. . .

کودکانه

  1. فاطره

    آموزش تربیت همراه غضب ممنوع

    تربیت همراه غضب، اصلاً تربیت نیست. چون آن چه که در باب تربیت نقش زیربنایی دارد و برای تأدیب و تربیت می خواهیم از او استفاده کنیم، حیا و پرده داری است. اگر بخواهی در آن حال که خشمگین هستی، فرزندت را تربیت کنی، چون هنوز نتوانستی خودت را کنترل کنی، ممکن است حرکتی از تو سربزند که این موجب...
  2. Delvinak

    عکس گالری عکس‌های انیمیشن مینیون‌ها

  3. AGUST D

    شعر متن لالایی گل زیره

    لالالالا گل مریم فدای تو می‌شم هر دم لالالالا گل نازم خودم رو من فدات سازم لالالالا گل یاسم تموم عمر به پات وایسم لالالالا گل مینا به عشق توست چشام بینا لالالالا گل شب بو تویی خوشرنگ تویی خوشبو لالالالا گل گل پونه بابات میاد زودی خونه لالالالا گل لادن همه خوبی به تو دادن لالالالا گل نعنا...
  4. Hadisa.M

    متن قصه من دیگه خجالت نمی کشم

    یکی از روزهای خوب خدا ، احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه...
  5. Hadisa.M

    معرفی بهترین بازی های کودکانه مجازی

    Bubadu یک استودیوی توسعه دهنده بازی‌های کودکانه است. البته همه بازی‌های این سازنده از کیفیت بالایی برخوردار نیستند. تعدادی از آنها ارزش بررسی را دارند. برخی از این بازی‌ها در رده بازی‌های آموزشی هستند اما برخی نیز صرف سرگرم‌کننده هستند. در این بازی‌ها کودک شما پزشک بودن، خرید کردن و پخت و پز را...
  6. Hadisa.M

    شعر لالایی گیلکی

    شالی شالی ترا دردی بگیرای می جان شیرینا خوابی بگیرای شالی شالی ترا مرگای بگیرای می عزیز جان کوچیکا خوابی بگیرای شالی شالی تو شالان امیری دور خانه موجی مرغانا گیری شالی شالی بوشو آواره بوبو می عزیز جان کوچیکا آرام بگیرای
  7. Hadisa.M

    شعر لالایی گل پونه

    لالالا گل پونه بابات رفته در خونه لالالالا گلم باشی همیشه در برم باشی لالالالا گل آلو درخت سیب و زرد آلو لالالالا گلی دارم به گاچو بلبلی دارم لالالالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش لالالالا گل زیره بابات دستاش به زنجیره لالالالا گلم لالا بخواب ای بلبلم لالا لالالالا گل لاله دوست داریم من و...
  8. Hadisa.M

    متن قصه فیل و دوستانش

    یک روز بچه فیل قصه ما در جنگل به راه افتاد تا برای خودش دوستی پیدا کند. اول از همه خانم میمون را روی درخت دید. ازش پرسید: «با من دوست میشی؟» میمون جواب داد: «من دنبال دوستی هستم که مثل من بتونه روی شاخه‌ها تاب بازی کنه، تو خیلی بزرگی نمی‌تونی مثل من روی شاخه درخت‌ها تاب بخوری». فیل قصه ما، چون...
  9. Hadisa.M

    متن قصه کوتاه میمون بی ادب

    یکی بود یکی نبود... در یک جنگل بزرگ، چند تا میمون وسط درختها زندگی می کردند. در بین آنها میمون کوچکی بود به نام قهوه ای که خیلی بی ادب بود. همیشه روی شاخه ای می نشست و به یک نفر اشاره می کرد و با خنده می گفت: اینو ببین چه دم درازی داره، اون یکی رو چه پشمالو و زشته و بعد قاه قاه میخندید. هر چه...
  10. Hadisa.M

    متن آپارتمان قُلی ها

    نی نی قل قلی می خواست بخوابد. خوابش نمی برد. ناراحت بود. گریه می کرد. مامان قلی برایش قصه گفت، نخوابید. لالایی خواند، نخوابید. گفت: « آخه چرا نمی خوابی؟ » نی نی قلی گفت: « می ترسم. صدای گومب و گومب می آد. یکی می خواد بیاد منو بخوره! » مامان قلی این ور را گشت. آن ور را گشت هیچی نبود. اما گوش هایش...
  11. Hadisa.M

    متن داستان بچه غول

    مامان غوله، یک بچه داشت. یک بعد از ظهر، مامان غوله خوابیده بود. بچه غوله خوابش نمی آمد. یواشکی بلند شد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به یک مزرعه. یک گاو توی مزرعه بود. بچه غوله شاخ گاو را دید. خوشش آمد. دست کشید روی سر خودش. خودش شاخ نداشت. گاو سرش را پاین برد تا علف بخورد. یک کفشدوزک روی...
  12. Hadisa.M

    متن داستان مردی که یک روز راه رفته بود

    مردی که یک روز راه رفته بود مردی که یک روز راه رفته بود و خسته بود، به کنار جوی آبی رسید. جوراب هایش را در آورد و پاهایش را شست. بعد، جوراب هایش را هم شست و روی علف ها انداخت تا خشک شود. خودش هم خوابید. مرد که خوابش برد، جوراب ها بلند شدند و توی آب شیرجه زدند و شناکنان دور شدند. کمی که رفتند، یک...
  13. Hadisa.M

    متن داستان طوقی و موش زیرک

    طوقی و موش زیرک کلاغی در آسمان پرواز می‌کرد. به مزرعه‌ای سرسبز و زیبا رسید. روی شاخه درختی نشست تا کمی استراحت کند. همان طور که به اطراف خود نگاه می‌کرد، متوجه شد که یک شکارچی به طرف او می‌آید. کلاغ ترسید، اما بعد با خود گفت: تا زمانی که کبوترها، آهوان، خرگوش‌ها و دیگر موجودات هستند، هیچ‌کس به...
  14. هاویر

    معرفی بازی‌های‌کودکانه

    بازی‌های کودکانه به بازی‌های گروهی کودکان گفته می‌شود که ممکن است توسط بزرگسالان نیز انجام شود که معمولاً در کوچه، مدرسه و یا حیاط خانه‌ها انجام می‌شود. بازی‌های ورزشی شناخته شده مانند فوتبال شامل این مقاله نمی‌شوند. بالا بلندی، توپ چرخی، تیله بازی، خاله بزغاله، خروس جنگی، زو، شاه و وزیر، الک...
  15. هاویر

    معرفی ماقوّتى

    در بازی‌های گروهی که بازیکنان در دو تیم مقابل هم بازی می‌کنند نیاز است بعد از یارکشی و تعیین افراد دو گروه ، مشخص شود که ترتیب بازی چگونه است و کدام گروه باید بازی را آغاز کند. شیوه‌های مختلفی برای این کار وجود دارد که در نقاط مختلف کشور به گونه‌های متفاوتی اجرا می‌شود. «ماقوّتى » شیوه تعیین...
  16. هاویر

    شعر شعر لالایی گل مهتاب

    لالایی کن بخواب خوابت قشنگه گل مهتاب شبات هزار تا رنگه یه وقت بیدار نشی از خواب قصه یه وقت پا نذاری تو شهر غصه لالایی کن مامان چشماش بیداره مثل هر شب لولو پشت دیواره دیگه بادکنک تو نخ نداره نمی رسه به ابر پاره پاره
  17. هاویر

    شعر لالایی مونس

    لالالالا, گلم بودی – عزیر و مونسم بودی برو لولوی صحرایی – از این بچه ام چه می خوایی؟ لالالالا گل نسرین – بیرون رفتین, درو بستین منو بردین به هندستون – شوهر دادین به کردستون بیارین تشت و آفتابه- بشورین روی شهزاده – که شهزاده خدا داده لالالالا, گل چایی – لولو! از من چه می خوایی؟ که این بچه...
  18. هاویر

    متن قلم موی سحرآمیز

    رز عاشق نقاشی بود. او خیلی فقیر بود و هیچ خودکار و مدادی نداشت. او با چوب روی ماسه نقاشی می کشید. روزی از روزها پیرزنی رز را دید و گفت: «سلام! بیا این قلم مو و کاغذها رو بگیر. مال تو.» رز با لبخندی گفت: «خیلی ممنون!» رز خیلی خوشحال بود. با خود فکر کرد: «بذار ببینم، چی بکشم؟» اطراف را نگاه کرد و...
  19. هاویر

    متن تکه‌طلا

    پاول مرد بسیار ثروتمندی بود اما هیچ وقت از پولهایش خرج نمی کرد. او می ترسید که کسی آن را بدزدد. وانمود می کرد فقیر است و لباسهای کثیف و کهنه می پوشید. مردم به او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد. او فقط به پول هایش اهمیت می داد. روزی یک تکه بزرگ طلا خرید. آن را در چاله ای نزدیک یک درخت مخفی کرد...
  20. هاویر

    متن جزیره سرسبز و خرم

    در یکی از روز‌ها کشتی به جزیره‌ای سرسبز و خرم رسید. مسافران از دیدن خشکی، فریاد شادی کشیدند. ناخدا که مرد باتجربه‌ای بود، مسافران را راهنمایی کرد: گوش کنید! ما راه طولانی‌ای در پیش داریم! به اندازه‌ای که لازم هست در این جزیره بمانید و بیش از آنچه لازم نیست توقف نکنید… در حال گردشِ و استراحت در...
بالا پایین