اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پیرزن به طرف اتاقی در انتهای ایوان بود راه افتاد.
- می‌دونم شما جوونا دیگه ما پیرها رو‌ آدم حساب نمی‌کنید، اما باید حرفامو بهت می‌زدم.
پیرزن داخل اتاق شد. من نیز با گفتن «اختیار دارید» به دنبالش راه افتادم و با «بفرما»ی خاله‌بتول کنار دیوار روی تشکچه‌ای تکیه‌زده به دو بالش غلتکی که روی هم قرارگرفته‌بودند، نشستم. او نیز روبه‌روی من روی تشکچه‌ای دیگر تکیه‌زده به بالش نشست و عصایش را کنارش روی زمین گذاشت. از حرف‌هایی که زده‌بود فهمیدم خاله‌بتول هم جزو معدود افرادیست که مهری با آن‌ها حرف می‌زند، پس قطعاً مورد اعتماد او بود و باید حواسم را جمع می‌کردم تا من نیز اعتماد این زن را برای داشتن مهری جلب کنم.
- من باید می اومدم پیشت، اما می‌بینی که پا ندارم و زیاد از در خونه نمیرم بیرون.
سری کج کردم.
- این چه حرفیه؟ من باید زودتر از اینا می‌اومدم خدمتتون، متأسفانه شما رو نمی‌شناختم.
- اون وقتا که معلم مهری بودی و مهری می‌گفت چقدر بهش سخت می‌گیری، ازت دلخور بودم، می‌خواستم یه روز بیام مدرسه، بکشم روت که چی از جون یه دختر بی‌زبون می‌خوای، اما گفتم تو هم عین یحیی بهم میگی تو چیکاره‌ی مهری هستی، دندون گذاشتم روی جیگر تا ببینم عاقبت چی میشه؟
کمی سرم را زیر انداختم. پیرزن ادامه داد:
- تا کم‌کم دیدم نه، مثل اینکه زدنات کار خودشو کرده، بعکس اولاش که مهری میومد ازت بدگویی می‌کرد دیگه بدگویی که نمی‌کنه تعریف هم می‌کنه، اونجا بود که فهمیدم تو مثل یحیی عقده‌تو سر این بچه خالی نمی‌کنی، اگه زدی از سر تنبیه بوده، همون چوب معلمی که از قدیم گفتن گله.
پیرزن نفس عمیقی کشید.
- حتی وقتی بردی خونت و بهش کار یاد دادی هم خوشحال بودم که یکی پیدا شد بالاخره به این دختر اهمیت داد، من پیرزن که چیز زیادی نتونستم یاد این دختر بدم، تا اینکه یه روز اومد دیدم بو شامپو میده، از این شامپو شهریا... فهمیدم کار کار جمیله نیست، جمیله از این جربزه‌ها نداره، داشت هم خرج این دختر نمی‌کرد. مهری رو خِفت کردم و تا ته توی ماجراتونو درنیوردم ولش نکردم.
نگران سربلند کردم و گفتم:
- من بهتون اطمینان میدم که اشتباهی نکردم، فقط یه درخواست کوچیک بود. برای اینکه مهری بیشتر... .
پیرزن سر تکان داد:
- می‌دونم، خوب می‌دونم، ولی بی‌احتیاطی کردی، اگه این دختر یه کـس و کار درست و حسابی داشت می‌فهمیدی با این کارت چه قشقرقی راه می‌نداخت؟ شانس آوردی کـس و کار این یحیاست که بمیره هم ناراحت نمی‌شه.
- بله حق با شماست، من معذرت می‌خوام.
پیرزن سری تکان داد:
- من همیشه نگران آینده‌ی این دختر بودم، خصوصاً الان که یحیی قصد کرده اینو بده به اون کرمعلی هاف‌هافو، هرچی عارض یحیی شدم، حرفش فقط این بود به توی پیرزن چه مربوط؟ سرپرستش منم.
خاله بتول آهی کشید.
- من هم کاری ازم برنمی‌اومد جز‌ اینکه روز و شب حرص بخورم.
نگاهش را مستقیم به من دوخت.
- اما حالا با بودن تو وضع فرق می‌کنه، ولی اول باید مطمئن بشم، تو واقعاً مهری رو برای زنیت می‌خوای یا فقط چون بی‌کـس و کاره می‌خوای سرگرم بشی؟
محکم جواب دادم:
- نه باور کنید من واقعاً مهری رو برای همسری می‌خوام.
پیرزن «خوبه‌ای» گفت و کلامش با باز شدن در قطع شد. مهری با یک سینی که یک فنجان چای، یک قندان قند و نبات و نعلبکی پر از برگه‌ی قیصی، داخل شد و سینی را مقابل من گذاشت. خاله‌بتول خطاب به او گفت:
- برو آشپزخونه رو جمع و جور کن و یه چی برای شام درست کن! من با آقامعلم حرف دارم.
مهری با تکان دادن سر بیرون رفت. نگاهم را از رفتن مهری گرفتم و به فنجان چای دوختم.
- پر قیصی بخور پسر!
«چشم» گفته و یک قیصی از درون ظرف برداشتم و خاله بتول دوباره شروع به حرف‌زدن کرد.
- هیچ خوش ندارم حالا که این دختر یاوری نداره بهش ظلم کنی.
 
برگه قیصی را دهان نبرده گوشه‌ی سینی برگرداندم.
- شما خیالتون راحت! من قصد ندارم از مهری سوءاستفاده کنم.
سری تکان داد و گفت:
- ولی قبل همه چی، باید کل ماجرای این دختر رو بدونی.
پیرزن مکث کرد.
- حرفایی که امروز می‌شنوی رو شاید هیچ‌وقت کس دیگه‌ای بهت نگه، پس خوب گوش کن!
کمی در جایم درست‌تر نشستم. تا با دقت گوش دهم.
- بفرمایید من سراپا گوشم!
پیرزن نفس عمیقی کشید.
- منو این‌جوری زار و نزار نبین، یه زمانی برای خودم برو بیایی داشتم، خواهر حاج‌بشیر که کم کسی نبود، البته بشیر اون‌موقع هنوز حاجی نشده‌بود، ولی بزرگ این روستا بود، آقای خدابیامرزم یه زمانی کدخدا بود و بعدش بشیر عهد‌ه‌دار کارش شد، وقتی قربان اومد خواستگاریم، کلی براش تاقچه‌بالا گذاشتم تا راضیم کنه زنش بشم؛ اما حیف چراغم زود خاموش شد، ده سال بچم نشد، از چشمش افتادم و زبونم کوتاه شد. من و بشیر هر دومون اجاقمون کور شد. باز مرام بشیر که نرفت یه زن دیگه بگیره، اما قربان که بشیر نبود، اون‌موقع‌ها هم مثل الان نبود که هر کی بچش نشد، بره دکتر پول خرج کنه بچه‌دار بشه. مردی که بچش نمی‌شد باید حسرت می‌خورد، زنی هم که مثل من بچش نمی‌شد باید هوو رو تحمل می‌کرد، قربان هم دلش بچه می‌خواست، رفت فرخ‌لقا رو‌ گرفت.
پیرزن آه کشید و من در فکر رفتم. تا اینجای داستان او چه ربطی به من و مهری داشت؟ پیرزن بعد از لحظاتی سکوت که در غم گذشته‌ها غرق شده‌بود، دوباره ادامه داد:
- خدا با فرخ‌لقا بود، دوتا پسر بهش داد، یحیی و یوسف.
سری به نشانه‌ی فهمیدن ربط ماجرای خاله‌بتول به مهری تکان دادم. او زن پدر یحیی بود. پیرزن نفس پرحسرتی کشید.
- خدا قربان و فرخ‌لقا رو بیامرزه، بعد اینکه قربان هوو آورد سرم، خیلی اذیتشون کردم. هم قربان رو، هم فرخ‌لقا رو... خیلی زخم‌زبون زدم، می‌ترسیدم از طعنه و زخم‌زبونشون، قبل اینکه دهن باز کنن، من تندی کردم تا یه وقت زبونشون سرم باز نشه.
پیرزن سری به تأسف تکان داد:
- فرخ‌لقا دختر بی‌سروزبون و ساکتی بود، صدا از دیوار درمی‌اومد از اون نه، این بی‌سروزبونی مهری کشیده به فرخ‌لقا، باباش یوسف هم مظلوم بود، این یحیی رو نبین که هیچی از اون خدا‌بیامرز نداره، یوسف آقا بود.
پیرزن ساکت شد و بعد با لحن حسرت‌باری گفت:
- فرخ‌لقا تا زنده بود یه بار هم تو روم درنیومد، هی روزگار... وقتی جوونمرگ شد، یحیی و یوسف ده دوازده‌ساله بودن، من شدم مادرشون، اما این یحیای ذات‌خراب از همون بچگی زیر بار مادری من نرفت. چقدر دلم می‌خواست بهم بگن ننه، اما این چموش نگفت، یوسف رو هم نذاشت بگه، از همون اول گفت خاله‌بتول و این اسم روم موند.
لبخندی میان چین و‌ چروک‌های صورت پیرزن نمایان شد.
- اما یوسف بچم ذاتش خوب بود، از یحیی می‌ترسید، برادر‌بزرگش بود، اما هر وقت چشمش رو دور می‌دید بهم می‌گفت ننه، آخ که چقدر برای ننه گفتنش می‌مردم، بیچاره پسر جوونمرگم!
پیرزن دستی به زانویش زد و بعد از کمی مکث و سر تکان دادن گفت:
- یوسف درسش از یحیی خیلی بهتر بود، یحیی بچه که بود فقط آتیش می‌سوزوند، بزرگ‌تر هم که شد رفت سر زمین پیش قربان، سالی که قربان به رحمت خدا رفت، یوسف دانشگاه قبول شد و رفت شهر.
پیرزن درحالی‌ که یک دستش را روی دیگری میزد ادامه داد:
- من دست‌شکسته هم خواستم براشون مادری کنم سرخود پاشدم رفتم پیش کل‌حمزه دختراش رو نشون کردم، جمیله رو برای یحیی و جواهر رو برای یوسف. جمیله‌ی الان رو نبین یه بشکه شده برای خودش، اون موقع‌ها ترکه‌ای بود، جواهر از جمیله هم قشنگ‌تر بود.
پیرزن دوباره سری از حسرت تکان داد.
- یوسف بچم، اولش هیچی نگفت، اما بعد دیگه کم‌تر اومد روستا، من گردن‌شکسته نمی‌فهمیدم دلش با جواهر نیست، اون هم هیچی نمی‌گفت، درسش که تموم شد، دیگه نیومد روستا، همون شهر جاگیر شد. کل‌حمزه مدام پیغام می‌فرستاد پس چی شد؟ کی میایی تکلیف دخترها رو معلوم کنی؟ مونده‌بودم چیکار کنم، از یه طرف هرچی به یوسف پیغام می‌دادم بیا تکلیف جواهرو‌ مشخص کنیم، پشت گوش می‌نداخت، از یه طرف هم یحیی برای جمیله تند بود و می‌خواست زودتر عروسی بگیره، اما‌ کل‌حمزه سر چماقو گرفته‌بود که هر دو‌تا رو‌ باهم مرخص می‌کنه. یحیی و یوسف بینشون ریخت بهم، اینقدر به یوسف تلفن کرد که بیا، تا آخر یه روز یوسف پا شد اومد روستا، اما‌ چه اومدنی؟
پیرزن دوباره دست روی زانویش زد و گفت:
- دست یه دختر رو گرفت آورد که زنمه، اسمش ثنا بود، چه دختری... پنجه‌ی آفتاب، خوش بر و رو، موهاش عین همین مهری پیچ در پیچ، اصلاً این دختر با مادرش مو نمی‌زنه، فقط اینکه اون دختر شهری بود و سرخ و سفید، مهری از بس زیر دست جمیله مذلت کشیده گوشت توی تنش نمونده.
پیرزن با غصه سکوت کرد و من همزمان به یوسف حق دادم عاشق ثنایی باشد که با مهری مو نمی‌زد.
پیرزن آهی کشید و ادامه داد:
- ولی ثنا که مثل مهری بی‌سروزبون نبود، یه زبونی داشت که بیا ببین، خوب می‌دونم با همون زبونش هم یوسف من رو خام خودش کرده‌بود.
پیرزن نفس عمیقی کشید.
- یوسف و‌ ثنا که پاشون رو گذاشتن توی خونه، یحیی آتیشی شد و دعوا راه انداخت که جواهر‌ پس چی؟ ثنا دراومد که من یوسف رو دوست دارم خودم با جواهر‌ حرف می‌زنم، راضیش می‌کنم، این شد که رفتن با جواهر حرف بزنن، که کاش نمی‌رفتن، من و یحیی هم دنبال یوسف و ثنا راه افتادیم.
 
همین که پاشون رو گذاشتن توی خونه کل‌حمزه و چشم جواهر‌ افتاد به اونا، اسم و رسم‌ ثنا رو از یوسف پرسید که این کیه همراهت آوردی؟ بچم هیچی نگفت، ولی‌ ثنا گفت من زن یوسفم، همین حرفش کافی بود که جملیه و ثنا باهم جـ×ر کنن و پشت بندش حسام و یوسف یقه‌ی هم رو بگیرن، همه حواسشون از جواهر پرت شد که بی‌هیچ حرفی رفت تو باغ، یه دفعه دیدیم یه‌ چی توی باغ شعله کشید، تا به خودمون اومدیم و رفتیم‌ ببینیم‌ چی شده دیگه کار از کار گذشته بود.
پیرن دو دست چروکش را به صورتش کشید.
- یوسف زودتر از همه رسید بهش، جواهر‌ نفت ریخته‌بود و خودش رو آتیش زده‌بود، چه قیامتی برپا شد، تا دختر بدبخت رو خاموش کردن دیگه دیر شده‌بود، جواهر‌ مرد، بد هم مرد.
ابروهایم از غصه‌ی سرنوشت هولناک دختر درهم شد.
- با مردن اون دختر حسام و‌ یحیی دوتایی افتادن به جون یوسف و بدجور زدنش.
پیرزن گوشه‌ی روسری‌اش را به چشم کشید.
- بمیرم‌ برای پسرم! همون شب با زنش از همه‌جا‌ رونده با سر و روی خونی اومد، جلوی خونه، در رو بستم رو دوتاشون، گفت ننه‌بتول نمی‌خواستم‌ جواهر‌ طوریش بشه، اما ازش دلخور بودم، از خونه روندمش و گفتم دیگه پسرم نیستی و حق نداری من رو ننه صدا بزنی، گفتم بهش برو از اینجا که توی این خونه دیگه جایی نداری... یوسفم رفت... برای همیشه... نمی‌دونستم که دیگه نمی‌بینمش... دلش رو شکوندم.
خاله‌بتول به گریه افتاد. روسری‌اش را مقابل چشمانش گرفت و اشک ریخت. دلم برای یوسف و جواهر همزمان سوخت. این سرنوشت را دل‌هایشان برایشان رقم زد. دل یوسف که جواهر را نمی‌خواست و دل جواهر که یوسف را می‌خواست. لحظاتی بعد خاله‌بتول چشمانش را پاک کرد و ادامه داد:
- یه هفته بعد، کل‌حمزه هم از درد دخترش دق کرد و مرد. حسام هم پاش رو‌ کرد تو‌ی یه کفش که دیگه به یحیی هم دختر نمیدم. یحیی جمیله رو‌ خیلی می‌خواست، جمیله هم یحیی رو می‌خواست، پنج سال پای هم نشستن. حسام هم وقتی دید جمیله رو هر کاری می‌کنه به کسی شوهر نمی‌کنه، ترسید بلای جواهر رو‌ سر خودش بیاره، قبول کرد تا این دوتا زن و شوهر بشن. یه سال از عروسیشون گذشته‌بود که یوسف بعد مدت‌ها به یحیی زنگ زد، که کار و بارم‌ ورشکسته شده پول لازم دارم، باید سهم من رو از مال پدری بدی، یحیی شلوغ کرد که حق نداری برگردی و یوسف هم گفت برمی‌گردم و تو هم نمی‌تونی جلوم رو بگیری... یحیی خیلی‌وقت بود بند برادریش رو بریده‌بود، اما‌ من دلم پر می‌کشید یوسفم برگرده تا ببینمش، من دیگه بعد اون همه سال بخشیده‌بودمش، فقط منتظر بودم بیاد دوباره ببینمش که... .
پیرزن آهسته‌تر گفت:
- خدا نخواست، جای خودش خبرش رو برام آوردن.
پیرزن دوباره به گریه افتاد و بعد از لحظاتی که آرام شد، گفت:
- نمی‌دونستیم یوسف بچه داره، اما مامورای پاسگاه که اومدن خبر یوسف رو بدن، مهری رو هم توی قندان آوردن دادن دست یحیی که این برادرزادته؛ جمیله اولش زیر بار نگه داشتن بچه‌ی ثنا نرفت، یحیی هم بچه رو برداشت رفت برای تحویل گرفتن جنازه‌ی یوسف تا بچه رو بده دست کس و‌ کار ثنا، اما اونا زودتر اومده‌بودن و جنازه‌ی دخترشون رو برده‌بودن، یحیی نتونست پیداشون کنه، اونا هم نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت نیومدن سراغ بچه‌ی دخترشون، یحیی هم ناچار بچه‌ رو برگردوند، تا نگه داره.
پیرزن آه کشید.
- برای یحیی و جمیله و حسام، مهری آینه‌ی دقه، همون ثناست که یوسف رو گرفت و جواهر رو‌ کشت، از بس که این دختر شبیه مادرشه، دل اونا هیچ‌وقت با مهری صاف نمیشه، اما‌ من توی این دختر بدبخت، اخلاق یوسف و فرخ‌لقا رو‌ می‌بینم، این مهری یادگار یوسفمه... پسری که یه شب از سر غضب از خودم روندمش و تا عمر دارم توی داغ دوباره دیدنش می‌سوزم.
نگاهم میخ چای یخ کرده‌ام‌ ماند. دیگر می‌دانستم جمیله و یحیی چرا تا این حد نسبت به مهری کینه دارند. آن‌ها‌ او‌‌ را دختر ثنا می‌دانستند نه دختر یوسف.
- همیشه غصه‌ی رفتار اونا‌ با مهری رو داشتم و هر وقت به یحیی می‌گفتم چرا؟ می‌گفت تو هیچ‌کاره‌ای عقب وایسا، یحیی حتی من رو به مادری قبول نداره کجا به حرفم گوش میده، اونا‌ همیشه به این دختر ظلم کردن، اما وقتی شنیدم می‌خوان بدنش به کرمعلی آتیش گرفتم، هرچی هم من و حاج بشیر با یحیی حرف زدیم توی گوشش نرفت که نرفت... دیگه ناامید شده‌بودم که خدا تو رو رسوند... .
پیرزن انگشتش‌ را به طرفم گرفت.
- هر کاری از دستم‌ بربیاد می‌کنم تا مهری رو بدن بهت، اما‌ باید قبلش باهات اتمام حجت کنم، درسته مهری هیشکی رو توی دنیا نداره و من هم مسافر یکی دو روزه‌ام، اما اگه بخوای سر بی‌کسی اذیتش کنی، نفرین من میفته دنبال زندگیت، اگه هم باهاش خوب تا کنی، دعای من پشت سر شما دوتاست.
محکم و بااطمینان نگاهم را به پیرزن دوختم.
- من بهتون قول میدم از هر نظر نذارم آب توی دل مهری تکون بخوره، من مهری رو می‌خوام، اگه پای‌ کرمعلی‌ وسط نبود، منتظر می‌موندم بزرگ بشه، اما خب الان وقتی ندارم.
پیرزن سر بالا انداخت.
- نه مهری بچه نیست، خود من هم همین سن‌ها عقد قربان شدم، مهری هرچه زودتر از جهنمی یحیی و جمیله آزاد بشه بهتره، هر کاری تونستی بکن تا مهری رو از اون خونه بیاری بیرون، من هم هر کاری بتونم برات می‌کنم، روی حاج‌بشیر هم حساب کن، تو فقط نذار مهری زن کرمعلی بشه.
وقتی خاله‌بتول را مطمئن کردم و وارد حیاط شدم تا از خانه‌ی او‌ بروم، مهری در آستانه‌ی در آشپزخانه ایستاده‌بود و‌ مرا نگاه می‌کرد. دستم را برایش بلند کردم.
- خداحافظ مهری! پنجشنبه منتظرم باش با مادرم و خواهرم بیام خونه‌ی عموت.
مهر‌ی لبخندی زد و دستی برایم‌ بلند کردم.
 
تا خانه غرق در فکر سرنوشت مهری و پدر و مادرش قدم زدم؛ حتی احوال‌پرسی‌های چند نفر از اهالی که در مسیر مرا دیدند هم مانع فکر کردنم نشد. همین که به در خانه رسیده و کلید را در قفل چرخاندم. صدای خشمگین کسی مرا به خود آورد.
- آهای آقامعلم!
در را باز کرده و همزمان سرم را به طرف راست چرخاندم. محمدامین با چشمان به خون نشسته، دستان مشت شده‌ و خشمی که علتش را نمی‌دانستم، به من خیره شده‌بود. اخم کردم.
- علیک‌سلام امین‌آقا!
با خشم چند قدم جلو آمد.
- باید باهاتون حرف بزنم.
در را کامل باز کردم.
- خب بفرما داخل، بیرون زشته.
زودتر از او داخل شدم و لحظاتی بعد محمدامین هم داخل شد و در خانه را محکم کوبید. ناخرسند از رفتارش دستانم را در بغل جمع کردم و رو به او برگشتم.
- چه خبرته پسر؟
چشمان گرد شده از خشمش را به من دوخت و محکم گفت:
- چرا شما؟
متعجب اخمم را بیشتر کردم.
- چرا من چی؟
یک قدم دیگر جلو آمد. کاملاً از خشم سرخ شده‌بود.
- چرا شما... خواستگار مهری شدید؟
کلافه از او نگاه گرفتم.
- برو بچه! حالا تو هم مخالف شدی؟
خواستم برگردم که صدای تشرآلودش نگهم داشت.
- تو خیلی بزرگ‌تر از مهری هستی.
عصبی از اینکه یک بچه هم وکیل و وصی مهری شده برگشتم و تشر زدم:
- به تو چه مربوط؟
صدایش یه لرزش افتاد.
- تو نباید با مهری عروسی کنی.
بیشتر خشمگین شدم.
- چه دخلی به تو داره بچه؟
دستش را محکم به سینه‌اش زد.
- من... مهری مال منه! من از خیلی وقت قبل‌تر مهری رو می‌خواستم.
چشمانم را با حرص بستم. چرا روزگار با من چپ افتاده بود؟ زمانی فکر می‌کردم مهری را کسی نمی‌بیند، ولی اکنون از در و دیوار برایش خواستگار می‌بارید. اخمم به حد نهایت رسید. با دستم به طرف در اشاره کردم.
- پسر راهت رو بکش برو، دهنت هنوز بوی شیر میده!
با قدم‌های تند جلو آمد و سینه به سینه‌ام شد.
- چرا مهری باید زن تو بشه؟
دستانم را در بغل جمع کردم.
- چون زودتر از تو‌ خواستگاری کردم.
عصبی دوباره دست به سینه‌ی خودش زد.
- من از بچگی مهری رو می‌خواستم، از قبل اینکه تو بیایی، فقط صبر کرده‌بودم بزرگ‌تر بشه، می‌خواستم برم سر جاده قهوه‌خونه بزنم تا فقط مهری رو از اینجا ببرم.
پوزخندی زدم.
- پسرجون تا تو به خودت می‌جنبیدی اونو زن کرمعلی می‌کردن می‌رفت.
مات زد.
- کرمعلی؟
پوزخندی زدم.
- بله پسرجون! خبر نداشتی نه؟
خشمش در لحظه به کلافگی تبدیل شد.
- چرا؟ چرا کرمعلی؟
از او‌ فاصله گرفتم.
- چراش رو برو‌ از عمه و شوهرعمت بپرس!
به استیصال افتاد.
- ولی من مهری رو‌ می‌خوام.
من که کمی فاصله گرفته‌بودم، ایستادم و به طرفش برگشتم.
- از کجا معلوم مهری هم‌ تو‌ رو بخواد؟
دوباره عصبی شد.
- اصلاً چرا مهری باید شما رو‌ بخواد؟
دستانم را باز کردم.
- چون من از کرمعلی جوون‌ترم.
حق به جانب یک گام پیش گذاشت.
- خب من هم از تو جوون‌ترم، پس باید من رو بخواد.
یک‌ لحظه مات زدم. راست می‌گفت. در مقایسه با من، محمدامین گزینه‌ی مناسب‌تری بود. فقط دو سه سال از مهری بزرگ‌تر بود و از من جوان‌تر. محمدامین از مکث من استفاده کرد.
- اگه مهری من رو بخواد تو باید پا پس بکشی. تو که نمی‌خوای مهری رو مجبور کنی زنت بشه؟
لحظه‌ای به فکر رفتم. با همه‌ی عشق و علاقه‌ای که به مهری داشتم، اما نمی‌خواستم به او ظلم کنم. او مثل هر دختر دیگری حق انتخاب داشت و‌ محمدامین از من برای انتخاب شدن، لایق‌تر بود.
- از کجا معلوم تو رو بخواد، ازش که نپرسیدی؟
خودم هیچ به حرفم معتقد نبودم. قشنگ معلوم بود از بین من و محمدامین، او‌ انتخاب مهری خواهدبود. محمد‌امین مستأصل پرسید:
- آخه کِی ازش بپرسم؟ توی قهوه‌خونه، زیر چشم آقایحیی نمیشه، بقیه وقتا هم همش توی خونه‌س، هیچ‌جا نمی‌تونم تنها ببینمش.
نمی‌دانم چرا؟ ولی ناخودآگاه گفتم:
- بیارش توی مدرسه بپرس!
وقتی «چی؟» گفت تازه فهمیدم چه گفته‌ام. اما راه برگشتی نبود. ناچار بدون آنکه واقعاً بخواهم گفتم:
- بهش یه جور پیغام برسون، فردا ظهر توی مدرسه می‌مونم، قبل قهوه‌خونه بیاد اونجا، تو هم‌ بیا، باهاش حرف بزن.
متعجب شد.
- می‌ذاری من باهاش حرف بزنم؟
روی‌ام را از او برگرداندم. با اینکه حرف دلم چیز دیگری بود گفتم:
- خواست من فقط خوشبختی مهریه، قول میدم اگه مهری تو رو انتخاب کرد، پا پس بکشم.
و با عصبانیتی که از خودم و حرف‌هایم داشتم، به تندی داخل خانه شدم و هیچ نفهمیدم محمدامین کی رفت؟ با سرعت خودم را به اتاق رساندم. از همان لحظه‌ای که آن حرف‌ها از زبانم بیرون زد، از گفتنشان پشیمان شده‌بودم. به قطع مهری، محمدامین را انتخاب می‌کرد. مهری را عاشقانه می‌خواستم، اما نمی‌خواستم او‌ را مجبور‌ به چیزی کنم. مهری زندگی سختی را تا اینجا گذرانده‌بود، اما نباید بعد از این را با اجبار من زندگی می‌کرد. اگر مرد زندگی‌اش را خودش انتخاب می‌کرد قطعاً خوشحال‌تر میشد. شاید زندگی مهری با محمدامین، از بودن او با منی که چهارده‌سال بزرگ‌تر بودم بهتر بود، گرچه من بدون او نمی‌دانم چطور باید زندگی می‌کردم، اما همین که مهری خوشحال بود، برای من کفایت می‌کرد.
تا شب فقط به از دست رفتن مهری فکر می‌کردم. دل شکسته‌ام بودن با کسی را فریاد می‌زد که تمام چند ماه گذشته را با فکر او گذرانده‌بود و عقلم می‌گفت اگر مهری برایت مهم است، پس از خوشبختی او‌ باید خوشحال شوی و محمدامین هم بهتر از تو می‌تواند او را خوشبخت کند. محمدامین گزینه‌ی بهتری بود، او نه تنها جوان‌تر بلکه از آشنایان مهری هم محسوب میشد، من اما غریبه‌ای بودم که باید قبول می‌کردم از سن جوانی‌ام گذشته است.
تمام هدیه‌هایی را که برای مهری گرفته‌بودم را از زیر تخت خارج کرده و روی تخت پهن کردم. کل طول شب را با دیدن آن‌ها و اشک ریختن برای دل ناکامم گذراندم. می‌دانستم از فردا فقط همین‌ها را به عنوان یادگاری از عزیزم، برای یادآوری او باید نگاه کنم. همین‌ها برایم از تنها عشقی که داشتم و هرگز به آن نرسیدم، می‌ماند. باید کم‌کم به نوشتن یک درخواست انتقال از این روستا فکر می‌کردم، با ازدواج مهری، من دیگر جایی در این روستا نداشتم. هر چه بیشتر از او دور می‌شدم بهتر بود. گرچه می‌دانستم دیگر هرگز آن چشمان سیاه جادویی و موهای سحرانگیزش از خاطرم نخواهند‌ رفت، اما من از عشقم به مهری می‌گذشتم تا او خوشبخت شود.
 
ظهر فردا در دفتر مدرسه به انتظار محمدامین و مهری ماندم. پشت میز نشسته، دستانم را دو طرف سرم گذاشته و به کاغذهای زیر شیشه‌ی میز که برنامه‌های کاری‌ام بود، چشم دوخته‌بودم، گرچه چیزی نمی‌دیدم و فقط در فکر از دست دادن مهری بودم. مهری از دست رفته‌بود دیگر. یک سو دل شکسته‌ام بود و سوی دیگر خوشبختی مهری. می‌دانستم اجازه دادن به این ملاقات به ضرر دلم تمام می‌شود، اما به نفع خوشبختی مهری بود. گرچه مهری را من برای خانه‌ی خودم می‌خواستم، ولی اگر او‌ خانه‌ی مرا نمی‌خواست چه؟ درست که به خواستگاری من جواب مثبت داده‌بود، اما آن موقع برای فرار از کرمعلی آن تصمیم را گرفته‌بود. بهتر از من خواستگاری نداشت، ولی اکنون محمدامین بود. سرم را بلند کرده و دستانم را به صورتم که صبح میلی به اصلاحش پیدا نکرده و ته ریش آن اذیتم می‌کرد کشیدم و به این فکر‌ کردم همین که مهری خوشحال زندگی می‌کرد برایم کافی بود. ناخودآگاهم باز فرصت جولان پیدا کرده و مدام سرزنشم می‌کرد که بی هیچ تلاشی، میدان را برای رقیبم باز کرده‌ام، اما عقلم تأییدم می‌کرد که بهترین کار همین است.
محمدامین در دفتر را که روی هم بود کامل باز کرد و داخل شد. نگاهم را به او دوختم و او نیز در سکوت لحظاتی نگاهم کرد، بعد به طرف دیوار کنار در که روبه‌روی من بود رفت. دستانش را پشت کمرش گذاشت و به دیوار تکیه زد. حرفی با او نداشتم. برخاستم و پشت به او از پنجره‌ی دفتر به در مدرسه خیره شدم. به انتظار دیدن مهری شاید برای آخرین بار. لحظاتی بعد پری کوچک من وارد شد. با همان سر وضع همیشگی. در بازمانده را روی هم گذاشت و با سری که همیشه زیر می‌انداخت، طول حیاط را پیمود و از در ساختمان داخل شد. در تمام مدت نگاه حسرت‌بارم روی مهری بود. به طرف در دفتر برگشتم، تا لحظه‌ای دیدنش را از دست ندهم. مهری از در دفتر داخل شد و رو به من سلام کرد. جواب سلامش را از همان جایی که ایستاده‌بودم، دادم. محمد‌امین هم تکیه‌اش را از دیوار گرفت.
- سلام مهری!
مهری سربرگرداند و محمدامین را دید. لحظه‌ای مکث کرد و فقط سری برای جواب تکان داد. مهری به طرفم برگشت.
- آقا کارم داشتید؟
از پشت میز خارج شدم و گفتم:
- مهری! خوب یادمه توی حیاط بهم چی گفتی، من هنوز پای تصمیم اون روزم هستم؛ اما الان دیگه همه‌چیز به تصمیم تو بسته است. اگر تو بخوای من همه چیز رو‌‌ فراموش می‌کنم.
مهری سوالی نگاه به من دوخته‌بود. نگاهی به محمدامین که هنوز پشت سر مهری بود انداختم. گفتنش برایم سخت بود، اما به خاطر مهری باید می‌گفتم:
- محمدامین امروز اومده اینجا تا ازت چیزی بپرسه، اون باهات حرف داره، شبیه همون حرف‌های اون روز من.
مهری باز به عادت همیشه انگشتانش را در هم فرو کرد و پیچاند، که نشان از دلهره‌ی وجودش بود.
برای آرام کردن آشوب درون او با لحن نرم‌تری گفتم:
- نترس مهری! الان فقط باید خودت برای زندگیت تصمیم بگیری، خوب گوش کن، بهت گفتم که، هر تصمیمی بگیری برای آینده‌ی خودت گرفتی، پس نه از کسی بترس، نه ملاحظه‌ی منو کن، تو به من مدیون نیستی که به خاطر من پا روی خواسته‌ی خودت بذاری، الان اینجا هر تصمیمی بگیری من کاملاً قبول می‌کنم، پس فقط به خودت و دلت فکر کن، به این فکر کن چی می‌خوای... خب؟
مهری سری تکان داد و من کمی خم شدم گفتم:
- نشنیدم مهری! قول میدی توی جوابی که میدی فقط به خواسته‌ی دل خودت فکر کنی، نه به کس دیگه؟
نگاه نگرانش را بالا کشید.
- چشم آقا!
لحظاتی روی آن چشمان سیاهی که روزگارم را در چنگ خودش گرفته‌بود، خیره ماندم. آخرین لحظاتی که می‌توانستم چنین بی‌پروا به او چشم بدوزم، همین زمان بود. بعد از امروز دیگر مال محمدامین می‌شد و من حق نداشتم به آن‌ها حتی فکر کنم.
به اجبار نگاه گرفتم و نگاهم را به محمدامین که یک قدم نزدیک شده‌بود، دوختم.
- من میرم بیرون تا راحت‌تر حرف بزنید.
به سختی به سمت بیرون قدم برداشتم. در دفتر را بستم، اما دلم طاقت نیاورد دور شوم. پشت در ماندم تا حرف‌هایشان را بشنوم.
 
چند لحظه بعد از خروجم صدای محمدامین آمد.
- مهری... مهری...ببین... من تو رو می‌خوام... تو از بچگی من رو می‌شناسی، من هیچ‌وقت اذیتت نکردم، من به آقام و مادرم هم گفتم تو رو می‌خوام، می‌خوام برم پیش پمپ‌بنزین یه قهوه‌خونه بزنم برای خودمون، جاش رو هم دیدم، از اینجا می‌برمت، نمی‌ذارم کسی اذیتت کنه، زن من میشی؟
مهری ساکت ماند. دل من همانند سیر و سرکه می‌جوشید. محمدامین کلافه شد.
- مهری یه جواب بده، آقامعلم اینجا نیست که ازش بترسی، بگو زن من میشی؟
صدای آرام مهری آمد. چیزی متوجه نشدم، محمدامین عصبی شد.
- چی گفتی؟
چشمانم از جوابی که می‌ترسیدم از دهان مهری بشنوم، پر اشک شد. مهری بلندتر گفت:
- من زن تو نمی‌شم.
دلی که چروک شده‌بود، گرم و زنده شد. از جواب دور از انتظار مهری، همراه اشک‌هایی که دیگر سدی نداشتند و از چشمم روان شده‌بودند، خندیدم و بعد همه را پاک کردم. واقعاً مهری محمدامین را نمی‌خواست؟ محمدامین بیشتر عصبی شد.
- چرا؟ می‌خوای زن آقامعلم بشی؟ اون که دیگه موهاش داره سفید میشه.
اخم کرده دستی به شقیقه‌های سفید شده‌ام کشیدم. مهری جوابی نداد.
- تو از آقامعلم می‌ترسی، خود آقامعلم گفت ازش نترسی، من می‌خوامت مهری!
بیشتر اخم کردم و مهری جواب داد:
- من نمی‌خوام.
- خب بگو چرا من رو نمی‌خوای؟ آقامعلم چی داره که من ندارم؟ چون شهریه می‌خوای زنش بشی؟ چون خونه و ماشین داره؟ چون آقامعلمه؟
محمدامین پشت سر هم و با تشر می‌پرسید و من از اینکه مهری را تحت فشار گذاشته ناراحت بودم. مهری به یک باره از کوره در رفت و بلند جواب داد:
- نه... از بین همه به جز خاله‌بتول یه خاله‌ریحان باهام مهربون بود و وقتی من رو می‌دید بهم سلام می‌کرد، بهم می‌گفت دخترم، اون هم صبح که اومد حتی جواب سلامم رو نداد، به زن‌عمو گفت تو چی به اونا گفتی، گفت نه خودش، نه آقاحسام راضی نیستن، گفت من تو رو بدبخت می‌کنم، به زن‌عمو گفت جلوی من رو بگیره تا تو رو هوایی نکنم.
صدای گریه‌آلود مهری را می‌شنیدم.
- من هیچ‌وقت با تو کاری نداشتم، اما وقتی مادرت رفت، زن‌عمو موهای من رو گرفت، انداختم توی اتاق و گفت کارم شده گول زدن پسرها، گفت من رو می‌کشه اما نمی‌ذاره برادرزاده‌ش رو بدبخت کنم، گفت یه خونه‌خراب‌کن بیشتر نیستم... هیشکی نمی‌خواد من زن تو بشم.
دلم برای مهری سوخت. محمدامین لحظه‌ای سکوت کرد و گفت:
- من جلوی همشون وایمیسم، من پشتتم.
ابن بار مهری سکوت نکرد و با تشر گفت:
- نیستی... دروغ نگو... پشتم نیستی... اون موقعی که چاووش و‌ رفقاش من رو‌ رو پل بزرگه گرفتن موهام رو کوتاه کردن، مهیار هم بینشون بود، تو هم فهمیدی، اما یه بار به خاطر من بهش تشر هم نزدی، تو پشتم نبودی، ولی آقامعلم یادم داد چطور‌ جلوی چاووش‌ وایسم.
صدای نالان محمدامین که مهری را صدا میزد به گوشم خورد اما‌ مهری بی‌توجه فقط خشمگین حرف میزد:
- آقامعلم کاری کرد دیگه چاووش‌ من رو اذیت نکنه، تو هیچ‌وقت کاری نکردی، من با تو هیچ‌جا نمیام، می‌خوام‌ زن آقامعلم بشم.
پشت در من جشن گرفته‌بودم. صدای التماسی محمدامین بلند شد:
- مهری من قول میدم... .
صدای بلند مهری حتی ابروهای مرا هم درهم کرد.
- نه... همینی که گفتم... من زن تو نمی‌شم.
چند لحظه بعد با باز شدن در، سریع خود را عقب کشیدم. نگاهم پیروزمندانه بود، اما محمدامین خشمگین بدون آنکه نگاهی به طرف من بیندازد راه خروج از مدرسه را پیش گرفت. دو دستم را درون جیب‌هایم فرو کرده و همچون فاتحان به رقیب شکست خورده‌ام نگاه کردم که از در مدرسه با تشر خارج شد. با رفتن او خواستم به طرف دفتر برگردم و از مهری به خاطر طرفداریش از خودم تشکر کنم که مهری هم از در دفتر خارج شد. باذوق صدایش کردم. بدون آنکه سر بلند کند گفت:
- خداحافظ آقا! باید زودتر برم قهوه‌خونه.
بدون آنکه منتظر جواب من بماند، قدم تند کرد و از مدرسه خارج شد. من سرخوش رفتنش را به نظاره نشستم و بعد شاداب به دفتر برگشتم تا وسایلم را جمع کنم. تک‌تک سلول‌های بدنم شاد بودند. چه اتفاقی بهتر از این می‌توانست رخ دهد که مهری در برابر محمدامین از من حمایت کرده‌بود؟ واقعاً چیزی از این بهتر نبود که فهمیدم در ته دل مهری من جا دارم، نه کس دیگری!
 
چهارشنبه ظهر، مشغول بستن در مدرسه بودم که متوجه ماشین پریزاد مقابل خانه‌ام شدم. پریزاد تکیه زده به صندوق‌عقب ماشین سر در گوشی فرو کرده‌بود و زمین بودن پاهای مادر که خودش روی صندلی کنار راننده نشسته‌بود، به چشمم می‌خورد. در مدرسه را باز، رها کرده، به طرف خانه قدم گذاشتم و همزمان پریزاد را صدا کردم. با بلند شدن سر او، مادر هم از جایش برخاست. پریزاد با گذاشتن گوشی در جیب مانتوی کرم‌رنگش به من که دیگر نزدیک شده‌بودم گفت:
- بالاخره تعطیل شدی آقامعلم؟
من که دیگر به آن‌ها رسیده بود رو به مادر گفتم:
- سلام مامان! کی رسیدین؟
مادر‌ با همان لبخند همیشگی که بر لب داشت، دستم را گرفت.
- سلام پسرم! فکر‌ کنم یه ده پونزده دقیقه‌ای میشه.
لبخندی زدم.
- خوش اومدین!
درحالی‌ که درون دسته‌کلیدی که دستم داشتم، در حال انتخاب کردن کلید در خانه بودم گفتم:
- پری! وسایلا رو از صندوق بذار پایین، ماشین رو ببریم داخل حیاط مدرسه، کوچه شیب داره یه وقت در میره.
پریزاد «چشم» گفته و به طرف در باز راننده رفت تا سوییچ را بردارد. من نیز در خانه را برای مادر باز کردم. درنهایت هم وظیفه‌ی پارک‌کردن ماشین پریزاد در حیاط مدرسه به گردن خودم افتاد.
وقتی به خانه برگشتم، مادر و‌ پریزاد سفره‌ی ناهار را درون حال انداخته و در همان حالی که پریزاد مشغول سفره‌چینی بود، مادر مشغول کشیدن دمی‌عدسی بود که من دیشب پخته و آن‌ها گرم کرده‌بودند. تا لباس عوض کرده، دستانم را شسته و سر سفره برگشتم، هر دو پای سفره نشسته و منتظر من بودند. همان‌طور که می‌نشستم گفتم:
- زحمت کشیدی مادر!
مادر لبخند پهن‌تری زد.
- نوش‌جونت! دستپخت خودته، من فقط گرمش کردم.
مادر همه‌‌ی غذا را در سه بشقاب کشیده بود. همان‌طور‌ که بشقاب خودم را پیش می‌کشیدم، گفتم:
- به هر حال مثلاً مهمون منید، نباید دست به کاری می‌زدید.
پریزاد درحالی‌ که اولین قاشق را از غذایش برمی‌داشت گفت:
- ولی چقدر خوبه داداش آدم کدبانو باشه، وگرنه الان خسته و کوفته مجبور بودیم، ناهار هم درست کنیم.
مادر بلافاصله در جوابش گفت:
- البته فقط یه‌ وعده مهمون مهرزادی، وعده‌های دیگه دست من و تو رو می‌ب×و×س×ه، تا هستم بچم یه خورده استراحت کنه، بسه این همه کار خونه که تا الان کرده.
یک لحظه با فکر به اینکه مادر خبر ندارد که بیشتر کارهای این خانه هم قبلاً گردن مهری بود، لبخندی زدم و خود را مشغول غذا خوردن کردم. به زودی باز او به عنوان خانم‌ خانه‌ام پا در این خانه می‌گذاشت.
پریزاد چند لحظه بعد ادامه داد:
- مهرزاد هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تا این حد وقت بذاری برای خونت، وضع آشپزخونه‌ت اینقدر مرتبه که انگار یه زن توی این خونه بوده.
سرم را تند بلند کردم و نگاهم را به پریزاد که بی‌خیال غذا می‌خورد و‌ حرف میزد دوختم. این دختر‌ چرا اینقدر حواسش جمع بود؟
- آشپزخونه تمیز، کابینت‌ها براق، بشقاب‌ها منظم، لیوان‌ها به ردیف توی کابینت، قاشق و چنگال‌ها منظم توی کشو... .
سرش را بلند کرد و با قورت دادن لقمه‌ی درون دهانش گفت:
- خسته نمیشی از این همه وسواس نظم و ترتیب؟ باور کن این همه انضباط هم خوب نیستا!
بیشتر از حرفش، از کنجکاوی که داشت اخم کردم و گفتم:
- ایرادش کجاست؟
قاشق را درون بشقاب رها کرد.
- آخه داداش من! آدم خوبه وقتی کشو‌ باز می‌کنه قاشق و چنگال‌ها درهم باشه، یه خورده دنبالشون بگرده، حال کنه با صدای بهم خوردن قاشق و چنگال.
پوزخندی زدم.
- وقتِ تلف شده حال کردن داره؟
دوباره قاشق را برداشت و سر به زیر مشغول غذا شد.
- اصلاً نصف عمرت بر فنا که نمی‌دونی بی‌نظمی نمک زندگیه!
سرش را به همراه قاشق غذا بالا آورد و وقتی نگاه پوکر مرا دید، همان‌طور که غذا را در دهان می‌گذاشت ابرویی بالا انداخت.
- باور کن... جان تو!
مادر که کنارم نشسته‌بود و مشخص بود مثل من از پرگویی‌های پریزاد کلافه شده دستی به پایم زد.
- این دختر رو ول کن! مغزش نصفه‌ست، از خودت بگو!
تک نگاهی به طرف مادر چرخاندم و باز به طرف بشقابم برگشتم.
- چی بگم؟
- بگو این دختری که انتخاب کردی کیه؟
قبل از اینکه‌ چیزی بگویم پریزاد گفت:
- آره مهرزاد، ما دیدیمش؟
من که نوک قاشقم‌ را درون کاسه‌ی ماست فرو‌کرده بودم با مکثی آن را بالا آورده و‌ در‌حالی‌ که نگاهم‌ را بین آن دو می‌چرخاندم در دهان گذاشتم. نمی‌دانستم چه واکنشی نسبت به شنیدن نام‌ مهری خواهند داشت. البته می‌توانستم لودگی پریزاد را حدس بزنم، اما واکنش مادر را نه، و اصل واکنش او بود. پس ترجیح دادم بگویم:
- بذارید بعد از غذا مفصل حرف می‌زنیم.
 
بالاخره سفره‌ی غذا جمع شد و من درحالی‌ که در سالن نشسته‌بودم شدیداً در فکر بودم‌ چگونه مسئله‌ی مهری را مطرح کنم که با مخالفت مادر روبه‌رو نشوم. حتی متوجه برگشتن مادر و پریزاد از آشپزخانه نشدم و فقط وقتی که با «بفرما»ی مادر روبه‌رو شدم، سربلند کرده و یک سینی با سه فنجان چای و قندان بلور روی میز دیدم. فنجانی برداشته و به آن دو که روبه‌رویم نشسته‌بودند گفتم:
- دستتون درد نکنه.
پریزاد درحالی‌ که فنجانش را در دست داشت و پا روی پا می‌انداخت، با نگاه به سبد گل روی اپن اشاره کرد.
- مهرزاد می‌خواستم طبیعی بگیرم، اما مامان گفت خراب میشه، امیدوارم از سبد گل مصنوعی ناراحت نشده باشی.
با گفتن «نه» به طرف سبد قهوه‌ای‌رنگ که گل‌های مصنوعی رز سرخ و داوودی سفید، داشت برگشتم و‌ پریزاد ادامه داد:
- تازه جای شیرینی هم یه بسته شکلات و یه بسته گز گرفتم، البته هم شکلاتش آنتیکه، هم گزش اعلا، خب راه دور بود ترسیدم شیرینی بد بشه، حالا بعداً بهتر برات جبران می‌کنم.
آنقدر استرس مخالفت مادر را داشتم که چگونگی گل و شیرینی در فکرم نبود. ابرویی بالا انداختم و به طرف پریزاد برگشتم.
- نه همین‌ها خوبه، بالاخره گل و شیرینی تا از اونجا می‌اومدن اینجا خراب میشدن، دستت درد نکنه.
مادر فنجانش را برداشت.
- این تعارفا رو‌ ول کن، اصل کاری رو بگو.
درحالی‌ که دستم را دور فنجان سفت می‌کردم به طرف مادر برگشتم. با لبخندی بر لب و ذوقی در نگاهش گفت:
- این دختر زرنگ و‌ خوشبخت کیه که بالاخره تونسته در قلب سنگی پسر من رو باز کنه؟
پریزاد خنده‌ی کوتاهی کرد.
- او‌له‌له! مامان‌خانم عجب چیزی گفت... مهرزاد زود باش بگو، ما می‌شناسیمش؟
نگاهم را به فنجان درون دستم دوختم.
- آره می‌شناسیدش.
مادر‌ بلافاصله گفت:
- ماهورا؟
سرم را بلند کردم و‌ پرسیدم:
- ماهورا؟
مادر سر تکان داد:
- آره، دخترِ زهراخانم.
سرم را به اطراف‌ تکان دادم.
- نه!
پریزاد با ابروی درهم انتهای چای درون فنجانش را خورد و فنجان خالی را به سینی برگرداند. مادر اما فنجان دست‌نخورده‌ را درون سینی گذاشت با لحن متفکری پرسید:
- پس اون کدوم دختریه که من می‌شناسمش؟
کمی‌ مکث‌ کردم و‌ از استرس مقداری از چای درون فنجان را نوشیدم و گفتم:
- مهری!
با گفتن این حرف مادر در سکوت عقب نشست. خوب بهت‌زدگی او‌ را حس کردم، اما‌ پریزاد یک دفعه درحالی‌ که دستانش را به هم می‌کوبید، زیر خنده زد:
- ایول‌ به خودم! واقعاً ایول به خودم!
نگران از سکوت مادر فنجانم را درون سینی گذاشته و به پریزاد تشر زدم:
- چته‌ پری؟ آروم‌ باش!
پریزاد آرام‌ نشد و کمی خود را پیش کشید، انگشتش را به طرفم گرفت و گفت:
- دیدی؟ دیدی من درست حدس زده‌بودم؟ یادته کی بهت گفتم مهری به چشمت اومده؟
معترض «پریزاد» را محکم گفتم تا آرام شود، اما‌ پریزاد همان‌طو‌ر که می‌خندید به عقب‌ برگشت. دو دستش را به لبه‌ی مبل زد و سرش را به طرف سقف گرفت.
- یا خدا! چی‌کار کردی؟ دل داداش ما رو‌ بالاخره نرم کردی؟
و بعد به طرف من سر چرخاند.
- مهرزاد به من و‌ حدسیاتم ایمان آوردی؟
از سکوت مادر و حرف‌های پریزاد روانم به هم ریخته‌بود. خواستم چیزی بگویم که صدای خشمگین و محکم مادر که «ساکت باش» می‌گفت پری‌ را ساکت کرد. هر دو متعجب به طرف مادر که کمتر چنین عصبانیتی را در کلامش‌ خرج می‌کرد، برگشتیم و‌ من آرام و با تردید گفتم:
- مامان؟!
نگاه خشمگین مادر روی من بود. بعد از لحظه‌ای با لحن قاطعی گفت:
- خواستگاری از مهری منتفیه!
روح از سرم پرید. نتوانستم لب به اعتراض باز کنم، اما به جای من پریزاد معترض شد.
- یعنی چی مامان؟
مادر تند به طرف پریزاد برگشت.
- همین که گفتم، والسلام!
مادر این را گفت، محکم از جایش برخاست و به طرف اتاق رفت. مستأصل چشم از رفتن مادر گرفته و به پریزاد دوختم.
- پری! انتخاب مهری اشتباهه؟
پریزاد دلسوزانه نگاهم کرد.
- بیچاره داداشم!
کمی مکث کرد و درحالی‌ که ابرویش را بالا می‌داد ادامه داد:
- خب یه خورده بچه هست، اختلاف‌سنی‌تون هم بالاست، اما من هم از برخورد مامان جا خوردم، فکر نمی‌کردم این‌جوری مخالفت کنه.
- چی‌کار کنم پری؟
پریزاد بلند شد.
- بذار من برم پیش مامان، ببینم حرف حسابش چیه؟
پریزاد به اتاق رفت و من با نگرانی پشت در اتاق منتظر شدم تا پریزاد برگردد. وقتی بالاخره برگشت از دیدن بالشی که زیر بغل داشت، تعجب کردم، اما بی‌توجه به آن پرسیدم:
- چی شد پری؟
بالش را در دستش جابه‌جا کرد.
- والا چی بگم؟ کلی حرف زدم اما درست نمیگه چرا مخالفه، آخرش گفتم اگه دلیلت برای مخالفت سن کم مهریه، خب چند سال نامزد می‌مونن، ولی اگه نگی دلیلت چیه، من پشت مهرزادم و براش زن می‌گیرم، حالا هم گفت دلیلش رو فقط به خودت تنها میگه، حالا برو ببینم تو قانع میشی یا اون رو قانع می‌کنی.
بالش را کمی بلند کرد.
- چهار ساعت رانندگی رس من رو کشیده، من میرم توی سالن بخوابم، اما تو نگران نباش هرطور شد من مهری رو برات جور می‌کنم.
لبخندی در جواب محبتش زدم.
- ممنونم آبجی!
پریزاد «یه داداش که بیشتر ندارم» گفت و از من فاصله گرفت. با رفتن پریزاد، چند لحظه چشم به در دوخته و بعد داخل شدم. نگاهم ابتدا روی چمدان‌های مادر و پریزاد که گوشه‌ی اتاق بود، افتاد. نکند بدون خواستگاری برای من برگردند؟ و بعد نگاهم را چرخانده و روی مادر که پشت به من سوی دیگر تخت نشسته‌بود، چشم دوختم؛ باید مادر را راضی می‌کردم.
- مامان! اجازه هست؟
مادر سربلند کرد و کمرش را به طرف من چرخاند.
- واقعاً مهری رو می‌خوای؟
سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. نگاهش نگران بود.
- باور نمی‌کنم عاشق شده‌باشی.
 
او‌ رو برگرداند و من تند قدم برداشتم و مقابلش روی زمین زانو زدم.
- مامان! باور کن من مهری رو با تمام وجودم می‌خوام.
مادر سر به زیر با انگشتش درگیر بود و هیچ نگفت.
- مامان! مگه نمی‌گفتید آرزوتونه زن بگیرم، خب الان می‌خوام بگیرم دیگه، واسه چی مخالفت می‌کنید؟
مادر بدون آنکه سر بلند کند، گفت:
- می‌ترسم.
لحظه‌ای مکث کردم.
- از چی؟
سرش را بلند کرد و به من چشم دوخت.
- از اینکه یه برومند و تهمینه دیگه به وجود بیاری.
متوجه منظورش نشدم.
- مامان؟ یعنی چی این حرف؟
دستانش را از هم دور کرد و هر دو را روی زانوهایش گذاشت.
- من خوب می‌دونم مهری چقدر بی‌کـس و کاره، همون دفعه که اینجا بودم، زیر و بم زندگیشو درآوردم.
سری تکان دادم.
- خب قبول، اون تنهاست، من میشم خانواده‌ش.
مادر سر تکان داد:
- من نمی‌ذارم تو بشی برومند و اون بشه تهمینه.
عصبی شدم.
- مامان! چرا پای بابا رو‌ وسط می‌کشید؟ چرا همیشه بابا از نظر شما‌ مقصر همه‌چی بوده؟ ایراد بابا چی بود که همیشه توی گوشم خوندید برومند نشم؟ اون فقط طرز فکرش با بقیه فرق داشت، من هرچی شدم واسه خاطر اون بود، اصلاً من می‌خوام مثل اون بشم.
مادر از کوره در رفت.
- مگه من مُردم؟ اصلاً تعجبی نداره، باید هم ازش طرف‌داری کنی، تو همون موقع هم که ازش کتک می‌خوردی، هیچ‌وقت اعتراض نکردی، من هم از همین می‌ترسم، تو می‌خوای یه تهمینه دیگه درست کنی، اون دختر هرچی هم بدبخت باشه، باز بهتر از اینه که بیاد خونه‌ی یکی مثل برومند، من نون دامنم رو نمی‌ذارم توی دامن اون دختر.
عصبی سر تکان دادم.
- مامان واضح بگید ایراد زندگی مهری با من چیه؟
دستش را تکان داد:
- اینه که هر کاری دلت خواست باهاش می‌کنی، اما اون کسی رو نداره پشتشو بگیره، برای تو باید زنی بگیرم که خونواده‌ش اینقدر پشت سرش باشن که نتونی بهش چپ نگاه کنی.
ناباور کمی عقب رفته و‌ روی زمین نشستم.
- باورم نمی‌شه مامان! شما فکر کردید من می‌خوام از موقعیت مهری سوءاستفاده کنم؟ یعنی منو اینقدر بی‌شرف دیدید؟ من حیوون نیستم.
مادر با گفتن «میشی» عصبی انگشتش را به پیشانی‌ام زد.
- این مغزت هنوز قبول نکرده پدرت اشتباه می‌کرده، هنوز توی وجودت یه برومند هست که کافیه بیدار بشه، بعد برای اون دختر زندگی رو جهنم می‌کنی، همون‌طور که برومند برای من جهنم کرد، نمی‌خوام یه دختر دیگه به سرنوشت من گرفتار بشه.
عصبی از مخالفت کردن مادر با مهری و بدگویی‌اش از پدر کمی تند گفتم:
- همیشه گفتید پدر نه، یه بار هم بگید چرا نه، اگه بابا گاهی منو میزد، خب سر تقصیرات من بود، می‌خواست من خطا نکنم و مرد بار بیام، یه بچه‌ی لوس و ننر نشم که نتونه زندگی کنه، خب من هم الان ازش ممنونم.
مادر دو دستش را بر روی پاهایش زد.
- وای مهرزاد! وای از دست تو! می‌فهمی چی میگی؟ برومند نمی‌تونست یه طور دیگه تو رو تربیت کنه؟ فکر کردی قبل از اینکه تو بشی کیسه خالی کردن عقده‌هاش، روی کی عقده‌هاشو خالی می‌کرد؟ خوبه بعضی وقتا خودت هم شاهد بودی، یادت رفته یا نمی‌خوای یادت بیاد؟
مادر درست می‌گفت. من شاهد کتک خوردن گه‌گاه مادرم هم بودم. کمی صدایم را پایین آوردم.
- خب درسته بعضی وقتا هم عصبی میشد، ولی دلیل نمیشه... .
مادر میان کلامم آمد.
- نه... تو تا نفهمی من چی کشیدم، نمی‌فهمی چرا مخالفت می‌کنم با مهری.
کمی پیش رفتم.
- خب بگید، یه بار برای همیشه برام بگید، زندگی تو و بابا چی بود که همیشه ازش بد میگید؟ مگه به زور عقدش شدید؟
مادر سربه زیر سری تکان داد:
- به زور؟
پوزخندی زد.
- نه! من حتی عاشق‌تر از اون هم بودم، شاید اون به زور و اجبار منو انتخاب کرد، اما من با تمام عشقم انتخابش کردم.
مشتاقانه مقابل مادر، منتظر بقیه‌ی حرف‌هایش روی زمین نشستم. نگاهم کرد و گفت:
- پس خوب گوش کن تا سرگذشت خودم و برومند رو برات بگم.
با مکث پلک زد و نگاهش را با آهی که کشید به پنجره داد:
- آقاجونم آخر عمری مدت‌ها مریض و کارافتاده شد، کلی خرج دوا درمونش کردیم، اما وقتی مرد، من یه دختر شونزده هفده ساله بودم که چون رهن خونمون رفت پای اجاره‌های عقب‌افتاده، مجبور شدم درس و مدرسه رو ول کنم با مادر پیرم، با دست خالی بیام سربار برادرم فریبرز بشم. خب، من و مامان مزاحم زندگی سحرناز بودیم و اون هم مدام بهمون زخم‌زبون میزد، فریبرز هم محض رضای خدا یه بار به زنش هیچی نگفت، حتماً اون‌ هم ناراضی بود. به هر حال برای اینکه زبون زنش روی ما کوتاه بشه، مثل کلفت کارهای خونشو می‌کردم، یکی از کارهایی که مجبور بودم اول صبح‌ انجام بدم تا خانم اوقات‌تلخی نکنه که یه وقت مادرم غصه بخوره، آب و جارو کردن جلوی در خونه بود. هر صبح اول وقت، قبل خوردن صبحونه این کارو می‌کردم. همین کار هم باعث شد من هر روزمو با دیدن پدرت شروع کنم.
مادر لحظاتی سکوت کرد و من مات لبخند غمگینی شدم که روی لبش بود.
- همسایه دیوار به دیوار فریبرز بودن، خودش و مادرش و برزو و‌ کتایون، کسی زیاد برومند رو توی محل نمی‌دید، اول صبح می‌رفت مغازه‌ش و آخر شب برمی‌گشت، خانوادگی هم با کسی رفت و آمد نداشتن، سرشون توی زندگی خودشون بود، من اما از همون روز اولی که دیدم موتورش رو از در کوچیک خونه‌شون بیرون آورد و بدون اینکه حتی نگام کنه سوار شد و رفت، انگار برام خاص شد.
 
مادر نگاهش را به طرف من چرخاند.
- احمق شدم که عاشقش شدم، خونه‌ی برومند رفت و آمد نداشتیم اما مادرم چون نمی‌تونست فضای خونه سحرنازو تحمل کنه با همسایه‌های دیگه رفت و آمد می‌کرد و من هم همیشه سعی می‌کردم از لابه‌لای حرف‌های همسایه‌ها درمورد برومند و خانواده‌ش اطلاعات جمع کنم. از مرام و معرفت برومند حرف می‌زدند و من بیشتر از قبل ازش خوشم می‌اومد، می‌گفتن از وقتی ده دوازده سالش بوده و پدرش که راننده بوده توی جاده مرده، کل خرج خانواده افتاده روی دوش اون و اینقدر شاگردی کرده تا تونسته یه مغازه‌ی جوشکاری برای خودش راه بندازه.
لبخندی روی لب‌های مادر نشست.
- برومند تعریفی بود واقعاً... صبح به صبح دیگه من نه از سر اجبار که دل‌بخواه جلوی در رو جارو می‌کشیدم تا شاید یه نظر برومند رو ببینم که موتورشو از در خونه بیاره بیرون، سوارش بشه و بدون اینکه به من نگاه کنه، راه بیفته بره سر کارش.
مادر خنده‌ی کوتاهی کرد، سرش را زیر انداخت و نخی را که از لای درز دامن زیتونی‌رنگش بیرون زده بود را به بازی گرفت.
- جوونی هم عالمی داره برای خودش!
لحظاتی مکث کرد و من مشتاقانه تمام وجودم گوش شده‌بود و پدر و مادر جوانم‌ را تصور می‌کردم. مادر دست از بازی با نخ کشید، نفس عمیقی کشید تا خاطراتش را ادامه دهد.
- همون‌موقع‌ها بود که بدرالزمان رو برای برزو گرفتن، دختر صاحبکار برزو بود، برزو تا سیکل خونده‌بود و بعدش دیگه رفته‌بود توی یه مبل‌سازی کار می‌کرد، صاحبکارش هم از برزو خوشش اومده‌بود و خودش دخترشو بهش پیشنهاد داده‌بود. عروسیشون خوب یادمه، اون‌موقع‌ها هر کاری می‌کردم تا فقط برومند رو ببینم، شاید به چشمش بیام. از چند روز قبل عروسی برزو به اصرار من با مادرم رفتیم کمک میمنت‌خانم مادرش، اینقدر رفتیم و اومدیم و توی کارهاش کمک کردیم که دیگه مادرم و مادرش شدن دوستای جون‌جونی. تو خود عروسی برزو نبودیم، خونه‌ی پدرزنش گرفت، اما‌ توی تموم مراسم‌های قبل و بعدش من بودم، تا فقط یه لحظه برومند رو توی رفت و آمدها ببینم، اما دریغ از یه توجه کوتاه که برومند به من داشته باشه.
مادر خندید و من نیز با لبخند همراهیش کردم.
نگاهم کرد.
- دیگه پامون به خونه‌ی اونا باز شد، اون روزها انگار دنیا رو داده‌باشن بهم، از هر کمکی به میمنت‌خانم دریغ نمی‌کردم، یه جورایی شاید جور کتایون رو‌ هم من می‌کشیدم، کتایون دختر سر به راهی نبود، دلش زندگی توی اون محله رو نمی‌خواست و با مادرش زیاد بگومگو داشت، به خاطر برومند خیلی دلم می‌خواست با کتایون دوست بشم، اما اون هیچ‌وقت به من محل نمی‌داد، ولی با بدرالزمان صمیمی بود، خب شاید هم حق داشت، اونا وضع مالی بهتری داشتن.
مادر سری از تأسف تکان داد:
- کتایون دیپلمشو گرفته‌بود و می‌رفت کلاس خیاطی، اما همه توی محل می‌دونستن سر و گوش کتایون می‌جنبه، همه، غیر مادر و برادراش، برزو که دیگه سر خونه زندگی خودش بود و برومند هم صبح می‌رفت شب می‌اومد، به خواهرش خیلی مطمئن بود، تا این‌که اون اتفاق افتاد.
مادر مکث کرد. خوب ناخوش شدن حال خوشش را فهمیدم. کمی اشک چشمانش را پر کرده‌بود با نوک انگشت آن‌ها را گرفت.
- شاید هم همون اتفاق باعث شد برومند عوض بشه.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- نمی‌دونم کی با داریوش آشنا شده‌بود و کی داریوش اون بلا رو آورده‌بود سرش، اما گویا وقتی حامله‌ش کرد و کتایون فهمید چه غلطی کرده، به پیشنهاد بدرالزمان که خیلی با هم جیک تو جیک بودن، رفته بودن داروخونه قرص بگیرن تا قبل از اینکه شکمش بیاد بالا و کسی بفهمه، قرصو بخوره و‌ گند همه‌چی رو‌ جمع کنن، اما‌ کار خدایی اونی‌ که توی داروخونه بود اینا رو‌ شناخته‌بود، بروز نداده بود و بهشون گفت برید فردا بیایید بهتون بدم و بعد به برومند خبر داده‌بود. برومند به خیال اینکه زن برزو حامله شده و می‌خواد دور از چشم برزو سقط کنه، به برزو‌ گفته‌بود و باهم رفته بودن سراغ زنش، خلاصه بدرالزمان رو توی تنگنا گذاشته‌بودن که چرا می‌خوای سقط کنی، اون هم از خودش و زندگیش ترسیده‌بود، همه‌چی رو گذاشته‌بود‌ کف دست دوتا برادر... .
مادر سرش را به اطراف تکان داد و نگاهش را از من به پنجره‌ی پشت سرم دوخت.
- برومند با شنیدن اون حرفا دیوونه شده‌بود و زودتر از برزو راه افتاده‌بود طرف خونه، خوب یادمه من و‌ مامان نشسته‌بودیم توی حیاط، داشتیم سبزی پاک‌ می‌کردیم که یهو دیدیم یکی محکم می‌زنه به در، تا درو باز کردم، میمنت‌خانم آشفته و‌ پریشون پرید داخل که فریبرز رو ببره که جلوی برومند رو بگیره، فریبرز خونه نبود و من هم که اسم برومند رو شنیده‌بودم، دیگه از خودبی‌خود رفتم خونه‌شون، بدترین حال برومند رو‌ اون روز دیدم، توی حیاط با کمربندش افتاده‌بود به جون کتایون، به قصد کشت می‌زدش.
مادر به طرف من برگشت.
- خداروشکر برزو رسید و مانعش شد... بعدش هم که دیگه خودت می‌دونی، برومند رفت سراغ داریوش و بعدش هم کلانتری، درنهایت داریوش رو‌ مجبور‌ کردن کتایون رو عقد کنه، کتایون هم چند ماه بعد افشین رو تو‌ی خونه‌ی داریوش به دنیا آورد.
مادر دوباره نگاه از من گرفت.
- اما‌ برای همیشه از چشم برومند افتاد، برومند دیگه هیچ‌وقت اسمشو نیاورد.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
28
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
15
پاسخ‌ها
20
بازدیدها
425

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا