اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی کاربر انجمن رمانیک

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع لیان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. معمایی
رمان تنهایی سپیدار

نویسنده: یگانه رضائی
ژانر: عاشقانه، معمایی
ناظر: @poone20

خلاصه:
در خزانی من و تو و سپیدار های بلند، آن چه روز است؟ کجا؟ در کجا من در کنارت توانم آسود؟ تو که از بی‌مهری ایام، سودای جدایی داری؛ تو بگو زیبایی عشق به وصال است یا که هجر؟ شاید به انتظاری نامعلوم! شاید که بیایی شاید نه!

شاید که بخت فرهاد است این، که تلخ ترین خاطره‌اش شیرین است. شاید که تو مجنون باشی، یا که فرهادی یا که بیژن؛ کدام؟ تو همانی که دلم بند نفس هایش شد. خواه که در نقش زلیخا باشم یا که در نقش همای. من تو را با همه دلخوری‌ام دوست دارم!

مقدمه:

چون نهالی سست می‌لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می‌خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی‌بخشی

عشق، ای خورشید یخ بسته

سینه‌ام صحرای نومیدی‌ست

خسته‌ام، از عشق هم خسته
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
#پارت_اول


با صدای گریه و پر التماس و سروصداهایی دیگر به وحشت چشم باز کردم و برجانشستم.

دست به پیشانی بردم. به زودی سردردی وحشتناک به سراغم می‌آمد، حتم داشتم.

بین آن سروصداها توانستم صدای لبالب از بغض مادر و التماس های نازنین را مابین چندین صدای ناآشنای دیگر تشخیص دهم.

به سرعت از جا کنده شدم و مانتوی صبحم را که از خستگی روی میز پرتاب کرده‌بودم و شال مشکی رنگی را که آن نیز کنار مانتو افتاده‌بود را چنگ زدم و با قدم‌هایی بلند به سمت در شتافتم. در اتاق را به شدت به سمت خودم کشیدم و با همان قدم‌ها به سمت در خانه رفتم. در همان حین سعی در به تن کردن مانتو و شال داشتم .

در خانه باز بود پس زحمتی برای گشودن آن نکشیدم و به ناگاه در مقابل چشمان درشت شده از وحشتم، دستان سرخ شده از سرمای نازنین و چشمان سرخ شده‌ی مادر که به سمتم چرخید، نقش بست. مگر چه اتفاقی افتاده بود؟

صدم ثانیه‌ای بعد نگاه شوکه شده‌ام کمی آن طرف تر سرخورد و بر روی زنی چادری با مقنعه ای سبز رنگ ثابت ماند. طبق همیشه وقتی می‌ترسیدم افزون بر آن رنگ پریده و دستانی لرزان کمی لرز می‌گرفتم. بماند که سوز برف هم حرمت خورشید را به جا نگذاشته بود.

نگاهم باز سر خورد کمی راست تر ، کمی بالاتر. مردی بلند قامت نیز در کنار زن نظاره‌گر احوالم، اخم در هم کشیده بود.

با ترس و حیرت زمزمه کردم:

-پلیس؟!

سستی زانوانم را نادیده گرفتم و بدون نگاه به زمین اولین کفش‌هایی که به پایم رسید پوشیدم، درست یادم نیست ولی احتمالا کفش های پدرم بود.

تا در خانه فاصله ی زیادی نبود به اندازه چند متر، به اندازه پارک کردن دوتا ماشین.

جلوتر رفتم مادر هنوز به من نگاه می‌کرد بازهم گریه های بلند نازنین!

به محض رسیدن بعد از دویدن همان چند قدم فاصله، مادر را به آغوش کشیدم، او ناتوانی از قانع کردن آن زن و مرد کلافه و بی طاقت شده بود، بلافاصله اشک هایی را هم که نریخته بود مهمان شانه‌ام کرد.

زمزمه‌وار گفتم:

- قربونت برم. چیزی نیست که!

او که دلش از ازدحام توی کوچه و آهسته سخن گفتن های این و آن در همان حین، گرفته بود؛ گفت:

- مادر به فدات. چی می‌گن اینا؟

من که خودم هم نمی‌دانستم به چه گناهی محکومم. با همان آهستگی قبل گفتم:

- هیچی مامان! هیچی به خدا.

پیشانی‌اش را بوسیدم. آن زن نظامی که طبیعتا برای دستگیری من به زحمت افتاده بود، با طمانینه نگاهی به مادر انداخت و گفت:

- بفرمایید. انشاا... که چیزی نیست. بریم اداره مشخص میشه همه چی.
 
#پارت_دوم


او مرا مخاطب جمله دومش قرار داده‌بود، پس سری به نشانه تفهمیم تکان دادم خواستم که مهلتی برای تعویض لباس داشته باشم. بعد از آن هم دوباره پیشانی مادر بوسیدم، دستی بر شانه نازنین گذاشتم و روانه خانه شدم.

به سرعت اولین شلوار جین و پالتویی که به دستم رسید ضمیمه بافتی مشکی رنگی که از قبل به تن داشتم کردم و دوباره راه در حیاط را گرفتم. همان جایی که حالا مادر زانو به بغل و نازنین کلافه کنارش ایستاده بود.

هنوز هم صدای پر التماس مادر مبنی بر اینکه خودش مرا به اداره آگاهی خواهد برد، برای آنکه پدرم قلبش آزرده تر از این که هست، نشود، در گوشم زنگ می‌زد. شاید اگر آنها راضی می‌شدند آبرویمان هم جلوی این و آن نمی‌رفت. مایه ناراحتی و هر حرفی که برای این خانه بود فقط من بودم، فقط من! با این حساب که این دفعه خبر از گناهم هم نداشتم.

مستاصل نیم بوت هایی مشکی رنگ پوشیدم و آن فاصله ی کم را پر کردم.

وقتی دوباره به مادر و خواهرترسیده‌ام رسیدم، احساس کردم دلم برایشان می‌سوزد. شرمنده‌ی این همه دردسر بودم. جلوی مادر زانو زدم به نرمی گفتم:

- الهی قربونت برم زود برمی‌گردم خب؟ نمی‌کشن منو که!

خودمان هم می‌دانستیم که اگر بنا بر شکنجه ساواک باشد و من زنده بمانم، محمد زنده نخواهدم گذاشت.

صدای هوف بی حوصله‌ای که از آن مرد شنیدم مانع از آن شد تا با نازنین هم وداعی مفصل داشته باشم. پس دستی به بازویش کشیدم و بعد دستانم را جلوی زن گرفتم تا آن هارا به دستبندی نقره‌ای مذین کند. با مهربانی دستی به شانه‌ام گذاشت و بعد دستبندها را دور دستم قفل کرد. پا از خانه بیرون گذاشتم و به سمت سمند سبز-سفیدی که کمی جلوتر درخانه مان پارک بود رفتم.

- نگار

نگاهم پر از غم شد. چه کسی جز او مرا این‌گونه صدا می‌زد؟

وقتی برگشتم فاصله‌ی بین من او چند قدمی بیش نبود. پلیور خاکستری رنگش و بعد آن جنگل سبز رنگ...!

نگاه چموشم را به زنجیر اسارت کشیدم و به زمین دوختمش. پس از آن نگاهی که بالا آمد نگاه پیشین نبود، سرد بود؛ پر از دلخوری و کینه. نه نگاه من به فرهاد هیچ‌گاه پر از کینه نبود، حتی وقتی آغوشم دریغ شد از تنها پسرم.

با یاد نیکان نگاهی چرخاندم. نگران و دلتنگ. امیدوار بودم او را پشت شیشه های ماشین فرهاد ببینم اما نبود...!

فهمید؛ نگاه غمزده‌ام را دریافت.

مادر و نازنین نگاهمان می‌کردند. ماموران پلیس هم دیگر صدایشان درآمده بود.

پیشدستی کردم و قبل از آنکه تعارف به نشستن‌ام در ماشین پلیس تکرار شود، سوار شدم. راستش خودم هم دیگر توان اینکه سنگینی نگاه نگران و ملتهب فرهاد را حس کنم را نداشتم. قطرات درشت ع×ر×ق در سرمای و سوز برف دی بر پیشانی فرهاد نشان از چه داشت؟

در مسیر نه چندان دور اداره‌ی آگاهی فرصت کردم تا صبح امروز را برای چندمین بار مرور کنم تا مگر از میان این همه صافی این گره کور را می‌گشودم.

صبح با صدای الارم گوشیم بیدار شدم، کوکش کرده‌بودم برای سرکار رفتنم. از اتاق که بیرون آمدم اولین چیزی که دیدم سفره پر از مخلفات مامانم بود که داشت با لبخند محبت %%%%% نگام می‌کرد. با ذوق همیشگی‌ام صدامو بلندتر کردم و گفتم :

- به به لیلی خانم چه کردی!

همان‌طور که هنوز لبخندش روی لبش بود گفت:

- صبحت بخیر عزیزم.

در دستشویی روبروی در اتاق من بود پس به سمتش رفتم و در همان حین موهای مادرم را از روی روسری گلدار قرمز رنگی بوسیدم و برای شستن دست و صورتم در دستشویی را گشودم.

مثل همیشه با چند قربان صدقه و وصف چند پرونده فروش و چند قرارداد اداری رنگ رنگارنگی که داشتم از خوردن صبحانه شانه خالی کردم. فقط یک چایی خوش‌رنگ را در استکانی کمر باریک و دور طلایی، همان‌جا ایستاده سرکشیدم و برای حاضر شدن روانه ی اتاق نسبتا کوچک خود شدم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
14
بازدیدها
894
پاسخ‌ها
24
بازدیدها
2K
پاسخ‌ها
3
بازدیدها
668
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
170
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
93

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا