اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان خانه‌ی نفرین شده|سبا مولودی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. ترسناک
  2. ماجراجویی
  3. معمایی
  4. جنایی
نام رمان: خانه‌ی نفرین‌شده
نویسنده: سبا مولودی
ژانر: معمایی و جنایی
ناظر: @...rose
خلاصه: دختری به اسم امیلیا اتفاقات عجیبی برایش رخ می‌دهد، او از طریق رفتن به خانه‌ی عمه مری اطلاعاتش راجب دختری که بعضی وقت‌ها او را می‌بیند بیشتر می‌شود...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
صداهایی را می‌شنوم و از خواب می‌پرم.
- نه.
نفس عمیقی می‌کشم و از لیوان آبی که کنار من است، کمی می‌نوشم. صدای چکه کردن آب می‌آید و به طرف حمام می‌روم؛ صدا از آن‌جاست. وقتی وان حمام را می‌بینم، فریاد می‌زنم و از آن‌جا خارج می‌شوم؛ آن‌قدر می‌ترسم که حتی بدون کفش از خانه بیرون می‌روم.
یک تلفن عمومی سر کوچه است که به طرف آن می‌روم و به دوست صمیمی‌ام جسیکا زنگ می‌زنم.
- بله، بفرمایید.
- الو جسیکا، من امیلیا هستم.
- امیلیا تو...
قبل از این‌که چیزی بگوید می‌گم.
- هیچی نمی‌خواهد بگویی فقط بیا دنبالم.
- کجایی حالا؟
- سرکوچه‌ی خانه‌ی خودم هستم.
- باشه همین حالا میام.
تلفن را قطع می‌کنم و آن‌جا منتظرش می‌مانم. او هم مثل من خانواده‌اش دکتر هستند و به همین دلیل به خارج از کشور رفته‌اند. او چون علاقه خیلی زیادی به سفر کردن ندارد، در آمریکا مانده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آقایی از کنار من رد می‌شود و از او می‌پرسم.
- ببخشید، ساعت چند است؟
- ساعت دوازده و سی دقیقه است.
- ممنون.
جسیکا بعد از چند دقیقه می‌آید؛ سوار ماشین می‌شوم و حرکت می‌کند.
آن شب جسیکا از من چیزی نمی‌پرسد.
- امشب در تخت‌خوابِ من بخواب.
- تو کجا می‌خوابی؟
- من روی مبل می‌خوابم. برو بخواب، شب خوش.
- شب به‌خیر.
صبح که می‌شود جسیکا صبحانه را آماده کرده است.
- صبح به‌خیر امیلیا.
- صبح به‌خیر.
- زود بیا صبحانه‌مون رو بخوریم که باید برویم دانشگاه.
- باشه؛ اوه چه صبحانه‌ای. تخم‌مرغ، شکلات و قهوه و... خوشمزه است.
صبحانه را می‌خوریم و به دانشگاه می‌رویم. چند ساعت در دانشگاه می‌مانیم و بعد از آن به پارکی که نزدیک دانشگاه است، آمدیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آن‌جا جسیکا ‌می‌پرسد.
- دیشب چه اتفاقی افتاد؟
کمی مکث می‌کنم و می‌گم.
- جسیکا، من چند روز است که احساس می‌کنم کسی من را تعقیب می‌کند. دختری را در خواب می‌بینم که به من لبخند می‌زند. احساس می‌کنم دارم دیوانه می‌شوم. دیشب خوابی دیدم که خیلی ترسناک بود، از خواب پریدم؛ صدای چکه کردن آب را می‌شنیدم، صدا از حمام بود؛ وقتی که وارد حمام شدم، شیر آب و دیوارهای حمام پر از لکه‌های خون بود و وان حمام سرشار از خون بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
- آن دختر چه شکلی بود؟
- چهره‌ای رنگ پریده و پر از گردوغبار، چشم‌های بزرگ و سیاه، لباس‌های قدیمی و پاره، لکه‌های خون روی لباسش و موهای بلند و پریشان که بعضی وقت‌ها صورتش را با موهایش می‌پوشاند.
جسیکا با چهره‌ای متعجب و به‌نظر کمی ترسیده، می‌گوید.
- چطوره برویم پیش یک روانشناس؟
- تو فکر می‌کنی من دیوانه شده‌ام؟
- نه امیلیا، اما بهترین راه است.
- اما به‌نظرم آن خانه را بفروشم، شاید نفرین‌شده است.
- اوه شاید، ولی چطور است بیایی پیش من؟ این‌طوری نه من تنها هستم، نه تو.
جسیکا معلوم است که ذوق‌زده‌ شده.
لبخندی می‌زنم و می‌پرسم.
- مزاحم نیستم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
- نه عزیزم، چه مزاحمتی؟ خیلی هم خوب است. من وسیله‌هایی که لازم داری را برایت می‌آورم.
- ممنونم.
- این کلید خانه‌ی من است، برو خانه، و یک اتاق خالی کنار اتاقم هست آن‌جا رو کمی تمیز کن تا من برمی‌گردم.
- باشه، پس من می‌روم.
- فعلاً.
من به سمت خانه‌ی جسیکا می‌روم، وارد خانه که می‌شوم احساس خستگی می‌کنم.
اما بهتر است که اول اتاق را تمیز کنم، همین کار را هم می‌کنم؛ اتاق زیادی هم کثیف نیست. ساعت پنج و سی دقیقه است، روی مبل دراز می‌کشم، آن‌قدر خسته‌ام که زود خوابم می‌برد.
صدای قدم‌های کسی را می‌شنوم، به سمت صدا حرکت می‌کنم که ناگهان خانه‌ای را در تَه یک کوچه‌ی تاریک می‌بینم، که یک دختر هم جلوی در ایستاده است.
صدایم می‌کنند و از خواب می‌پرم، جسیکا بود.
- باز دوباره خواب می‌دیدی؟ وسیله‌ها را آوردم.
- ساعت چند است؟
- شش و سی دقیقه.
- اوه...
- اتاق را تمیز کردی؟
- بله.
- پس بلند شو که وسیله‌ها را بچینیم.
من با بی‌حوصلگی می‌گویم.
- باشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وسیله‌ها را از ماشین بیرون می‌آوریم. تخت‌خوابم را کنار پنجره می‌گذارم، اتاق یک قفسه دارد که می‌شود کتاب‌هایم را آن‌جا بگذارم. لباس‌هایم را در کمدی قرار می‌دهم. میز و صندلی را در کنار قفسه‌های کتاب می‌گذارم. گل‌های زیبا و خوش عطر را روی پنجره، روی میز و جاهای دیگر اتاق قرار می‌دهم و...
تمام کارها را انجام می‌دهیم. ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه است. گرسنه هستیم. جسیکا دو بسته از نودل را در آب گرم قرار می‌دهد و بعد از چند دقیقه اماده شدن، با کمی سس قرمز می‌خوریم. بعد از خوردن شام و کمی تماشای تلویزیون، ساعت دَه می‌خوابیم.
با صدای ساعتم که روی هفت و سی دقیقه کوک کرده بودم بیدار می‌شوم. صورتم را می‌شورم و برای خوردن صبحانه از اتاقم بیرون می‌آیم.
- صبح به‌خیر امیلیا.
- صبح به‌خیر.
- عمه مری ما را به خانه‌اش دعوت کرده است.
- عمه مری؟!
- عمه‌ی من است، او با دخترش، آنا زندگی می‌کند. گفته‌ام من با دوستم زندگی می‌کنم و قبل از این‌که حرفم را تمام کنم، گفت او هم با خودت بیاور.
- اوه،کِی حالا؟
- برای نهار اون‌جا می‌رویم، امروز دانشگاه نداریم، خیلی خوب است.
- بله همینطور است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
809
پاسخ‌ها
5
بازدیدها
33
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
59
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
226
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
136

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا