. . .

در دست اقدام رمان بانوی چشم آبی| ملکه خورشید

تالار تایپ رمان
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. معمایی
نام رمان : بانوی چشم آبی
نویسنده : ملکه خورشید
ژانر : عاشقانه ، معمایی
ناظر: @poone20
خلاصه : داستان دختریست که خود را فدا می‌کند در اشتباه برادرش
خود را می‌بازد به عرفان، مردی از جنس سنگ، از جنس خشونت و بی رحمی
آدم هایی در عمارت خواستار مرگ و پیش رفتن عدالت هستند.
چقدر می‌تواند تحمل کند ؟ آیا عرفان خان اجازه مرگ او را صادر می‌کند؟ آیا عشقی در زندگی اون پیدایش میگردد؟

مقدمه :

هــمـه چــیـز از انــجا شــروع شــد

در آن چــشــمان آبــی اش

کــه اقــیانــوس ارامـی پــیــدا بــود

در آن چــال گــانــه هــای زیــبــایـش

کــه روح را تـرمـیـم مـیـکـرد!

کــجایی ای بانوی چشم ابی؟

کــه مــسـت و گـرفـتـار خـاطـراتـم
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
902
پسندها
7,417
امتیازها
218
محل سکونت
romanik.ir
وب سایت
romanik.ir

  • #2
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

queen sun

رمانیکی تازه وارد
رمانیکی
شناسه کاربر
8317
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-30
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
25
پسندها
49
امتیازها
43

  • #3
به نام خالقی هستی

#پارت اول

گوشه‌ی انگشتم، خون بیرون اومد.
نمی خواستم باور کنم که این یه خواب نیست و واقعیته!
باید تصمیم می گرفتم ... یا خودم یا برادرم !
با وارد شدن داریوش همراه دوتا سرباز به سرعت سمتش رفتم.
انگار زده بودنش ... چندین بار شنیده بودم آدمای های توی زندانش خطرناکن.
_ دریا فدات بشه ... پیش مرگت بشه این چه کابوسی بود تو زندگیمون انداختی؟
نمی تونست چشماشو باز کنه از بس که باد کرده و کبود بود.
خنده ای کرد و گفت :
_ نمی تونم ببینمت دریا
به سرعت بغلش کردم که مثل جنازه روم افتاد.
گریه هام هر لحظه شدت می‌گرفت.
_ چرا اینکارو کردی داریوش!
_ صدبار بهت نگفتم تو بغل من آبغوره نگیر ؟
احساس میکنم رو کمرم یه تشت آب ریختن.
برای اروم شدن من اینجور حرف میزد.
همیشه همینطور بود ، می گفت اما منظوری نداشت.
ولی انگار امروز می خواست بگه نمی خوام منو این شکلی ببینی.
_ دریا لطفا از اینجا برو.
_ هر چه زودتر حرفاتونو تموم کنید.
_ گوش بده به حرفم و برو.
_ داریوش!
_ اگه دوستم داری برو.
ازش چشم گرفتم و به سمت ورودی رفتم.
اما این احساس عذاب وجدان نمیذاشت از این در برم بیرون.
نمیذاشت با خودم بگم به من چه ربطی داره ؟ اون یکی رو کشته مگه من توش دخیل بودم ؟
نمیذاشت بی تفاوت و سرد باشم نسبت به هر موضوعی که داشت اتفاق می افتاد.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم و خواستم تمام حرفای مغزم رو پس بزنم اما برگشتم.

#بانوی‌چشم‌ابی
#ملکه‌خورشید
#رمان‌
 
آخرین ویرایش:

queen sun

رمانیکی تازه وارد
رمانیکی
شناسه کاربر
8317
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-30
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
25
پسندها
49
امتیازها
43

  • #4
#پارت دوم

سمت سرباز رفتم و گفتم :
_ خانواده مقتول کجان؟
با دنباله گرفتن انگشتش رسیدم به یه مرد با کت وشلوار مشکی.
یعنی تنها خانواده اون پسره این بود ؟
ترسیدم ... از اینکه رومو زمین بزنه و کلی بارم کنه.
البته اینا مهم نبودن؛ مهم‌این بود که هر کاری برای رضایتش بکنم.
حتی شده رفتن من جای داریوش به سکوی اعدام!
زیر لبم زمزمه یازهرا گفتم و سمت مرد رفتم.
_ ببخشید اقا؟
نیم چه نگاهی بهم انداخت وگفت :
_ فکر کنم اشتباه امدی ... از همون راهی که امدی برگرد.
_ نیومدم ، مجادله کنم چون حق با شماست، بلاخره عزیزترین... فرد زندگیتون...
_ تو و برادرت درباره ی عزیز بودن چی می دونین ؟
_ نمیخوام ازش بگذری ... منو جای اون اعدام کن یا هر کاری که دلتو خنک می کنه.
حدسم درست بود.جوابش یه پوزخند بود.
_ دل من وقتی خنک میشه تا این مرتیکه بمیره.
_ میتونه جای اون مرتیکه این زنیکه روبه روت باشه ... منی که مقصر تمام این اتفاقاتم!
بلاخره برگشت و بهم نگاه کرد.
زبونم انگار که داشت از کار می افتاد.
_ جای برادرم... منو انتخاب کن.
هر کاری بگی ،انجام میدم، حتی حاضرم جای اون روی سکو برم و اعدام‌بشم.
_ با چه امیدی امدی اینارو بهم بگی ؟
به یکباره ته دلم خالی شد.

#بانوی‌چشم‌ابی‌
#ملکه‌خورشید
#رمان‌
 
آخرین ویرایش:

queen sun

رمانیکی تازه وارد
رمانیکی
شناسه کاربر
8317
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-30
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
25
پسندها
49
امتیازها
43

  • #5
#پارت‌سوم

_ آقای شهامت گوش کنید.
خواهش می کنم... یک لحظه..!
عصبی دستاشو بالا برد و محکم فرود آورد.
شاید آدم دیگه ای بود، داد و فریاد می‌زدم.
اما این داغ دیده بود ،از کار احمقانه برادرم!
_ هر چقدر دلت میخواد بزن فقط، بزار من جای برادرم عذاب ببینم. تمنا ازت می کنم.
_ یعنی حاضری خودتو برا داداشت فدا کنی ؟
زندگیتو، آرامش و سلامتت رو؟
سر تکون دادم.
با داد ، گفت که ازش می گذرم.
انگار معجزه شده بود. خوشحال بودم ؛ از ته ته دلم.
_ شرطه ها شروطه ها
ازش گذشتم و تو در برابر بخشش بزرگم، خون بسم میشی.
باز هم اکتفا به سر تکون دادن،شدم.
_ دریا؟ میکشمت دختر!
بی توجه به داد های داریوش، بیرون زدم.
زندگی همیشه در حال پاسخ دادنه؛ امیدوارم جواب خیلی از سوال های داریوش رو بیان کنه.
شاید یه روزی ، یه جایی ازم به عنوان آدمی فداکار شناخته بشه.
چه حرفا!
از یه لحاظ برای زندگی که در پیش دارم؛ ناراحتم! چون دیگه نمیتونم مثل طمع زندگی قشنگ بچگی هام ، ازش لذت ببرم.
اما برای یه لحظه هم با خودم می گم :((هی دختر! این انتخاب خودت بود، به قول شهامت، شرطه ها شروطه ها!)).

#بانوی‌چشم‌ابی‌
#ملکه‌خورشید
#رمان
 
آخرین ویرایش:

queen sun

رمانیکی تازه وارد
رمانیکی
شناسه کاربر
8317
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-30
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
25
پسندها
49
امتیازها
43

  • #6
#پارت چهارم

سوار ماشین که شدیم ، پنجره رو کمی باز کردم.
احساس خفگی داشتم و فکر می کردم الاناس دار فانی رو وداع کنم.
شاید شکستن قلنج دستم و صحبت با خودم آرومم می کرد.
دیدن بعضی آدما توی ماشین های مختلف به من می‌گفت این زندگی خیلی شکل های متفاوتی داره.
بخوایم درکش کنیم کمی چاشنی لازمه.
کمی شجاعت.
_ چند سالته ؟
برگشتم و نگاهی به شهامت انداختم.
خیلی براش مهم بود چند سالمه؟
_ ۲۰
_ دانشگاه نمیری؟
_ به خاطر اتفاقات اخیر از دانشگاه اخراج شدم.
_ تا اونجایی که من میدونم اخراج شدن موقتیه.
تا یه هفته یه روز .
چی می گفتم ؟ می گفتم به خاطر بی پولی ،فقر و شایعات ،دیگه دانشگاه نرفتم؟
_ فکر نمی‌کنم موضوع خیلی مهمی باشه.
_ قاتلا همیشه جزئیات براشون مهم نیست.
البته برخیشون، مثل برادر کثیف تو.
الانم که دارم فکر می کنم اصلا دوست ندارم اسمت توی شناسنامه ام بره.
_ کسی هم مجبورتون به انجام این کار رو نکرده.
_ اهمیتی نمی دم چقدر میخواد وجهه شخصیتم پیشت خراب بشه، آسته پرسه می زنی، بدون ‌کار خلاف! تک تک آدمای این خونه عزادارن.
کی فکرشو میکرد؛ دختر حاج غلامی بشه.. یا اصلا پسرش بشه قاتل ؟
ما خانواده ی خیلی آرومی داشتیم.
توی یه روستای خوش آب و هوا.
یه روز مثل همیشه رفته بودیم باغ، خیر سرمون می‌خواستیم ۱۳به در بگیریم .
اما ۱۳ به درمون سیاه شد، تباه!
بابام سمت صخره ای رفت که ارتفاعش نسبتاً زیاد بود.
تازه گوشی خریده بود و دم به دقیقه با خودش و مامان عکس می‌گرفت.
وقتی داشتم هندوانه هارو آماده می کردم، صدای جیغ مامان بلند شد.
آره، بابام از صخره افتاد پایین و جنازه اش اون طرف جنگل پیدا شد.
مامانمم انقدر افسرده شد، که سر شالیزار بر اثر سکته قلبی فوت کرد.
اون روزا نحس ترین ، بدترین روزهای دنیا برام بودن.
امروزم یکی از اون روزاست.
همونقدر تلخ ، همونقدر سخت!

#بانوی‌چشم‌ابی‌
#ملکه‌خورشید
#رمان
 
آخرین ویرایش:

queen sun

رمانیکی تازه وارد
رمانیکی
شناسه کاربر
8317
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-30
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
25
پسندها
49
امتیازها
43

  • #7
#پارت پنجم

تا به خودم‌امدم ؛ دستمالی به سمتم گرفته شد.
انگار بدنم از همین الان ترسیده بود.
واسه چیزی که خبر نداره و نمیدونه سرنوشتم به چه چیزی ختم میشه!
با وارد شدن ماشین توی یه باغ بزرگ ، نگاهم به آدم هایی که لباس سیاه پوشیدن ،شد.
نگاهی به خودم انداختم ، یه مانتو کهنه که فک کنم دو ساله دارم میپوشمش .
منتقد به پوشیدن چادر نبودم و از سر اجباری های داریوش ، میپوشیدم.
با شنیدن کلمه ی پیاده شو نفس عمیقی کشیدم و بیرون امدم.
نمیخواستم با هیچ کسی چشم تو چشم بشم ؛ پس سرمو انداختم پایین ، مثل یه جوجه دنبال شهامت راه افتادم.
صدای نوحه خوانی تپش قلبم رو می‌برد بالا، نه از صداش ، از زجه های زنانه .
لرزیدن شونه های مردانه .
داد زدن های عرشیام بی گناه کشته شد.
ناسزای هایی که به داریوش میگفتن .
به معنای واقعی احساس میکردم ، وسط یک زنجیره ترسناک شدم که هر کدوم قسط کشتنم رو دارن .
دستم رو روی گردنبند گذاشتم.
همیشه مامانم میگفت : (( وقتی اینو دستت بگیری و زیر لب اسممو صدا بزنی ، میام پیشت.))
میدونستم برای جلوه دادن اینکه این گردنبند جادوییه اینو میگفت ، اما الان واقعا به وجودش،
به روحش و الحمدالله گویانش نیاز داشتم.
همه چی داشت اروم پیش می‌رفت ، که داد زنی بلند شد.
_ این کیه عرفان؟

#بانوی‌چشم‌ابی
#ملکه‌خورشید
#رمان
 
آخرین ویرایش:

queen sun

رمانیکی تازه وارد
رمانیکی
شناسه کاربر
8317
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-30
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
25
پسندها
49
امتیازها
43

  • #8
#پارت ششم

خانمی از روی مبل ، در حالی که چونش میلرزد ، بلند شد و سمتم‌امد.
_ گفتم این کیه؟
_ خواهر داریوش
همه ساکت شدن ، حتی نوحه خوان!
مردی به سوی شهامت رفت و گفت :
_ خجالت نمی کشی ، بی شرف؟ برداشتی خواهرشو آوردی که چی بشه؟
_ بی شرف نماد آدمایی مثل توئه! خواست جای اعدام برادرش ، خون بسم بشه.
_‌ تو... .
مرد یقه شهامت رو گرفت.
انگار همه میدونستن با این واکنش ، اتفاقاتی خوبی نمیوفته.
_ عماد! عرفان برادرته و حتما دلیلی برای کارش داشته.
شهامت ، پوزخندی زد و چیزی زیر گوش برادرش خوند که باعث دعوا شد .
نصفی از مردها ، برای جدا کردن شهامت و برادرش ، دست به کار شدن .
همون خانم سمتم امد و با عصبانیت غرید :((گمشو از خونم بیرون!))
انقدر تو شوک بودم ؛ با حرفش حتی پلک هم نزدم.
_ نشنیدی چی گفتم؟ گمشو از خونم بیرون.
برادرت باید اعدام بشه ، تمام!
فقط تونستم همین کلمه رو به زبون بیارم :((نه!))
زن عصبی از حرفم ، می‌خواست چیزی بارم کنه ، اما مردی با داد ؛ توجه همه رو سمت خودش جلب کرد.
_ چیه مثل سگ و گربه به جون هم افتادین؟
_ عرفان رفته، خواهر داریوش رو آورده اینجا!
_ عزیزم ، پسرت یه اشتباه کرده!
آوردن این دختر... .
مرد بی توجه به حرف زنش و پسرش ،سمتم امد.
_ بابت رفتار های بد خانوادم ازت عذر میخوام.
فک کنم‌همتون یادتون رفته ؛ داریوش مظنون اصلی این قتله ، نه خواهرش!

#بانوی‌چشم‌ابی‌
#ملکه‌خورشید
#رمان‌
 
آخرین ویرایش:

queen sun

رمانیکی تازه وارد
رمانیکی
شناسه کاربر
8317
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-30
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
25
پسندها
49
امتیازها
43

  • #9
#پارت‌هفتم
_ چه ربطی داره پدر ؟ خواهر و برادری شیطان صفتن
باز هم اعتنایی به حرف پسرش نکرد و رو به خانمی گفت :
((مهمونمون رو ببر ، به نظر میاد خیلی خسته اس!))
هنوز متعجب بودم . وقتی خانواده اش اینقدر سفت و محکم با موندنم مخالفت کردن، این قدر محترمانه با من رفتار کرد. همراه با خانمه، وارد یه اتاق شدیم . همونقدر ساده ، همونقدر زیبا .
_ اینم از اتاقت. سعی کن تا وقتی من دنبالت نیومدم بیرون نیای؛ چون هیچ کس منتظرت نیست!
سر تکون دادم و گفتم:
_ میتونم اسمتون رو بدونم ؟
_ پرستو هستم .
_ منم دریا هستم.
_ اسمت خیلی به چشمات همخونی داره.
با بسته شدن در چادرم رو در اوردم و بعد از جمع کردنش ، روی میز عسلی، کنار تخت گذاشتم.
روبه روی آینه وایستادم . این چند هفته حتی یه نگاه به خودم نکردم ، یا چشم اشک یا خون بود.
تا همین لحظه هم باور بر اینکه برادرم، عرشیا شهامت رو کشته نداشتم. نمی‌دونستم این اتفاق از کجا سر چشمه می گرفت. اما کلی سوالات مغز من رو احاطه گرفته بودن.
مقصر تمام این اتفاقات کی بود؟
کی بود که داریوش رو ، به این تله انداخت؟
ترجیح دادم جای زیاد فکر کردن که آثار خوبی‌نداشت ، دراز بکشم و بخوابم .
"گذشته _ داریوش"
نگاهی به عرشیا می‌ندازم و می‌گم :
_ حالا مطمئنی قبولم می‌کنه؟
_ برادرمه ها! شاید یکم اولش سخت بگیره ، اما بلاخره دلش نرم میشه.
داشتم به این فکر می‌کردم . اگر قبولم بکنه . میتونم شهریه دانشگاه دریا رو ، بدون هیچ تعلیق انداختنی بدم. الان مهم ترین هدفم همین بود.
بقیه اش رو میشد دست بالایی سپرد.
_ چیه تو فکری؟
_ خواستم ازت تشکر کنم‌.
_ چه تشکری، نگاش کن! میدونی چیه داریوش؟
خیلی بهت حسودیم میشه.
با حرفش زدم زیر خنده و گفتم :
_ به چیم ؟ زندگیم؟ اینکه یتیمم؟ تو پر قو بزرگ نشدم؟
_ به مردونگیت! اینکه در برابر مشکلات نم پس نمیدی . با شرافت داری زندگیتو می‌کنی . منو نگا؛ تنها چیزی که توی خانوادهِ من‌ رایجه ، دعوا سر ارث میراث هست . دعواهای دیگه هم وجود داره ، انقدر مسخره هستن ، بگم فرش رو گاز می‌زنی‌.

#بانوی‌چشم‌ابی‌
#ملکه‌خورشید‌
#رمان
 

queen sun

رمانیکی تازه وارد
رمانیکی
شناسه کاربر
8317
تاریخ ثبت‌نام
2024-05-30
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
25
پسندها
49
امتیازها
43

  • #10
#پارت هشتم
_ بس کن عرشیا.
_ جدی میگم. یهو دیدی سر همین موضوع مردم!
از جام بلند شدم و گفتم :
_ به نظر میاد حالت خوش نیست. من میرم.
به سرعت بلند میشه و دستاشو روی شونه هام می‌ذاره.
_ چطوره باهام بیای به یه مهمونی؟
با شنیدن کلمه مهمونی فقط این جمله توی زبونم چرخید :
«حتی فکرشم نکن!»
***
مسخره وار به عرشیا نگاه کردم، با دختری در حال رقصیدن بود. هیچوقت از این شخصیت آزادش خوشم نميومد. فقط دنبال خوش گذرونی و تفریح بود و اصلا گذر زمان رو نمی‌فهمید .
توی دانشگاه هم کارش همین بود. با دختره که نزدیکم شدن، حدس زدم اتفاق خوبی نمی‌خواد بیوفته.
_ معرفی می‌کنم . بهترین رفیقم ، داریوش!
_ منم نازنینم ، از دیدنت خوشحالم.
_ اما من ناراحتم.
بازوی عرشیا رو گرفتم و زدیم بیرون که گفت :
_ دستمو جدا کردی!
_ می‌تونم ازت یه خواهش بکنم؟
_بگو داداش.
_ انقدر مثل مردای هوس باز رفتار نکن.
می‌زنه زیر خنده و محکم به دیوار برخورد می‌کنه.
_ وقتی خودشون می‌خوان. یکم شل کن خودتو داداش.
دیدی چقدر باادب باهات حرف زد؟
_ ادبش بخوره تو سرت‌.
_ عع می‌خوای توهین کنی، به خودت بکن. من ... .
نزدیک بود بیوفته، که سریع گرفتمش اما تحمل کردن اون بوی گند دهنش نمی ذاشت، حتی نفس بکشم.
_ خاک بر سرت کنن عرشیا!
تا رسیدن به دم در کلی حرف زد ، آخرم از کوره در رفتم و گفتم :
_ برای یه لحظه هم که شده، ساکت شو!
_ اگر می‌موندی، بهترینشون رو برات سفارش می‌دادم.
_ من فاحشه نمی‌خوام.
با اوق زدنش ، اشاره به جوب کردم.
کلی بالا آورد، اما می‌ارزید. چون کم کم داشت به خودش میومد.
با گرفتن یه تاکسی ، تصمیم گرفت تا دم در خونشون بخوابه.
منم با گوشیم به دریا زنگ زدم. بعد از چند دقیقه بوق متوالی صدای خنده اش پیچید.
_ سلام داداش.
_ سلام ، خوبی؟
_ آره خوبم ، کجایی؟
نگاهی به عرشیا می‌کنم و می‌گم :
_ یه ربع دیگه خونه ام.
_ داریوش، فردا سالگرد بابا هستش. عمه بهم پیام داده میخواد بیاد، چیکارش کنم؟
دستی روی صورتم می‌کشم . امدن عمه یعنی شروع یه جنجال جدید... .

#بانوی‌چشم‌ابی‌
#ملکه‌خورشید‌
#رمان
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
2
بازدیدها
125
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
96
پاسخ‌ها
5
بازدیدها
93

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 11)

بالا پایین