مامان حسنی خندید و گفت: «چه اسم قشنگی! حالا که اسمش رو گذاشتی، باید مثل یه داداش خوب ازش مراقبت کنی، ها؟»
حسنی با جدیت سرش رو تکون داد و گفت: «آره! من داداششم! از این به بعد مواظبش هستم.»
نقل کوچولو با چشمای گرد و براقش به حسنی نگاه کرد و دست کوچولوش رو تکون داد، انگار داشت با برادرش خوشحالی میکرد.
همون لحظه، بابای حسنی وارد خانه شد و با تعجب به اونها نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: «وای! انگار یه اتفاق مهم افتاده! حالا دیگه حسنی، یه داداش واقعی شده؟»
حسنی سرش رو بالا گرفت و گفت: «آره بابا! من قهرمانم! از نقلِ کوچولو مراقبت میکنم!»
بابا خندید و گفت: «پس بیا جشن بگیریم! امشب برای داداش قهرمان و خواهر کوچولوش یه شام خوشمزه درست میکنیم!»
مامان هم با خوشحالی گفت: «آره! یه جشن کوچیک برای داداش بزرگ و نقل کوچولوی شیرینش!»
حسنی با لبخندی بزرگ به خواهرش نگاه کرد و گفت: «نقل، از این به بعد با هم بازی میکنیم!»
و اینطور، توی دل حسنی یه نور گرم و شیرین روشن شد. دیگه غصهای نبود، فقط عشق و شادی بود!
نتیجه: این داستان یه درس خیلی مهم و قشنگ داشت: گاهی حسادت، فقط یه دلگیری کوچیکه که با مهربونی و توجه، تبدیل به عشق و دوستی میشه!
حسنی فکر میکرد با اومدن خواهر کوچولو، دیگه کسی دوستش نداره و جای اون رو گرفتن. اما کمکم فهمید که خواهرش فقط یه کوچولوی ناز و بیدفاعه که نیاز به عشق و مراقبت داره.
همینطور که حسنی از خواهرش مراقبت کرد و دلش نرم شد، فهمید که محبت و حمایت از کسی، باعث میشه اون رو بیشتر دوست داشته باشیم!
پس هر وقت حسودی به دل کوچیکتون افتاد، یادتون باشه که شاید فقط لازمه بهتر بشناسید و مهربونتر باشید!
حسنی با جدیت سرش رو تکون داد و گفت: «آره! من داداششم! از این به بعد مواظبش هستم.»
نقل کوچولو با چشمای گرد و براقش به حسنی نگاه کرد و دست کوچولوش رو تکون داد، انگار داشت با برادرش خوشحالی میکرد.
همون لحظه، بابای حسنی وارد خانه شد و با تعجب به اونها نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: «وای! انگار یه اتفاق مهم افتاده! حالا دیگه حسنی، یه داداش واقعی شده؟»
حسنی سرش رو بالا گرفت و گفت: «آره بابا! من قهرمانم! از نقلِ کوچولو مراقبت میکنم!»
بابا خندید و گفت: «پس بیا جشن بگیریم! امشب برای داداش قهرمان و خواهر کوچولوش یه شام خوشمزه درست میکنیم!»
مامان هم با خوشحالی گفت: «آره! یه جشن کوچیک برای داداش بزرگ و نقل کوچولوی شیرینش!»
حسنی با لبخندی بزرگ به خواهرش نگاه کرد و گفت: «نقل، از این به بعد با هم بازی میکنیم!»
و اینطور، توی دل حسنی یه نور گرم و شیرین روشن شد. دیگه غصهای نبود، فقط عشق و شادی بود!
نتیجه: این داستان یه درس خیلی مهم و قشنگ داشت: گاهی حسادت، فقط یه دلگیری کوچیکه که با مهربونی و توجه، تبدیل به عشق و دوستی میشه!
حسنی فکر میکرد با اومدن خواهر کوچولو، دیگه کسی دوستش نداره و جای اون رو گرفتن. اما کمکم فهمید که خواهرش فقط یه کوچولوی ناز و بیدفاعه که نیاز به عشق و مراقبت داره.
همینطور که حسنی از خواهرش مراقبت کرد و دلش نرم شد، فهمید که محبت و حمایت از کسی، باعث میشه اون رو بیشتر دوست داشته باشیم!
پس هر وقت حسودی به دل کوچیکتون افتاد، یادتون باشه که شاید فقط لازمه بهتر بشناسید و مهربونتر باشید!
پایان