نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
رمان خاکستر در میان آب
نویسنده: مرضیه کاویانی پویا
ژانر: عاشقانه، تاریخی
ناظر: @Nargess128
خلاصه: آتش هیچگاه در آب شعلهور نمیشود. آب همیشه با نرمی خود قلب او را تسخیر میکند و او را خاموش، اما وای بر روزی که آتش بر آب نفوذ کند و قلب آرام او را شعلهور سازد! چه میشود...
پارت بیست نهم
مهاوا،
نگاهش سمتِ نارتا که آرام خوابیده بود، ثابت ماند.
بلند شد و سمتِ میز که گوشهای از خانه بود رفت،
و پتوی کوچکی که رویش قرار داشت را برداشت
و روی شانههای نارتا انداخت.
در همان لحظه، صدای در آمد.
کسی داشت در را آرام میزد.
با ترس، قدمی عقب رفت.
فکرش سمتِ حارث رفت.
نکند برای آرتن و بقیه اتفاقی افتاده باشد؟
با این فکر، لحظهای غمگین شد،
اما بعد همه جا در سکوت فرو رفت ،
گام بلندی سمتِ بیرون برداشت
و در را با احتیاط باز کرد.
سرش را بیرون برد،
به اطراف نگاهی انداخت.
کسی آنجا نبود.
نفسش را بیرون فرستاد
که باد با صورتش برخورد کرد
و موهای بلندش را در هوا رقصاند.
سرش بالا آمد و روی ماه ثابت ماند.
شاخههای بزرگِ سرو، نیمی از ماه را پوشانده بودند؛
مثل گلبرگهایی که دورِ غنچههای گل قرار میگیرند تا حفاظ شوند.
حال، شاخهها زیباییِ ماه را پوشانده بودند.
لبخندی زد و قدمی عقب برداشت.
خواست در را ببندد
که صدایی از پشت سرش بلند شد:
ـ تونستی راضیش کنی؟
دست روی قلبش گذاشت، برگشت.
همان پیرزنی بود که دفعهی قبل دیده بود،
اما حالا صورتش شکستهتر شده بود.
روی پیشانیاش خط افتاده بود
که شباهت زیادی به برخوردِ چاقو داشت.
سرش را پایین انداخت.
از نگاهِ خیرهی زن هراس داشت.
لبهای خشکش را با زبان تر کرد.
دستانش مشت شدند.
ـ چرا اینجایی؟
گفتی قصدِ کمک نداری، اما حالا...
زن حرفش را قطع کرد،
با خندهای تمسخرآمیز جواب داد:
ـ خواستم هشدار بدم.
مرگ رو بپذیر...
توی این راه، مرگ وجود داره.
و بعد قدمی عقب برداشت
که صدای مهاوا بلند شد.
با عجز گفت:
ـ این حرفها رو چرا میزنی؟
اگر قصدِ کمک نداری...
سری تکان داد، پوزخندی زد،
چشمانش را چین داد،
آرام زمزمه کرد:
ـ دستور گرفتم.
و بعد، خندهاش در هوا پخش شد.
کم کم شروع به تار شدن شد ،انگار که داشت جلوی چشم های اوغیب می شد .
مهاوا متحیر، روی زمین فرود آمد.
فریاد زد:
ـ بگو... بگو... بگو
...
اما فریادش در هوا گم شد،
و زن در جلوی چشمانش مانندِ سیاهی محو شد...
پارت بیست هشتم
روی زمین زانو زد، پاهایش را بغل گرفت.
بدنش بعد از دیدنِ زن دوباره بیحال شده بود.
روی زمین دراز کشید، چشمانش را بست
که صدایی شنید؛ صدای پای اسب بود.
از روی زمین بلند شد، به جلو چشم دوخت.
اسبِ آرتن را دید.
با دیدنش به سمت جلو دوید
که پایش پیچ خورد.
نزدیک بود بیفتد، اما خودش را نگه داشت.
همراهِ اسبِ آرتن، اسبِ سیاوش را هم دید.
اسبها که به او رسیدند، ایستادند.
قطرههای خون از روی اسب به زمین میچکید،
برگهای خشک را رنگ میزد.
مهاوا با ترس جلو رفت
و آرتن را که زخمی روی اسب افتاده بود، دید.
هینی کشید،
دست جلو برد، روی صورتِ او گذاشت
و بعد فریاد زد:
ـ نارتا! نارتا!
بلند بلند فریاد میزد، صدایش پخش میشد.
دست برد، با گریه آرتن را در آغوش کشید،
اما نمیتوانست پایین بیاورد.
به سیاه نگاه کرد،
لبش را سمتِ او برد، زمزمه کرد:
ـ آفرین اسب خوب... بشین، باید آرتن رو پایین بیارم... خواهش میکنم...
همان لحظه، نارتا بیرون آمد.
با دیدنِ اسبها، هراسان سمتشان دوید.
وقتی نزدیک شد، نگاهش را به سیاوش و آرتن
که زخمی و بیهوش روی اسب افتاده بودند، داد.
شروع به گریه کرد.
صدای کلافهی مهاوا بلند شد:
ـ حالشون خوب میشه،
اما الان باید بیاریمشون پایین تا بتونیم درمانشون کنیم.
نارتا سر تکان میدهد، جلو میآید.
ـ اول بیا آرتن رو پایین بیاریم.
همراهِ مهاوا، دست جلو میبرد
که مهاوا دوباره زمزمه میکند:
ـ سیاه، خواهش میکنم...
بهخاطرِ آرتن بشین، باید اونو پایین بیارم...
با این حرفش، سیاه سرش را تکان میدهد،
پاهایش را خم میکند
و شروع به نشستن میکند.
با این کارش، نارتا دست روی دهانش میگذارد،
زمزمه میکند:
ـ وای خدای من...
مهاوا لبخند میزند
و بعد دست میبرد، شانهی آرتن را میگیرد.
نارتا هم سمتِ دیگر او را میگیرد.
او را از اسب پایین میآورند.
بدنِ آرتن داغ بود؛
این را مهاوا احساس کرد.
آرتن را داخل بردند، روی تخت گذاشتند.
نارتا بلند شد:
ـ باید سیاوش رو هم بیاریم.
مهاوا سر تکان میدهد
که همان لحظه صدای شیههی اسب میآید.
نارتا دستپاچه بیرون میرود:
ـ باید توهان باشه...
مهاوا همانجا میماند،
نگاهش را به چشمانِ بستهی آرتن میدهد
که صدای نارتا میآید:
ـ توهانه!
مهاوا بیتوجه سر تکان میدهد،
روی صندلی کنارِ آرتن مینشیند.
دست میبرد، روی پیشانیِ او میگذارد.
تنش داغ بود.
نگران، دستش را کنار میبرد
و آرام شروع به باز کردنِ دو دکمهی لباسش میکند.
باید میدید که تنش زخمی هست یا نه.
همانطور که در حال بیرون آوردنِ لباسش بود، لب هایِ آرتن تکان خورد
و شروع به حرف زدن کرد.
مهاوا سرش را نزدیک برد تا بشنود چه میگوید:
ـ پدر... مادر... نه... نه... خواهش میکنم...
داشت هذیان میگفت.
مهاوا با بغض از او فاصله گرفت،
اما نگاهش سمتِ زخمی که روی لبهای او بود افتاد.
بیاراده دست برد تا لمسش کند.
نزدیک بود که دستش روی لبانِ او جا بگیرد،
قلبش کمی آرام شود...
پارت بیست نهم
آب دهانش را قورت داد، با خجالت به عقب برگشت.
اولین چیزی که توجهش را جلب کرد،
خراش کوچکی بود که روی گونهاش افتاده بود.
با دلواپسی و صدای لرزان گفت:
ـ حالت خوبه؟
سری به معنی تأیید تکان میدهد،
به مهاوا اشاره میکند که بیرون بروند،
و بعد خودش جلوتر راه میافتد.
با قدمهای بیجان سمتِ درِ اتاق میرود.
مهاوا آخرین نگاهش را به آرتن میدهد
و قدمی نزدیکش میشود:
ـ زود برمیگردم...
و بعد سریع اتاق را ترک میکند.
به داخل نگاه میاندازد،
ولی توهان نبود.
همانطور که نگاهش اطراف میچرخد،
صدای نارتا را از پشت سر میشنود:
ـ سیاوش زخم بدنش کمتره،
اما آرتن خیلی زخمی شده.
باید برم دنبال یه نفر...
فقط اون میتونه کمک کنه.
ـ میتونی تنهایی بری؟
ـ حقیقتش نه...
باید اینجا باشم کنارشون،
مگرنه دلم طاقت نمیاره.
اما تو و توهان میتونید برید...
البته اگه...
حرفش را قطع میکند:
ـ باشه، فقط آدرس بده.
نارتا لبخندی جانی میزند:
ـ توبرو بیرون،
توهان هم بیرونه،
میام منم.
مهاوا بیرون میرود.
توهان را کنارِ درختِ سرو میبیند.
سمتش قدم برمیدارد.
با هر قدم، خشخشِ برگها بلند میشود
و سکوتِ شب را میشکند.
اما توهان تکان نمیخورد.
همانجا به درخت تکیه زده
و نگاهش به ماه است
که هر دقیقه تیرهتر و منزویتر میشود...
مثل روحشان.
دستش را جلو میبرد،
روی شانهی توهان میگذارد
و کنارش میایستد.
ـ اتفاقی افتاده؟ چرا پریشونی؟
توهان میخندد.
خندهاش عصبی بود؛
این را از تکان دادنهای سرش میشد فهمید.
خندهاش که تمام میشود،
نگاهش را به چشمانِ مهاوا میدهد،
زیر لب غرش میکند:
ـ ناراحت؟ نه، ناراحت نیستم.
فقط فهمیدم مرگِ من برای کسی مهم نیست.
هیچکس ندارم... حتی تو.
مهاوا ناباور سرش را تکان میدهد.
میخواهد سرش داد بزند،
بگوید اینطور نیست،
افکارت احمقانهست...
اما زبانش نمیچرخد.
توهان نیشخندی میزند
و پشتبندش آهِ بلندی میکشد.
و مهاوا آرام، فقط یک کلمه میگوید:
ـ اشتباه میکنی...
اما جوابِ توهان،
مهرِ سکوت را بر لبانش میزند:
ـ پس چرا نپرسیدی توهان کجاست؟
چرا فقط کنارِ آرتن وایستادی،
دست روی صورتش کشیدی؟
چرا وقتی منو دیدی،
از دیدنم به گریه نیفتادی
و فقط لب زدی "خوبی"...
نه، خوب نیستم.
صدایش بغضآلود بود.
شاید هم مهاوا خیالاتی شده بود.
آخر فرماندهای مثل توهان را چه به بغض؟
کسی که زخمهایش را آزاد میگذاشت،
دلش نمیشکست...
شاید هم قلبی نداشت.
مهاوا وقتی به خودش میآید،
نارتا را کنارِ توهان در حالِ توضیح میبیند.
پارت سی ام
و بعد پاهایش را به کمرِ اسب زد.
اسب شروع به دویدن کرد.
مهاوا با درماندگی نگاهشان میکرد،
اما همان لحظه، اسب از حرکت ایستاد
و توهان سرش را عقب چرخاند.
با نگاهی خسته، اما صدایی بلند فریاد زد:
ـ اگر میخوای بیای، بیا... فقط عجله کن!
مهاوا با خوشحالی سر تکان داد،
شروع به دویدن کرد سمتِ او.
وقتی رسید، توهان دستش را دراز کرد
و کمکش کرد سوار شود.
طبق گفتهی نارتا،
شخصِ مورد نظرشان در دهکدهی اصلی ساکن بود.
باید اسب را بیرون از دهکده میگذاشتند
و پیاده به مقصد میرفتند.
از اسب پیاده شدند.
توهان، اسب را کنارِ درختِ گردویی در ورودی دهکده بست.
بعد خم شد، کنارِ گوشِ اسب چیزی زمزمه کرد،
انگار میخواست آرامش کند.
سپس رو به مهاوا چرخید
و با سر اشاره کرد که نزدیکش شود.
کنار هم ایستادند و شروع به حرکت کردند.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
سکوتشان سنگین بود.
شاید چون هیچوقت تا این حد ساکت نبودند.
اما مهاوا طاقت نمیآورد.
سمتش برمیگردد
و با حرصی که در کلامش هست، سکوت را میشکند.
البته این حرص، دستِ خودش نبود؛
شاید از مهربانیاش نسبت به او به وجود آمده بود:
ـ چرا تصمیم گرفتی منم بیاری؟
بهیکباره... چی شد؟
اخمهای توهان درهم میشود.
نفسِ عمیقی میکشد،
قدمهایش آهسته میشود.
مهاوا متوجه تغییر رفتارش میشود.
عمیق نگاهش میکند.
میخواهد از چشمانش حرفش را بفهمد...
اما چشمانش...
آه، که چقدر مظلوماند!
و اما حرفِ توهان،
بغض را به مهاوا هدیه میدهد:
ـ چون حتی موقع عصبانیت، طاقتِ ناراحتیِ تو رو ندارم.
من تو بدترین حالم به فکرِ تو میافتم.
میترسم یه روز، تو لحظهی مرگ،
بازم به فکرِ تو بیفتم و تو کنارم نباشی...
آتشی که با حرفش به جانِ مهاوا انداخته بود،
با هیچچیز خاموش نمیشد.
هردو نگاهشان در چشمِ هم گره خورده بود،
اما حرفهایشان یکی نبود.
در همین لحظه،
صدای پای اسبی در گوشِ مهاوا پیچید.
موقعِ گشتزنی نبود، آنهم این وقتِ شب.
پس چرا سربازها بیرون بودند؟
شاید دنبال...
به توهان که بیحرکت ایستاده بود نگاه کرد.
وقتی حرکتی از او ندید،
دستانش را گرفت و شروع به دویدن کرد.
توهان به خودش آمد،
دستانش را محکم چفتِ دستانِ مهاوا کرد.
جلوتر که رفتند،
صدای چند سرباز را شنیدند.
اگر میخواستند مقابله کنند،
قطعاً به بند کشیده میشدند.
توانِ جنگیدن هم نداشت.
برخلاف ظاهرش،
تمامِ تنش زخمی بود.
نیشخندی به حال و روزش زد
و بعد نگاهش را به کوچهی تاریکی که سمتِ راستشان بود انداخت.
بنبست بود،
اما تاریک.
میتوانستند پشتِ گاریِ چوبی که آنجا بود، پنهان شوند.
ساکت، دستِ مهاوا را کشید
و خود را در تاریکیِ کوچه مخفی کردند...
پارت سی یکم
صدای نفسهایشان آرام و شکننده بود؛ فضای شب را دلهرهآور میساخت.
توهان که ترسِ مهاوا را دید، دستهایش را به دورِ دستهایش که از سرما یخ زده بودند، آرام گره زد.
زیرِ گوشش، نجواکنان گفت:
ـ نترس، من کنارتم.
با این حرف، عذابی شرمآور مهاوا را تسخیر کرد؛
عذابی که از سرِ وجدانش بود، یا شاید حسی که از طرفِ او میگرفت...
هرچه بود، آزارش میداد.
صدای سربازی که داشت نزدیک میشد، حواسش را از افکارش پرت کرد.
نگاهش را از ترکهای شکستهی گاری رد کرد و به او داد.
صورتش ترسیده بود، در میانِ سیاهیِ شب مبهم...
صدای سربازی که پشت سرش بود، بلند شد:
ـ چیزی میبینی؟
ـ نه، هیچی. اینجا نیست.
و بعد، کوچه را ترک کرد.
نفسِ عمیقی از سرِ آسودگی کشید،
که لبخندِ بیجانی روی لبهای توهان آورد.
وقتی سربازها محله را ترک کردند، آرام بیرون آمدند.
ـ سالها کنارِ یه مشت بزدل جنگیدم
که حاضر نیستند حتی داخلِ یه کوچهی تاریک قدم بردارن...
مهاوا نگاهش را به صورتِ پُر حرصِ او دوخت.
ـ برای ما که بد نشد...
شانهای بالا انداخت.
ـ هرچی بگم، درک نمیکنی.
ـ شاید...
اما الان بهتره بریم سراغِ اون دکتر.
بعداً شاید تونستم درکت کنم.
سری تکان داد.
با هم از کوچه را ترک کردند،
زیرِ آسمانِ تاریک قدم برداشتند...
---
دست جلو برد،
شروع به در زدن به درِ چوبی کرد؛
که صدای گوشخراشش بلند شد و سکوتِ شب را بههم ریخت.
و بعد، صدای مردی از پشتِ در بلند شد:
ـ کیه؟
مهاوا صدایش را صاف کرد و آرام گفت:
ـ از طرفِ نارتا آمدیم.
میشه در رو باز کنید؟
پارت سی سوم
لبهای آرتن تکان میخورد و ع×ر×ق از روی پیشانیش سر میخورد.
روی لبهای خشکش، همانند قطرات باران به رقص درمیآید.
مهاوا فقط نظارهگر است؛ دوست داشت جلو برود و دستهایش را روی پیشانیش بکشد، اما شرمش میشد.
نارتا جلو میآید و رو به مردی که همراه خود آورده بودند میکند:
ـ آشور، میگم که سیاوش به هوش آمده... ولی چرا توهان چشماشو باز نمیکنه؟
آشور سری تکان میدهد، به چشمان ماتمزدهی او نگاه میکند و با کلامی تلخ لب میزند:
ـ تمام بدنش زخمی شده و با صراحت میتونم بیان کنم که یک جای سالم تو تنش نیست. و طبیعیه که به خواب رفته باشه!
لبانش بههم میخورد؛ میخواهد چیزی بگوید، اما کلمات در دهانش نمیچرخد و فقط چشمانش پر میشود از سیاهی.
مهاوا آرام جلو میرود و او را در آغوش میگیرد. حال خودش هم دستکمی از او نداشت؛ اما میدانست که نباید جا بزند.
توهان نگاهی به آن دو میاندازد و بعد بیتوجه به سمت بیرون میرود.
درد دستش بیشتر شده بود، اما کسی نبود که نگرانش شود یا برایش دل بسوزاند. حتی مهاوا هم نپرسید که نیاز به درمان داری یا نه.
و در آخر، چشمهای نگرانش سهم آرتن شد.
*****
باد آرام لابهلای موهایش به حرکت درمیآید. سرش را سمت آسمان هدایت میکند؛ شب طولانی بود و همچنین تاریک.
او قدم به راهی گذاشته بود که پایانش را میدانست. وحشتانگیز بود! اما ادامه ندادنش ممکن بود برای مهاوا تاریک و سرد باشد.
حس میکند کسی به او نزدیک میشود. سرش را برمیگرداند و به آشور که خیره نگاهش میکرد، نگاه میکند. چیزی نمیگفت و همین کلافهاش میکرد.
ـ چیزی شده؟
سری تکان میدهد... قدمی جلوتر میرود و به دستش نگاه میکند.
ـ لکهی خونی که روی بازوت افتاده، توجهم رو جلب کرد؛ میتونم کمکت کنم؟
نیشخندی که میزند از نگاه آشور دور نمیماند.
ـ نیاز نیست، حالم خوبه.
ـ نمیتونم همینطوری برم. باید قبلش یه نگاه به دستت بندازم؛ مگر نه تمام شب باید به این فکر باشم که یه آدم زخمی کنارم بوده و من براش کاری نکردم... تو که نمیخوای خوابم رو ازم بگیری!؟
پارت سی چهارم،
گویا آشور سمج تر از او بود، نفس عمیقی کشید چیزی نگفت که اوقدمی جلو آمد و کنار توهان ایستاد.
دست اورا تکان داد که او از درد صورتش جمع شد.نگاهش را خشمگین به او داد، اما او بی تفاوت لبخندی زد آستین لباسش را بالا برد؛ با دیدن زخمش عصبی سری تکان داد به او اشاره کرد که روی زمین بشنید.
****
دستانش را با قطره ای که به همراه داشت شست. ذره ای از عصاره گیاه آلورائه را روی زخمش گذاشت. بعد با پارچه آرام آرام بست. توهان چشمانش روی زخمش بود، چطور با این زخم شمشیر دست گرفته بود!
اصلا چرا دردش نمی گرفت؟ گویا بی حس شده بود.
دستان آشور مقابلش تکان خورد.
سمتش برگشت
ـ از این دارو بهت میدم هر روز بهش بزن وپارچه تمیز ببند،چیز سنگین هم بلند نکن.
و به دستت استراحت بده!
ـ نیاز به دارو ندارم.
کلافه نگاهش می کند ،وبعد با حرص دارو ها را برمیدارد.
ـ باشه اما ممکنه دفعه دیگه بابت عفونت مجبور باشیم دستت رو قطع کنیم ؛ البته خود دانی...
دستش قطع می شد؟ اما دیگر نمی توانست از مهاوا مراقبت کند.اگر باخودش دشمنی داشت با او نداشت. اصلا او تنها کسی بود که میل به جنگیدن را برایش فراهم می ساخت... پس نمی توانست دستش را از دست بدهد؛این حق را نداشت!
با اخم زمزمه وار می گوید:
ـ بذارشون زمین
آشور لبخندی می زند با نگاهی متکبر دارو هارا زمین می گذارد.
****
چشمانش آرام آرام باز شد روی دو چشم آشنا نشست.زمزمه اش را نا مفهوم شنید ،حس کرد که گوشش اشتباه شنیده.
سرش را به سمت گردنش کج کرد، خواست که به او آب بدهند.
وبعد صدای نارتا ،که با بغض فریادش بلند شد.سیاوش آرتن به هوش آمد؛ بالاخره بیدار شد!
پارت سی پنجم.
طولی نکشید که سیاوش وارد اتاق شد.
با حیرت به چشمان او خیره شد ؛با دیدن چشم های باز آرتن نفس عمیقی کشید،آهسته سمتش قدم برداشت.
***
نگاهش به جعبه ای بود که برای به دست آوردنش این همه سختی به جان خریده بودند.
مهاوا دستانش را چفت جعبه کرد. روبه آنها با صدای آهسته گفت،
ـ نقشه داخل این جعبه است، با پیدا کردنش می تونیم هومیسا رو نجات بدیم.
باشنیدن این حرف آرتن دیوانه وار شروع به خندیدن کرد.
طوری می خندید که نگاه نارتا پراز ترس شد؛این خنده ها اورا به یاد گذشته می انداخت.
خنده هایش که تمام می شود، سرش را سمت مهاوا میبرد، که همین نزدیکی باعث می شود توهان تهاجمی به اون نگاه کند.
لب هایش را باز می کند با صدای آرام می گوید،
ـ تنها راه نجات کشتن حارث !
وبعد آرام عقب می کشد.
ونگاهش را به زمین می دوزد؛ پنهانی دستش را روی قلبش می گذارد.
سیاوش برای اینکه فضا را تغییر دهد باصدای پر ازهیجانی می گوید ،
ـ چطور باید قفل جعبه رو باز کنیم!
ـ میشه با تبر جعبه رو نصف کرد..
هرکس چیزی می گفت، برای باز کردنش نظر می دادند.اما آرتن ساکت به آن جعبه نگاه می کرد.
شکتنش غیر ممکن بود، جنس جعبه از فولاد بود، نه یک تکه چوب. تنها راه باز کردنش گیر آوردن یک آهنگر ماهر بود. ودر این راه شهبد کمک خوبی بود. اما اگر نریمان می فهمید پیگیر می شد چه ؟او این را نمی خواست.
ـ نظر تو چیه آرتن!
باصدای توهان از فکر بیرون می آید نگاهش را به او می دهد.