاه میشود . که پس از ازدواج همان شب اول با نوشتن نامه ای از ایران می رود که متوجه خیانت دوست صمیمیش میشود و ساشا با دوست لاوین به خارج از کشور می روند و ازدواج می کنند لاوین می ماند با عشقی در سینه که قلبش را به اتش کشیده است و تصمیم میگیرد به هیچ فرد دیگری دل نبندد و همیشه لباس های سیاه میپوشد و شرکت ساختمان سازی دارد و در کنار او قاچاق هم انجام میدهد . که به گربه سیاه معروف است و بعد از گذشت ۷ سال عاشق رئیس یک باند مافیایی به نام تئو در تایلند میشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
نویسنده‌: دنیا و حدیث

#پارت_اول

کابوس کابوسی که عشقم نقش اصلیش رو داشت نقش اصلی شکوندن من خورد کردن غرور من نمی تونم نفس بکشم دارم خفه میشم انگاری یک نفر گلوم رو داره فشار میده.
فقط تونستم خودمو از اتاق خارج کنم و دیدم ملیحه (یکی از خدمه ها) به سمتم اومد.
بعد سیاهی جای همه چیز رو گرفت. چشمامو که باز کردم درد شدیدی توی سرم پیچید که اخ بلندی از نهادم بلند شد. نمی تونستم این
محیط رو تحمل کنم پرستار رو صدا زدم که بیاد این لعنتی هارو از دستم جدا کنه.
_پرستار پرستار یکی بیاد
_بله خانوم چه خبره بیمارستان رو گذاشتی رو سرت
_اینا رو از من جدا کن من چیزیم نیست.
_عزیزم باید بزاری دکتر بیاد وضعیتت رو چک کنه شما الان ۶ساعته بی هوش هستید.
دیگه نتونستم چیزی بگم پرستار از اتاق خارج شد و تا تونستم زار زدم . خدا لعنتت کنه ساشا چرا این بلا رو سرم آوردی چرا اخه من که عاشقت بودم.

فلش_بک _هفت_ سال_ قبل#

دوباره یه روز تکراری سال سوم رشته مدیریت بازرگانی هستم خیلی کسل کننده هست دانشگاه اما باید تحمل کنم تموم بشه . مانتو کرم رنگم که تا بالای زانوم بود رو با شلوار مشکیم پوشیدم و در اخر مقنعم رو به سر کردم و یه رژ مات قهوه‌ای زدم و سریع رفتم پایین صبحونه بخورم.
به سمت سالن غذا خوری رفتم که مثل همیشه خدمه ها صبحونه رو آماده کرده بودن و مامان و بابا هم پشت میز نشسته بودن اما خبری از
مازی جونم نبود.(برادرم)
_سلام به مامان و بابای خوبم
بابا مثل همیشه سرد و بی روح جوابم رو داد اما بیخیال
_سلام دخترم اسفند دود کنم برات ماه شدی عزیزم
_ماه بودم مامانی
صدای مازیار این دفعه بلند شد.
_لوس نکن خودتو ایش
_سلام حسود خان
_علک سالم منو حسودی اخه تو با ۲۳ سال مثل بچه ها هستی.
_ ۲۲ سالمه جناب نه ۲۳
_هرچی حالا
_برو بابا
دوست دارم همش ازیتش کنم دقیقا رفتارش به بابا رفته همش خشک و بی حس رفتار می‌کنه ولی من اصلا خوشم نمی یاد از این رفتار صبحانمو خوردم قصد رفتن کردم که دیر نرسم .
_خدافظ من دیگه میرم.
_برو به سلامت دخترم
_خدافظ نمیخوای برسونمت.
_ نه آقا خودم ماشین دارم لازم نکرده شما نمک بریزی خدانگهدار.
ما یه خونه ویلایی تو زعفرانیه داریم که تقریبا میشه گفت نسبتا بزرگه که بابام میگه با تلاش زیاد به اینجا رسیده و شرکت ساختمون سازی داره که مازیار هم همین کار رو در پیش گرفته و دوسالی هست شرکت خودش رو راه اندازی کرده و درامد خوبی هم داره.
سوار لکسوس نوک مدادیم شدم که بابا ۳,۲ ماهی میشه برام خریده و پیش به سوی دانشگاه به حیاط دانشگاه رسیدم نگهبان که مرد خیلی خوبی بود راه رو برام باز کرد و منم ماشینو پارک کردم که بعد از من یه ماشین دقیقاً کنار ماشین من پارک کرد و نزدیک بود آینه بغل ماشین نازنینم رو به باد بده. کیفمو برداشتم و یه نگاه تو اینه به خودم انداختم و رفتم پایین که صاحب ماشینه که پسر خوشتیپی بود با یه لباس رسمی پیاده شد . به دل مینشت ولی الان خیلی ازش حرص دارم.
_حواست کجاست اقا نزدیک بود بزنی آینه ماشینمو ب.گا بدی.
_شما حواستون کجاست بد پارک کرده بودید.
_ چی میگی تو من بد پارک کردم ؟تو میای میچسبی به ماشین من معلومه اصلا تو باغ نیستیا.
_خانوم نسبتا محترم من عجله دارم این اول صبحی پاچه چرا میگری.
بدون منتظر بودن برای جواب من راهشو کشید رفت . به من گفت پاچه گیر واقعا خیلی بی ادبه اگه من نریدم به این بیشعور اصلا کیه چرا من تا حالا ندیده بودمش به سمت کلاسم رفتم که
دیر نکنم. به سمت کلاس رفتم و سلام کردم به همه که با خوش رویی جوابمو دادن نگاهم به جایی که هرروز مینشتم دقیقا سمت راستم دخترا بودن و سمت چپم پسرا که با دیدن اون پسره سر جای همیشگیم خونم به جوش اومد.
_برید یه جای دیگه بشینید اینجا جای منه.
_فعلا که من نشستم و‌جای منه.
کارد میزدن خونم در نمی یومد .
_ چقده رو داری تو اخه این از صبحت اینم از الان
_ واقعا پاچه گیر هستی الان مطمئن شدم .
که همه بچه ها زدن زیر خنده و بهزاد که از بچه های اکیپ مون بود گفت:
_داداش جای همیشه خواهر ما اینجا بوده و باید اینجا بشینه چرا ازیت می‌کنی.
_من که راحتم خواهر شما هم بره جای دیگه بشینه.
_بیخیال بهزاد جان جا زیاد هست شعور نیست.
که بعدش استاد وارد کلاس شد و نگاهی به من کرد.
_خانوم سعادت چرا ایستادی
_سلام استاد ببخشید الان میرم می‌شینم.
که این پسره پوزخندی زد منم دقیقا مجبور شدم برم روی دوتا صندلی بعد از صندلیش بشینم . استاد شروع کرد به حضور غیاب .
_ساشا محمد بیگی
_هستم استاد
پس اسم این پفیوز بی ریخت ساشا هست. اسم منم خوند و با خوندم اسم سحر تموم شد. که در کمال ناباروری از این پسره خواست بیاد خودشو معرفی کنه بیاد چی بگه معرفی چی هوف .
_سلام روز بخیر من ساشا محمد بیگی هستم از متوسطه اول تا کنون توی آلمان تحصیل کردم و برای ادامه تحصیل به ایران اومدم و.......
شروع کرد به گفتن سوابق تحصیلیش که معلومه خر خون هست. ولی به پای من نمیرسه و در اخر با گفتن این جملش اعصابمو ریخت بهم.
_امیدوارم بهترین ها براتون رقم بخوره مشکلی چیزی بود درخدمتم فقط پاچه نگیرید.
دقیقا منظورش من بود خیلی رو مخه خیلی استاد مبحث جدیدی رو شروع کرد و قرار
بود جلسه بعدش حتما امتحان بگیره منم حواسم به درس بود و نیم نگاهی به ساشا می‌انداختم و از شانس بدم با چشاش گره میخورد اخه چرا نگاش میکنم هوا برش داشته فکر کرده بخشیدمش که استاد خسته نباشیدی گفت از کلاس بیرون رفت و بچه ها اومدن دور من جمع شدن و داشتیم درمورد دوست دختر علی صحبت می‌کردیم. که چی بگم شوگر مامیش بود که استاد اومد توی کلاس و با دیدن ساشا خوشحال شد انگاری از قبل میشناختش استاد شروع به تدریس کرد منم تمام حواسمو به حرف های استاد دادم و نکته هارو مینشوشتم که بلاخره کلاس تموم شد و چون کلاس بعدی استاد نیومده بود . تصمیم گرفتم برم خونه چون حوصله نداشتم مسخره بازیای بچه هارو ببینم به سمت ماشینم رفتم که اعصابم بدجور خورد شد لاستیکم پنچر شده بود آخه لاستیکم سالم بود منم نبلدم لاستیکمو تعویض کنم زاپاسو بزارم عه .
_مشکلی پیش اومده خانم سعادت.
_مشکل اره لاستیکم پنچر شده.
_مگه زاپاس نداری.
_اره ولی نمیتونم که عوضش کنم.
_اها خیلی دوست داشتم کمکتون کنم ولی زاپاس و فکر نکنم بتونم براتون عوض کنم لباسام کثیف میشه ولی میتونم برسونمتون.
_نه مرسی الان به بابام زنگ می‌زنم اوکی میشه.
_خوبه پس زنگ بزن .
اوف هنوز وایساده خوب پس بهتره به بابا زنگ بزنم یه کاریش کنم
-الو سلام بابایی خوبی
-سلام دخترم تو خوبی
-مرسی بابایی یه اتفاقی افتاده
-بگو عزیزم
- راستش چیزه لاستیکم سالم بود ما الان که می‌بینم پنچر شده نمی‌دونم چیکار کنم.
- آژانس بگیر خوب
- اما بابا می‌دونی من دوست ندارم با آژانس میشه سامیار رو بفرستی دنبالم.
- خوب مگه آژانس چشه دختر سامیار با من اومده بود شرکت یه کاری پیش اومد فرستادمش جایی نمی‌تونه بیاد. به مازیار بگو بیاد دنبالت.
-هوف باشه مرسی بابایی که توجه کردی.
-ناز نکن دختر الان هم کار دارم خدافظ.
-خدافظ
بلافاصله به مازیار زنگ زدم ببینم راضی میشه بیاد یا نه.
_الو سلام بر عشق خودم.
_سلام زبون نریز کارتو بگو.
_واقعا که مازیار زبون چیه.
_لاوین عزیزم کارت رو بگو کار دارم.
_مازی جونم لاستیکم پنچر شده میای منو برسونی خونه.
_چی معلومه که نه خودت یکاریش کن شرکتم کار دارم الان هم کارت بهم افتاده مازی جون می‌کنی ها؟ برو به سلامت برو حنات پیش من رنگی نداره.
_حرف اخرته مازیار
_بله
_به درک برو گمشو اصلا
واقعا از مازیار توقع نداشتم بیشعور
_اقای محمد بیگی
_بیگی رو هم بگی اوکیه.
_باشه اوکه
_چیزه بابام شرکته رانندش هم نیست بیاد دنبالم میرسونی منو.
_همون اول گفتم میرسونمتون
_ممنون.
حداقل این معرفت داره منو برسونه خیلی کثافتی مازیار خیلی .
_مازیار دوس پسرته.
_چی
_همونی که داشتی باهاش صحبت میکردی.
اعصابم خورد بود روی این بدبخت خالی کردم.
_باید جواب پس بدم.
_نه دوست ندارید نگید.
منم سکوت کردمو آدرس خونه رو دادم و رسوندم.
_خانم سعادت
_بله
_من واسه اومدنم جشن گرفتم بعضی از بچه های دانشگاه هم میان برا امشبه میخواستم اگه میشه توهم بیای.
_عالیه حوصلمم سر رفته بود. فقط بچه های دانشگاه.
_ عه جدی میاین شمارتون رو میشه داشته باشم ادرسو براتون بفرستم.
_بله سیو کنید.
_ممنون راستش نه از رفقای خودمم هستن.
_اکی پس فعلا بعد میبینمت.
_فعلا
گازشو گرفت و رفت عجب پس منو مهمونی دعوت کرده زنگ خونه رو زدم که زری (خدمتکار خونه) در رو باز کرد .
الان باید حتی پیاده کل حیاط رو طی کنم خیلی امروز نحس بود.
وارد خونه شدم که با مازیار مواجه شدم که حتی شرکت هم نبود داشت تلویزیون می‌دیده و نیومده دنبال من واقعاً که
_لاوین توضیح میدم بهت.
_لازم نکرده مستندتو ببین.
اینو گفتم و در رو محکم بهم کوبیدم به جز خدمه ها و مازیار و مش رجب کسی خونه نبود بابا که میره شرکت مامان هم باشگاه داره می‌ره باشگاه وارد اتاق شدم و در رو قفل کردم. که یه مسیج از یه شماره ناشناس برام اومد
 
مسیج رو باز کردم دیدم ساشا هست ادرس رو برام فرستاده ادرش واسخ محله محمودیه بود پس خیلی هم فاصله نداریم از هم جالبه.
تصمیم گرفتم که بخوابم چون یکم خسته بودم یک ساعتی خوابیدم و وقتی بیدار شدم به شدت گرسنه بودم به سمت اشپزخونه رفتم که ناهار بخورم کسی انگاری خونه نبود در قابلمه رو که باز کردم با دیدن ماکارونی لبخندم محو شد. غذای مورد علاقه ی اقا ما زیار رو درست کردن من الان باید چی کوفت کنم صدای زری رو زدم که اگه خونه هست بیاد

_ زری خانم زری خانم کجایید

_ بله خانوم مشکلی پیش اومده

_ شما که میدونین من ماکارونی دوست ندارم چرا درست کردین

_ببخشید خانم من درست نکردم غذای امروز رو ریحانه درست کرده.

_هوف باشه مرسی

بهتره زنگ بزنم پیتزا سفارش بدم اینطوری نمیشه یه پیتزای بزرگ سفارش دادم که بعد از چهل دقیقه برام اوردن داشتم پیتزام رو میخوردم که بله اقا مازیار سر و کلش پیداش شد .

_به منم بده خیلی گرسنمه غذا نخوردم.

_چی نخوردی؟ به من چه ریحانه غذای مورد علاقه ات رو درست کرده میخواستی بخوری.

_ از دست پختش خوشم نمیاد.

_به من چه برو تا غذام رو کوفت کنم.

_اینکه بزرگه به منم بده.

_نمیخوام.

_خب ببخشید بابت امروز.

_مازیار دهنت رو ببند غذامو کوفت کنم نیومدی دنبالم مجبور شدم با پسر غریبه بیام حداقل مرام داشت یه دخترو برسونه که با اژانس نیاد الانم اگه میذاری غذامو بخورم.

_چی؟ پسر غریبه

_ بله اقا هم کلاسیم هست اصن به تو چه.

_لاوین چته تو من واقعا متاسفم باهات شوخی کردم که جدی گرفتی بعدش میخواستم بیام دونبالت.

_اره جدی گرفتم الان هم پیتزایی که برام زهرش کردی رو بیا بخور واقعا اعصابم از دستش خورد بود نمیتونستم سکوت کنم .
مشغول کار با لپ تاپ و تمرین و تایپ جزوه ی درسیم بودم که برای امتحانات ترم باید همشون رو مرتب داشته باشم کلی مشغول بودم که تا چشمام به ساعت افتاد جلدی پریدم دیدم ساعت شش بود و من باید تا هفت و نیم اماده باشم به سمت حمام خیز برداشتم یک دوش نیم ساعته گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم که حالت مسخره ای به خودش گرفته بود از ریحانه خواستم بیاد موهامو اتو بکشه بعد از تموم شدن کار موهام به سمت کمد لباس های مجلسیم رفتم چون از جو اونجا خبر نداشتم یه سرهمی مشکی که یقش هفتی بود بالا تنش با اکلیل تزئین شده بود که تو شب میدرخشید و لباس پوشیده ای بود فقط پشت کمرش لخت بود لباس رو به تن کردم و کمربندش رو بستم یه نگاه تو اینه به خودم انداختم اوف چه جیگری شدم واقعا این سرهمی تو تنم محشر بود. ارایش مات و پسرکشی زدم از لحاظ قیافه جز اون دافا و خوشگلای بیبی فیس بودم یه خط چشم گربه ای کشیدم که حساب چشامو کشیده و خوشگل کرده بود یه سایه چشم شکلاتی با ترکیب رنگ طوسی زدم که محشر شد نمیدونم چرا امروز از هم یه روزا خوشگل تر میشه ارایشم رژگونه ی مات تقریبا قوه ای زدم با یک رژ لب قهوه ای گوشتی ارایشم رو تموم کردم حسابی خوشگل شده بودم چشمای طلایی روشنم که با سایه تیره رنگ در تضاد بود خیلی خوشگل شده بود.
کفش های پاشنه بلند مشکیم رو پوشیدم و نگاهی به ساعت انداختم که ۷و۲۰ دقیقه بود. ساعت مچیم رو هم دستم کردم و کیف و شالم رو برداشتم و از پله ها پایین رفتم که همون موقع مازیار و بابا وارد خونه شدن.
_سلام
_سلام دخترم
_علک سلام جایی میری
_اره میخوام برم مهمونی
_بابایی ماشین منم آوردین
_پاک فراموش کردم لاوین الان به سامی میگم بیارتش
_من الان عجله دارم بابا چیکار کنم .
_میرسونمت
_لازم نکرده اقا مازیار شما سرتون شلوغه
_بابا سوییچت لطفا
_بیا فقط حواست باشه داغونش نکنی .
_باشه مرسی
_خواهش میکنم ‌
سوییچ ماشین رو برداشتم و به سمت در رفتم که برم اقا مازیار شروع کرد حرف زدن هوف
_لاوین
_هوم
_حواستذبه خودت باشه ابجی جان هر مهمونی نرو؟
_حواسم هست شما نگران نباش به کارات برس.
_چی مهم تر از خواهرم میترسم گرگا ازیتت کنن از بس خوشگلی.
_داری مسخره میکنی منو
_نه بابا چرا مسخره فقط خیلی خوشگل شدی حواست به خودت باشه همین
_خیلی ممنون از حسن نیتت فعلا
_فعلا مواظبت کنم
_چشم
به سمت ماشین بابا رفتم و راه افتادم و به محل مهمونی رسیدم ساختمون بزرگ شیکی بود وارد شدم و وقتی به نگهبان گفتم مهمون اقای بیگی هستم راهنماییم کرد و وارد پنت هاوس بزرگی شدم .
 
#پارت_ سوم
وارد پنت هاوس که شدم خدمتکاری با لباس سفید اومد خوش امد گفت. منم نگاهی به دور ور انداختم از بچه‌های دانشگاه هم چند نفر اومده بودند. چون اصلاً حوصله نداشتم روی یکی از کاناپه‌ها نشستم و به دور و بر نگاه کردم محیط مهمونی خیلی عادی بود و بعضی‌ها هم کنار پارتنراشون نشسته بودن. واقعا خیلی خسته کننده بود خبری هم از ساشا نبود و خیلی حوصلم سر رفته بود یکی از خدمتکاران مشروبی رو به سمتم آورد یکی از جام‌ها رو برداشتم همینطور که نشسته بودم یکی از بچه‌ها یه دانشگاه اومد کنارم و با هم سلام و احوالپرسی کردیم احساس تنهایی می‌کردم احساس می‌کردم یه چی اینجا کمه و داشت آزارم می‌داد احساس غریبه بودن می کردم اصلاً این ساشا کجاست مهمون دعوت می‌کنه خودشم نیست. تو همین افکار بودم و تقریباً یک ساعتی گذشت همینطور که به دور و بر نگاه می‌کردم صدای دست و جیغ و سوت اومد همه به سمت در چشم دوخته بودند نگاه‌ها را دنبال کردم و به ساشا رسید
تیپ عالی و دختر کشی زده بود.
من بل عکس همه سر‌جام نشستم و اون خودش به طرفم اومد.
_سلام خوش اومدی لاوین جان
_ممنون یکم دیر تر میومدین‌
_ ببخشید واقعا من تا از خونه خودم اومدم اینجا طول کشید.
_حالا مهم نیست.
اونم به سمت بقیه مهمونا رفت که واقعا حرص خوردم دوست داشتم بیشتر بهم اهمیت بده اما اون هووف اصلا پسره دیونه قاطی داره در همون حین دوباره صدای دست و سوتا بلند شد و این دفعه نسیم رو دیدم نسیم اینجا چیکار میکنه اصلا خیلی تعجب کرده بودم یه لباس تنگ دکلته سفید که تا بالای زانوش بود پوشیده بود و از نظر من آرایشش خیلی جلف بود و به دلم ننشست. خودشو انداخت تو بغل ساشا که هنگ کردم نسیم چرا همیچن میکنه .
_وای سلام لاوینذجون توهم اینجایی خوش اومد
_ سلام ممنون
_خوشحال شدم دیدمت خیلی دلم برات تنگ شده بود بهت هم زنگ زدم دو روز پیش خاموش بود عشقم.
_برو گمشو نسیم منم هرچی به تو زنگ زدم جواب ندادی
_عه لاوین خیلی بی شعوری چرا اصلا نیومدی پیشم.
_فعلا حوصله جـ×ر و بحث ندارم.
_اره درسته منم برم پیش ساشا جون
فورا از پیشم رفت و رفت پیش ساشا بعد چی میگه ساشا جون پاکت سیگار رو برداشتم و یه نخ ازش برداشتم و پک عمیقی زدم که پسر جوونی کنارم نشست.
_ سلام بانو
_سلام
_ من محمد مهدی هستم رفیق و پسر خاله ساشا جان
_خوشبختم منم لاوین هستم هم کلاسی دانشگاه ساشا
_عو خوش وقتم خوشگل خانوم
سرگرم صحبت شدم باهاش پسر خوش رو و مهربونی یه لحظه نگاهم به نسیم و ساشا افتاد که رسما تو حلق هم بودن از این همه نزدیکی حس خوبی نداشتم نمی‌دونم شاید احساس حسادت میکنم . یه احظه دمای بدنم بالا رفت و داغ کردم می‌خواستم منفجر بشم اصلا حالم خوب نبود.
_لاویندخانوم حالتون خوبه قرمز شدید.
_چی
_انگاری حالتون خوب نیست.
_نه نه خوبم مرسی
_من میرم باز میام پیشتون امیدوارم شما هم بهتر شده باشید.
بلند شد و رفت دوباره سیگارم رو بیرون اوردم و شروع کردم به پک های عمیق زدن ساشا دست نسیم رو گرفت و رفت برای صحبت کردن چیزی از صحبت هاش متوجه نمی‌شدم و حالم بد بود . دوباره کنار هم نشستن و هر وکر میخندیدن قلبم اتیش گرفت ساعت ۱۱ بود بلند شدمو ار خدمتکار خواستم شال و کیفمو برام بیاره از دستش گرفتم . به سمت ساشا و نسیم رفتم.
_من دیگه میرم حالم اوکی نیست.
_مشکلی پیش اومده .
_لاوین واقعا که تازه میخواستم بیام پیشت باهم حرف بزنیم .
_وقت زیاده بعد صحبت میکنیم .
_هرطور راحتی .
_پس فعلا خوشحال شدم از دیدنتون.
_خدافظ.
ساشا تا جلوی در باهام اومد.
_ بودی حالا تازه سر شبه.
_شما بفرمایید پیش نسیم جان تنها نباشن . خدانگهدار
این جمله رو با طعنه گفتم. و سریع رفتم.
حالم بد بود و به سمت بام حرکت کردم خیلی حالم بد بود روی یکی از نیمکت ها نشستم تا توسنتم زار زدم واسه دلی که الکی داغون میشد واسه دیدن نسیم با ساشا نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۲ بود اصلا حواسم نبود حتما مامان اینا خیلی نگران شدن سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم ماشین رو بردم تو حیاط برق خونه روشن بود . وارد شدم که مازیار به سرعت به سمتم خیز برداشت.
_کجا بودی تا الان لاوین نمیگی نگرانت میشم.
_فعلا حالم خوب نیست بعد صحبت می‌کنیم.
_لاوین وایسا خیلی دلم شور میزد مطمئنم به چیزی شده چرا چشات خیسه.
به سمت پله ها رفتم که بازوم توسط مازیار کشیده شد.
 
#پارت_چهارم
_ لاوین خودت می‌دونی که اگر هر لحظه از روز و شب حالت خوب نباشه می‌فهمم حسش می‌کنم چرا به من دروغ میگی.
باید با یک نفر صحبت می‌کردم که خالی بشم و کی بهتر از مازیار تنها کسی بود که همیشه همه ی حرفام رو بهش میزدم و اونم همه چی رو بهم می‌گفت مهم‌تر از اون درکم می‌کرد تمام ماجرا رو براش تعریف کردم از اتفاقات صبح تا همین چند ساعت پیش.
_اولاً تو غلط کردی رفتی رفتی بام با سیگار خودتو اروم مردی دومن واسه این پسره الاغ اینطوری گریه میکنی ها سومن دیوونه، عاشق پسره شدی تامام.
_ چی میگی تو مازی من عاشق این پفیوز از خود راضی شده باشم اصلا به هیچ وجه فقط چیزه.... از نزدیکی نسیم باهاش حس بدی بهم منتقل میشه.
_خواهر گل من،عشق داداش،نفهم عشق رو دیگه چرا انکار می‌کنی کاملا معلومه یه حس مالکیت بهش پیدا کردی و اشفته میشی ببینی یک نفر بهش نزدیک باشه و به قول خودت تو حلقش این حس واقعی عشقه نگاه اول حس مالکیت و حسودی کردن و این حال داغون تو اگه ارزشش رو داره بزار جون بگیره این عشق شاید چیز خواصی بینشون نباشه ولی هرکاری خواستی بکنی با من هماهنگ باشه؟
_اما....
_درد اما بگو چشم
_ چشم داداش گلم ولی هوا برت نداره هنوز نبخشیدمت.
_تهش که می‌بخشی .
_نوچ
_اره
_ارعع
_کوفت
_درد
_ بسه دیگه بچه کوشولو
_خیلی نامردی به من میگی کوشولو
_اره حالا هم گمشو بخواب
_مازی
_هوم
_درد هوم میگم واکنشم چطوری باشه چطوری رفتار کنم .
_خوب معلومه سرد بی روح بیخیال و بی محلی کردن اخه پسرا با بی محلی جذب دخترا میشن
_عه
_ارهه
_اوک مرسی شب خوش .
_شب خوش.
_از پله ها بالا رفتم و در اتاق رو باز کردم یادم اومد چرا مامان بابا نیستن دوباره نگاهی به پایین انداختم.
_مازی مامان بابا کو؟
_نیستن خونه
_اها مرسی
پس نیستن خونه که با صداهای ما بیدار نشدن وارد اتاق شدمو سریع بدون درنگ لباسام رو با تاپ شلوارک مشکیم تعویض کردم و به سمت دست‌شویی توی اتاق رفتم با ژل شستشو صورتمو شستم که اثری از آرایش نباشه و بلاخره تموم شد و مسواکم رو زدم و خودمو رو تخت دونفرم پرت کرد .
نگاهی به اتاق انداختم کامل تم سیاه بود و طرح های دارک سفید و فقط تخت و میز آرایشیم و کمدام سفید و کامل تم مشکی بود که عاشقش بودم حتی پرده های اتاقم هم سیاه بود.
این مازیار ما هم به پا روانشناسه خدایی اروم شدم باهاش حرف زدم . خیلی خوبه که همیشه حالمو درک می‌کنه اگه کیلومتر ها هم باهاش فاصله داشتم متوجه غم و ناراحتی و خوشحالی های من میشد.
بعضی مواقع شبیه بابا سرد و بی حس رفتار میکرد. اما بیشتر مواقع فقط واسه من خوشگلش نفسش عشقش و ابجی گلش ته تغاری و...(بله دیگ) شیطون و خوش رفتار بود.
غرق در همین افکار بودم که به خواب عمیقی فرو رفتم.
صبح با صدای داد و بیداد مازیار یهو از خواب پریدم.
_لاوین من تو رو میکشم دختره دیوونه‌.
_چته وحشی خواب بودم.
_خواب لاوین این ادکلنه که مال یاسی بود خالیه.
_منو بیدار کردی با داد و بیداتت فقط همینو بگی. اصلا کدوم ادکلن
_میگم ادکلن یاسی بود همون که گفتی بوی خوبی داره.
_خوب که چی چرا به من میگی.
_ازش خوشت اومده استفاده کردی تموم شده.
_من استفاده نکردم.
_کردی.
_ میگم نکردم.
_به من دروغ نگو لاوین هدیه بود‌.
قطره اشک مزاحمی چشمام رو خیس کرد قلبم شکست از این بی اعتمادی مازیار نسبت به من واسه اون دختره لوس . در همون حین صدای مامان بود که اومد و توی چارچوب اتاق نمایان شد.
_چه خبرتونه خونه رو گزاشتین روی سرتون
_مادر من ادکلنی که برای یاسی خریده بودم خالیه‌.
_یاسی کیه جدیده
_اره خیلی مهمه براتون؟
_اره خوب پس چی بعد اون ادکلن مال همین یاسی که گفتی بوده؟ راستش اینو مهسا چند روز پیش زد نه لاوین
_چی مامان چی مهسا چرا اجازه دادی ها؟
_خوب رفت کیفتو بیاره ادکلنه چشاشو گرفته بود که بوی خوبی داره به من گفت منم گفتم بره یکم بزنه اخه با اون زهرا بهم زده بودی گفتم شاید مال اون باشه بهش اجازه دادم.
_مامان نباید اجازه میدادی نباید.
پوزخندی زدمو به مامان نگاه کردم که درمورد دوست دخترای مازیار خیلی راحت حرف میزنه و براش مهم نیست منم اینجام .
_بیرون
_لاوین خوب من....
_خفه شو برو بیرون فهمیدم به تنها خواهرت اعتماد نداری برای دختری که یک ماه نیست اشنا شدی بهم گفتی دروغ گو همین الان هم برو بیرون مادر جان توهم ادامه صحبتت رو درمورد زهرا خانوم یاسی جونش برید بیرون بزنید.
مامان چشم غره ای رفت و مازیار هم ناراحت و با خشم رفت بیرون و در رو هم محکم بهم کوبید.
_هوی مگه تویلس وحشی
 
#پارت_پنجم
این روزا واقعا رفتار مازیار به شدت افتضاح شده هنوز از رفتار گند دیروزش 24ساعت نگذشته که اینطوری با من صحبت کرد . اون دوست دخترای مونگلش رو به من ترجیح داده مازیار برای اون دختره منو قضاوت کرد بهم تهمت زد به حرفام اعتماد نکرد بهم گفت دروغگو این چه نوع برادری هست که به خواهر خودت هم اعتماد نداشته باشی هرچی بخوای بهش بگی . مامان هم که هیچی همش طرف اقا مازیاره و همش میگه مگه چی شده داداشت هست . الان هم که در کمال پرویی داشتن جلوی من درمورد دوست دخترای اقا مازیار صحبت میکرد . دخترای بدبخت یکی تا دوماه دوست دختر اقا هستن بعدشم ولشون میکنه مامان هم که میگه ماشاالله پسرم تنوع طلبه اشکال نداره میخواد درست انتخاب کنه . اخه این کجاش درسته هووف بدبخت این دختره که با یه ادکلن قراره خر بشه . اصلا به من ربطی نداره بابد برم دانشگاه نه به گندکاری و گند اخلاقی های مازیار خره فکر کنم.
بعد از شستن دست و صورتم نگاهی از پنجره به بیرون انداختم انگاری دیشب بارون اومده بود و هوا حسابی سرد شده بود. بافت و شلوار جین مشکیم رو پوشیدیم و مقنعم رو سر کردم و پالتو قهوه ای که تا بالای ساق پاهام بود رو تن کردم و بوت های چرم مشکیم رو هم پوشیدم .‌ نگاهی تو اینه به خودم کردم و موهام رو درست کرد و رژ کالباسی فقط به لبم زدم و جزوه ها و کتابایی که لازم داشتم رو با لپ‌تاپم توی کولم گزاشتم. پیش به سوی دانشگاه و گرفتن حال آقا ساشا از پله ها پایین رفتم و بی توجه به مامان به سمت در خروجی رفتم.
_بیا صبحانت رو بخور کجا؟
_نمی خورم خدافظ.
_عه دختر بیا بشین دیگه بخور ضعف میکنی.
_مامان گفتم نمیخورم اوکی ؟
_باشه بابا دعوا داره اول صبح مواظب خودت باش دخترم.
_باشه خدافظ
_خدافظ
مادر ماهم که همش گیر میده انگاری فراموش کرده چه طوری اشتهام‌‌ رو‌ کور کردن. الان میگه بیا صبحانه بخور هوف آقا پسرت بخوره بسته من به درک اصلا نگاهی به ساعت گوشیم انداختم ۲۰ دقیقه دیگه باید دانشگاه باشم . سریع سوار ماشینم شدم و گاز دادم به سمت دانشگاه و به سمت کلاس رفتم و نسیم رو دیدم که یک هفته بود دانشگاه نیومده بود و الان اومده . بیخیال اتفاق های دیشب شدم و رفتم پیشش.
_سلام علکم نسیم جون چطوری عشقم.
سکوت.
_نسیم با تو هستم چرا جواب نمیدی.
_هیچی بشین ببخشید.
نشستم روی صندلی کناریش و مشغول صحبت شدیم نسیم همش دهن کجی میکرد یا پوزخند میزد یا اصلا صحبت نمیکرد اگه هم میکرد همش به حس تحقیرانه توش بود که نگرانم درمورد اتفاق ها و دعوا هام با مازیار داشتم صحبت میکردم که یهو با این کارش متعجب لال شدم.
_ببند دهنتو نسیم ببندش ازت بدم میاد ازت متنفرم از خودت خانواده و اون داداشت متنفرم متنفرم از این به بعد حق نداری اسمم هم بیاری فهمیدی اصلا فکر نمیکرد چنین خانواده ای باشید.
نگاه همه بچه ها به سمت من کشده شده بود ولی بینشون یه نفر نبود ساشا بود نبودش بودش ولی نگاه نمی‌کرد داشت با کتاباش سر و کله میزد انگار نه انگار کسی توی کلاسه . لحظه ای قطره اشک مزاحمی به سراغم اومد.
_نس..یم مگ..ه من چیک..ار کردم چرا ای..نطوری میک..نی.
_نمیدونی جالبه بزار بهت بگم کاملش هم بگم از اول تا اخر یه روز یه.....
یهو ساکت شد و دیدم ساشا بازوش رو گرفته و داره به بیرون از کلاس میبره اخه مگه من چیکار کرده بودم. که هم ساشا میدونه هم نسیم ولی خودم هیچی نمیدونم. بچه های اکیپمون اومدن پیشم و مثلا میخواستن دلداری بدن گه سؤتفاهم هست و فلان ولی میدونم یه چیزی هست این وسط اصلا به من مربوط نیست به درک این چه وضعشه حالا که خودش نمیخواد باشه اسمشو نمی یارم انگاری کیه که اینطوری میکنه.
_خانوم سعادت‌.
_بفرمایید.
_ راستش میخواستم از طرف نسیم ازتون عذرخواهی کنم.
_عذرخواهی لازم نیست فقط ناراحتم که چیکار کردم که خودم هم نمیدونم.
_ممنونم منم چیزی نمی‌دونم اگه متوجه شدم حتما بهتون میگم‌.
اره جون عمت خر خودتی‌
_چیزی گفتید
_نه فقط گفتم مطمئن هستید . اخه چرا نزاشتید حرفش رو بزنه.
_راستش نسیم دختر خاله من هست نمی خواستم ابروریزی کنی و بحث و دعوا راه بندازه همین درضمن عمه هم ندارم.
_اوک به سلامت‌.
_اوو
اره جون خودت تو نمیدونی مارمولک اصلا به من چه بعد از پنج دقیقه استاد وارد کلاس شد . و سکوت حکم فرما تدریس رو سربع شروع کرد منم که اصلا خداروشکر بیشتر چیزا برام مهم نیست تمام حواسم رو دادم به درس و سریع کل کلاسا تموم شد و استادا همشون داشتن برای امتحان های ترم اماده مون میکردن منم له تنها چیزی که توجه میکردم درس ها بود نه چیز دیگه و خیالم هم راحت شده بود نسیم و ساشا فقط دختر خاله پسر خاله هستن. دانشگاه که تموم شد . به سمت کافه نزدیک دانشگاه میخواستم برم که برای امتحان فردا درس بخونم در اصل جای مطالعه کلی از بچه های دانشگاه بود. منم که تو خونه با دیدن ریخت مازی تمرکزم میریزه از دانشگاه خارج شدم حسابی هوا سرد شده بود. سوار ماشینم شدمو پیش به سوی کافه وقتی وارد شدم...
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
57
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
223

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا